Blog

صبح که میشه، در خانه‌ی ما، دویدن دویدن شروع می‌شود. هر روز ساعت ۵، با شادی و شور و شوق، از خواب بیدار میشویم و سریع چند گِلاس، آب ولرم میخوریم تا جان بگیریم. بعد از شاور گرفتن، بچه‌ها را بیدار می‌کنیم تا صبحانه بخورند و برای مدرسه رفتن، آماده شوند. خانه‌ی ما، با همه‌ی خوبی‌اش، یک بدی دارد. یک تشناب و حمام بیشتر ندارد. و صبح‌ها، برای تشناب رفتن،صف تشکیل می‌شود. امروز باید فرنگیس را می‌بردم برای Assessment کلاس هشتم در مرکزی به نام Newcomers welcome center(NWC) که زیر مجموعه Vancouver School Board(VSB) که همان اداره آموزش پرورش ونکوور است، تا بعد از آن، بتواند شامل مدرسه‌ی نزدیک خانه شود. نمیدانم روی چه حسابی بود که احساس می‌کردم امتحان ساعت 10 برگزار می‌شود. ساعت 8:45 دقیقه از خانه بیرون شدیم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتیم.آسمان آبی‌ نیلگون و صاف و کم‌کم شمالک و نسیم خنک هم می‌وزید. دستهای فرنگیس هم در دستم بود و با هم تیز تیز به سمت ایستگاه اتوبوس میرفتیم‌. یک جور احساس نشاط و جوانی و غرور می‌کردم. سوار اتوبوس شدیم. حدود ۹ بجه بود که موبایلم زنگ خورد. شماره ناشناس بود، فکر کردم فخریه است که زنگ زده و شاید چیزی یادمان رفته باشد که از خانه برداریم. تماس را ok کردم و با صدای بلند گفتم: جووووووون! بگو عزیزم. دیدم یک خانم از پشت خط به فارسی تهرانی گفت: شما آقای ممتاز هستید؟ از ان دبليو سی زنگ زدم. نیلوفر هستم. یک لحظه خیط شدم، دست و پایم را گم کردم و گفتم: بله خودم هستم، بفرمایید. گفت: شما باید ساعت ۹ اینجا می‌بودید، در مسیر و راه هستید؟ گفتم: بله بله داریم‌ میاییم. گفت: زودتر بیایید. امتحان شروع شده، اما ما منتظر شما می‌مانیم. هر وقت رسیدید، به من زنگ بزنید. خلاصه، با اتوبوس تا یک حدی پیش رفتیم. بعد پیاده شدیم تا در یک مسیر دیگه با اتوبوس برویم. دیدم اگر با اتوبوس برویم خیلی دیر می‌شود. گفتم تاکسی بگیرم. اپلیکیشن Uber را هنوز نتوانستم نصب کنم، چون کردیت کارت لازم داشت. برای همین اپلیکیشن Yellow Cab را نصب کرده بودم، چون امکان پرداخت پول نقد یا استفاده از POS و کارتخوان در تاکسی هم دارد. یک بدی که یلوکب دارد این است که خیلی کند است و دیر جواب می‌دهد. بعد از دو سه دقیقه، تازه درخواستم را یک راننده قبول کرد و بعد از ده دقیقه به جایی که ما مشخص کرده بودیم رسید و از کنار ما رد شد و ما او را دیدیم و رفت و اصلا نگه نداشت. امکان تماس مستقیم با راننده را هم ندارد و فقط یک شماره مرکزی دارد. به آن شماره تماس گرفتم و با انگلیسی دست و پا شکسته، گفتم این چه وضعش است؟ راننده چرا برای ما نگه نداشت؟ گفت: چون شما در جای مناسب قرار نداشتید. دقیقا وسط چهارراهی را در درخواست خود مشخص کرده بودید. گفتم: اگر ما مکان اشتباه را به عنوان مبداء درخواست داده بودیم، شما چرا از اول قبول کردید و ده پانزده دقیقه ما را معطل کردید؟ آن هم در شرایطی که ما خیلی عجله داریم؟ آنقدر اعصابم خراب شده بود که حد نداشت. اپلیکیشن را Delete کردم و قسم خوردم که دیگه از آن استفاده نکنم‌. در پاکستان اپلیکیشن داشتیم به نام In Drivers که مثل باقلوا و کره، کار می‌کرد و خیلی هم باحال بود. اینجا در کانادا، چهار تا یارو آمدند یک چیز مزخرف درست کردن به نام یلوکب که خیلی هم کند است. خلاصه، اعصاب خراب و دود کرده بودم که باز از خانم نیلوفر زنگ آمد که کجایید؟ گفتم تا چند دقیقه دیگه می‌رسیم. دیدم اگر منتظر اتوبوس باشیم دیر میشود، تاکسی یلوکب را هم که قسم خوردم نگیرم، لب خیابان هم که نمیشود تاکسی گرفت. دل به دریا زدم و به رسم کابل، هر ماشینی را که میامد، دست تکان میدادم و هیچ کس ایستاد نمی‌کرد. ناگهان یک تصمیم گرفتم که باقیمانده راه را پیاده میدویم. اگر بدویم حدود پانزده دقیقه وقت میگیرد که هم از تاکسی و از هر چیز دیگری بهتر است. به فرنگیس گفتم بدویم؟ گفت بدویم. هر دو دویدیم. فرنگیس مثل باد میدوید و موهایش در باد رها بود و از من پیش شده بود. باز احساس افتخار کردم که دخترم با موهای رها، مثل باد، می‌دود. چقدر دیدن این صحنه شاعرانه و شیرین بود برایم. یک لحظه ایستادم، مکث کردم و با چشمهایم از دویدن فرنگیس، عکسی در ذهنم گرفتم تا برای همیشه ثبت بماند. تا هربار که غم به سراغم آمد، چشمهایم را ببندم و این تصویر را پشت پلکهایم ببینم و دلشاد شوم. با تن عرق کرده و لباس خیس از عرق، رسیدیم به NWC. خانم نیلوفر را زنگ زدم و به استقبال ما آمد. با بسیار خوشروئی و احترام گفت که امتحان شروع شده، اما اصلا نگران نباشیم و فرصت کافی برای امتحان وجود دارد. در زمانی که فرنگیس امتحان می‌داد، هم بسیار راهنمایی‌ها برای استفاده بهتر از وقت و زمان کرد و جاها و مراکز خوبی را دانه دانه برایم آدرس می‌داد و معرفی نامه تهیه می‌کرد. همچنان توضیحات خوبی در مورد برخورد با دانش آموزان در کانادا گفت. یادم آمد یکی دیگر از کارشناسان گفته بود: هرگز باری را بر دوش فرزندان خود نگذارید که توانایی حمل و هضم آنرا نداشته باشند. مثلا خیلی مهم است که مهاجران با فرزندان خود ارتباط داشته باشند. اما یکی از بارهای سنگینی که ما ناخودآگاه بر دوش آنها میگزاریم بیان این جمله است که ما فقط بخاطر شما، مهاجرت کردیم و آمدیم اینجا. نه، هرگز. نباید این فکر را کنیم. باید بدانیم که ما بخاطر خودمان مهاجرت کردیم. مسئولیت آموزش و مخارج فرزندان را دولت کانادا به عهده دارد و پدر و مادر نباید هیچ منتی بر گردن فرزند خود بگذارند. حتی پدر و مادر نسبت به یکدیگر منتی ندارند. هر کس برای امرار معاش، هر کاری دوست دارد، میتواند بکند، اگر کار نمی‌تواند یا نمیکند هم دولت خرجش را می‌دهد. بروند فرهنگ و زبان اینجا را یاد بگیرند و غم خود را بخورند، بدون هیچ چشمداشتی از جانب فرزندان. در آخر که امتحان که در واقع دو مضمون ریاضی و انگلیسی بود با موفقیت خلاص شد، خانم نیلوفر سه تا بیگ(کیف) مدرسه به ما داد و آبمیوه و خوراکی برای فرنگیس که در راه خانه بخورد. از ایشان سپاسگزاری کردم. خانم نیلوفر هم گفتند: خواهش میکنم وظیفه ما است تا در این شرایط حساس، خاطره خوب در ذهن همه‌ی ما باشد. ای کاش شرایط طوری بود که ما در وطن خود هم اینقدر نسبت به یکدیگر مهربان‌تر می‌بودیم. از اینجا که نگاه کنیم، می‌فهمیم که افغانستان و ایران، در واقع یک ملت هستند. ملتها، دولت‌ها را می‌سازند و دولت‌ها، ملت‌ها را. خوب است همیشه بذر مهربانی و دوستی بپاشیم. بی‌دریغ، بدون منت.
Posted by atiq | سپتامبر 21, 2023
صبح که میشه، در خانه‌ی ما، دویدن دویدن شروع می‌شود. هر رو…

