Blog

#better_Afghanistan
Posted by atiq | نوامبر 27, 2023
Https://workbc.ca

Https://workbc.ca قصه جمع کردن برگهای درختِ روبروی خانه تمام شد. این هفته، تمام برگهایش ریخت و ما هم دیروز، همه را جمع کردیم. تا دوباره بهار شود و برگهای نو...

هر سه دقیقه، قطار می‌آید، نیازی به دانستن برنامه‌ی حرکت قطارها نیست، و وقتی قطاری حرکت کرد، تا خودت را جمع و جور کنی، قطار بعدی آمده است. تعداد واگن‌های هر قطار هم پنج شش تا بیشتر نیست. بعد از سه ماه، تازه دارم می‌فهمم کجا فرود آمده‌ام. قبل از آن متوجه نبودم و نمی‌توانستم متمرکز باشم. کوچه و خیابان و درختها، برایم کم‌کم آشنا دیده می‌شوند. تکرار، باعث ایجاد شناخت و آشنایی می‌شود. دیروز یکی از همکلاسیهایم، که می‌خواهد کار و بار جدید خود را شروع کند، نیاز به مشورت در مورد مسائل وب سایت و ارتباطات و تبلیغات آنلاین داشت. به رستوران کوچک مک دونالد رفتیم و دوتا قهوه سفارش داد. و نشستیم تا کمی صحبت کنیم. موقع صحبت، از پنجره کافه، دیدیم که یک ماشین زرد رنگ آلفا رومئو، پشت چراغ قرمز، ایستاده و دوستم گفت: من عاشق آلفا رومئو هستم. منم گفتم: چون کشور اول‌ات ایتالیاست میگی آلفا رومئو را دوست داری؟ با تعجب طرفم نگاه کرد و گفت: تو میدونی که آلفا رومئو ایتالیایی است؟ گفتم: آره، فراری و لامبورگینی هم ایتالیایی هستند. با حالت بین تعجب و خوشحالی، بلند شد گفت: پسر تو زبان انگلیسی‌ات یک کمی خوب نیست، اما اطلاعاتت خیلی خوبه. بعد چشمک زدم و گفتم: تازه لامبورگینی اولش تراکتور درست می‌کرده. که گفت این را کمتر کسی می‌داند. صحبت از ولوو شد و گفتم: Volvo invite airbag. بعد مچ دستم را گرفت و به نرمی و آهستگی گفت: Wow, very good, but please repeat with me: Volvo... invented ....the.... airbag. When you speak about past, add ED on the end of verb. یاد زمانهایی افتادم که دوران ابتدایی مکتب بودم. تا کلاس چهار، با لهجه تهران مشکل داشتم و مخصوصا موقع املانویسی، کلمات را با لهجه هزارگی می‌نوشتم که در خانه صحبت می‌کردیم. البته نان و نون، خانه و خونه و خیابان و خیابون گفتن تهرانی‌ها هم مشکل دیگری بود که خیلی طول کشید بفهمم جریان چیست. دارم تمرین the گفتن را میکنم. یک حالت درگیری بین ذ و ظ و ض و ز است. انگلیسی را باید زندگی کرد. خدا کند یک شب پارتی دعوت شوم. بعدش دامنه لغاتم را از این هم بالاتر میبرم و از چیزهای جالب‌تری بدون سانسور مینویسم. گور بابای سیاست و تجارت. می‌خواهم بیشتر به سیر و سیاحت بپردازم. می‌خواهم بیشتر از اینکه هشت تا پنج باشم، پنج تا هشت بشوم. خود را گوشه کنید، بچه دارد آهنگ خارجی گوش می‌کند: Paint it, Black.
Posted by atiq | نوامبر 25, 2023
هر سه دقیقه، قطار می‌آید، نیازی به دانستن برنامه‌ی حرکت ق…

هر سه دقیقه، قطار می‌آید، نیازی به دانستن برنامه‌ی حرکت قطارها نیست، و وقتی قطاری حرکت کرد، تا خودت را جمع و جور کنی، قطار بعدی آمده است. تعداد واگن‌های...

