صبح که میشه، در خانهی ما، دویدن دویدن شروع میشود. هر روز ساعت ۵، با شادی و شور و شوق، از خواب بیدار میشویم و سریع چند گِلاس، آب ولرم میخوریم تا جان بگیریم. بعد از شاور گرفتن، بچهها را بیدار میکنیم تا صبحانه بخورند و برای مدرسه رفتن، آماده شوند.
خانهی ما، با همهی خوبیاش، یک بدی دارد. یک تشناب و حمام بیشتر ندارد. و صبحها، برای تشناب رفتن،صف تشکیل میشود.
امروز باید فرنگیس را میبردم برای Assessment کلاس هشتم در مرکزی به نام Newcomers welcome center(NWC) که زیر مجموعه Vancouver School Board(VSB) که همان اداره آموزش پرورش ونکوور است، تا بعد از آن، بتواند شامل مدرسهی نزدیک خانه شود.
نمیدانم روی چه حسابی بود که احساس میکردم امتحان ساعت 10 برگزار میشود. ساعت 8:45 دقیقه از خانه بیرون شدیم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتیم.آسمان آبی نیلگون و صاف و کمکم شمالک و نسیم خنک هم میوزید. دستهای فرنگیس هم در دستم بود و با هم تیز تیز به سمت ایستگاه اتوبوس میرفتیم. یک جور احساس نشاط و جوانی و غرور میکردم. سوار اتوبوس شدیم. حدود ۹ بجه بود که موبایلم زنگ خورد. شماره ناشناس بود، فکر کردم فخریه است که زنگ زده و شاید چیزی یادمان رفته باشد که از خانه برداریم. تماس را ok کردم و با صدای بلند گفتم: جووووووون! بگو عزیزم.
دیدم یک خانم از پشت خط به فارسی تهرانی گفت: شما آقای ممتاز هستید؟ از ان دبليو سی زنگ زدم. نیلوفر هستم.
یک لحظه خیط شدم، دست و پایم را گم کردم و گفتم: بله خودم هستم، بفرمایید.
گفت: شما باید ساعت ۹ اینجا میبودید، در مسیر و راه هستید؟
گفتم: بله بله داریم میاییم.
گفت: زودتر بیایید. امتحان شروع شده، اما ما منتظر شما میمانیم. هر وقت رسیدید، به من زنگ بزنید.
خلاصه، با اتوبوس تا یک حدی پیش رفتیم. بعد پیاده شدیم تا در یک مسیر دیگه با اتوبوس برویم. دیدم اگر با اتوبوس برویم خیلی دیر میشود. گفتم تاکسی بگیرم. اپلیکیشن Uber را هنوز نتوانستم نصب کنم، چون کردیت کارت لازم داشت. برای همین اپلیکیشن Yellow Cab را نصب کرده بودم، چون امکان پرداخت پول نقد یا استفاده از POS و کارتخوان در تاکسی هم دارد. یک بدی که یلوکب دارد این است که خیلی کند است و دیر جواب میدهد. بعد از دو سه دقیقه، تازه درخواستم را یک راننده قبول کرد و بعد از ده دقیقه به جایی که ما مشخص کرده بودیم رسید و از کنار ما رد شد و ما او را دیدیم و رفت و اصلا نگه نداشت. امکان تماس مستقیم با راننده را هم ندارد و فقط یک شماره مرکزی دارد. به آن شماره تماس گرفتم و با انگلیسی دست و پا شکسته، گفتم این چه وضعش است؟ راننده چرا برای ما نگه نداشت؟
گفت: چون شما در جای مناسب قرار نداشتید. دقیقا وسط چهارراهی را در درخواست خود مشخص کرده بودید.
گفتم: اگر ما مکان اشتباه را به عنوان مبداء درخواست داده بودیم، شما چرا از اول قبول کردید و ده پانزده دقیقه ما را معطل کردید؟ آن هم در شرایطی که ما خیلی عجله داریم؟
آنقدر اعصابم خراب شده بود که حد نداشت. اپلیکیشن را Delete کردم و قسم خوردم که دیگه از آن استفاده نکنم. در پاکستان اپلیکیشن داشتیم به نام In Drivers که مثل باقلوا و کره، کار میکرد و خیلی هم باحال بود. اینجا در کانادا، چهار تا یارو آمدند یک چیز مزخرف درست کردن به نام یلوکب که خیلی هم کند است.