صبح که میشه، در خانه‌ی ما، دویدن دویدن شروع می‌شود. هر روز ساعت ۵، با شادی و شور و شوق، از خواب بیدار میشویم و سریع چند گِلاس، آب ولرم...

یک بی‌بی داریم، بی جوره. آن شال بافتنی سفید را هم که بر سر بی‌بی می‌بینید، صاحب خانه ما، تحفه آورده است. بی‌بی را، به هر ضرب و زوری بود، زده کنده تا کانادا آوردیمش. بعد از سقوط کابل، از جاهای مختلف برای ما زنگ آمد که خود را تا میدان هوایی کابل برسانید و برای خروج اقدام کنید. اما تا وقتی می‌گفتیم که علاوه بر خانواده شش نفری ما، یک بی‌بی هم داریم، با حالت تاسف‌باری می‌گفتند که بی‌بی را قبول نمی‌توانند. و من هم میگفتم هرجا رفتیم، یا با بی‌بی می‌رویم، و یا اصلا نمی‌رویم و بی‌بی را تنها نمیگزاریم. بهر صورت، حدود یک ماه و نیم بعد از حضور طالبان بود که تا پاکستان خود را رساندیم و قصه و داستان‌های متفاوتی را در آنجا شاهد بودیم. اما باز هم حرف همان بود، بدون بی‌بی هیچ جایی نمی‌رویم. حتی زمانی که برای مدیکال تست دادیم و نتیجه تست توبرکلوز بی‌بی مشکوک برآمد، گفتم اگر لازم باشد، در اسلام آباد پاکستان می‌مانیم و شش ماه دوره درمان را تکمیل می‌کنیم. که با همکاری داکتر شفاخانه، توانستیم نتیجه و جواب صحتمندی بی‌بی را در مدت یک هفته بگیریم. در تمام مدتی که در اسلام آباد بودیم، از دو چیز خیلی نگران بودم: یکی خدای نخواسته برای بی‌بی اتفاقی نیافتد که منجر به فوت بی‌بی شود، که در آن صورت احتمال میدادم که زیر بار منت و تمسخر بعضی‌‌ها، قرار خواهیم گرفت. و برای سلامتی بی‌بی واقعا تلاش میکردیم. مورد بعدی، مساله حمل ناخواسته و تولد کودکی جدید در خانه بود که میزد کیس و برنامه مهاجرت را از بیخ و بن، به هم میریخت و گرفتن تذکره و پاسپورت و اپدیت کیس جنجال برانگیز بود و دو سه سال دیگر هم مهمان دوستان در اسلام آباد می‌شدیم. بی‌بی، هنوز هم فکر می‌کند که در کابل است. از بام تا شام، کنار پنجره و کلکین خانه می‌نشیند و بافتنی خود را می‌بافد و میگوید: اینجا کجاست؟ یا چه وقت می‌رویم قلای شاده؟ یا نوروز چی وقت است؟ یا محرم چی وقت خلاص میشه؟ و هر چه تکرار می‌کنیم: بی‌بی اینجا کابل نیست، تاثیری ندارد. اگر جوانتر می‌بودم، شاید با خود میگفتم: چرا آدم باید این همه خود را به زحمت بیاندازد تا بی‌بی را که در دوره پس پیری است، زور زده تا کانادا ببرد؟ برای بی‌بی که کانادا و کابل فرقی ندارد، بی‌بی را در کابل نگاه میکردیم و یک نفر دیگه را که جوان و آینده‌دار میبود را با خود می‌آوردیم. اما حالا اگر از من بپرسید: چرا؟ می‌گویم ما از بی‌بی نگهداری نمی‌کنیم. این بی‌بی است که از ما نگهداری می‌کند و چون رشته‌‌ای محکم، خانواده را کنار هم نگهداشته و پیوند داده است. بی‌بی، دنیایی از داستان‌های ناب دارد برای ما. اگر سوال کنیم. و تا سوال نکرده باشیم معمولا حرف نمی‌زند. بی‌بی در ارزگان، سنچارک، پل خمری، بغلان، آیبک، سمنگان و قندوز و دایمیرداد و کابل زندگی کرده است. چون پدرش، طبیب بود و مامور دولت، و شوهر بی‌بی نیز صاحب دواخانه پامیر درملتون در سینمای پامیر بود، به سفرهای زیادی رفتند. بی‌بی برای ما، یک دنیاست، بی‌بی، چراغ خانه و تاج سر ماست. هر جا و هر زمان باشد، خدمتش را می‌کنیم. ده تا کانادا هم‌ پیش قدمهای بی‌بی، هیچ است.
Posted by atiq | سپتامبر 19, 2023
یک بی‌بی داریم، بی جوره.

یک بی‌بی داریم، بی جوره. آن شال بافتنی سفید را هم که بر سر بی‌بی می‌بینید، صاحب خانه ما، تحفه آورده است. بی‌بی را، به هر ضرب و زوری بود،...

