Blog

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | جولای 16, 2025
Good morning Afghanistan
#better_Afghanistan
Posted by atiq | جولای 13, 2025
shared a link. – Jul 13, 2025

🔗 http://design.com/

پریشان چون پریشانی شده دل اسیر نابسامانی شده دل میان این همه رنج و مصیبت شبیه مرد افغانی شده دل
Posted by atiq | جولای 4, 2025
پریشان چون پریشانی شده دل

پریشان چون پریشانی شده دل اسیر نابسامانی شده دل میان این همه رنج و مصیبت شبیه مرد افغانی شده دل

Good morning Canada! Good morning Beautiful British Columbia!
Posted by atiq | جولای 1, 2025
Good morning Canada!

Good morning Canada! Good morning Beautiful British Columbia!

#better_Afghanistan
Posted by atiq | ژوئن 27, 2025
Happy Birthday, Rebekkah! 🥳🎈🎉

Happy Birthday, Rebekkah! 🥳🎈🎉

#better_Afghanistan
Posted by atiq | ژوئن 14, 2025
فرید جان در اسلام آباد پاکستان کتاب فروشی دارد. در منطقه F7

فرید جان در اسلام آباد پاکستان کتاب فروشی دارد. در منطقه F7 دوسال قبل وقتی آنجا بودیم، گاهی با هم در مورد زبان فارسی صحبت میکردیم. او کتابهای خوبی در...

این روزها، دلم لک زده برای نوشتن ‌و قصه کردن، اما فصل فصل گل و گلکاری و باغ و باغداری است. از گل صبح که بیدار می‌شویم، دویدن دویدن آغاز میشود و تا شام که جنازه‌ام را به خانه می‌رسانم و دراز به دراز در کف اتاق ولو میشوم. حتی گاهی شیمه و انرژی برای حمام کردن و نان خوردن را هم نمی‌‌ماند و نیمه‌های شب، وقتی همه جا را سکوت پر میکند، از درد دست و پا و کمر، بیدار میشوم و میروم شاور میگیرم و در تخت خواب می‌خزم. سر کلاسهای شبانه‌ی زبان انگلیسی را هم چلیپا کشیده‌ام. من آدمی نیستم که بیشتر از این بتوانم انگلیسی یاد بگیرم. مغز کانکریت گشته. اشتیاقی برای یادگیری بیشتر نیست. همینهایی را که این همه سال یاد گرفته‌ام عملی کنم، برای هفت پشتم کافی است. یادم باشد درباره‌ی خانم دکتر همسایه‌ی ایرانی مان که عاششق انجیر است، درباره‌ی Gerya، درباره‌ی داستان عطر یاس امین الدوله و گاردنیا و گلهای زرد و نارنجی همیشه بهار، درباره‌ی تلاش یک مادربزرگ برای مرتب کردن باغچه بخاطر برگزاری جشن تولد نواسه‌اش، درباره‌ی چمن زمین فوتبال و درباره‌ی که حسین آقا، اوستای بی نهایت مهربانم که قرار است افتخار شاگردی پیش ایشان را داشته باشم، بنویسم. فصل توت فرنگی شده، فصل گوجه سبز و زردآلو، خواب زور شد. خواب در دیده بسی سنگین است، شیرین است...
Posted by atiq | ژوئن 10, 2025
این روزها، دلم لک زده برای نوشتن ‌و قصه کردن، اما فصل فصل…

این روزها، دلم لک زده برای نوشتن ‌و قصه کردن، اما فصل فصل گل و گلکاری و باغ و باغداری است. از گل صبح که بیدار می‌شویم، دویدن دویدن آغاز...