اینجا، پول که باشد، قدرت خرید باشد، بهشت است. پول که نبود، یا از دسترس دور بود، دیگه کم کم سخت میشه. این روزها، تب و تلاش پیدا کردن یک وظیفه را دارم. می‌خواهم کار کنم تا احساس ارزشمندی برای خودم و خانواده‌ام داشته باشم. و بتوانم با دستمزد و پول، نیازهای زندگی را جوابگو باشم. برای کار به اداره workbc.ca رفتم. وب سایت مجهز و کاملی دارد که خیلی ریسورسها دارد. به نظرم کار کردن با بخش‌های مختلف این سایت، خودش یک آموزش مفصل نیاز دارد. این روزها، به شکل حضوری و in person دارم تستهای مختلف شخصیت، رنگ‌شناسی، روحیات و روانشناسی و هدفمندی را می‌گذرانم. اگر آموزش دیگری هم برای پیدا کردن کار نیاز باشد، تا ۳۵۰۰ دلار کمک هزینه می‌دهند. استاد، یک خانم مسن خوش پوش و شیک هنگ کنگی است که مدل موی زیبایی دارد و خیلی خیلی با احترام و تواضع مباحث مغلق روانشناسی را قابل فهم می‌سازد. در کلاس، حدود هفت هشت نفر هستیم از ایتالیا، کنیا، هند، روسیه، کانادا که خیلی از آنها شاید نسل دوم و سوم مهاجران باشند. این روزها، با راهنمایی استاد، با خودم آگاهانه کلنجار میروم. با خودم درگیرم که واقعا از زندگی چه میخواهم؟ یک سال بعد، سه سال بعد، پنج سال بعد، ده سال و پنجاه سال بعد، چه خواهد شد؟ این روزها، خودم را خیلی فقیر حس می‌کنم. بعد از چهل و چند سال زندگی، چه حاصلی داشته‌ام؟ حالا و بعد از این، ریشه را در کجا بند کنم و چطور بیخ پیدا کنم؟ هیچ کجا برای ما وطن نشد. هیچ سور و سامانی از گذشته به همراه نداریم و وقتی از افغانستان برآمدیم، تمام زندگی را چپاندیم در چندتا جامه‌دان و دوسال همراه خود کشیدیم تا رسیدیم اینجا. حالا گاهی دلم هیچ چیزی نمیخواهد، گاهی دلم میخواهد پس برگردم به کابل، اما گاهی همه چیز میخواهد، گاهی که به گذشته‌ی پر از دست‌انداز و پر فراز و نشیب خود نگاه می‌کنم و با خود میگویم: رضا، بچش این صاف‌ترین سرک و جاده‌ای است که در مقابلت قرار گرفته است، فقط باید گازش را بگیری و بدوانی و خواستنی‌هایت از این دنیا را به دست بیاوری. با خودم میگویم: مگر در کابل نمیگفتی که اگر امنیت باشد، اگر برق باشد، اگر تعصب و سمت و قوم نباشد، چنین میکنم و چنان میکنم؟ این امنیت، این برق، این سیستم، این جاده و سرک، این حمایت، این تفریح و طبیعت، این آزادی، این وسعت، از اقیانوس آرام تا اطلس، یالا، بدو ببینم چه میخواهی کنی؟ این روزها، یک قلم و کاغذ ورداشته‌ام و فقط دارم خیال‌پلوهای زیبایم را یادداشت می‌کنم. یادداشتهای پنج شش سال قبل‌ام را میخوانم تا بهتر بتوانم مسیرم را پیدا کنم و نامحدود، لایتناهی، بیکران، بی‌خیال، بدون ترس و وحشت، دارم رنگارنگ رویا می‌بافم‌. اینجا، ونکوور، سرزمین من است. من از اینجا هستم و اینجا از من است. پشت پلاک‌های موتر اینجا، با محبت و عشق نوشته‌اند: Beautiful British Columbia سیب، از سیب رنگ می‌گیرد. من بریتیش کلمبیا و ونکوور زیبا را دوست دارم.
Posted by atiq | نوامبر 24, 2023
اینجا، پول که باشد، قدرت خرید باشد، بهشت است.

اینجا، پول که باشد، قدرت خرید باشد، بهشت است. پول که نبود، یا از دسترس دور بود، دیگه کم کم سخت میشه. این روزها، تب و تلاش پیدا کردن یک...

