Blog

#better_Afghanistan
Posted by atiq | دسامبر 24, 2025
shared a link. – Dec 24, 2025

🔗 https://media3.giphy.com/media/v1.Y2lkPWJlMzAyMTE3aW1za21pZTVxYXQ2YTFpcDBxYWZvd2xsbWpjcWZlcDBhYzVyY3BoMSZlcD12MV9naWZzJmN0PXM/n0lnosk5JX8Dm/giphy.gif

🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
Posted by atiq | نوامبر 13, 2025
🎉 It’s my fan-iversary! I’ve been a top fan of VanDusen …

🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. VanDusen Botanical Garden

خاصیت برگ دارد آدمی،
Posted by atiq | نوامبر 13, 2025
خاصیت برگ دارد آدمی،

خاصیت برگ دارد آدمی،

این یک گوشه از خزان هزار رنگ ونکوور است. بی نهایت زیباست. اما من در این کوچه‌ها و خیابان‌ها، چه میکنم؟ چرا باید خودم را به کاری یا با چیزی سرگرم نگهدارم تا فکر و خیالهای خام و باطل به ذهنم خطور نکند؟ نمیشود بدون اینکه چیزی را به کسی بخواهیم بفروشیم، یا بوی پول به دماغمان بخورد، با کسی دوست شویم؟ سر ماه که می‌شود، همگی به دنبال پوره کردن خرج و مخارج های جاری هستند. کرایه خانه، قسط‌ها، وام‌ها، اینوایس‌ها، و خیلی چیزهای خرد و کلان دیگر. بعضی‌ها خشنود از اینکه چند دلاری پس انداز کرده‌اند. و بعضی‌ها دود کرده‌گی از دویدنها و نرسیدن ها. یکی از دوستان هم به تازگی مهاجر شده و وقتی داستان راز نگهداری خودش را از دوستان و آشنایان تعریف میکند که مبادا چوب لای چرخ پرونده‌ی مهاجرتی‌اش بیاندازند، از تعجب دهانم باز می‌ماند که یعنی ما همچین دوستانی هم میتوانیم داشته باشیم؟ بسیار غمگین هستم. نمیدانم چه مرگم است؟ اما احساس میکنم که به هیچ جایی تعلق ندارم و اختیار و کنترلی در زندگی ندارم. شده‌ام ماشین پولسازی، و باید به هر صورت دخل و خرج را به هم برابر کنم. این روزهای خزانی، گاهگاهی که آفتاب که بر بدنم می‌تابد، خوشم می‌آید. به یاد تابش آفتاب خزان کابل می‌افتم. مخصوصا وقتهایی که در موتر/ماشین بودم و گرمی آفتاب خیلی مزه میداد. یکی از دل‌انگیزترین و جذاب‌ترین لحظات من در این موقع از سال در کابل، وقتی بود که در سرک دارالامان، نزدیکی‌های دانشگاه آمریکایی، موتر را به یک کارواش خلوت که در عقب سرای تانک تیل احمدیار بود می‌بردم و میدادم که بشورند. شاگرد کارواش بیشتر وقتها، آهنگهایی از احمد ظاهر پلی میکرد و منم روی یک دراز چوکی، پشت به آفتاب می‌نشستم و از گرمای آفتاب و خواندن احمد ظاهر خرکیف میشدم. گاهگاهی هم به آن سماوات خانه‌ زیر پل عابر پیاده! کنار شفاخانه استقلال میرفتم که با آتش چوب، چای سبز دم میکرد و تخم روغن با نان ازبکی فرمایش میدادم. گاهی هم یک پیاز کوچک از خانه با خود می‌بردم. تخم‌مرغ، پیاز، چای سبز، بوی دود چوب، مرچ و مصاله و دیگر هیچ! کاری به دنیا و تحولات عجیب و غریب آن ندارم. نه خودم را خوشبخت میدانم که در این گوشه پرت شده‌ام و نه آنقدر بدبخت که به التماس افتاده باشم. تازه دارم درک میکنم که جهان من و دنیای من، خودم بودم و هستم. نام و نشان کشیدن، سخت بود. شهرت و اعتبار کسب کردن مشکل بود، اما شدنی بود. ولی برای من از دست دادن دوستان، در مسیر پیشرفت و امتحان های مختلف و شگفت، دشوار بود. احساس میکردم که عضوی از بدنم از من جدا می‌شد. امروز و در این نقطه از زندگی، خودم را تک و تنها حس میکنم. احساس فردی که در برابر تند بادهای سرد و برفی و یک دست سفید، به توده‌ی سیاهی می‌ماند که هنوز زنده است و مقاومت می‌کند و به زحمت یک گام به جلو بر میدارد. نمیدانم چه موقع مشکلات زندگی تمام می‌شود و من بی نیاز از آموزش دیدن و آموزش دادن میشوم؟ اما فعلا دلم میخواهد به جای این همه رنگ‌های دلفریب پاییزی، خودم را در حال خوردن چهار عدد تخم‌مرغ نیمرو شده با نان ازبکی گرم و یک پیاز کوچک در زیر پل عابر پیاده در کنار شفاخانه استقلال در سرک دارالامان همراه با دوستان دوچرخه‌سوارم احساس کنم. این به آن در. باور بفرمایید.
Posted by atiq | اکتبر 4, 2025
این یک گوشه از خزان هزار رنگ ونکوور است. بی نهایت زیباست….