خوب است آدم از خیلی چیزها سر در نیاورد، خوب است آدم کرخت و بی حس شود و احمق و نافهم به نظر برسد. مثلاً اینکه تلاش کنی تا بفهمی آخر و عاقبت زندگی چه میشود؟ دنیا دست کیست؟ زندگی میکنیم که چه؟ ریاضیات و آمار کجای زندگی به درد ما میخورد؟ چیست این افسانه‌ی هستی، خدایا چیست؟ یا هزار چیز دیگر. دانایی و آگاهی درد دارد. خوب است تا زمانی که طبیب طبیعت دارد بر روی قد و اندام ما کار میکند، گنگ و بی حس بمانیم. قد کشیدن، رشد کردن، بالغ شدن، پوست انداختن و فهمیدن، همگی درد دارد. آن آهنگ «استاد ناشناس» را شنیده‌اید؟ اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چون است و آن چون؟ گل خار داشت من ندانستم! گاهی آنقدر آدم برای سوخت تنور، بوته و‌ خار میکند که دیگر خار در پوست دست آدم اثر نمیکند. اوایل، شبها که به خانه می‌آمدیم، تلاش میکردیم با سوزن خارها را از دست و پایمان بیرون کنیم و بعدها، پوست انگشتها و دستمان آنقدر ضخیم میشد که نمی‌توانستیم سوزن را ورداریم. بعد از مهاجرت، در این سه چهار سال، پوستم کلفت شده است. از شوک، از تغییر، از فرهنگ، از تعصب، از بی پولی، از نابلدی، از دل شکستگی، از تحقیر، از تبعیض، از ناآگاهی، از تمرین، از تکرار، از روزمره‌گی، از سردی و گرمی، از سردرگمی و حیرانی و پریشانی، از چُرت و چاره و تفکر و اندیشه، از هیچ چیز نمی‌ترسم. همه‌ی اینها، از پوست نازکم، یک زره آهنین ساخته‌اند و کودک درونم با خیال راحت چون دانه‌ی سفید چارمغز، برای خودش در حال بازیگوشی و شیطنت و ملّق زدن است. کسی به گردن مقصود دست حلقه کند که پیش تیر بلاها، سپر تواند بود. اگر دستم رسد بر چرخ گردون! به او گویم که این چرخ فلک را بچرخون و بچرخون و بچرخون! خلاصه اینکه، به قول دوستان، وا ندادم اما سست گرفتم و شل کردم! 😃
Posted by atiq | ژوئن 1, 2025
خوب است آدم از خیلی چیزها سر در نیاورد، خوب است آدم کرخت …

خوب است آدم از خیلی چیزها سر در نیاورد، خوب است آدم کرخت و بی حس شود و احمق و نافهم به نظر برسد. مثلاً اینکه تلاش کنی تا بفهمی...

