Blog

Posted by atiq | اکتبر 23, 2023
این مدل مرغابی کله سبز را قبلا در رسامی‌ (نقاشی)های کتابه…

این مدل مرغابی کله سبز را قبلا در رسامی‌ (نقاشی)های کتابهای دوره دبستان دیده بودم. مرغابی‌هایی که ما در محل خودمان داشتیم اینقدر رنگارنگ نبودند. دارم اینجا دنبال آهنگ میگردم....

این روزها، ماههای اولی است که آمدیم ونکوور. تو فکر کن تمام ونکوور، محوطه یک دانشگاه بزرگ باشد. و اکثر آدمهایش تحصیلکرده و درس خوانده و خودآموخته هستند. همیشه احساس میکنم اینجا تمامش دانشگاه است، و ما برای تحصیل آمده‌ایم. اگر چه بقیه میگویند فعلا ماه عسل شماست، فعلا حالش را ببرید و عشق کنید، باز بعدا کار و بار و تکس و مالیات و سایر موارد به خدمت شما خواهد رسید. در چند خانه‌ای که رفتم، در چند جلسه‌ای که حضور داشتم، کتابخانه وجود داشت. کتابخانه حضور پررنگ داشت. اینجا مردم خیلی زیاد کتاب می‌خوانند و با منابع آشنا هستند و دسترسی دارند. کتابخانه‌ها دکوری نبود. تک تک آن کتاب‌ها را خوانده بودند. یک خوبی دیگری هم که دارد این است که به هر چیز فکر کنی، وجود دارد. در دسترس است. به ستاره و تلسکوپ، به ماهی‌های زیر دریا، به قارچها و صدفها، به ترانزیستورها و دیود‌ها، به هر چیزی. دشت و بیابان اینجا را فعلا ندیده‌ام. مهم هم نیست. قبلا به اندازه کافی دشت و بیابان صاف و هموار دیده‌ام. دشتهایی پر از خربزه. با شبهای خنک. آدم اینجا، اصلا در کف چیزی نمی‌ماند. کافی است چیزی را تصور کنی، یک سرچ کوچولو در اینترنت بزنی و دست در جیب کنی و تصورات خود را به حقیقت تبدیل کنی. مثلا هوس آکواریوم و ماهی میکنی، صد مشاور و هزار مدل ماهی پیش رویت است. ارزان ارزان. خدا نکند آدم در کابل هوس داشتن آکواریوم می‌کرد. یادم می‌آید سالهای ۲۰۱۲، با راهنمایی یکی از دوستان، یک آکواریوم را از دکان شیشه‌بر، خریدم. با پایه و فیلتر و چراغ و یک بوتل خرد قطره آبی رنگ و دو سه تا ماهی قرمز و سیاه که نمی‌دانم گیاه‌خوار بود یا گوشتخوار، در مجموع شد ۱۲۵۰۰ افغانی. حیران مانده بودم چطور به خانه بگویم که این چند شد؟ چون اولین سوالی که می‌کردند، کیفیت نبود، قیمت بود. چند شد؟ مجبور شدم دروغ بگویم و گفتم ۲۵۰۰ افغانی. دیدم که فخریه دود کرد و در حالی که به سمت شهریار و شاهرخ که آن موقع هنوز یکساله هم نشده بودند و شبیه دو تا چوچه پیشک (بچه گربه) در خانه می‌خزیدند، نگاهی‌ کرد و گفت: اولادهای مه کالا ندارند، دایپر ندارد، خوراک نیاز داریم، تو رفتی دو و نیم هزار را دادی ماهی‌خانه خریدی؟ تو عقل در سرت است یا نه؟ در دلم گفتم: خوب شد دروغ گفتم. اگر می‌فهمید ۱۲۵۰۰ پول بی زبان را دادم برای چهار تا ماهی، که حتما کارم به شفاخانه علی آباد می‌کشید. ببینم عکس چی است. دوستان میگویند عکسهایت با نوشته‌هایت جور نیست. قصه ماهی‌خانه و آکواریوم را که گفتم خدمت شما تا بفهمید با یک آدم عاقل و بالغ طرف نیستید‌ که همه کارش با هم همخوانی داشته باشد. صفحه را که باز میکنم، خودم هم نمی‌دانم آخرش چی خواهد شد. آهان، طبق عکس اگر پیش بروم باید بگویم که: در ونکوور، موقع کار و بار، حفظ ایمنی و safety خیلی مهم است. نه اینکه تنها برای نمایش باشد. واقعا رعایت می‌کنند. ایمنی را حتی برای درختان هم در نظر دارند. یعنی برای کار، نیاز نیست خود را به کشتن بدهیم. اما باید کار به نحو احسن انجام شود. از وقتی به این خانه آمده‌ایم، خانه روبروی ما در حال ساخت و نوسازی بود. هر روز هم سر و صدای ماشین آلات مختلف می‌آید. کارگرهایش هم بیشتر هندی هستند و یک روز یک کارگر ایرانی هم همراهشان بود. فکر کنم برق کش بود. اعصاب نداشت و بلند بلند با تلفن با ایران صحبت می‌کرد. من داشتم برگهای روی چمنها را از حیاط جلویی جمع می‌کردم. پشت تلفن می‌گفت میایم ایران، می‌رویم محضر و از هم طلاق میگیریم. اما بزرگترها کسی خبر نشود که ما از هم جدا شدیم. هر کدام راه خود را می‌رویم. هر چی هم بخوای بهت میدم. به این نتیجه رسیدم ما به درد هم نمیخوریم. در دلم گفتم بروم خانه و یک چاینک (قوری) چای و دو سه تا خرما و پیاله بیاورم، بشینیم با هم یک چای بخوریم، آرام بگیرد و شاید کمی نظرش را تغییر بدهد. بعد با خودم گفتم: به تو چه؟ سر پیاز هستی یا ته پیاز. بگیر برگها را جمع کن. در حال جمع کردن برگها بودم که چشمم به یک چاله در کنار همین درخت افتاد، البته علامت هشدار و خبردار زده بودند اطرافش تا کسی در چاله نیافتد. اما چیزی که جالب بود این بود که چنان دقیق و با مهارت چاله را کنده بودند که ریشه‌های سفید درخت کاملا پیدا بود و آسیب ندیده بود. انگار با فشار آب چاله را کنده باشند. بعد از اینکه کارشان با چاله تمام شد، فورا، دوباره با خاک مخصوص پر کردند و دوباره کود ريختند و تخم چمن کاشتند. چمن‌های این روزها، سبز شده. صنایع چوب در کانادا، از جمله صنایع پیشرفته است. حرف can اول حرف canada است. حرف van هم اول حرف vancouver است. دامین کانادا هم .ca است و تا به حال بیش از سه میلیون دامین .ca ثبت شده است. در برابر ده هزار دامین .af که دو هزار تای آن را فقط ما ثبت کرده بودیم. می‌خواهم چمن بکارم. می‌خواهم آکواریوم بگیرم با ماهی‌های چینی و ژاپنی. می‌خواهم بونسای درست کنم. ای خوش آن‌ روز که نشینم بر لب حوض شراب
Posted by atiq | اکتبر 22, 2023
این روزها، ماههای اولی است که آمدیم ونکوور.