این یک گوشه از خزان هزار رنگ ونکوور است. بی نهایت زیباست. اما من در این کوچه‌ها و خیابان‌ها، چه میکنم؟ چرا باید خودم را به کاری یا با چیزی...

اولادها کلان شده‌اند، قد کشیده‌اند و جوان شده‌اند. تا چند سال قبل چوچه چوچه بودند و در موقع سالگیره‌شان، می‌توانستم همگی آنها را با هم بغل کنم و از زمین وردارم و آنها هم با شادی و خوشحالی از سر و کولم بالا می‌رفتند. اما حالا، نام خدا، قد من از همه آنها کوچک‌تر است، خرد آنها من هستم. حالا وقتی میخواهم آنها را بغل کنم اولا که در بغلم جا نمی‌شوند و دوم اینکه اصلا از این حرکت من خوششان نمی‌آید. از بوسیدن که اصلا پرسان نکن، این کار من برایشان چندش آور است و کِرک‌شان می‌آید.گاهی هم بدون ملاحظه و بدون رودرواسی می‌گویند: پدر دهانت بوی میته!! با خودم می‌گویم ای کاش یکی می‌بود که از تجربیاتش در این مرحله از زندگی استفاده میکردم. یکی که قبل از ما کشت و کار کرده باشد. خوی و خواص اولادها، کاملا تغییر کرده، اصلا آن اوشتوکها و کودکان شیطان و بازیگوش سه چهار سال قبل نیستند. این سه چهار سالی که در سرگردانی و مهاجرت گذشت و واقعا برایم سخت و تلخ و دردناک بود. نمیخواهم دوباره چُس‌ناله را شروع کنم، اما برای این دوره از زندگی و دوران گذار اولادها از کودکی به نوجوانی و جوانی نتوانستم کار چندانی کنم. اگر چه به این نتیجه رسیده‌ام که وقتی ایده و طرح و برنامه‌ای ندارم، بهتر است دخالت بیجا نکنم و بگذارم آنها خودشان مسیر و سمت و سوی زندگی و علاقه و سلیقه‌شان را کشف کنند. باز هم خدا را شکر در حال حاضر در سرزمین و موقعیتی خوب با مردمان نازنین و مهربانی قرار داریم. این روزها، در حال کار هستم، چه کاری؟ هر چه پیش آمد خوش‌آمد. فقط کانتراد/ کنترکت باشد و روزمزد و ساعتی نباشد. فایده و ضررش مهم نیست. مهم این است که در اختیار خودم باشم. از کار تکنولوژی طراحی وب سایت گرفته تا طراحی باغ و باغچه و رنگمالی و تعمیر وسایل خانه و خرید و فروش در مارکت پلیس‌ها. تنها در این صورت است که رضایتم حاصل می‌شود و احساس میکنم توانمند هستم و احساس مزدوری نمیکنم. کار روزمزد و معاشکی، حس بدی به من میدهد. بین خودمان باشد، هفته‌ی قبل، یک مقدار پول را هم در یک معامله از دست دادم، اگر چه به تخمم هم نیست، اما خدایی یک کمی جایش می‌سوزد. حیران مانده بودم که سر ماه کرایه خانه را چطور پوره/جور کنم که ناگهان یک زنگ از مشتری آمد و یک معامله خوب جور شد و خیالم راحت شد. به قول انگلیسی زبانها: I'm so lucky! این هم یکی از آفت‌های مهاجرت و سرگردانی است که آدم به سمت معاملات هیجانی و ناسنجیده جذب می‌شود. ماه اکتبر می‌رسد و فصل کاشت گل‌های لاله می‌شود، با اینکه احتمال دارد تا بهار از این خانه برآییم و یک خانه بهتر بگیریم، اما دوباره حیاط خانه را پر از گل لاله میکنم. فرقی نمیکند که اینجا باشیم یا نه، یک جایی را هم پیدا کردم که پیازهای گل لاله و نرگس را با قیمت خیلی خوب می‌فروشد. پارسال که خریده بودم کمی گران بود. حدود پنجصد قلمه از گل‌های رز و سرو و یاس و انجیر در راهرو بیرونی کنار دیوار خانه تولید کرده‌ام. این زمستان که بگذرد، در بهار سال بعدی همه آنها را میکارم، کجا؟ خدا میداند! دارم فکر میکنم بهترین کار برای میانسالی تا پیری چیست؟ گلکاری؟ گلبازی؟! رنگمالی؟ نویسندگی؟ بازسازی؟ آی تی ؟ رانندگی؟ تجارت؟ یا استراحت مطلق؟ هر چه هست باشد، اما من بیشتر میخواهم در حال زندگی کنم و به گذشته صلوات بفرستیم و آرام آرام به استقبال آینده بروم. آینده‌ای که چهار اطرافم سرشار از جوانان با انگیزه و پر انرژی ‌است که با افکار و اندیشه‌های درخشان خویش، زندگی را خوش طعم و معطر می‌سازند و من باید بدون عقده و کینه و حسرت و حسادت، برای تماشا خودم را آماده کنم. خوب دیدن و خوب تماشا کردن و غرض نگرفتن و انگولک و دخالت نکردن در کار جوانان هم هنر گرانبهایی است. !به نظاره می‌نشینم ای دوست
Posted by atiq | سپتامبر 27, 2025
اولادها کلان شده‌اند، قد کشیده‌اند و جوان شده‌اند.