اینجا همهمه‌ی black Friday است. همه جا میخواهند تخفیف بدهند. امسال که نمیشه، ولی برای سال بعد خوبه در مورد خرید لوازم الکتریکی و الکترونیکی آماده باشم. اعتبار قطره قطره جمع می‌شود. چند تا کاری را که می‌خواهم شروع کنم، اول باید آموزش ببینم و با فضای اقتصادی و رقابتی و قوانین مالیاتی و سیستم شکایت و رضایت مشتری، آشنا شوم. کانادا در بخش خدمات بهداشت و دوا و درمان، خیلی خوب است. در بخش جنگلات و صنایع چوب هم دست بالا دارد. سر کلاس انگلیسی، بیشتر با طرز کار قوانین و تاریخ و جغرافیا و پتانسیل‌های فدرالیسم و استان‌های اینجا آشنا می‌شویم. چند شب دیگه، قرار است به جشن تولد یکی از همکلاسی‌های کانادایی دعوت شوم. گفته است booze و beer هم زیاد میگیریم. رفتم از best buy گوشی Google pixel 8 Pro بگیرم. شماره تلفن و کدپستی‌ام را گرفت و در سیستم زد و گفت فعلا کردیتم کافی نیست و باید down payment بالاتری داشته باشم. منصرف شدم. این بار اول است که مستقیم خودم میروم و گوشی گوگل پیکسل میگیرم. قبل از آن که در کابل بودیم، همه‌اش با کمک دوستان، تهیه میکردم. وقتی مال نو به بازار میاید، قیمت ورژنهای سابقه خیلی افت می‌کند. شاید هم آخرین ورژن گوگل پیکسل را نگرفتم و یک ورژن قبلترش را بگیرم. البته این دستگاه تلفن را برای خودم نمی‌گیرم. برای اولادها میگیرم. امکانات آن، برای من خیلی بالاست. ساعتی که در دستم است یک ساعت casio دیجیتال و کامپیوتری سیاه‌رنگ است که فکر کنم ده دلار خریدم. با باتری که دارد تا ده سال کار میکند. و کاملا راضی هستم. یک گوشی اندرویدی هم دارم که شارژ خوب نگاه میکند و از نظر سایز و وزن باهاش راحتم. دارم فکر میکنم سال بعد این موقع، موقع Black Friday چکار می‌شود کرد و چطور آمادگی بهتری بگیرم. کدام محصولات خودمان را برای بلک فرایدی سال بعد برای فروش بگذارم؟ دارم یک فروشگاه آنلاین درست میکنم. علاوه بر سیستم و سایت و غیره، پیگیری مسائل بانکی و درگاه پرداخت هم مهم است. خلاصه که کار جوهر مرد است و باید دل را دریا کنم و پارو بزنم. عکاس این عکس هم خیر ببیند. دو سال قبل در اسلام آباد بود. در بین همه‌ی آن سرگردانی‌ها و بیکاریها، یک شرط بندی را برده بودم و خرکیف بودم و به رستورانت two broken engineers دعوت کرده بودم. داشتم در پیام متنی برایش می‌نوشتم: خیلی دوستت دارم که این عکس را از من گرفت. و گفت چرا موقع نوشتن لبخند نمیزنی و اینقدر جدی و عبوس میشوی؟ گفتم نوشتن، آن هم از دوست داشتن تو، تمرکز میخواهد و این قیافه من هنگام تمرکز است. سوای همه مسائل بالا پایین کار و بازار، دعوت کردن و دعوت شدن خوب است، همین چیزها خاطره می‌شود و به زوایای ذهن می‌چسبد و بیشتر مزه میکند. من این مزه‌ها را دوست دارم. صبر کن، چند تا مزه جدید کشف کردم، آنها را با هم تجربه می‌کنیم بخیر.
Posted by atiq | نوامبر 22, 2023
اینجا همهمه‌ی black Friday است. همه جا میخواهند تخفیف بده…

اینجا همهمه‌ی black Friday است. همه جا میخواهند تخفیف بدهند. امسال که نمیشه، ولی برای سال بعد خوبه در مورد خرید لوازم الکتریکی و الکترونیکی آماده باشم. اعتبار قطره قطره...

Posted by atiq | نوامبر 20, 2023
سه روز است حتی یک عکس هم نگرفته‌ام.

سه روز است حتی یک عکس هم نگرفته‌ام. کار رنگمالی را خلاص کردم. منتظرم فردا صاحب کار بیاید و نظرش را بگوید. بوی تینر آزارم میدهد. وقتی بویش به مشامم...