با اولادها دارم کارتونی باب اسفنجی Bob esponja را در Netflix می‌بینیم. شخصیت‌های جالبی در این کارتونی حضور دارند. یک بخش از کارتون، دست باب اسفنجی دراز شد و یک چیزی را ورداشت. به یاد کودکیهای خودم افتادم که کارتونی کاراگاه گجت Inspector Gadget را می‌دیدیم. و به بچه‌ها یک قسمت از آن کارتون را در یوتیوب نشان دادم و بیشتر از اینکه برای بچه‌ها جالب باشد، برای خودم جالب بود. خیلی از وسایلی که امروز ما در زندگی‌ استفاده می‌کنیم را در کارتون کارآگاه گجت نشان می‌داد. در زمان کودکیها و مهاجرت ما به ایران، کنترل تلویزیون در دست پدرم بود و همیشه اخبار خسته کننده را دنبال می‌کرد. این چند روز هم که مامای اولادها اینجا بود، طبق معمول در یوتیوب تلویزیون آهنگ‌های نوستالوژیک قدیمی و وطنی را گوش می‌کردیم. و اولادها ناخودآگاه بدخلقی می‌کردند.چون دیدن و شنیدن آن آهنگها و برنامه ها، برای نسل امروز، خسته کننده و بی معنی است. امروز، ریموت کنترل در دست آنها بود و با دیدن کارتونی Bob esponja شاد بودند و من هم شاد بودم. دنیای سرگرمی و تفریح و یادگیری، خیلی گسترده شده است و پیدا کردن سلیقه و مزه دهان بیننده و شنونده، مشکل است. اما می‌دانم همیشه چه مستقیم و چه غیر مستقیم، آینده در ذهن کودکان شکل می‌گیرد و به نظرم با دیدن برنامه‌های کودکان می‌شود تا حدی سمت و سوی آینده را شناخت. گیری که این روزها و در اینجا دارم این است: چکار کنم که در خانه و زندگی، درگیر آشغالها و بنجل‌ها نشوم. تا تکان بخوریم می‌بینیم که یک عالمه زباله و آشغال ایجاد شده است. و باید دانه دانه آنها را در ظرف مخصوص‌شان پرتاب کنیم. همچنین فکرها و زمان‌های ما هم اگر درست مدیریت نشوند و بدون برنامه و پلان پیش برویم، در آخر به تباهی می‌رسیم. و در میان انبوهی از زباله‌ها خود را گرفتار می‌بینیم. تا حد امکان خانه را ساده نگاه کرده‌ایم. و نمی‌خواهم غیر از وسایل مکتب اولادها، و چند گلدان جدید، چیز دیگری به خانه اضافه شود. حتی تا زمانی که صاحب خانه از خود نشدیم، تخت خواب هم لازم نیست. سادگی تا حد ممکن. سادگی تا حد ممکن. در همه زمینه‌ها. برای خودم شعار Simple & Fast را ساخته‌ام. ساده و سریع. شبیه موترهای Tesla. اگر در عکسها، مرا با لباسهای تکراری دیدید، اشکال ندارد. نمی‌خواهم کمد و الماری پر از لباس داشته باشم که نفهمم کدام لباس را بپوشم. گپ از باب اسفنجی و اسفناج شد، یک فکاهی از اسفناج یادم آمد. به نفر میگن یک مثال در باب افتعال بگو، میگه: اِسفَنَجَ، یَسفَنِجُ، اِسفِناج !
Posted by atiq | سپتامبر 18, 2023
با اولادها دارم کارتونی باب اسفنجی Bob esponja را در Netf…

با اولادها دارم کارتونی باب اسفنجی Bob esponja را در Netflix می‌بینیم. شخصیت‌های جالبی در این کارتونی حضور دارند. یک بخش از کارتون، دست باب اسفنجی دراز شد و یک...

امروز دقیقا یک ماه است که رسیدیم کانادا. دیروز در این اینجا، یک دسته گل شقایق یا همان گل سرخ مزاری دیدم. توصیف بهار و گرمی و خزان و سردی، اینجا متفاوت است. اینجا دو فصل دارد: wet & dry یعنی یا باران می‌بارد یا نمی‌بارد. هوا خوشگوار است و زمین پر نگار. بر روی تنه درختان، گلسنگ و خزه به شکل انگل و آفت رشد می‌کند که نشان از رطوبت بالا دارد و اگر درخت اندکی ضعیف شود و از رشد باز بماند، خوراک خزه‌ها می‌شود و می‌پوسد. امروز برادر زنم داکتر نیک محمد و خانمشان، برمی‌گردند به تورنتو. در مدت دو سه هفته‌ای که اینجا بودند، بسیار کمک و راهنمایی کردند تا با محیط و قوانین و شرایط آشنا شویم. ممنونشان هستم. بی بی هنوز فکر می‌کند اینجا کابل است. می‌گوید برویم قلای شاده، برویم باغ بابر. برویم زیارت سخی. دیروز از mentor، چند ایمیل دریافت کردیم که تک تک اولویتها و priorities را برای هرکدام ما تشریح کرده بود. اول تقویت زبان و ساختن ارتباط با جامعه جدید و بعد آموزش و کار. اینجا هنوز هم post box و نامه کاغذی اهمیت دارد و فوق‌العاده‌ سریع است. آدرس خانه‌ها هم دقیق و مشخص است. یک چیزی را هم که برای اولین بار تجربه کردم این بود که اینجا برعلاوه اس‌ام‌اس, MMS هم فعال است و می‌شود عکسها را با مسج موبایل به همدیگر روان کنیم. دلم میخواهد یک دستگاه تایپ قدیمی و یک گرامافون و یک رادیو و یک تلویزیون و یک دستگاه تلفن قدیمی (همان‌ها که به شکل آنالوگ شماره میگرفت و باید انگشت خود را چرخ می‌دادیم) بخرم و از آنها استفاده کنم. چرا که هنوز هم مردم از آنها کار می‌گیرند. و فعال هستند. پیرمردها و پیرزنهای زیادی را می‌بینم که با سرعت خیلی بالا در لبتابشان تایپ می‌کنند و خیلی سریع ایمیل‌ها را جواب می‌دهند. برای آنها ایمیل یک ابزار کاملا شناخته شده است. اما دنیای مسنجرها، معمولا برای جوان‌ترها است. من از تکنولوژی و فلسفه تلفن و ایمیل خوشم می‌آید. نسبت به مسنجرها، آزادتر و بازتر است. شما می‌توانید از یک ایمیل به هر ایمیلی که خواسته باشید، پیام روان کنید. اما نمیتوانید از واتسپ به تلگرام پیام ارسال کنید. باغ گیاه‌شناسی Van Dusen واقعا زیبا است و کارهای تحقیقاتی در آنجا فعال است. دیروز فهمیدم این باغ از استودیوهای عکاسی زیادی member vip دارد و به خیلی جشن‌های ازدواج و نامزدی و غیره، خدمات لوکیشن ارائه می‌دهد. در مجموع در هر چیزی یک رنگ و بویی از عشق دیده می‌شود. شبیه عطرهایی با ماندگاری بالای ۴۸ ساعت، رگ و پی عشق اینجا محکم است. برای کلاس طراحی فضای سبز اقدام کردم. در ضمن در قرارداد خانه، ذکر شده که وظیفه پاک کاری برف و برگ درختان در باغچه و بام و پیاده رو پیش خانه، وظیفه کرایه نشین و tenant است و اگر کسی از این بابت آسیب ببیند، کرایه نشین جوابگو و مسئول است. یادم از برف‌پاکیهای کابل و قلای شاده آمد که مردم برف بام خود را در کوچه و جوی می‌انداختند و کوچه، بند میشد و تا یکماه نمی‌توانستیم موتر را از خانه بیرون بکشیم. چون کوه برف در کوچه ریخته میشد. بعدها یاد گرفتم که شب قبل از برف‌باری، موتر را در گاراژ سر کوچه پارک کنم. تا بند نمانم. تا شقایق هست، زندگی باید کرد... اما این زندگی اینجا در ونکوور، شبیه فصلها، رنگ و بوی متفاوتی دارد. نازک‌تر است، حساس تر است. زمخت و خشن نیست. تا شقایق هست، قایقی خواهم ساخت... دریای غم، ساحل ندارد. ای گشاد تنبل، پارو بزن.
Posted by atiq | سپتامبر 17, 2023
امروز دقیقا یک ماه است که رسیدیم کانادا.

امروز دقیقا یک ماه است که رسیدیم کانادا. دیروز در این اینجا، یک دسته گل شقایق یا همان گل سرخ مزاری دیدم. توصیف بهار و گرمی و خزان و سردی،...