این روزها، ماههای اولی است که آمدیم ونکوور. تو فکر کن تمام ونکوور، محوطه یک دانشگاه بزرگ باشد. و اکثر آدمهایش تحصیلکرده و درس خوانده و خودآموخته هستند. همیشه احساس...

دیروز صندوقک پُست را باز کردم. دیدم پنج تا مکتوب آمده، برای پنج نفر از ما. PR کارتهای ما بود. برای دو تا از بچه‌ها هنوز صادر نشده و در جریان است. در این دو ماه، ما یک ورقه کلان داشتیم که از آن به عنوان شناسایی استفاده میکردیم. اما حالا خوب شد که یک کارت کوچک داریم و کمی هویت بیشتری پیدا کردیم. این عکس من از دیدگاه PR کارت است. آمدم از کارت عکس بگیرم، کامره در حالت سلفی بود، از خودم عکس گرفتم. داشتن هویت چیز خوبی است. اگر چه در طول بیست و پنج سال مهاجرت در ایران، آنقدر از برخورد استانداری تهران، و از واژه‌ی اتباع بیگانه، بی هویتی کشیدیم که دیگر تصمیم گرفتم هرگز، هویتم را به یک برگه کاغذ یا یک کارت کوچولو، بند نکنم. کاری کردم که هویت‌ام همیشه در مشتم باشد. بعد از اینکه برگشتم کابل، همیشه تذکره و پاسپورتم گم و گور بود. چون برایم مهم نبود. تا سالها، حتی حساب بانکی نداشتم. تا اینکه مجبور شدم یکی درست کنم. حالا، بعد از این همه مدت، در آستانه‌ی چهل و چند سالگی، صاحب یک کارت شدم که در یک گوشه‌اش عکس سرخ رنگ قشنگی از برگ درخت افرا Mapple leaf است و با آن میتوانم گواهینامه رانندگی و حساب‌های بانکی مختلف و ماستر کارت و ویزا کارت بگیرم. میتوانم شرکت ثبت کنم یا برای کار در جایی استخدام شوم. حالا میتوانم سفارشات دامینهای .ca را ثبت کنم. این کارت بیشتر از من غلامرضا است. بهتر از من، مرا معرفی می‌کند. برای همین فکر کردم دیدم سوژه‌ی بدی نیست که خودم را از نگاه کارتم ببینم. می‌خواهم موهایم را کوتاه کنم. از حالا تا بهار، یعنی تا اواخر ماه March دوباره در بیاید. اگر دیدید در عکسهای بعدی، زینال بندری و جمشید آریا شدم، تعجب نکنید. جو گیر هم نشدم. با برنامه دارم پیش میروم و این کوتاه کردن مو، جزئی از برنامه خودم هست. دیشب هم در یک مراسم ویژه مهاجرین در یک کلیسا رفتیم، نان بدمزه خوردیم و رقصیدیم. کاش میشد در مسجد هم رقصید. البته باید یک فکری به حال رقص گروهی افغانستانیها کرد. اتن خوب است اما جالب نیست. به یاد مراسمهای عروسی در کابل افتادم که آنقدر صدای موزیک را بلند می‌کردند که آدم کر میشد. و تمام محفل‌های عروسی، کپی پیست‌های ناشیانه از همدیگر بودند. پرده اول، پرده دوم، گنجشگگ، قرصک پنجشیر و اتن و آهسته برو و گهگاهی پیشپو هزارگی. خوشی و شادی هر وقت و هر جا باشد، نیکوست. در برگشت، با همان لباس‌های محلی، سوار اتوبوس شدیم و آمدیم خانه. همگی با لبخند به طرف ما نگاه می‌کردند. می‌خواهم بیخیال هویت و سند و مدرک باشم. می‌خواهم خودم باشم نه یک قطعه کارت پلاستیکی. من خودمم، نه خاطره منظره‌ام، نه پنجره من یه هوای تازه‌ام نه انعکاس حنجره
Posted by atiq | اکتبر 21, 2023
دیروز صندوقک پُست را باز کردم. دیدم پنج تا مکتوب آمده، بر…

دیروز صندوقک پُست را باز کردم. دیدم پنج تا مکتوب آمده، برای پنج نفر از ما. PR کارتهای ما بود. برای دو تا از بچه‌ها هنوز صادر نشده و در...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | اکتبر 21, 2023
در کمتر از یک دقیقه خو نمیشه فعلا 😉، اما در کمتر از یک س…

در کمتر از یک دقیقه خو نمیشه فعلا 😉، اما در کمتر از یک ساعت اجرا می‌توانیم. امتحان کنید.

Posted by atiq | اکتبر 20, 2023
این عکس را دوست و صاحب خانه ما، حبیب خان از اسلام آباد پا…

این عکس را دوست و صاحب خانه ما، حبیب خان از اسلام آباد پاکستان روان کرده است. گیاه موچسب یا Parthenocissus است. در مدت دوسالی که در پاکستان بودیم، شرایط...

Posted by atiq | اکتبر 17, 2023
این روزها فکر میکنم آدم با این حجم از خاطرات خود چه باید …

این روزها فکر میکنم آدم با این حجم از خاطرات خود چه باید بکند؟ اگر انسان چهل سال داشته باشد و تمام خاطرات تلخ و شیرین گذشته‌اش را به یاد...

Posted by atiq | اکتبر 16, 2023
این دوست جدیدم است. اسمش آندرس است. جوانی از مکزیکو که دو…

این دوست جدیدم است. اسمش آندرس است. جوانی از مکزیکو که دو سال میشود در ونکوور زندگی می‌کند. با این چرخ سیار، قهوه‌های دلچسب آماده میکند و می‌فروشد. یک سیستم...