این تصویر یک کوچه در West of Vancouver است. حول و حوش دانشگاه UBC. از جمله محله‌های قدیمی شهر ونکوور است. قدیمی که میگویم یعنی یک جایی شبیه محله لاله‌زار در تهران یا محله مرادخانی در کابل. طبعا مردم آنجا کم از کم، پنجاه شصت سال است که در ونکوور ساکن بوده‌اند. این را از درخت‌هایی که در کوچه کاشته شده و یا از قدیمی بودن بافت خانه‌ها میتوان درک کرد. اما مهمتر از آن سن و سال آدمها و وسایلی است که داخل این خانه‌ها هنوز دارند و استفاده میکنند. در دوران دانشجویی، وقتی تازه با کامپیوتر آشنا شده بودم و بعد از دو سال کار و تلاش مداوم و راهنمایی و همکاری هم‌ اتاقی‌های خوابگاه دانشگاه موفق شدم یکی برای خودم دست و پا کنم، وقتی می‌خواستیم دانش خود را به رخ همدیگر بکشیم، همیشه از آخرین ورژن برنامه‌ها و سخت افزارها صحبت میکردیم. به طور مثال هارد دیسک کامپیوتر من در آن زمان 80 GB, بود و کمتر کسی این حجم از هارددیسک را داشت. اما یکبار شاهد کل کل دو تا استاد کامپیوتر بودم که هر کدام تلاش می‌کردند خود را کهنه‌کار و قدیمی نشان بدهند و گپ به جایی رسید که یکیشان گفت: من یک هارد دیسک دارم 512 MB است. و آن‌زمان حجم یک CD 700 MB بود. و من تازه‌وارد در امر کامپیوتر، فکر میکردم هر چه جدیدتر باشد، بهتر و خفن‌تر است. در حالی که گاهی اوقات برای خفن‌ نشان دادن، تاکید روی قدمت و پیشینه امتیاز بیشتری داشته است. علی ایحال، در ونکوور هم کسانی که در این منطقه شهر هستند، از جمله قدیمیها و اولی‌ها هستند. و نرخ و قیمت زمین و خانه بسیار تفاوت چشمگیر دارد با بقیه جاها. دیروز برای بررسی نگهداری از یک باغ، به اینجا رفتم. صاحب باغ، یک خانم هشتاد و پنج ساله‌ی ژاپنی به نام Masako است که شوهر انگلیسی‌اش حدود پنج سالی میشود که فوت کرده. قبل از آن خودشان در باغ کار میکردند و از آن نگهداری میکردند اما حالا، به خاطر کهولت سن، نمی‌توانند خیلی کارها را انجام بدهند و فرزندی هم ندارند و نیاز است ماهانه یکی دو روز به آنها کمک کنم. اطلاعات گیاه‌شناسی خانم خیلی خوب بود. می‌گفت بسیاری از این گلها و درخت‌ها را خودشان در باغ کاشتند. طبق معمول، طرح باغ هم ترکیبی از سبک ژاپن و انگلیس بود. در خانه‌شان، کتابهای باغبانی ژاپنی و انگلیسی هم بود و بیشتر آنها را مطالعه کرده بودند و مطابق آن در باغشان اجرا کرده بودند. کتابهایی که سال انتشارشان گاهی به ۱۹۵۰ می‌رسید. آنها جاهای زیادی را در دنیا سفر کرده بودند. حتی به کابل و بامیان افغانستان و این برایم خوشایند بود که آنها خاطره خوب از تاریخ و فرهنگ مردم افغانستان دارند. صحبت از کاکا مراد افغانستان یا جناب ناکامورا و موسسه JICA شد و تجربه‌ای که خودم در رادیو تلویزیون ملی افغانستان (RTA) و تجهیز امکانات صوتی و تصویری RTA از حالت آنالوگ به دیجیتال با کمک JICA جاپان داشتیم. پیش خودم فکر می‌کردم، آدم وقتی امنیت ندارد، به تنها چیزی که فکر میکند زنده ماندن و امنیت است. سالها قبل، وقتی من و چندین نفر از دوستانم، ساختمانهای بزرگ و بلند و شیشه‌ای را در دوبی می‌دیدیم، اولین فکری که به ذهن‌‌ام رسید این بود که اگر اینجا انفجار شود که تمام شیشه‌ها فرو می‌ریزد. و رفیقها به شانه ام می‌زدند که چرا باید اینجا انفجار شود؟ اینجا که کابل نیست. امروز و اینجا با اینکه کابل نیست، اما هنوز ته‌مانده‌ و سایه روشن های آن ترس‌های سابق، خیلی کمرنگ، در ذهن من مانده است. اگر جنگ شود چه؟ اگر آتش و خون و دود فضا را پر کند چه؟ چه میشود اگر یک چیزی را در یک گوشه‌ی خانه بگزارم و هشتاد سال از جایش تکان نخورد؟ چه میشود یک نهال چنار یا سرو یا نارون را بکارم و هفتاد سال بعد به آن نگاه کنم؟ فعلا که فقط می‌نویسم. و برای تامین مصارف و مخارج کم‌کم دست به کار شده‌ام. من در این نیمه‌شبها، ردپای رویای خودم را دنبال میکنم. رویای باغ در نیمه شب! با کریمان، کارها دشوار نیست.
Posted by atiq | می 27, 2025
این تصویر یک کوچه در West of Vancouver است. حول و حوش دان…

این تصویر یک کوچه در West of Vancouver است. حول و حوش دانشگاه UBC. از جمله محله‌های قدیمی شهر ونکوور است. قدیمی که میگویم یعنی یک جایی شبیه محله لاله‌زار...

