atiq

Posted by | دسامبر 24, 2025
shared a link. – Dec 24, 2025

🔗 https://media3.giphy.com/media/v1.Y2lkPWJlMzAyMTE3aW1za21pZTVxYXQ2YTFpcDBxYWZvd2xsbWpjcWZlcDBhYzVyY3BoMSZlcD12MV9naWZzJmN0PXM/n0lnosk5JX8Dm/giphy.gif

Continue Reading
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
Posted by | نوامبر 13, 2025
🎉 It’s my fan-iversary! I’ve been a top fan of VanDusen …

🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. VanDusen Botanical Garden

Continue Reading
خاصیت برگ دارد آدمی،
Posted by | نوامبر 13, 2025
خاصیت برگ دارد آدمی،

خاصیت برگ دارد آدمی،

Continue Reading
این یک گوشه از خزان هزار رنگ ونکوور است. بی نهایت زیباست. اما من در این کوچه‌ها و خیابان‌ها، چه میکنم؟ چرا باید خودم را به کاری یا با چیزی سرگرم نگهدارم تا فکر و خیالهای خام و باطل به ذهنم خطور نکند؟ نمیشود بدون اینکه چیزی را به کسی بخواهیم بفروشیم، یا بوی پول به دماغمان بخورد، با کسی دوست شویم؟ سر ماه که می‌شود، همگی به دنبال پوره کردن خرج و مخارج های جاری هستند. کرایه خانه، قسط‌ها، وام‌ها، اینوایس‌ها، و خیلی چیزهای خرد و کلان دیگر. بعضی‌ها خشنود از اینکه چند دلاری پس انداز کرده‌اند. و بعضی‌ها دود کرده‌گی از دویدنها و نرسیدن ها. یکی از دوستان هم به تازگی مهاجر شده و وقتی داستان راز نگهداری خودش را از دوستان و آشنایان تعریف میکند که مبادا چوب لای چرخ پرونده‌ی مهاجرتی‌اش بیاندازند، از تعجب دهانم باز می‌ماند که یعنی ما همچین دوستانی هم میتوانیم داشته باشیم؟ بسیار غمگین هستم. نمیدانم چه مرگم است؟ اما احساس میکنم که به هیچ جایی تعلق ندارم و اختیار و کنترلی در زندگی ندارم. شده‌ام ماشین پولسازی، و باید به هر صورت دخل و خرج را به هم برابر کنم. این روزهای خزانی، گاهگاهی که آفتاب که بر بدنم می‌تابد، خوشم می‌آید. به یاد تابش آفتاب خزان کابل می‌افتم. مخصوصا وقتهایی که در موتر/ماشین بودم و گرمی آفتاب خیلی مزه میداد. یکی از دل‌انگیزترین و جذاب‌ترین لحظات من در این موقع از سال در کابل، وقتی بود که در سرک دارالامان، نزدیکی‌های دانشگاه آمریکایی، موتر را به یک کارواش خلوت که در عقب سرای تانک تیل احمدیار بود می‌بردم و میدادم که بشورند. شاگرد کارواش بیشتر وقتها، آهنگهایی از احمد ظاهر پلی میکرد و منم روی یک دراز چوکی، پشت به آفتاب می‌نشستم و از گرمای آفتاب و خواندن احمد ظاهر خرکیف میشدم. گاهگاهی هم به آن سماوات خانه‌ زیر پل عابر پیاده! کنار شفاخانه استقلال میرفتم که با آتش چوب، چای سبز دم میکرد و تخم روغن با نان ازبکی فرمایش میدادم. گاهی هم یک پیاز کوچک از خانه با خود می‌بردم. تخم‌مرغ، پیاز، چای سبز، بوی دود چوب، مرچ و مصاله و دیگر هیچ! کاری به دنیا و تحولات عجیب و غریب آن ندارم. نه خودم را خوشبخت میدانم که در این گوشه پرت شده‌ام و نه آنقدر بدبخت که به التماس افتاده باشم. تازه دارم درک میکنم که جهان من و دنیای من، خودم بودم و هستم. نام و نشان کشیدن، سخت بود. شهرت و اعتبار کسب کردن مشکل بود، اما شدنی بود. ولی برای من از دست دادن دوستان، در مسیر پیشرفت و امتحان های مختلف و شگفت، دشوار بود. احساس میکردم که عضوی از بدنم از من جدا می‌شد. امروز و در این نقطه از زندگی، خودم را تک و تنها حس میکنم. احساس فردی که در برابر تند بادهای سرد و برفی و یک دست سفید، به توده‌ی سیاهی می‌ماند که هنوز زنده است و مقاومت می‌کند و به زحمت یک گام به جلو بر میدارد. نمیدانم چه موقع مشکلات زندگی تمام می‌شود و من بی نیاز از آموزش دیدن و آموزش دادن میشوم؟ اما فعلا دلم میخواهد به جای این همه رنگ‌های دلفریب پاییزی، خودم را در حال خوردن چهار عدد تخم‌مرغ نیمرو شده با نان ازبکی گرم و یک پیاز کوچک در زیر پل عابر پیاده در کنار شفاخانه استقلال در سرک دارالامان همراه با دوستان دوچرخه‌سوارم احساس کنم. این به آن در. باور بفرمایید.
Posted by | اکتبر 4, 2025
این یک گوشه از خزان هزار رنگ ونکوور است. بی نهایت زیباست….