امروز به توصیه‌ی دوست نازنینم، پادکست ثروت را می‌دیدم. لینک را در کامنت میگذارم و می‌توانید ببینید. برنامه‌ای هفته وار از طرف کدام community در مورد تجارت در کانادا است. این را هم به هیج وجه اعلان تجارتی و سمت و سوگیری ندانید. امیدوارم با قصه‌ها و راهنماییهای دوستان، بتوانیم آهسته و پیوسته، در جهت پرورش و پیشرفت و پول حرکت کنیم. چند تا فکر و ایده هم دارم که روز دوشنبه، همراه Mentor خود شریک میکنم. دوره Project Management را هم با موفقیت سپری کردیم. چند تا سرتیفیکت جدید هم در بخش Cyber Security و Big Data Analyse گرفته‌ایم. چیزی که من تا بحال درک کرده‌ام این است که اکثر نسل دوم مهاجران اینجا، انگلیسی را زبان اول و در قدم دوم فرانسوی را مسلط می‌شوند. اگر حالی بود و حوصله داشتند فارسی و بعد از آن پشتو و عربی و اسپانیایی را یاد می‌گیرند. وقتی هم که فارسی صحبت میکنند نهایتا دو سه دقیقه اول خوب هستند و بعد کانال را تبدیل می‌کنند به انگلیسی. اینکه کسی آنها را افغان و افغانستانی فکر کند، واقعا یک مقدار جای ابهام دارد. امروز به صاحب خانه‌مان که آمده بود بعضی وسایل اضافی را ببرد گفتم: May I help you? دیدم خیلی خوشحال شد و گفت: thanks so much. و اتفاقا از accent من خیلی کیف کرد. بعد دیدم واقعا این کلمات شبیه کدهای کامپیوتر کار میکند و میتواند بین انسانها ارتباط برقرار کند. تا به حال فکر می‌کردم انگلیسی یاد گرفتن فقط به درد نمره گرفتن و پاس کردن interview های شغلی می‌خورد که بلدی؟ بلدم و بعد از آن هیچ استفاده‌ای ندارد. اما قدرت زبان را وقتی می‌توانیم به درستی احساس کنیم که ارتباط برقرار شود. امروز یاد گرفتم که به کلاه ایمنی دوچرخه سوارها، Halmet می‌گویند و hamlet نام نمایشنامه مشهور شکسپیر بود. باغ و باغچه و چمن اطراف خانه را صفا دادم و کم کم نوبت مرتب کردن قفسه کارگاه و آزمایشگاه خانه است. من خیلی خوش شانس هستم که یک اتاق پر از ابزار و وسایل کار برایم مانده که می‌توانم با آنها، هر چیزی را که عشقم بکشد، بسازم. انواع ارّه و برمه و دریل و پیچ گوشتی و آچار و سوهان و سنباده، انواع میخ و پیچ و چسب و انبر و پلاس. انواع خط کش و وسایل جوشکاری و لحیم و چوب و تخته. و از همه مهمتر، ظرفهای شیشه‌ای مواد شیمیایی، شامل انواع اسیدها و نمک‌ها و بازها. و ترازوهای دقیق. چیزی که کمبودش را احساس میکنم یک تلسکوپ و یک میکروسکوپ و یک تفنگ برای شکار غاز است. قلاب و تور ماهیگیری هم اینجا داریم. چند روز قبل خیلی خوشحال بودم که یک دوچرخه 1200 دلاری را به قیمت 60 دلار خریده‌ام. اما امروز فهمیدم اگر کسی بخواهد دوچرخه بدواند، خیلی‌ها حاضر هستند به رایگان برایش دوچرخه بدهند. فقط کسی باشد که بدواند. کسی هم بخواهد کاری را شروع کند، خیلی‌ها از چهارطرف، زیر بغل‌اش را می‌گیرند تا کارش قوام پیدا کند و کسی بخیل نیست. حتی می‌گویند در روزهای بارانی، کسی که به نزدیک خانه یا موتر خود می‌رسد و می‌بیند رهگذری، چتری ندارد، چتری خود را به رهگذر اهدا میکنند. اهدای عضوهایی مثل جگر و شش و گرده و قلب، بعد از مرگ، یک امر کاملا رایج و پسندیده است. و حتی دیتابیس کامل و جامعی در این مورد دارند. یادم می‌آید یک دوست کاملا فرهیخته، یک وقتی به من توصیه میکرد، اولاد زیاد بیارید تا نسل هزاره‌ها را زیاد کنیم. امروز واقعا از این توصیه، خنده‌ام میگیرد و آنرا احمقانه‌ترین پند و اندرز می‌دانم. به غیر از انسانیت، به غیر از نیکی و به جز محبت، چیزی نمی‌بینم که در دنیا پایدار بماند. زبان خیلی قدرت دارد. یک جمله منسوب به استیو جابز است که میگوید: اگر بتوانید قلب یک نفر را لمس کنید به بی‌نهایت می‌رسید. زبان و کلمات و جملات، خیلی قدرت دارند، خیلی.
Posted by atiq | سپتامبر 17, 2023
امروز به توصیه‌ی دوست نازنینم، پادکست ثروت را می‌دیدم.

امروز به توصیه‌ی دوست نازنینم، پادکست ثروت را می‌دیدم. لینک را در کامنت میگذارم و می‌توانید ببینید. برنامه‌ای هفته وار از طرف کدام community در مورد تجارت در کانادا است....

آدم اگر یکبار به تشنابی که در داخل خانه است، عادت کند، رفتن به تشناب کنج حیاط و حویلی، سرش قیامت میشه. مخصوصا اگر نم‌نمک برف هم ببارد و آدم کورمال کورمال، پشت چپلی و دمپایی بگردد و پاهایش را یخ بزند. اصلا از خیر تشناب و فشار و مثانه می‌گذرد و دوباره برمیگردد به زیر کمپل و لحاف گرم و نرم. تو فکر کن Master Bed Room که یک اتاق و تشناب اختصاصی است دیگر چه نعمتی است برای اولاد دارها. خدا خیر بده کسی را که این ایده به ذهنش رسیده و کسانی را که توانستند این ایده را پیاده کنند. چه میخواستم بگویم؟ آهان. در شفاخانه، آدم، آدم نیست. آدم یعنی فشار خون و میزان قند و شکر و تنفس و وزن و قد و چند کمیت دیگه و آن ماسک و کپسول اکسیژن کنار تخت. که هر کسی کارش به آنجا می‌رسید یعنی که خلاص است کارش. در اینجا insurance را هم بهش اضافه کنید. اگر اینشورنس نبود، بهتر است بمیری. چند روز قبل، برای چک دندان، من، شهریار و شاهرخ با موتر کریستینا، رفتیم کلینیک دندان. کلنیک، بیشتر از یک شرکت آی تی، به کمپیوتر و مانیتورهای ۲۴ اینج با کیفیت HP مجهز بود. داکتر اصلی، یک خانم مهربان ایرانی بود، و دستیارش از هند. مرا بردند و به حالت ایستاده، یک چیزی شبیه جلیقه ضد مرمی و گلوله، بر روی شانه‌ام انداختند و سرم را داخل یک دستگاه کردم. یک چیزی را هم داخل دهانم قرار دادند و گفتند که با دندانهایم، آنرا محکم بگیریم. احساس سگی را داشتم که استخوانی را به دندان گرفته باشد. دستگاه گرداگرد سرم چرخید و عکس گرفته شد. بعد مرا گفتند روی تخت مخصوص دندان دراز بکشم. باز هم یک دستگاه دیگر را داخل دهانم کرد و تق تق عکس گرفت. و همه اینها، به شکل کاملا اتوماتیک، در کمپیوتر و در دیتابیس ذخیره میشد. در همان حالت که روی تخت بودم، داکتر یک مانیتور را به سمت من چرخاند و عکسها را نشانم داد. من بیشتر از آنکه، حواسم به توضیحات داکتر باشد، در کف برند مانیتور HP بودم. از این HP های جدید بود که چند روز قبل در Marketplace فیسبوک دیده بودم. خلاصه با کمک عکسها، به من گفت که سه تا از دندانهایت نیاز به پر کردن دارد و اگر زودتر اقدام نکنم، ممکن است به عصب بزند‌. در آن صورت هم دردش بیشتر است و هم هزینه درمانش را این بیمه که من دارم کاور نمیکند. امروز رفتم برای پرکاری، همان اول دو سه تا بی حسی زد که احساس کردم لب و دهان و کومه‌هایم سنگ شده، فکر می‌کنم قوی‌تر از لیدوکایین بود. وقتی مرا روی تخت خواباند، احساس غریبی و ضعف و زوال کردم. احساس کردم که از آن شیر، کم کم دارد فقط یال و کوپال‌اش به جا میماند. موها که دارد میریزد، چشمها که کم سو شده و حالا دندان و شاید همینطور بروم پایین نوبت کمر و بعد شاغلام و بعد زانو و خلاص. یک ساعتی طول کشید تا کار داکتر خلاص شد. بعدش گفت مرخصی، چون سال اول health insurance داریم، بدون پرداخت پول، از کلینیک بیرون شدم. احساس می‌کردم دهانم کج شده. اما وقتی در آینه خودم را دیدم، همه چی نرمال بود. خوبه آدم یک تیم کاری داشته باشه که از همه کشورها در آن تیم باشند. حال میده.
Posted by atiq | سپتامبر 16, 2023
آدم اگر یکبار به تشنابی که در داخل خانه است، عادت کند، رف…