Posted by atiq | می 24, 2025
زندگی زیباست.

زندگی زیباست. هوا خوب است. من خوشحال هستم. من خوشحال و شاد و خندانم. این روزها، این روزهای آخر اردیبهشت، که اول آن میلاد سعدی است و اواسط آن تولد...

Posted by atiq | می 18, 2025
امروز یکشنبه است، رخصت استم، چند روز بود پی در پی باران م…

امروز یکشنبه است، رخصت استم، چند روز بود پی در پی باران می‌بارید و کارهای باغ و باغداری و گل و گلکاری پرچو شده بود. من هم گرفتم و تخت...

Posted by atiq | می 14, 2025
مرد باید که در کشاکش روزگار، سنگ زیرین آسیاب باشد.

مرد باید که در کشاکش روزگار، سنگ زیرین آسیاب باشد. این مثل را از معلم حرفه و فن در کلاس هفتم شنیدم. اسم معلم هم آقای روستا بود. از آن...

چند روز پیش، برای نخستین بار در زندگی‌ام، چمن کاشتم. قبل از آن در طراحی‌ها، جا برای چمن در نظر می‌گرفتم، اما معمولا کس دیگری آنرا اجرا میکرد و خودم دست به سیاه و سفید نمی‌زدم. من تا به حال، سبزیجات و گل و درخت کاشته بودم و چمن نه. موقع پاشیدن تخم‌های سبک چمن به یاد شعر درختکاری افتادم: به دست خود درختی می‌نشانم به پایش جوی آبی می‌کشانم کمی تخم چمن بر روی خاکش برای یادگاری می‌فشانم بالاخره ده کیلو تخم چمن را در دستم گرفتم و شروع کردم به پاشیدن و کاشتن‌. یکی از مشکلات شایع در چمن در ونکوور، وجود بوته‌های قاصدک در بین چمن‌ها است که اگر چمن به طور مداوم مراقبت و نگهداری نشود، گاهی بیشتر از اینکه چمن باشد، قاصدک رشد می‌کند. باز به یاد یک ضرب‌المثل از زن کاکایم افتادم که برای قرض گرفتن پولِ پیشِ خانه (گِرَوی) آمده بود خانه‌ی ما و به پدرم می‌گفت: «قاصد را نه مرگ است و نه درد» ، پیغام برادرت را برایت آوردم. کسانی که در ایران زندگی کرده‌اند و با تورم آن آشنا هستند میفهمند تهیه پول پیش خانه، چه کابوسی میتواند باشد. بعد در مورد حذف بوته‌های قاصدک از بین چمن‌ها با صاحب خانه و خانمش که انسانهای نازنین و مهمان نوازی هستند، صحبت کردیم. یکی از گزینه‌ها، استفاده از علف‌کش‌های انتخابی است که گیاهان برگ‌پهن را نابود میکند و کاری به گیاهان برگ باریک ندارد. روشی که برای از بین بردن علفهای هرز در مزارع گندم زیاد کاربرد دارد. چرا که وجود تخم علفهای هرز در بین دانه‌های گندم، گاهی میتواند بر کیفیت آرد تاثیر بگذارد. در بین صحبتها، اشاره داشتم به کیفیت سم و مواد شیمیایی که در ایران استفاده می‌کردیم. کیفیت کودهای اوره و فسفات آمونیوم در ایران خیلی خوب بود. اما در مورد سم، یک شرکتی به نام شیمی کشاورز بود و سم برای مصارف کشاورزی درست میکرد و نرخ‌اش خیلی ارزان بود. برای مثال آنوقت ها یک لیتر سم ایرانی را می‌خریدیم یک هزار تومان. در حالی که مشابه خارجی آن ، بیست و پنج هزار تومان بود. سم ایرانی چندان تاثیر نداشت، اما سم خارجی تاثیر فوق‌العاده داشت و همین که بوی سم به