اولادها کلان شده‌اند، قد کشیده‌اند و جوان شده‌اند. تا چند سال قبل چوچه چوچه بودند و در موقع سالگیره‌شان، می‌توانستم همگی آنها را با هم بغل کنم و از زمین...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | سپتامبر 21, 2025
این عکس در قریه قره غجله ولسوالی دولت آباد ولایت بلخ است….

این عکس در قریه قره غجله ولسوالی دولت آباد ولایت بلخ است. در این عکس همراه قومای پدری‌ام هستم. قومای پدری‌ام از هزاره های ارزگان و از قوم درویش است...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | سپتامبر 15, 2025
With deep respect and gratitude, I acknowledge that I liv…

With deep respect and gratitude, I acknowledge that I live and work on the ancestral and unceded lands of the xʷməθkʷəy̓əm (Musqueam), Sḵwxwú7mesh Úxwumixw (Squamish), and səlilwətaɬ (Tsleil-Waututh) Nations. May...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | سپتامبر 13, 2025
به خاطر یازدهم سپتامبر

به خاطر یازدهم سپتامبر

عشق را در پسخانه نهان باید کرد! Photo by: @[100002438794845:2048:Murteza Zargar]
Posted by atiq | آگوست 31, 2025
عشق را در پسخانه نهان باید کرد!

عشق را در پسخانه نهان باید کرد! Photo by: Murteza Zargar

Posted by atiq | آگوست 25, 2025
سه روز است که میخواهم یک چیزی بنویسم، اما هر بار به نوعی …

سه روز است که میخواهم یک چیزی بنویسم، اما هر بار به نوعی نمیشود. اما حالا به خودم پانزده دقیقه وقت دادم که باید بنویسم. این زمین چمن و میدان...

Posted by atiq | آگوست 22, 2025
در خانه‌ی ما موشک پیدا شده. موشک یعنی یک موش کوچک. اینجا …

در خانه‌ی ما موشک پیدا شده. موشک یعنی یک موش کوچک. اینجا به موش‌های کوچک mouse و به موش‌های کلان rat میگویند. تا به حال دو سه مدل تلک موش...