گاهی از خودم می‌پرسم: رضا چه میکنی این همه عکس از دار و درخت میگیری؟ بیخیال بابا. راهت را برو و تماشا کن، تو که داری می‌بینی، دلیلی ندارد ترق و ترق عکس بگیری. تو که نمیخواهی دل ملت را آب کنی؟ تا اینکه چند روز قبل این صحنه را دیدم عکس گرفتم. اینجا در روی زمین، این همه درخت و بوته و گیاه و گل و سبزه و چمن و گلدان و خس و خاشاک هست، که به نظرم اصلا نیازی نیست یک نفر بیکار، بلند شود و بر روی بام خانه، درخت بکارد. اما باز به این فکر افتادم که نه، یک چیزی باید باشد. همین حرص و همین ولع، آنها را به اینجا رسانیده است. مگر غیر از این است که استادهای دانشگاه با آنهمه دانش، دوباره بیشتر از همه کتاب می‌خوانند؟ مگر غیر از این است که پولدارهای شهر، از همه گداتر و محتاج‌تر و مفلس‌ترند؟ برای چه؟ برای جذب دانش و پول، باید ظرف ذهن و دخل دکان را هر شب خالی کرد. تا فردا دوباره پر شود. ذهن پر و دخل پر، گنجایش جذب دوباره را ندارد. و لعنتی این حرص و طمع و ولع جذب، پایان ندارد. بالاخره باید یک نقطه‌ی پایان برای آن قرار بدهم. اما نمیشود. پشت سر هم، زیبایی پدیدار می‌شود. پشت سر هم، چیزهایی را می‌بینم که قبلا فقط در تصوراتم بود. این همه جذابیت را چکار کنم؟ همین کارها را می‌کنند که آدم دلش مدام میخواهد. اما یک روز، روزی که از عکس گرفتن، سیر شوم، بیزار شوم و ظرف وجودم پر شود، مطمئن هستم شبیه زنبور عسل که کیسه‌‌ی پاهایش را پر از گرده‌ی گلها کرده، دوباره راه کندو و خانه و لانه را در پیش میگیرم. سر خرم را کج می‌کنم و برمیگردم کابل. امیدوارم آن روز، کسی به من نگوید: تو که این همه سال رفتی آنجا عیش و نوش کردی، باز هم برگرد به همان جا، ما اینجا، جان دادیم، خون دادیم و جهاد کردیم و شهید پروردیم. اینجا حالا جای تو نیست. از خون جوانان وطن، لاله دمیده !!! و آمده‌ای دوباره که بر سر خوان نعمت، با ما شریک شوی، یعنی چه؟ یک ماه و نیم شد که اینجایم و حتی یک ثانیه، به فکر نوشیدن و میگساری نبوده‌ام. حتی فکرش را هم نکرده‌ام. یادم می‌آید روزهایی که در کابل بودیم،گاهگاهی به دوستان اینطرفی زنگ میزدیم و می‌گفتیم بنوش، میگفتند لب نزدیم تا حالا، می‌گفتیم ای بابا، رفتی اونور مثبت شدی. در مرکزش قرار داری و کاری نمیکنی؟ میگفتند: مگر تو که در مرکز تریاک جهانی، تا حالا تریاک کشیدی؟ خب ما هم به همان دلیل، نمی‌نوشیم. بحث عقیده و اراده نیست، وقت‌اش نیست، حس‌اش نیست. در تنهایی هیچ چیزی حال نمیدهد. گفته بودند، هر کجا که برویم، آسمان همین رنگ است. آری، اما نخیر. هر که بامش بیش، برفش بیشتر‌. هر که آب‌اش بیش، آبی‌اش بیشتر. دلم پنت‌هوس میخواهد، دلم میخواهد بر شاخه‌ی آن درخت بالای بام، تاب ببندم و گاز (تاب) بخوریم و بیتاب شویم. دلم میخواهد از آن بالا، مهتاب را ببینیم. یک بام باشد و دو هوا. چه‌ هواهایی، چه هواهایی که در سرمان نیست! هوا خواه توام جانا، و میدانم که میدانی...
Posted by atiq | اکتبر 16, 2023
گاهی از خودم می‌پرسم: رضا چه میکنی این همه عکس از دار و د…

گاهی از خودم می‌پرسم: رضا چه میکنی این همه عکس از دار و درخت میگیری؟ بیخیال بابا. راهت را برو و تماشا کن، تو که داری می‌بینی، دلیلی ندارد ترق...