زمستان می‌شود و روزها کوتاه و شبها بلند است. این روزها، درختها را در باغ گیاه‌شناسی Van Dusen چراغانی میکنند و برای یکماه، بعد از غروب آفتاب، در باغ، فستیوال نور برگزار می‌شود. دو سه بار، روزهای یکشنبه را به یک کلیسا رفتم. در بخش خدمات آی تی یک استاد را دیدم که هم آی تی خوب می‌داند و هم ورزشکار است. همزمان از اتاق مخصوص خود، نور، صدا و تصویر را کنترل می‌کند و تصویر کامره‌ را بر روی مانیتور بزرگ ارسال می‌کند و زیرنویس هم اضافه میکند، نشرات live یوتیوب را هم مدیریت می‌کند و اخبار را در وب سایت کلیسا آپلود میکند. کاری که در افغانستان یک تیم ده دوازده نفره میکرد، اینجا یک نفر به خوبی اجرا می‌کند. از ابزارها و نظم و ترتیبی که در کارش است، خوشم آمد. این روزها، سرش شلوغ است و فرصت صحبت ندارد، گفت که بعد از سال نو میلادی بیا، بیشتر با هم صحبت میکنیم و لم و روال کارش را یاد می‌دهد. حتی تماشای اینکه با این وسایل و ابزارها، چطور با مهارت کار می‌کند، برایم لذت بخش است. می‌خواهم طرز فکرش را یاد بگیرم. آمادگی برای مراسم، معمولا از ساعت ده شروع میشود، مراسم از ساعت یازده تا دوازده طول می‌کشد و بعد از آن گاهی قهوه و چای است. بعد از چاشت معمولا از آنجا تا باغ Van Dusen را پیاده میروم که کمی فاصله دارد. و به شکل Volunteer در کنار آنها می‌باشم. شب هنگام، از باغ تا خانه را هم پیاده پیاده از بین کوچه‌ها و خیابان‌ها می‌آیم که حدود یک ساعت طول می‌کشد. نسبت به اسلام آباد و کابل، لاغرتر شده‌ام. این روزها فقط در حال مشاهده و تماشا هستم. همدم این روزهای من، گوگل مپ و موسیقی بیکلام پاییز طلایی از فریبرز لاچینی است. گاهگاهی نرم‌نرمک می‌دوم. دویدن را هم دوست دارم. این دویدنها را خیلی دوست دارم.
Posted by atiq | نوامبر 19, 2023
زمستان می‌شود و روزها کوتاه و شبها بلند است.

زمستان می‌شود و روزها کوتاه و شبها بلند است. این روزها، درختها را در باغ گیاه‌شناسی Van Dusen چراغانی میکنند و برای یکماه، بعد از غروب آفتاب، در باغ، فستیوال...

روی زمین، در کف اتاق دراز کشیده‌ام. کمرم خیلی درد میکند و خود را براحتی خم و راست نمیتوانم. دارم فکر میکنم اگر یک هفته دیگر صبر کنم تا تمام برگهای این درخت بریزد و همه را یکجای جمع کنم، بهتر است. ده دقیقه دیگه، کلاس آنلاین آموزش زبان انگلیسی شروع میشه و باید حاضر شویم. دلم است همینجور دراز کشیده در صنف آنلاین، حاضر باشم. اگر به دل خودم می‌بود، تا بحال صد بار پس برگشته بودم کابل یا در ایران ور دل مادرم می‌نشستم. وقتی در کابل بودیم، حساب می‌کردم با ماهانه ۱۰۰۰ دلار، خیلی راحت چرخ زندگی می‌گشت. در دو سال زندگی در پاکستان هم با ماهانه ۱۲۰۰ الی ۱۵۰۰ دلار در ماه، خوب زندگی میشد. اما اینجا فقط ماهانه ۳۵۰۰ دلار کرایه خانه است و باقی امور خورد و خوراک و پوشاک عادی برای یک خانواده هفت نفره، بالای ۴۰۰۰ دلار میشه. یعنی چیزی سرجمع در حدود ۸۰۰۰ دلار باید در ماه پیدا کنم تا جمله زنده‌جانها حساب شویم. خلاصه که این مساله، یک کمی هورمون کورتیزول خونم را بالا میبرد و مجبورم آب زیاد بنوشم. اگر چه مصرف ماهانه زندگی، در اینجا هشت برابر کابل است، اما استانداردهای زندگی، صد برابر بالاتر از کابل است و همین مقایسه، مرا به ماندن دلگرم می‌کند. به قول یکی از دوستان، اگر بیست سال در کابل زحمت بکشی، در نهایت شاید بتوانی یکی دو خانه خوب بخری. اما میبینی یارو یکهو از خارج میاد و نصف شهر را می‌خرد. چون قدرت مالی بالایی دارند. و برای به دست آوردن این توانایی، باید خود را قوی کنم. به مادرم زنگ میزنم. مادرم می‌گوید از روزی که از پاکستان رفتید کانادا، دلم جمع است، شبها راحت میخوابم و خدا را هزار مرتبه شکر میکنم که بالاخره، صاحب سرنوشت میشوید. چی بلا ملک است این ایران و افغانستان و پاکستان، هر کی را می‌بینم، ناله و گلایه داره. ما که چهل سال شد در ایران هستیم، هنوز مشکل کارت و فاساپوروت و مدارک داریم. تا مشهد، دلجمع رفته نمیتوانیم. همو طرفها، هر چی است خوب است بچیم. کمر را با اتو، توکور میکنم. روغن ناورنتای هندی هم چرب میکنم. با دو کلمه حرف مادر، باتریهایم دوباره شارژ می‌شود و میروم به جنگ روزگار لعنتی. فخریه کجایی؟ بیا که کلاس شروع شد.
Posted by atiq | نوامبر 17, 2023
روی زمین، در کف اتاق دراز کشیده‌ام.