بعد از دو سه هفته کار سخت و دلچسب باغبانی و گلکاری، که در این گیرو دار مهاجرت برایم حکم نوشدارو را داشت، امروز آمدم دفتر خود ما، تا کمی استراحت کرده باشم و به فعالیتهای آی تی رسیدگی کنیم. اول از همه گلدانهای کوچک سر میزی را آب دادم و کف اتاق را جارو کشیدم و گرد و‌ خاک‌ها را تمیز کردم. حس خوبی دارم از اینکه کاری را برای دل خودمان انجام میدهیم. اوایل کار، یکی دو تا مشتری نق‌نقوی بد خلق بی اعصاب داشتیم که پول کم و توقع زیاد داشتند و ما هم تحت تاثیر جو خارج، و شعار همیشه حق با مشتری است، چیزی بهشان نگفتیم، و هر کاری فرمایش می‌دادند را اجرا میکردیم تا آنها راضی باشند، اما مگر راضی میشدند؟ همین بود که تصمیم گرفتیم ادامه کار با اینها را خاتمه بدهیم و از اول با آدمهای خوش برخورد و برخوردار کار کنیم. فعلا دو سه تا مشتری جدید و دایم داریم که هم از کار و خدمات ما راضی هستند و هم از دیدن همدیگر شاد میشویم. اکنون روزبه‌روز به فکر ارایه خدمات بهتر به دوستان در سرتاسر دنیا هستیم. هاستینگ، دامین، دیزاین، وب سایت، تبلیغات و خدمات سایبرسکوریتی و سیستمهای انبار و حسابداری و فروشگاه آنلاین خواستی، دستهایت را در جیب‌ات کن و فقط سوت بزن. کارها را سه سوته برایت اجرا می‌کنیم. گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است...هنوز
Posted by atiq | آگوست 11, 2025
بعد از دو سه هفته کار سخت و دلچسب باغبانی و گلکاری، که در…

بعد از دو سه هفته کار سخت و دلچسب باغبانی و گلکاری، که در این گیرو دار مهاجرت برایم حکم نوشدارو را داشت، امروز آمدم دفتر خود ما، تا کمی...

دیروز شنبه بود، یک زن و مرد میانسال آمده بودند دم خانه برای تبلیغ مسیحیت و یک مدل مذهب که دقیق یادم نمانده عنوان مذهب چی بود. به آنها گفتم صحبت از دین و مذهب و خدا و پیغمبر خوب است اما به شرطی که اول جا افتاده بشویم. ما تازه دو سال است که آمدیم و هنوز مشکلات زیادی داریم در کار و زبان و جا افتادن در جامعه جدید و تمرکز کافی برای صحبت از دین و خدا و پیغمبر نیست. چون تا تکان میخورم، کرایه خانه و آب و برق و اینترنت و کاستکو و کم‌کمی هم ساپورت خانواده مادرم در ایران، دود از کله آدم خارج میکند و همین که خودم را خوشخوی و خندان میگیرم، خودش نشانه‌ای از ایمان است. در آخر گفتم خدا خوب است، اما فعلا نمیتوانم برای پرداخت انواع و اقسام بل‌ها به خدا توکل کنم و تکیه کنم. باید زور بزنم و بدوم و همین باعث میشود که تمرکز کافی روی بحث نداشته باشم. دست آخر هم یکی از گلدان‌های پتوس را به آنها تقدیم کردم که قبول نمی‌کردند و با اصرار به آنها دادم و گفتم فکر کنید که به عنوان یک دوست آنرا از من میگیرند. بعد از آنکه رفتند، با خودم فکر کردم و خنده ام گرفت. یادم آمد یک وقتهایی که در خانه پدری نماز می‌خواندم، مادرم می‌گفت باز کجا ضرر کردی که به یاد خدا افتادی؟ میگفتم چطور؟ مادرم می‌گفت: طایفه شما همگی وقتی پول دارید و اوضاع روبراه است، خدا را یاد نمی‌کنید، تنها وقتی که اوضاع گدود شده و روبه سرنَشیبی است به یاد خدا می‌افتید. مادرم دقیق می‌گفت. حالا و در این روزها، تقریبا همه چی گدود است. هنوز روتین خاص خود را پیدا نکردم و هر هفته تغییرات می‌آید یا تغییرات می‌آورم. از کار و بار در بخش آی تی بگیر تا فعالیت در بخش گل و گیاه و فضای سبز. تا فعالیتهای داوطلبانه در بخشهای سیر و سیاحت و توریستی. تا جان کندن در بخش سنگین ساختمان و رنگمالی و پشت سر گذاشتن بعضی حوادث خطرناک در حال کار با ابزارهای برشی. اما ته دلم روشن است که آینده ثروت در دست آی تی و تجارت است. قبل از اینکه وارد هر کاری شوم، باید یاد بگیرم که چطور بفروشم. اگر فروش نکنم، با کار روزمزد و ساعتی به جایی نمی‌رسم، مگر اینکه همه افراد خانواده را درگیر کار کنم که از این کار خوشم نمی‌آید. این روزها، این روزهای فشار و استرس و گدودی، خدا را یاد نمیکنم. خدا باشد برای روزهای پولداری، برای روزهای شکم سیری، برای مواقع بیکاری. فعلا چیزی که کار میدهد، زور بازو و زبان و یادگیری مهارتهای مختلف است. اگر نه خدا و فرشته‌هایش آنتن نمیدهند اینجاها. خدا باشد برای روز مبادا.
Posted by atiq | آگوست 10, 2025
دیروز شنبه بود، یک زن و مرد میانسال آمده بودند دم خانه بر…