در مدت دو سالی که در اسلام آباد پاکستان بودیم، این عکس مربوط روزهای آخر است. بعد از یک مدت انتظار بیهوده، تصمیم گرفتم به اعصابم مسلط باشم و در خانه بدخلقی نکنم. مهربان باشم و لبخند بزنم، ولو نمایشی و به زور. بعد از آن بود که شهر چهره‌ی دیگرش را به من نشان داد. همه مهربان بودند. همه دوست بودند. اوایل که یک دوچرخه خریده بودم، وقتی برای خرید مواد غذایی با دوچرخه بیرون میرفتم، چون عادت نداشتم چندین بار، دوچرخه‌ام را کنار پیاده رو، بدون قفل، رها کرده بودم و سودا را پیاده به خانه آورده بودم. بعد از چند ساعت یادم میامد که من دوچرخه داشتم، و وقتی می‌آمدم به دکان، می‌دیدم کسی به دوچرخه دست نزده و سالم و سلامت سرجایش است. اینجا در ونکوور، چندین جا دیده‌ام که دوچرخه را قفل هم کرده‌اند، ولی باز یکی آمده و دوچرخه را برده و از دوچرخه فقط چرخ جلو که به میله‌ای قفل شده، باقیمانده. پدر من چی فکر می‌کرد که ما چی خواهیم شد و چی شدیم، حالا من هم نمی‌دانم از این اولادها، چی جور خواهد شد. اما همین‌قدر خوشحالم که خشم و عصبانیت و ناراحتی‌ام را با سیلی، به سر و صورت آنها خالی نکرده‌ام و هربار که اعصاب شارت شده، از خانه بیرون آمده‌ام و فقط دوچرخه را در حد مرگ، دوانده‌‌ام و به یک جای دور و سوت و کور رفته‌ام. پدرم به "چپاگ عسکری" عقیده داشت، یعنی سیلی که قوماندان و فرمانده به صورت عسکر یا سرباز میزنند و می‌گفت اولادهایم باید حتما از من چپاک عسگری خورده باشند تا آدم شوند. بعضی دردها، در کودکی به حالت خفته و مزمن است، هیچ نشانی ازشان نیست، اما بعد از ازدواج و بعد از سی سالگی، آرام آرام به سراغ آدم می‌آید. دقیقا در جایی که می‌خواهی از زندگی لذت ببری می‌آیند و عیش را مکدر می‌کنند و می‌روند. لذت بردن هنر کار دارد. خرکیف شدن، از ته دل قهقهه زدن، بدون اینکه شادمانی کسی را خراب کنی، شاد بودن. من فکر میکنم شادی و خوشحالی، شبیه آن وعده غذاهای هوسانه‌ای است که هر از چند گاهی باید مقدمات آن را فراهم کرد. باید برایش برنامه ریخت، و شادی را با شادمانی نوش جان کرد، اگنی، اگر لحظه‌ای از حال غافل شویم، هر روز و هر شب خوراک آدم غم است. مرا عهدیست با شادی، که شادی آن من باشد. خوش باشید بچه‌ها، و ما را هم در شادیهایتان شریک کنید. قول می‌دهم در وقت سی و چهل سالگی شما، در مسابقه دوش و دویدن، از شماها کم نیارم و پا به پای شما،جوان بمانم. برای بعد از آن، چیزی را نمی‌توانم وعده بدهم. پیر، پیر است، ولو که شیر باشد، اما تا هفتاد و هشتاد سالگی، نر واری با شما در پیاده روی و مسافرت، چلنج میدهم. قول می‌دهم چیزی به نام پیری و زمینگیری در من نبینید. اما پول و سرمایه و کار و بار با خودتان. برویم برنامه بریزیم، خر در خروار، پول پیدا کنیم و خرج کنیم. پیدا کردنش هم هنر است، خرج کردن‌اش هم هنری والاتر. دوستتان داریم. فقط جان مادرتان، کم کم که دارید بزرگ میشوید و قد می‌کشید، با همدیگر مهربان باشید. حتی اگر شده به زور به روی هم لبخند بزنید. شبیه همان حالت‌هایی که ما در اسلام آباد به زور می‌خندیدیم. اگر هم جنگ و دعوا میکنید، حالت تمرینی داشته باشد که در باشگاه، دو حریف با هم مبارزه دوستانه می‌کنند. روزگار است، می‌گذرد، بزرگ میشوید و فقط از مهربانیهای همدیگر، خاطره بسازیم. دوستتان داریم و از ته دل زیاد بخندید که این خنده‌ها، بیشتر از هر چیزی، مرا مست می‌کند عزیزانم.
Posted by atiq | اکتبر 14, 2023
در مدت دو سالی که در اسلام آباد پاکستان بودیم، این عکس مر…