آدم اگر یکبار به تشنابی که در داخل خانه است، عادت کند، رفتن به تشناب کنج حیاط و حویلی، سرش قیامت میشه. مخصوصا اگر نم‌نمک برف هم ببارد و آدم...

دلم میخواهد پس برگردم کابل. دلم میخواهد همراه دوستان و همکارانم باشم. اینجا یک جوری است که به هر کسی میخواهم زنگ بزنم و دو کلام صحبت کنیم، یا آنها خوابند یا من. تایم و ساعت اصلا برابر نیست و این راه نفسم را بند می‌آورد. احساس پرنده مهاجری را دارم که از گله و دسته خود جدا افتاده و تک و تهنا، یک گوشه در بهشت افتاده است که نمی‌داند چطور کند. حالا می‌فهمم که بوستان، بدونِ دوستان، گورستان است. دلم لک زده برای شنیدن چار کلمه لهجه‌ی کابلی. دلم بولانی لب سرک میخواهد و دلم می‌خواهد ده بجه شب بخوابم و پنج بجه صبح بیدار شوم و بگویم: صبح بخیر افغانستان. پنج بجه صبح اینجا، سه بجه دیگر کابل میشه. اینجا چیزی نور و نمک نداره و یک قسم تلخ است. احساس میکنم گنگ و لال هستم. دلم خربزه تيرماه مزار میخواهد. از هر چه charity و humantarism است بدم می‌آید. هر کس و هر نهاد، به فکر پر کردن کیسه خودش است و نام و نشان مردم افغانستان، یک بهانه بیش نیست. هر چه صحبت از افغانستان و وطن است، غم و بدبختی و بیچارگی است. از این احساس ترحم و احساس شفقت، بدم آمده و می‌خواهم بزنم زیر همه چیز و چپه کنم این نقش و فیلم مزخرف را. هر چقدر که مرا قسم بدهید، هر چقدر که شَست ‌و امضا بگیرید، هر چقدر که ملک و جایداد و رفاه و امنیت و آرامش را پیش رویم بیاورید، ارزانی خودتان، اینجا مال من نبوده و نیست و من مال اینجا نیستم و نمی‌شوم. اینقدر هم در گوشم نخوانید: I belong here, because I am here. نه اصلا، به هیچ وجه. خشمگینم، شبیه گاوی که در کشتارگاه، بوی خون به مشامش خورده باشد و از زیر کارد قصاب گریخته باشد. فعلا خودتان را گوشه کنید، شاید کمی آرام گرفتم. باز با هم گپ میزنیم. همین.
Posted by atiq | سپتامبر 16, 2023
دلم میخواهد پس برگردم کابل.

دلم میخواهد پس برگردم کابل. دلم میخواهد همراه دوستان و همکارانم باشم. اینجا یک جوری است که به هر کسی میخواهم زنگ بزنم و دو کلام صحبت کنیم، یا آنها...

شاید شبیه فیلم "همشهری کین citizen kane " که در اواخر عمر خود کلمه‌ی رمز آلود "غنچه‌ی رز" را گفت، من هم بگویم: " فِرچَه". خودم هم نمی‌دانم و نفهمیدم چه سرّی است که هر بار و در هر موقعیتی که باشم، فرچه را که می‌بینم یک جوری در دهانم طعم شیرین و sweet و مطبوعی را احساس میکنم. فقط همینقدر می‌دانم که این احساس و این طعم مربوط به قبل از مکتب رفتن من می‌شود. یک وقتهایی، با این مدل فرچه بر لب آب چاه، دم دمای عید نوروز، با مادر و ماماهای همقُراغ‌ام فرشهای خانه را می‌شستیم. تاید میزدیم و کف مالی می‌کرديم و می‌شستیم و روی چوبهای سوخت کنار تنور، هوار می‌کرديم تا خشک شوند. هر بار که فرچه را می‌بینم، انگار که نان قندی شیرین میخورم. می‌خواهم یک شب، از آن شبهایی که گاه‌گاهی چون موهبتی نصیب آدم میشود، آسمان صاف است و قرص مهتاب هم گرد گرد، حسابی علف بزنم و گول و گنگس، مَی خورده و تَو خورده، در عالم هَپَروت، بگردم لابلای تمام خاطرات عمرم و کشف کنم که این سِر فرچه چیست؟ حتما اینبار اینکار را میکنم. لالا لالا لالا، هی لالا لالا لالا زندگانی خوب است، با یار جانی لالا
Posted by atiq | سپتامبر 15, 2023
شاید شبیه فیلم “همشهری کین citizen kane ” که در اواخر عمر…

شاید شبیه فیلم "همشهری کین citizen kane " که در اواخر عمر خود کلمه‌ی رمز آلود "غنچه‌ی رز" را گفت، من هم بگویم: " فِرچَه". خودم هم نمی‌دانم و نفهمیدم...

من وب سایتهای خبری زیادی را کار کردم. از goodnews.af گرفته تا shinwari.org خدای خبرگزاریهای جهان هم که باشی، از یک سن و سالی که بگذری، میفهمی فقط یک خبر در دنیا بیشتر وجود ندارد. Where are you now? تو بزرگترین سوالی... دوست دارم جواب این سوال بی زوال همیشه این باشد: In your hug. در آغوش تو..
Posted by atiq | سپتامبر 14, 2023
من وب سایتهای خبری زیادی را کار کردم.

من وب سایتهای خبری زیادی را کار کردم. از goodnews.af گرفته تا shinwari.org خدای خبرگزاریهای جهان هم که باشی، از یک سن و سالی که بگذری، میفهمی فقط یک خبر...