مشام حشرات جونده و مکنده می‌رسید، آنها را نابود میکرد. از شرکتهای مشهور هم BAYER و BASF آلمان بود و یکی هم از انگلستان فکر کنم ICE بود. کشاورزان می‌گفتند قبل از اینکه زمین برای کشت اجاره کنی، باید بذر و کود و سم مورد نیازت را خریده باشی، اگر نه از هجوم آفات، نمی‌توانی حاصل بگیری. صحبت به اینجا که رسید، صاحب خانه (Landlord) گفت که خیلی سال است که در ایران نبوده و خیلی سالها قبل، مهاجرت کرده، اما از خاطره دوران جوانی و اوایل انقلاب ایران و خدمت سربازی و جنگ ایران و عراق و حادثه حلبچه یاد کرد و گفت گازهای شیمیایی که صدام در جنگ استفاده کرده بود هم آلمانی بود. آدمهای بسیاری را نابود کرد و ایشان بر حسب شانس، زنده مانده است. واقعا آلمان در صنعت مواد شیمیایی خیلی پیشرفته است. یادم آمد زمانی که در بخش کشت بدون خاک، تحقیق و کار میکردم، یک شرکت آلمانی دیگر به نام هوخست Hoechst هم در بخش تولید مواد شیمیایی با کیفیت که در آزمایشگاه‌ها استفاده می‌شود نامدار است. مخصوصا موادی که در تغذیه گیاهان در گلخانه‌های هایدروپونیک کاربرد دارد. خلاصه که رفتم چمن کاشتم، با علفهای هرز مبارزه کردم، چند بوته ریحان و گوجه‌فرنگی و فلفل و کاهو کاشتم و چند شاخه را بریدم و خرد خرد کردم و شاخ و برگهای ریخته‌شده را در کیسه‌های کاغذی مخصوص، جمع کردم و خسته و کوفته به خانه بازگشتم. ما در این دنیا دقیقا داریم چکار میکنیم؟ در کجای زنجیره‌ی غذایی و اکوسیستم قرار داریم؟ یک دانه‌ی گندم تا نان شود، چه شب و روزهایی را سپری میکند؟ به یاد شعری از خلیل جبران خلیل می‌افتم با این مضمون که میگوید، عشق یعنی: زمین را شخم بزنی و گندم بکاری و آب بدهی و از آن مراقبت کنی و درو کنی و آرد کنی و نان بپزی و امیدوار باشی و آرزو کنی آن نان در دسترخوان معشوق باشد. یا پنبه بکاری و نخ و تیکه (پارچه) و پیراهن درست کنی و آرزو کنی در تن دلدارت باشد و آن احساسی که دلدار موقع پوشیدن پیراهن دارد، چیست؟ این عشق است. ای عشق، همه بهانه از توست.
Posted by atiq | می 12, 2025
چند روز پیش، برای نخستین بار در زندگی‌ام، چمن کاشتم. قبل …

چند روز پیش، برای نخستین بار در زندگی‌ام، چمن کاشتم. قبل از آن در طراحی‌ها، جا برای چمن در نظر می‌گرفتم، اما معمولا کس دیگری آنرا اجرا میکرد و خودم...

Posted by atiq | می 11, 2025
در نیمکت(دراز چوکی) ایستگاه اتوبوس نشسته بودم که اتوبوس آ…

در نیمکت(دراز چوکی) ایستگاه اتوبوس نشسته بودم که اتوبوس آمد و سوار شدم تا بروم استخر و تنی به آب بزنم و خودم را بر روی آب رها کنم. دلم...

Posted by atiq | می 4, 2025
این روزها نیستم، یعنی هستم اما سرکارم و در مجازی نیستم، ب…

این روزها نیستم، یعنی هستم اما سرکارم و در مجازی نیستم، برای خودم یک کار جور کردم: باغبانی و گلکاری صبحهای خیلی زود، که نسیم جانبخش صباگاه با ملایمت و...