دیروز شنبه بود، یک زن و مرد میانسال آمده بودند دم خانه برای تبلیغ مسیحیت و یک مدل مذهب که دقیق یادم نمانده عنوان مذهب چی بود. به آنها گفتم...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | جولای 27, 2025
یادگاری از سال 2014.

یادگاری از سال 2014. یکی طالبان تغییر نکرده و یکی لیست مشاغل، مگم نغمه پیر شده.

این روزها در بین گلها و درخت‌ها هستم. در هوای آزاد و زیر آفتاب گرم تابستانی. چند روز قبل یک سفر خانوادگی رفتیم سمت تورنتو و مونترال و کبک سیتی و بعضی دوستان قدیمی و عزیز را دیدیم. بعضی‌ها را هم سعی کردیم نبینیم که آنها را هم اتفاقا دیدیم! بهرحال، حالا برگشته ام و در ونکوور قشنگ، درحال کسب درآمد و روزی حلال و بی منت هستم. اگر چه تنها کار و تلاش من کفاف خرج خانواده را نمیکند و هنوز محتاج کمک و یاری دولت می‌باشم. اما همه‌ی تلاشم این است که بتوانم آنقدر در کار و کار آفرینی جلو بروم که بتوانم ارزش افزوده ایجاد کنم و حقوق و دستمزدم صرف بر اساس جان کندن و عرق ریختن نباشد. و این نیاز دارد که زبان انگلیسی خود را تقویت کنم و فرهنگ کاری اینجا را بهتر یاد بگیرم. یکی از مهمترین مسایل، سر وقت بودن و نظم است. مورد بعدی رعایت مسایل ایمنی و سلامت است. نباید کار موجب تباهی جان شود. تغذیه و نوشیدن آب در وقت کار و استفاده از کرم ضد آفتاب خیلی توصیه می‌شود. همچنین ورزش و حرکات کششی و نرمش روزانه خیلی خیلی در انجام بهتر کارها مفید است. این روزها، جنگ ایران و اسراییل هم فعلا تمام شده و خاطر ما هم کمی جمع‌تر است. خانواده‌ی پدری من در ایران زندگی میکنند و اخبار ایران و افغانستان همواره بر روح و روان ما تاثیر گذار است. رفتار چند روز قبل حکومت ایران با مهاجران افغانی هم که گل سر سبدی بود بر تمام دردها و رنجهایی که یک مهاجر میتواند با خود حمل کند. آنقدر این خبر و واقعه درد داشت که تمام دردهای دیگر را با خودش شست و برد. و به خودم قول دادم دیگر از هیچ چیز و هیچ کس گله و شکایت نکنم و فقط شکرگزار مکان و زمان و شرایطی باشم که فعلا در آن حضور دارم. کار، امنیت، درآمد، احترام، یادگیری، خدمت، برنامه ریزی برای آینده و کمی هم خیال‌پردازی. سرعت همه چی اینجا بالاست. مثلاً در اتوبانها وقتی آهنگ گوش میکنم و روان هستم یهو نگاه میکنم به درجه سرعت و میبینم حدود ۱۲۵ کیلومتر در ساعت را نشان میدهد و انگار نه انگار که این همه سرعت داشته باشم.چون همه ماشینهای اطرافم سریع حرکت می‌کنند و من متوجه سرعت خودم نمی‌شوم. قبلتر، وقتی سرعتم از صد کیلومتر بالاتر میشد، کف دستهایم عرق میکرد از ترس و استرس. اما حالا واقعا انگار که نه انگار. عادی شده. البته جاده‌ها هم خوب و وسیع و خلوت است. کار میکنم، بیشتر به خاطر اینکه حالم خوب بماند. کار در بیرون از خانه، خوب است. حقیقتا، من آدمی نیستم که زیاد بتوانم در خانه بشینم. بیشتر