در مدت دو سالی که در اسلام آباد پاکستان بودیم، این عکس مربوط روزهای آخر است. بعد از یک مدت انتظار بیهوده، تصمیم گرفتم به اعصابم مسلط باشم و در...

فردا، برای بار دوم می‌خواهم بروم به بوستان van dusen botanical garden. تازه که به ونکوور آمده بودیم، به دعوت یکی از دوستان، نخستین بار به این باغ زیبا آمده بودیم. چند هفته قبل، از تارنما و وب سایت آنها، درخواست رضاکاری (کار داوطلبانه) داده بودم و در ماه اکتبر برای سه روز پذیرفته شدم. یادم می‌آید در اسلام آباد پاکستان، وقتی در حالت انتظار بودیم، به طور وحشتناکی گیم میزدم. من گیم solitaire میزدم و فخریه گیم water sort puzzle. اولادها هم مثل همیشه گیم Roblox می‌زدند و با discord با هم صحبت می‌کردند. درواقع، گیم یکی از راه‌هایی بود که میشد این انتظار را به سر آورد. هیچ چیز بدتر از بی برنامگی و بی حوصله‌گی نبوده و نیست. نمیشود دائم ورزش کرد، نمیشود دائم در سفر و چکر بود، نمیشود دائم خوابید، نمیشود دایم پادکست گوش کرد، نمیشود دائم درس خواند، اما نمی‌دانم چرا می‌شود همیشه گیم زد. گیم زدن یک جور شوق کودکانه و هوس سیری ناپذیر دارد. این روزها، وقت کم می‌آوریم. باید مدام خود را مصروف نگاه کنیم و بدویم. چرا که اگر لحظه‌ای به خودمان فرصت بیکاری بدهیم، بلا استثنا، غم و غریبی و غربت به سراغمان می‌آید و شبیه چرخهای تراکتور، ما را له می‌کند. دلتنگی، یک جور درد عمیق دارد. دست خود آدم هم نیست. دوستان شرقی میگویند: دیگر چه میخواهی؟ بعد از این همه انتظار رسیدی به مقصد، حال کن و حالش را ببر. اما حال کردن و حالش را بردن، به این آسانی هم نبوده. مجردهایی که اینجا هستند، به من می‌گویند: برو شکر کن که با خانواده و فامیل هستی، مثل ما تنها می‌بودی، باز میدیدی که چه میکشیم. و واقعا درد غربت طوری است که انگار بر بستری از میخ‌های نوک تیز خوابیده باشی، تمام بدن، نقطه نقطه‌اش درد می‌گیرد. بدتر از درد دندان، بدتر از استخوان درد... و واقعا حتی اگر هم از سنگ باشیم، باز هم ناله می‌کنیم. بعضی دوستان میگویند: حالا اینجا وطن توست، فکر گذشته را نکن و محکم برو جلو. اینجا، بهترین جای دنیاست، آن وطن هم چندان وطن نبود. هر چه میخواهی، همین جا درست کن، همین جا به دست بیار. تمام حرفها درست، همه منطق‌ها صحیح، اما مگر میشود؟ من، هر چقدر بی‌خیال می‌شوم و تیر خود را میارم، باز اشک از گوشه‌ی چشمم جاری میشود، دست خودم هم نیست، دلیل‌اش را هم نمی‌دانم. سعدی ز روزگاران، مهری نشسته بر دل بیرون نمی‌توان کرد، الا به روزگاران ناله را کم میکنم، برای خودم چای دم میکنم، تنها در گوشه‌ی آشپزخانه، روی چوکی می‌نشینم و برای فردا، خیال پلو میزنم. در ایمیل که امروز روان کردند، گفته‌اند که برای فردا، یک بوتل آب با خودم بیاورم و لباس مناسب برای هوای بارانی و آفتاب. فردا چی بپوشم؟ فردا چه خواهد شد؟ آهنگ گوش میکنم: روز نخست است که در زندگی، موی ز خساره تراشیده‌ام...
Posted by atiq | اکتبر 14, 2023
فردا، برای بار دوم می‌خواهم بروم به بوستان van dusen bota…

فردا، برای بار دوم می‌خواهم بروم به بوستان van dusen botanical garden. تازه که به ونکوور آمده بودیم، به دعوت یکی از دوستان، نخستین بار به این باغ زیبا آمده...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | اکتبر 14, 2023
امروز این وب سایت را دیدم.