خلاصه، اعصاب خراب و دود کرده بودم که باز از خانم نیلوفر زنگ آمد که کجایید؟ گفتم تا چند دقیقه دیگه میرسیم.
دیدم اگر منتظر اتوبوس باشیم دیر میشود، تاکسی یلوکب را هم که قسم خوردم نگیرم، لب خیابان هم که نمیشود تاکسی گرفت. دل به دریا زدم و به رسم کابل، هر ماشینی را که میامد، دست تکان میدادم و هیچ کس ایستاد نمیکرد. ناگهان یک تصمیم گرفتم که باقیمانده راه را پیاده میدویم. اگر بدویم حدود پانزده دقیقه وقت میگیرد که هم از تاکسی و از هر چیز دیگری بهتر است.
به فرنگیس گفتم بدویم؟ گفت بدویم.
هر دو دویدیم. فرنگیس مثل باد میدوید و موهایش در باد رها بود و از من پیش شده بود. باز احساس افتخار کردم که دخترم با موهای رها، مثل باد، میدود. چقدر دیدن این صحنه شاعرانه و شیرین بود برایم. یک لحظه ایستادم، مکث کردم و با چشمهایم از دویدن فرنگیس، عکسی در ذهنم گرفتم تا برای همیشه ثبت بماند. تا هربار که غم به سراغم آمد، چشمهایم را ببندم و این تصویر را پشت پلکهایم ببینم و دلشاد شوم.
با تن عرق کرده و لباس خیس از عرق، رسیدیم به NWC.
خانم نیلوفر را زنگ زدم و به استقبال ما آمد. با بسیار خوشروئی و احترام گفت که امتحان شروع شده، اما اصلا نگران نباشیم و فرصت کافی برای امتحان وجود دارد.
در زمانی که فرنگیس امتحان میداد، هم بسیار راهنماییها برای استفاده بهتر از وقت و زمان کرد و جاها و مراکز خوبی را دانه دانه برایم آدرس میداد و معرفی نامه تهیه میکرد.
همچنان توضیحات خوبی در مورد برخورد با دانش آموزان در کانادا گفت.
یادم آمد یکی دیگر از کارشناسان گفته بود:
هرگز باری را بر دوش فرزندان خود نگذارید که توانایی حمل و هضم آنرا نداشته باشند.
مثلا خیلی مهم است که مهاجران با فرزندان خود ارتباط داشته باشند. اما یکی از بارهای سنگینی که ما ناخودآگاه بر دوش آنها میگزاریم بیان این جمله است که ما فقط بخاطر شما، مهاجرت کردیم و آمدیم اینجا.
نه، هرگز. نباید این فکر را کنیم. باید بدانیم که ما بخاطر خودمان مهاجرت کردیم.
مسئولیت آموزش و مخارج فرزندان را دولت کانادا به عهده دارد و پدر و مادر نباید هیچ منتی بر گردن فرزند خود بگذارند. حتی پدر و مادر نسبت به یکدیگر منتی ندارند. هر کس برای امرار معاش، هر کاری دوست دارد، میتواند بکند، اگر کار نمیتواند یا نمیکند هم دولت خرجش را میدهد. بروند فرهنگ و زبان اینجا را یاد بگیرند و غم خود را بخورند، بدون هیچ چشمداشتی از جانب فرزندان.
در آخر که امتحان که در واقع دو مضمون ریاضی و انگلیسی بود با موفقیت خلاص شد، خانم نیلوفر سه تا بیگ(کیف) مدرسه به ما داد و آبمیوه و خوراکی برای فرنگیس که در راه خانه بخورد.
از ایشان سپاسگزاری کردم. خانم نیلوفر هم گفتند: خواهش میکنم وظیفه ما است تا در این شرایط حساس، خاطره خوب در ذهن همهی ما باشد. ای کاش شرایط طوری بود که ما در وطن خود هم اینقدر نسبت به یکدیگر مهربانتر میبودیم. از اینجا که نگاه کنیم، میفهمیم که افغانستان و ایران، در واقع یک ملت هستند.
ملتها، دولتها را میسازند و دولتها، ملتها را.
خوب است همیشه بذر مهربانی و دوستی بپاشیم. بیدریغ، بدون منت.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