Posted by atiq | سپتامبر 14, 2023
دیشب، یهویی فخریه و بچه‌ها تصمیم گرفتند بروند خرید، کجا؟ …

دیشب، یهویی فخریه و بچه‌ها تصمیم گرفتند بروند خرید، کجا؟ IKEA من حس بیرون رفتن نداشتم. میخواستم بنشینم و Apple Event را ببینم. گفتم خودتان بروید. نگو که اصلا نقشه...

Posted by atiq | سپتامبر 12, 2023
دیروز اولادها را بردیم برای ثبت نام مدرسه یا school.

دیروز اولادها را بردیم برای ثبت نام مدرسه یا school. اینجا یک طرحی وجود دارد به نام newcomer. در بخش‌های مختلف جامعه، وقتی بفهمند newcomer یا نوآمدگی هستی، اول لبخند...

راستش را بخواهید، اینجا در ونکوور، آنقدر زیبایی و مهربانی و احترام و ادب و چشم سیری می‌بینم که گاهی خجالت می‌کشم عکسی را از اینجا پست کنم یا حرفی بزنم. نگران این هستم که مبادا دوستانی که در کابل و افغانستان و ایران و پاکستان هستند، احساس ناراحتی و نارضایتی از وطن را نکنند. این به این معنی نیست که وطن یا مهاجرت به کشورهای همسایه زیبا نیست، به این معنی است که ما هر چه قدر هم که تلاش کنیم، زحمت بکشیم، بدویم و خیز برداریم، باز هم شبیه مسابقات ورزشی، در برابر اینها، پسمان هستیم. اما به هر ترتیب، یک چیز و یک صحنه در کابل برایم همیشه غرور انگیز و امید بخش بود، اینکه در ساعت ۵ و ۶ صبح، کورسها باز است. و مخصوصا در زمستان‌ها که ساعت ۵ و شش هوا تاریک و سرد است، جوانها را می‌دیدم که دسته دسته در کوچه‌‌ها، در مسیر کورس در حرکتند. این صحنه را شما در هیج جای دنیا نمی‌بینید. شاید چون نیاز نباشد که صبح به آن زودی بیدار شوند و تلاش کنند. چیزی دیگر این است که اینجا یک جورایی شهروندان، پیر هستند. واقعا پیر و چروکیده‌اند که آدم هیچ جور نمی‌تواند با آنها حال کند. هر چه قدر هم تحصیلکرده و خوش تیپ و خوش صحبت و دانشمند باشند، باز هم پیر هستند. اگر کسی به دنبال شوگر ددی و شوگر ممی پولدار می‌گردد، شاید اینجا جای خوبی باشد. برای همین به جوانان وطن می‌گویم که قدر جوانی و طراوت و نشاط خود را بدانید. از فرصت‌های زندگی خود خوب استفاده کنید و فعلا افسار زمان را در اختیار خود بگیرید، بخیر روزی می‌رسد که افسار مکان را نیز در اختیار خواهید گرفت. اگر اراده‌ای برای ساختن وطن بود که خب، اگر هم نبود و نشد هم، غم نخورید و د غصه‌اش نشوید. بلا به پس‌اش. خودتان را عشق است. کنج جهان تنگ نیست و پای فقیر لنگ نیست، آخر نه آخر یک راهی پیدا می‌شود که خود را در جای مناسب مستقر کنید. توصیه میکنم بیشتر از آنکه به فکر ساختن وطن باشید، به فکر یافتن همسفر و شریک زندگی خود باشید که هر کجا که رفتید، وطن همان یار و دلدار شماست. و بدون یار، زندگی زهر است. که کیمیای سعادت، رفیق بود رفیق. این روزها بیکارم و می‌خواهم کتاب بنویسم، در زمینه گلها، در زمینه میوه‌ها، در زمینه سبزی‌ها، در زمینه طبیعت. با بهانه‌های کوچک شادابی خویش، خوش هستم و آنها را دست کم نمی‌گیرم. امروز یک زنکه پیر که موهای قشنگش کاملا سفید شده بود و یک تار موی سیاه هم نداشت، برایم گفت: از اینکه به کانادا آمده‌ام خوشحالم؟ آیا ترک وطن و تغییر کشور سخت است؟ من هم سوالش را با این سوال جواب دادم که؟ When you change your life partner, is it simple for you? While I have changed my country. که دیدم اشک در چشمانش جمع شد و محکم بغلم کرد و گفت: میتوانم بفهمم که چی میگی. قدر همدیگر را بدانیم، قدر روزهای جوانی و طراوت و مستی را. به همدیگر بوس و ماچ و بغل فراوان بدهیم. قبل از اینکه دیر شود و دور شویم و دیدارها به بعد از شش سال و ده سال و بیست سال برسد. اگر بخواهم در یک کلام، چهل سال زندگی را در یک نسخه بپیچم، میگویم: مهم نیست آدمی کیست و کجاست. مهم این است که بفهمی قلبی برای تو می‌تپد و قلبت برای کسی در تپش است، و چه بهتر که آنکس از نظر فیزیکی نیز نزدیک تو باشد. شبانه روز، دوستتان دارم. شناسنامه و تذکره تمام گلها را برایتان لیست میکنم. به همین زیبایی، به همین سادگی.
Posted by atiq | سپتامبر 11, 2023
راستش را بخواهید، اینجا در ونکوور، آنقدر زیبایی و مهربانی…

راستش را بخواهید، اینجا در ونکوور، آنقدر زیبایی و مهربانی و احترام و ادب و چشم سیری می‌بینم که گاهی خجالت می‌کشم عکسی را از اینجا پست کنم یا حرفی...

امروز خودم به همراه دو پسرم، رفتیم برای ثبت نام در کتابخانه محل، public library گفتیم که ما نوآمدگی هستیم و می‌خواهیم اینجا نام‌نویسی کنیم. در ابتدا، یک خانم میانسال، با قواره جاپانی، بسیار به گرمی و لبخند و انگلیسی خیلی آرام و شمرده شمرده، با ما صحبت کرد. و اسناد لازم را بررسی کرد و یادداشت گرفت. بعد، یک خانم سفید مسن و باریک و خوش تیپ، از روی یادداشت همکار قبلی، اطلاعات را وارد کامپیوتر کرد و هر جا نسبت به spelling نام و ایمیل سوال داشت، صفحه مانیتور را به سمت ما میچرخاند و به نرمی میگفت که: آیا درست نوشتم؟ و من هم میگفتم: yes. Of course. شهریار و شاهرخ، را دیدم که قلم‌های توش (ماژیک) رنگارنگ را ورداشته‌اند و در حال رسامی بر روی یک ورق کلان هستند که مخصوص این کار آنجا به دیوار نصب کرده بودند. هر بار که صفحه مانیتور را نگاه میکردم، به یاد دیزاین فرمها در Microsoft Access می‌افتادم. بعد از آن یک دختر جوان دیگه، آمد و کارتهای PVC بارکددار مخصوص کتابخانه را برایم داد و بعضی قوانین را برایم تشریح می‌کرد. خیلی با لبخند و ملایمت و با انرژی صحبت می‌کرد. چندین بار، احساس کردم در داخل صحنه‌های سریال‌های خارجی هستم. همه چیز واقعی و 4k به نظر می‌رسید. آخرین باری که اینگونه تحویل گرفته شده بودم، یکی در دوران دبیرستان، در کتابخانه‌های شهر سالم تهران بود. بعد موقع ثبت نام در دانشگاه تهران و دانشکده کشاورزی، در افغانستان هم موقعی که در بانک AIB حساب باز میکردم، و موقعی که در شرکت خودمان بودم. به شاهرخ گفتم: ببینید چطور تحویل میگیرند؟ دوتا بچه هم گفتند با این همه تکس و مالیاتی که میگیرند، بد کنند که تحویل نگیرند و من دهانم باز ماند. فکر کنم بچه‌ها، از طولانی شدن مکالمه بین من و آن دختر، ناراحت بودند و احساس خطر می‌کردند. معلوم بود سوالاتی را که می‌پرسیدم بیشتر بخاطر کش‌دار شدن صحبت بود، اگر نه جوابها، برای هر کسی واضح بود. به بچه‌ها گفتم قبلا به چنین کتابخانه‌ای آمدید؟ گفتند: آره، در گیم روبلوکس Roblox از این بهترهایش را دیده‌ایم. خدا آخر و عاقبت مرا بخیر کند با این وضعیت انگلیسی و مکالمه، اما امروز اعتماد به نفسم بالا رفت. اگر چه در speaking هنوز روان نشده‌ام، اما زبان بدنم خوب است. برای یک انگلیسی زبان، یک جوک دست اول تعریف کردم، از خنده خودش را جمع نمی‌توانست. این نشان می‌دهد چندان هم نابلد نیستم. من می‌توانم، من میتوانم، من می‌توانم..
Posted by atiq | سپتامبر 10, 2023
امروز خودم به همراه دو پسرم، رفتیم برای ثبت نام در کتابخا…