امروز این وب سایت را دیدم. خیلی برایم‌ جالب بود. Https://Su.org اگر در مورد سینگولاریتی به فارسی بیشتر میخواهید بدانید این پادکست هم جالب است: رادیو جادی، شماره یک. https://jadi.net/audio/jadi-net_radio-geek_001_singularity.mp3...

Posted by atiq | اکتبر 11, 2023
اینجا یک اپلیکیشن است به نام هویج یا Carrot 🥕 که برای خر…

اینجا یک اپلیکیشن است به نام هویج یا Carrot 🥕 که برای خرید و فروش اجناس است و کمی بهتر از marketplace فیسبوک است. چند وقت قبل، در خانه برایم...

آسمان ابری است، با ابرهای سرد و خاکستری رنگ که نم نم می‌بارند. انگار که کسی شیر را از سینه‌ی ابرها می‌دوشد. در آشپزخانه بر روی چوکی نشسته‌ام و دمپایی‌هایی که داخل‌اش پشم دارد، پوشیده‌ام. اینجا می‌گویند: Six months of the year is wet and sky is gray. You must eat vitamin D for prevent depression. من میگویم: همین که برق هست و آب شیرین وجود دارد، دیگر غمی نیست. من که عادت به دیدن آسمان ندارم. چرا که همیشه دو تا مانیتور و یک ماوس و کیبورد پیش رویم است و در جهان خودم غرق می‌شوم. برای من همین یک وجب فضای امن کافی است تا دنیای خیالی خودم را بسازم. گاهی شده که طبق برنامه باید نیم ساعت پشت کامپیوتر می‌نشستم، اما چون ماهیگیری که یک صید کلان در تورش خورده باشد، بیشتر از ده ساعت زدن و کندن، بالاخره خودم را از پشت سیستم خلاص کرده‌ام و تازه فهمیدم که نه آب خورده‌ام و نه نان. من فعلا به آسمان کاری ندارم. چه صاف باشد یا ابری. هر چقدر هم میخواهد ببارد. خیالی نیست. اما بعد از این شش‌ماه، طبق برنامه‌ای که در بیست و پنج سالگی‌ام داشتم، دیگر کمتر به سمت کامپیوتر میروم. می‌خواهم باغ و باغچه خودم را داشته باشم و برای خریدن کاهو و اسفناج و گلپی، پول ندهیم. هزار تا گلدان کوچک از گلهای پتوس آماده میکنم برای همسایه‌ها، برای نوروز. برای سال نو. دیروز به گمانم اینجا thanks giving بود. روز شکرگزاری. برای یکی از دوستان که حالش خوب نبود، غذا آماده کردیم و من بردم. یک ساعت مسیر برگشت را پیاده آمدم. اینجا پیاده روهای خیلی خوبی دارد.صاف و دراز و طولانی، خلوت، امن، زیبا. برای من این پیاده‌روها، حکم بازیهای آتاری را دارد. می‌خواهم بروم تا آخرش ببینم به کجا میرسم. جذاب است. مخصوصا که بار نخست است که در این جاها قدم میزنم. بار نخست هر چیز که باشد، هیجان دارد. آدم، تن‌اش مور مور میشود و کیف می‌کند. در آشپزخانه، کنار میز غذا، بر روی چوکی نشسته‌ام و باران را با صدای ترق و ترق باریدن‌اش تماشا میکنم. یک آهنگ گوش میکنم: صبحدم ای دختر فیروزه‌ چشم در سبد از باغ چه آورده‌ای عطر گل وحشی و بوی بهار... اگر این زلزله‌ی هرات در کابل میشد؟ چند سال قبل که در بدخشان زمین لغزیده بود! ما تا کجا می‌خواهیم لاف بزنیم؟ و کلوخ را مانده و از آب بگذریم؟ به دنبال کارد میگردم تا آووکادو را چهار تقسیم کنم. می‌خواهم یک کاری کنم کارستان. به فکر یک سقف‌ام...
Posted by atiq | اکتبر 10, 2023
آسمان ابری است، با ابرهای سرد و خاکستری رنگ که نم نم می‌ب…