روی زمین، در کف اتاق دراز کشیده‌ام. کمرم خیلی درد میکند و خود را براحتی خم و راست نمیتوانم. دارم فکر میکنم اگر یک هفته دیگر صبر کنم تا تمام...

مرا به شاخه بیاویز.
Posted by atiq | نوامبر 16, 2023
مرا به شاخه بیاویز.

مرا به شاخه بیاویز.

With @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden] – I just got recognised as one of their top fans! 🎉
Posted by atiq | نوامبر 15, 2023
With VanDusen Botanical Garden – I just got recognised as…

With VanDusen Botanical Garden – I just got recognised as one of their top fans! 🎉

Posted by atiq | نوامبر 15, 2023
خزان هم زور آخر خود را زد و با باد و باران و شَمالهای شَد…

خزان هم زور آخر خود را زد و با باد و باران و شَمالهای شَدید، یک عالمه برگ را از درختان تکاند. تقریبا شاخه‌های درختها لخت شده‌اند. خوشحال بودم که...

Posted by atiq | نوامبر 13, 2023
این روزها، رنگمالی دارم.

این روزها، رنگمالی دارم. صاحب خانه، نیم تاکَو(زیر زمین) خانه‌ی ما را که قبلا محل کار طب سوزنی بود را قرار است اجاره بدهد و بازسازی و ترمیم جریان دارد....

Posted by atiq | نوامبر 11, 2023
این روزها، هوا سرد شده، بیشتر روزها، باران نم نم می‌بارد….

این روزها، هوا سرد شده، بیشتر روزها، باران نم نم می‌بارد. بیشتر برگهای زرد و نارنجی درختان ریخته‌اند و سرشاخه‌های درختان، لق و لوج (لخت) شده‌. شاید این بار دهم...

Posted by atiq | نوامبر 11, 2023
اسلام آباد، سرسبز و گرم بود، خیلی گرم و تنوری و تفت کرده….

اسلام آباد، سرسبز و گرم بود، خیلی گرم و تنوری و تفت کرده. شبیه سونای بخار، شبیه دوزخ، آنقدر سوزان، که اگر با پیراهن آستین کوتاه می‌گشتیم، دستهایمان زیر آفتاب...