امروز خودم به همراه دو پسرم، رفتیم برای ثبت نام در کتابخانه محل، public library گفتیم که ما نوآمدگی هستیم و می‌خواهیم اینجا نام‌نویسی کنیم. در ابتدا، یک خانم میانسال،...

خانه‌های ویلایی اینجا، تمامش از چوب است. درها، دیوارها، کف اتاقها، سقف، حتی سنگ دستشویی و ظرفشویی تشناب و آشپزخانه، در واقع چوب است با طرح و روکش سنگ. وقتی داخل اتاقها راه میرویم، ترق ترق و گدم گدم صدا می‌دهد. وقتی روی تخت‌خواب، اندک در دلم نیت می‌کنم، مثلا نفس عمیق میکشم، یا پهلو به پهلو میشوم، از همه طرف صدای غیژ غیژ و ذکر و تسبیح چوبها، بلند است. تو فکر کن اگر کار ما به سجده برسد، از تخت و کفپوش اتاقها، نعره‌ی تکبیر برمی‌خیزد. هنوز سیستم صدا خفه‌کن و سایلنت خانه را بلد نشدم. یادم می‌آید ما که بچه بودیم، وقتی فیلم بروسلی را دیده بودیم، هر چه دیوار گچی نمناک میدیدیم، با بوکس میزدیم و از اینکه چاپ بوکس ما روی دیوار میماند، خرکیف می‌شدیم و احساس قدرت میکردیم. اما اینجا اگر کسی جوگیر بشود و با بوکس به دیوار بزند، دیوار سولاخ می‌شود، چون دیوار از دو تا تخته نازک چوب تشکیل شده که یک لایه کوچولو گچ و کاغذ، روی آنرا پوشانده. خسوربره (برادر خانم)ام می‌گوید: اینجا اگر خانه‌ای بسوزد، فقط خاکستر به جای میماند، برای همین لازم است که اینشورنس(بیمه) برای خانه داشته باشید. بیمه آتش‌سوزی و دزدی خانه هم دو قسم است: یکی مربوط صاحبخانه میشه، یکی مربوط کرایه نشین. در واقع بیشتر معاش و حقوق و income آدم، می‌رود سر مالیات و بیمه. وقتی این را گفت، ناخودآگاه یاد داستان ضحاک ماردوش افتادم که دوتا مار بر روی شانه‌اش سبز شده بود. اینجا واقعا مالیات و اینشورنس‌های مختلف، شبیه مار، معاش را مبلعد. پول و خرجی فرستادن به ایران و افغانستان، از اینجا، هنر می‌خواهد. ببینی و نخوای، باشد و ننوشی، چراغ بدهد و چشمک نزنی، واقعا پرهیز طلب دارد. خلاصه داداش، آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است، احتیاط است، اقتصاد. صد رحمت به روباه، شیر، موش گشته.
Posted by atiq | سپتامبر 9, 2023
خانه‌های ویلایی اینجا، تمامش از چوب است.

خانه‌های ویلایی اینجا، تمامش از چوب است. درها، دیوارها، کف اتاقها، سقف، حتی سنگ دستشویی و ظرفشویی تشناب و آشپزخانه، در واقع چوب است با طرح و روکش سنگ. وقتی...