آسمان ابری است، با ابرهای سرد و خاکستری رنگ که نم نم می‌بارند. انگار که کسی شیر را از سینه‌ی ابرها می‌دوشد. در آشپزخانه بر روی چوکی نشسته‌ام و دمپایی‌هایی...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | اکتبر 10, 2023
shared a link. – Oct 10, 2023

🔗 https://zarclass.com/python-string-methods/

وقتی این جمله را روی این قفل دیدم، خنده‌ام گرفت. با همه‌ی احترامی که به ساحت عشق دارم، اما خیلی وقت است به کلماتی مثل "همیشه" و "هرگز" باور ندارم. از اوان نوجوانی تا الان که شاید سی سال گذشته باشد، خیلی اسم‌ها و نامها در زندگی‌ام آمدند و رفتند، اما به جز خودم، به جز خودِ خودم، کسی حال مرا نمی‌فهمد. من حتی گاهی نام خودم را هم فراموش میکنم. چه برسد به اینکه نام کسی را به یاد داشته باشم. آن هم برای همیشه، تا ابد. زندگی جریان دارد، زندگی بی بازگشت است. باید رفت و رفت و رفت و آخرش همه چیز ناپیداست. زندگی پاره‌خط نیست، که دو انتهای مشخص داشته باشد، نیم خط است. تازه آن هم اگر سر رشته دستت باشد، اگر نه که چون گردونه‌ای آدم را میچرخاند و سرگیجه می‌دهد. این هم از عمر، شبی بود، گذشت. خوب گذشت. جمعه‌ها باید خوب بگذرد، فرقی نمی‌کند که در کدام بلاد باشم. تا جایی که می‌توانم باید قوی باشم، هم از لحاظ جسمی و هم از نظر فکری و روانی. از تمام چیزهای دنیا، از خواب خوشم می‌آید. دوست دارم یکبار بروم به سمت قطب شمال و در یک کلبه‌ی یخی اسکیموها، چاق شوم، شکم بندازم و به خواب زمستانی بروم. بعد از آن آهسته آهسته، شش ماه را با پای برهنه، به سمت جنگل‌های آمازون برای خودم بچرخم و زندگی کنم. من اگر حرفهای پدرم را گوش میکردم و پسرخوب پدر میبودم، حالا شاید سه تا زن می‌داشتم با پنج تا خانه که دوتای آن مهمانخانه می‌بود. حاجی رضایی بودم برای خودم. من از مهمانی رفتن و مهمانی دادن خوشم می‌آمد. اما از وقتی پشت صحنه‌ی این همه کش و فش را دیدم، بیزار شدم. شستن کوهی از ظرفها در هوای سرد زمستان و آن دیگهای کلان. خوب است اما جالب نیست. دوست دارم شبیه تارزان بروم در جنگل بدوم. بدون نام و نشان و منصب. این روزها، لباس‌های ما بشور و بپوش است. خیلی خوب است که اتوکردن کار ندارد. ولی خب بعضی لباس‌ها را اتو می‌کنیم تا بهتر ضد عفونی شوند. فخریه قبول ندارد غذای خانه فست فود باشد. می‌گوید fast برای کار خوب است، Work fast Fast food اما نه در زندگی و نه در خانه، fast خوب نیست، زندگی آرام‌اش خوب است. در خانه باید آرامش باشد. میخواهم بروم و چون خرس سفید قطبی، شش ماه از سال را آرام بخوابم. خوب می‌دانم که دو روز بیشتر طاقت نمی‌آورم و مثل سگ، باز برمیگردم به سمت خانه. چون من آشپزی بلد نیستم. بگزار دلم خوش باشد که شش ماه میتوانم چون خرس بخوابم. I love you forever ❤️ 😍 💖 ❣️ 💕🥰😘 💘 ❤️
Posted by atiq | اکتبر 7, 2023
وقتی این جمله را روی این قفل دیدم، خنده‌ام گرفت.

وقتی این جمله را روی این قفل دیدم، خنده‌ام گرفت. با همه‌ی احترامی که به ساحت عشق دارم، اما خیلی وقت است به کلماتی مثل "همیشه" و "هرگز" باور ندارم....