از سه چهار ساعت، حتما درگیری ایجاد میکنم. گیر میدهم به یک چیزی و شاید هم بهانه تراشی کنم. پس بهتر است که رنگم گم باشد و در بیرون ها برای خودم بچرخم. موقع رانندگی، حتما ساجق(آدامس) می‌جوم. ساجق جوهردار شوگرفری با طعم نعنا یا اگر گیرم بیاید از آن ساجقهای گلابی رنگ که میشود آنها را باد کرد و ترق و شرق جوید. مادرم هر وقت ساجق میجود، آنقدر خوب ترق و شرق ساجق را میکشد که بیشتر از خود ساجق، از صدای ترق ترق جویدن آن کیف میکنم. کار میکنم و پولم را بدون پیگیری و درگیری و دعوا پرداخت میکنند. گاهی نقد یا کش و گاهی چک همان روز و گاهی ترانسفر میکنند به حساب بانکی. یادم می‌آید در زمانهای قدیم، گاهی یک روز کار می‌کردیم و یک هفته باید دنبال صاحب کار برای گرفتن پول خود می‌دویدیم. این روزها، دلم آب میخواهد، دلم غذا میخواهد، دلم خواب میخواهد و وقتی همه‌ی این‌ها فراهم شد، چیز میخواهد. چند وقت قبل، یک فیلم دیدم از بهروز وثوقی به نام قیصر که یک جایی از فیلم می‌گفت: وقتی گریه میکنم هنوز احساس میکنم که زنده ام، اما برای من، این احساس زنده بودن، با چیز است. ادامه حیات، تنفس، کسب انرژی و امیدوار شدن، تنها از این طریق برایم ممکن می‌شود. این را با کمی سانسور و از دلم گفتم. خیلی مختصر و کوتاه. چون احساس میکنم وقت اضافی برای پیچاندن و لفافه نداریم. وقتهای اضافگی را باید کار کرد و جان را پرورش داد. چند روز قبل یک تربوز بی دانه خوردم. حس کردم در دهانم دندان نیست. من از تربوزهای دانه‌دار خوشم می‌آید. انار و تربوز بی دانه برای پیرها است. از یک باغچه که در طول این پنج شش ماه دست نخورده بود، و باید مرتبش‌ میکردم، یک عالمه، بذر گل جمع کردم و آوردم در باغچه جلوی خانه پاشیدم. من از حالا اشتیاق دیدن سال بعد را دارم که ببینم این تخم گلها، چه خواهند شد. نمیرم از این پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده‌ام گاهی که با دوستانم صحبت میکنم و از خاطره‌ای یاد می‌کنم، یکهو می‌خندند و می‌گویند: حالت خوشه مهندس ؟ اون قضیه مربوط بیست سال قبل بود. ولی برای من هنوز بدیع و تازه است، انگار همین دیروز بوده باشد. ساعت چهار صبح است، هوا روشن شده و پنجره باز است، از پنجره نسیم خنک و تازه‌ای می‌ورزد و لابلای انگشتهای پایم را قلقلک می‌دهد و جانم تازه میشود. در خیالات خودم غرق میشوم، دلم میخواهد یک باغ از بلوبری و انگور درست کنم. و همه دوستان را دعوت کنم تا به سر سلامتی همدیگر هزار کار انجام بدهیم و یک عالمه حرف بزنیم. بدون ترس، بدون خجالت، بدون فکر. با کله‌شقی تمام به امید آن روز.
Posted by atiq | جولای 23, 2025
این روزها در بین گلها و درخت‌ها هستم. در هوای آزاد و زیر …

این روزها در بین گلها و درخت‌ها هستم. در هوای آزاد و زیر آفتاب گرم تابستانی. چند روز قبل یک سفر خانوادگی رفتیم سمت تورنتو و مونترال و کبک سیتی...