ناوقت شب است. بی‌بی از خواب بیدار شده و در خانه می‌گردد، رفته آشپزخانه و تق تق صدای ظرفها می‌آید. بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم و گفتم: بی‌بی، چی شده؟ گفت: می‌خواهم ظرفها را بشویم. اینجا کجاست؟ فخریه چی شد؟ آرام از شانه بی‌بی گرفتم و گفتم: بی‌بی برو بخواب. دلجمع باش، اینجا خانه ما است. همگی دور همدیگر هستیم. بی‌بی دوباره پرسید: فخریه کجاست؟ گفتم همینجا است. خواب است. تو هم برو بخواب. اگر تشنه شدی که آب بخور. گفت نه تشنه نیستم. میرم خواب می‌شوم. حالا خوابم نمی‌برد. بیدار مانده‌ام. یکی از بهترین راه‌ها برای خوابیدن، خواندن کتاب است. تا کتاب را باز می‌کنم، انگار قرص خواب خورده باشم. اما در این وقت شب، چشمهایم یاری نمیکند که دقیق بمانم. این عکس سلفی از خودم را گرفتم و کتاب را کنار می‌گذارم و شروع میکنم به نوشتن. به یاد فیلم جدایی نادر از سیمین می‌افتم. پدر او آنطرف بود، مادر ما این طرف. هیچوقت نمی‌خواهم حتی فکر کنم که بی‌بی مزاحم ما است. اگر چه گاهی واقعا حوصله سر می‌رود و به نقطه‌ی جوش می‌رسیم. اما یاد گرفته‌ام سوپاپهای اطمینان را باز بگذارم و به خودمان و دیگران آسیب نرسانم. تنفس عمیق، نوشیدن آب، قدم زدن و آواز خواندن، خیلی کمک می‌کند تا حال و هوا عوض شود. یک روز که از کلاس درس انگلیسی به سمت خانه میامدیم، فروهر زنگ زده بود و پشت تلفن، گریه میکرد. بی‌بی حالش‌ خوب نبود. دوان دوان به خانه رسیدیم و با کمکهای اولیه‌ای که فخریه بهتر بلد است و داکتر یاد داده، بی‌بی را سرحال آوردیم. ای کاش قبلا، به فکر انگلیسی میبودم و این روزها، زودتر شروع به کار می‌کردم. اگر چه هر چقدر که یاد بگیریم، باز هم کم است. پسر برادرم از ایران زنگ زده بود، می‌گفت عمو چطوری؟ کچل کردی چرا؟ شدی عینهو باباجون خدابیامرز. خندیدم و گفتم: کار ژنتیک است عمو. دست خود آدم نیست. فقط تلاش میکنم شبیه باباجون، تندخو و پرخاشگر نباشم. همین یک کار را بتوانم خوب اجرا کنم، و مهربان‌تر باشم، کافی است. کمی قصه کردیم، میگفت میخواهد برود دنبال کار بنگاه‌داری و خرید و فروش املاک، مثل همیشه تشویق‌اش کردم و گفتم بالاخره هر کسی تلاش کند، راه خودش را پیدا می‌کنند. پدرم چی فکر می‌کرد و ما چی شدیم؟ تو هم تلاش کن و به جز فارسی، با یک زبان دیگر هم آشنا شو و یاد بگیر. اوایل سخت است، اما کم کم حال می‌دهد. پلکهایم دوباره سنگین شد. بیشتر واژه‌های افغانی من، قبل از اینکه کابل بیایم، هزارگی بود. چیزی بود که از پدر و مادر و اطرافیان‌مان در ایران یاد گرفته بودیم. تمام مردم کابل، هزارگی صحبت نمی‌کنند. مثلا به تخم مرغ، خَیگینه نمی‌گویند. فارسی یاد گرفتن ما هم کم جنجال نداشته. نامش فارسی است. ولی واقعا پراکنده و پهناور و مختلط است. حتی فارسی شهری و روستایی متفاوت است. هنوز دارم به کلمه‌ی stick و sticker فکر میکنم. خوب است یک مصروفیت فکری دارم. اگر نه دیوانه میشدم. دست، دستمال، دستکی، دستک، دستی، دستگیره، دستاب، دستار، دستنبو، دسترسی، دستاویز، دستبرد، دستگیر، دستکش، دستباف، دستلاف، دست‌دوز، دست‌آموز، دست‌چین، دسترخوان، دسترنج، دستاورد، دست به دست...‌ دره به دره، هوای پغمان به دره دستمال نگار شوم که بادم ببره بادم ببره، به سوی یارم ببره سر در بغلش مانده و خوابم ببره سر در بغلش مانده و خوابم ببره
Posted by atiq | نوامبر 10, 2023
ناوقت شب است. بی‌بی از خواب بیدار شده و در خانه می‌گردد، …

ناوقت شب است. بی‌بی از خواب بیدار شده و در خانه می‌گردد، رفته آشپزخانه و تق تق صدای ظرفها می‌آید. بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم و گفتم: بی‌بی، چی...

Posted by atiq | نوامبر 10, 2023
امروز نمی‌دانم چندم ماه عقرب و آبان است. اما امروز پنجشنب…

امروز نمی‌دانم چندم ماه عقرب و آبان است. اما امروز پنجشنبه بود. ۹ نوامبر ۲۰۲۳. خیلی وقت است که با تاریخ هجری شمسی و قمری کاری ندارم. دور محرم و...