این گل شبیه گل گندنه(تره) و پیاز است. یعنی از همان خاندان است. گفته بودم دلم است یک کرت گندنه جور کنم. برای فستیوال بولانی. یک عالمه نوشتن در ذهنم است. تمامش هم از پر و پاچه و قر و کمر است. کمترین‌اش چاک سینه است. نه اینکه یواشکی دید زده باشم، نه، در شهر و بازار، خودشان در برابر چشمهای بادامی‌ام قرار میگیرند. رنگارنگ. فیسبوک را می‌بینم همه از کارناوال کربلا و اربعین می‌گویند که با ذات و حال و هوای افکار و خیالات من، همخوانی ندارد. یادم می‌آید بیست سال قبل، صدام تازه سقوط کرده بود. مرزها باز شده بود و مردم دسته دسته با پای پیاده از مرز عبور می‌کردند و برای زیارت می‌رفتند. مشهورترین مرز هم مرز مهران بود. کردها در نقش پیش بلد و قاچاقبر، همکاری می‌کردند. عراقی‌ها، به پول ایران خمینی میگفتند. ما، یک جماعتی شامل پدر کلان و مادر کلان، کاکای کلان و زنش، ماما، پدر و مادر و خواهرم، یکی از اقوام و دو دختر جوانش، و چند نفر هم محلی‌ها، جمع شده بودیم و از تهران برای زیارت رفتیم. زمستان بود و هوا سرد. گلو ملویم گرفته بود و سینه‌ام تخته بود از خُنُک. وقتی به کربلا رسیدیم، اتاق و هتل پیدا نمیشد. عربها صدا می‌کردند خانه با آب الدّوش، من بعدن فهمیدم منظورشان از آب الدّوش، آب جوش برای چای دم کردن بوده، نه آب برای دوش و شاور گرفتن. آب را هم سر پیک نیک در داخل اتاق گرم میکردیم تا هم اتاق گرم شود و هم آب جوش بیاید. آب گرم برای حمام وجود نداشت. بهر حال، پدرم حمام رفت تا برای زیارت رفتن اول غسل کند، یک دفعه نعره زد که این چی رقم شامپو بود که دادید؟ هم چشمهایم می‌سوزد هم دو سه بار زدم سرم کف نکرده و هم جانم یخ یخ میشود؟ از یک سو آب یخ است و از دیگه طرف یخ یخ شدن شامپو، بعد فهمیدیم که پدرم قوطی دهانشویه را به جای شامپو برده حمام. من از شدت خستگی، یک گوشه اتاق افتاده بودم و خواب بودم. تمام ساک و بیگ‌ها در طول مسیر پیاده روی بر گردن من بود. تمام وجودم هم از خنکی و هم از خستگی درد میکرد و کرخت شده بودم. پدرم بعد از مراسم حمام، وقتی دید خوابم، یک لگد محکم زد که یالا پاشو برو غسل کن که بریم زیارت، گفتم بابا ولم کن بخوابم. استراحت کنم فردا هم میشه رفت زیارت. باز نعره زد که: هزاره استی خو، این همه راه را زده کنده خود را تا اینجا رساندیم به عشق زیارت، حالا خاو میکنی؟ نمیخوای به مراد برسی؟ به ضرب و زور و از ترس پدر، رفتم با آب یخ، غسل کردم. احساس می‌کردم موهایم از شدت سرما و یخی، سیخ سیخ شده. بهرحال، با حال خراب، به سمت زیارت رفتیم. وقتی از دروازه وارد شدیم، یک گوشه یک مقبره را دیدم، به نظرم شش گوش آمد. بی اختیار دویدم و خود را روی قبر انداختم و زار زار به حال خودم گریستم که من که نمی‌توانم در برابر ناملایمات پدرم قد علم کنم و خواسته‌هایم را مطرح کنم، چطور میتوانم بر جبر و جور زمانه چون مولایم حسین قیام کنم؟ باور کنید داشتم زار میزدم و آب دیده و خیلیم و خلط گلو یکجا شده بودند و دستمال هم همراهم نبود. ناگهان دیدم یکی دارد به شانه‌ام می‌زند که داداش پاشو، اینجا گریه نکن. این قبر امام حسین نیست، قبر امام حسین اونطرفه، این حبیب ابن مظاهر است. خیط شدم، کنف شدم. گفتم بدبخت، تو که فرق قبر این و آن را تشخیص نمیدی، بد میکنی که میای زیارت و اینجور زار میزنی؟ باز داخل‌تر رفتیم تا ضریح نمایان شد با یک عالم اسم و نام شهیدان بر گرداگرد ضریح. بعد از زیارت و بین الحرمین و زیارت عباس علمدار، اولین کاری که کردم، دنبال کافی‌نت می‌گشتم تا به بعضی دوستان اطلاع بدهم که ما سالم هستیم. در کافی‌نت، کامپیوترهای دسکتاپ سیاه‌رنگ مارک Dell را برای نخستین بار دیدم. داستان سر زبان آنروزها این بود که یک نفر افغانی، بعد از عبور از مرز مهران، تانکهای آمریکایی را دیده بود و طرفشان دویده بود. آنها هم آماده شلیک شده بودند. این بابا بعد از رسیدن به تانک، آنرا بوسیده بود و خوشحالی میکرد، می‌گفت از برکت وجود شما، صدام سرنگون شد و ما بعد سی چهل سال می‌توانیم برویم زیارت کربلا، سربازای آمریکایی هم یارو را بلند می‌کنند مستقیم تا کربلا می‌رسانند. بعد دیدن کربلا و خیمه گاه و شط فرات و تل زینبیه و غیره و غیره، بیشتر باورم شد که قبل این، تصویر ذهنی عجیبی از کربلا ساخته بودم. چندان چیزی نبود آنجا، یک منظره عادی بود و تصورات ذهنی‌ام زیباتر بود. بعد از آن، زیاد حول این مساله نپیچیدم و هرگز از پسوند و پیشوند کربلایی کار نگرفتم. زوار بودم، یعنی مشهد را زیارت کرده بودم قبلن. حالا هم کربلایی شده بودم. اسمم هم غلامرضا بود. اما هیچ احساسی نداشتم و اصلا غرور و پیشرفتی را حس نمیکردم. تازه آنموقع بود که متوجه عمق ماجرا شده بودم. یک چیز خیلی جالب هم که در کابل قبل از ۲۰۱۴ دیدم، رشد روزافزون شرکت‌های توریستی، سیاحتی زیارتی بود. از هزاره‌ها و شیعه‌ها و سمت غرب کابل، مشهد و قم و کربلا بود. نهایت سوریه و دمشق. از بقیه قوما، سمت شرق و کارته نو و شار نو و خیرخانه، اکثرن حج عمره. اما مساله مشترک همگی، ویزه‌های مدیکال هند و پاکستان بود. ما تا وقتی جوانیم، در پی لقمه نانی و کسب و کاری میدویم. بعد که صاحب چند قران میشویم، می‌بینیم پدر و مادر پیر و چروکیده و فرتوت می‌شوند. تمام آرزوی آنها هم، یا حج است یا مشهد و کربلا و نجف‌. اگر جانشان جور بود و سرپای بودند، که خب، اگر نه شرط اول قدم آن است که سرپای باشند و مشکل شکر و دیابت و فشار خون و روماتیسم نداشته باشند. مسائل و مشکلات مالی و روحی و روانی و انواع پریشانی‌ها به کنار. من هر وقت به مادرم زنگ میزنم، دیالوگ ما از این حد بالاتر نمیرود: ۱. بچم، شما شکر صاحب زن و فرزند و خانه و زندگی شدید، برادر خردت را چطور کنیم؟ دست همو بچه را هم بگیرید. هر چه هم می‌گوییم مادر ما خود ما خواستیم، او هم خودش اقدام کند، خودش پیشقدم شود، ما هم همراهش هستیم، به خرجش نمی‌رود. ۲. زانویم درد میکنه، پایم درد میکنه، سر و کمر درد میکنه. ۳. یکبار دیگه کربلا را قربانش شوم، زیارت میکردم، دیگه حرمان در دلم نمی‌ماند. و خیلی بیزنس‌ها، در جهت خدمات دادن به این خواسته‌ها، شکل گرفته‌اند. هر چه باشد، با جیب خالی زیارت و سفر رفتن چه به قصد زیارت یا درمان، تنها و تنها باعث بالا رفتن فشار خون می‌شود. جیب باید پر باشد. و این نسل ما هستیم که این فشارها را تحمل می‌کنیم. چاره‌ی جز کار و کار و سگ دو زدن نیست. چرا که این چرخ و این دور ادامه داشته و دارد. من همینقدر که در پیری زانویم درد نکند، تشویش نداشته باشم و فشار خون و دیابتم سر جایش باشد و تشنابم روبراه باشد، باعث دلجمعی و پیشرفت اولادها و خانواده و قوما و طایفه و بشریت شده‌ام. نمی‌خواهد چیز جدیدی کشف کنم و یا دستاورد آنچنانی داشته باشم. چرا که واقعا اکثر وقت و انرژی و توان و توشه ما، بعد از دهه چهل زندگی، صرف رسیدگی به پدر و مادر و پیر و پاتالهای زندگی است. نه اکسپلور جهان و کشف و ماجراجویی و اضافه کردن بر اکسپرینسهای زندگی. خیلی از دوستان را، منجمله خودم را دیده‌ام که بعد از مرگ پدر و یا مادر و یا عزیز معلولشان، تازه یک نفس راحت کشیده‌اند و کمی از زندگی‌شان لذت برده‌اند. حالا تصمیم گرفتم یک سر حج بروم. بروم که مردم به من بگویند: حاجی رضا. کدام حاجی رضا؟ حاجی رضا کانادایی.
Posted by atiq | سپتامبر 8, 2023
این گل شبیه گل گندنه(تره) و پیاز است. یعنی از همان خاندان…

این گل شبیه گل گندنه(تره) و پیاز است. یعنی از همان خاندان است. گفته بودم دلم است یک کرت گندنه جور کنم. برای فستیوال بولانی. یک عالمه نوشتن در ذهنم...