این تصویر یک کوچه در West of Vancouver است. حول و حوش دانشگاه UBC.
از جمله محلههای قدیمی شهر ونکوور است. قدیمی که میگویم یعنی یک جایی شبیه محله لالهزار در تهران یا محله مرادخانی در کابل. طبعا مردم آنجا کم از کم، پنجاه شصت سال است که در ونکوور ساکن بودهاند. این را از درختهایی که در کوچه کاشته شده و یا از قدیمی بودن بافت خانهها میتوان درک کرد. اما مهمتر از آن سن و سال آدمها و وسایلی است که داخل این خانهها هنوز دارند و استفاده میکنند.
در دوران دانشجویی، وقتی تازه با کامپیوتر آشنا شده بودم و بعد از دو سال کار و تلاش مداوم و راهنمایی و همکاری هم اتاقیهای خوابگاه دانشگاه موفق شدم یکی برای خودم دست و پا کنم، وقتی میخواستیم دانش خود را به رخ همدیگر بکشیم، همیشه از آخرین ورژن برنامهها و سخت افزارها صحبت میکردیم. به طور مثال هارد دیسک کامپیوتر من در آن زمان 80 GB, بود و کمتر کسی این حجم از هارددیسک را داشت. اما یکبار شاهد کل کل دو تا استاد کامپیوتر بودم که هر کدام تلاش میکردند خود را کهنهکار و قدیمی نشان بدهند و گپ به جایی رسید که یکیشان گفت: من یک هارد دیسک دارم 512 MB است. و آنزمان حجم یک CD 700 MB بود. و من تازهوارد در امر کامپیوتر، فکر میکردم هر چه جدیدتر باشد، بهتر و خفنتر است. در حالی که گاهی اوقات برای خفن نشان دادن، تاکید روی قدمت و پیشینه امتیاز بیشتری داشته است.
علی ایحال، در ونکوور هم کسانی که در این منطقه شهر هستند، از جمله قدیمیها و اولیها هستند. و نرخ و قیمت زمین و خانه بسیار تفاوت چشمگیر دارد با بقیه جاها.
دیروز برای بررسی نگهداری از یک باغ، به اینجا رفتم. صاحب باغ، یک خانم هشتاد و پنج سالهی ژاپنی به نام Masako است که شوهر انگلیسیاش حدود پنج سالی میشود که فوت کرده. قبل از آن خودشان در باغ کار میکردند و از آن نگهداری میکردند اما حالا، به خاطر کهولت سن، نمیتوانند خیلی کارها را انجام بدهند و فرزندی هم ندارند و نیاز است ماهانه یکی دو روز به آنها کمک کنم.
اطلاعات گیاهشناسی خانم خیلی خوب بود. میگفت بسیاری از این گلها و درختها را خودشان در باغ کاشتند.
طبق معمول، طرح باغ هم ترکیبی از سبک ژاپن و انگلیس بود. در خانهشان، کتابهای باغبانی ژاپنی و انگلیسی هم بود و بیشتر آنها را مطالعه کرده بودند و مطابق آن در باغشان اجرا کرده بودند. کتابهایی که سال انتشارشان گاهی به ۱۹۵۰ میرسید.
آنها جاهای زیادی را در دنیا سفر کرده بودند. حتی به کابل و بامیان افغانستان و این برایم خوشایند بود که آنها خاطره خوب از تاریخ و فرهنگ مردم افغانستان دارند.
صحبت از کاکا مراد افغانستان یا جناب ناکامورا و موسسه JICA شد و تجربهای که خودم در رادیو تلویزیون ملی افغانستان (RTA) و تجهیز امکانات صوتی و تصویری RTA
از حالت آنالوگ به دیجیتال با کمک JICA جاپان داشتیم.
پیش خودم فکر میکردم، آدم وقتی امنیت ندارد، به تنها چیزی که فکر میکند زنده ماندن و امنیت است.
سالها قبل، وقتی من و چندین نفر از دوستانم، ساختمانهای بزرگ و بلند و شیشهای را در دوبی میدیدیم، اولین فکری که به ذهنام رسید این بود که اگر اینجا انفجار شود که تمام شیشهها فرو میریزد. و رفیقها به شانه ام میزدند که چرا باید اینجا انفجار شود؟ اینجا که کابل نیست.
امروز و اینجا با اینکه کابل نیست، اما هنوز تهمانده و سایه روشن های آن ترسهای سابق، خیلی کمرنگ، در ذهن من مانده است.
اگر جنگ شود چه؟ اگر آتش و خون و دود فضا را پر کند چه؟
چه میشود اگر یک چیزی را در یک گوشهی خانه بگزارم و هشتاد سال از جایش تکان نخورد؟
چه میشود یک نهال چنار یا سرو یا نارون را بکارم و هفتاد سال بعد به آن نگاه کنم؟
فعلا که فقط مینویسم. و برای تامین مصارف و مخارج کمکم دست به کار شدهام.
من در این نیمهشبها، ردپای رویای خودم را دنبال میکنم. رویای باغ در نیمه شب!
با کریمان، کارها دشوار نیست.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