این یک گوشه از خزان هزار رنگ ونکوور است. بی نهایت زیباست. اما من در این کوچه‌ها و خیابان‌ها، چه میکنم؟ چرا باید خودم را به کاری یا با چیزی...

Continue Reading
اولادها کلان شده‌اند، قد کشیده‌اند و جوان شده‌اند. تا چند سال قبل چوچه چوچه بودند و در موقع سالگیره‌شان، می‌توانستم همگی آنها را با هم بغل کنم و از زمین وردارم و آنها هم با شادی و خوشحالی از سر و کولم بالا می‌رفتند. اما حالا، نام خدا، قد من از همه آنها کوچک‌تر است، خرد آنها من هستم. حالا وقتی میخواهم آنها را بغل کنم اولا که در بغلم جا نمی‌شوند و دوم اینکه اصلا از این حرکت من خوششان نمی‌آید. از بوسیدن که اصلا پرسان نکن، این کار من برایشان چندش آور است و کِرک‌شان می‌آید.گاهی هم بدون ملاحظه و بدون رودرواسی می‌گویند: پدر دهانت بوی میته!! با خودم می‌گویم ای کاش یکی می‌بود که از تجربیاتش در این مرحله از زندگی استفاده میکردم. یکی که قبل از ما کشت و کار کرده باشد. خوی و خواص اولادها، کاملا تغییر کرده، اصلا آن اوشتوکها و کودکان شیطان و بازیگوش سه چهار سال قبل نیستند. این سه چهار سالی که در سرگردانی و مهاجرت گذشت و واقعا برایم سخت و تلخ و دردناک بود. نمیخواهم دوباره چُس‌ناله را شروع کنم، اما برای این دوره از زندگی و دوران گذار اولادها از کودکی به نوجوانی و جوانی نتوانستم کار چندانی کنم. اگر چه به این نتیجه رسیده‌ام که وقتی ایده و طرح و برنامه‌ای ندارم، بهتر است دخالت بیجا نکنم و بگذارم آنها خودشان مسیر و سمت و سوی زندگی و علاقه و سلیقه‌شان را کشف کنند. باز هم خدا را شکر در حال حاضر در سرزمین و موقعیتی خوب با مردمان نازنین و مهربانی قرار داریم. این روزها، در حال کار هستم، چه کاری؟ هر چه پیش آمد خوش‌آمد. فقط کانتراد/ کنترکت باشد و روزمزد و ساعتی نباشد. فایده و ضررش مهم نیست. مهم این است که در اختیار خودم باشم. از کار تکنولوژی طراحی وب سایت گرفته تا طراحی باغ و باغچه و رنگمالی و تعمیر وسایل خانه و خرید و فروش در مارکت پلیس‌ها. تنها در این صورت است که رضایتم حاصل می‌شود و احساس میکنم توانمند هستم و احساس مزدوری نمیکنم. کار روزمزد و معاشکی، حس بدی به من میدهد. بین خودمان باشد، هفته‌ی قبل، یک مقدار پول را هم در یک معامله از دست دادم، اگر چه به تخمم هم نیست، اما خدایی یک کمی جایش می‌سوزد. حیران مانده بودم که سر ماه کرایه خانه را چطور پوره/جور کنم که ناگهان یک زنگ از مشتری آمد و یک معامله خوب جور شد و خیالم راحت شد. به قول انگلیسی زبانها: I'm so lucky! این هم یکی از آفت‌های مهاجرت و سرگردانی است که آدم به سمت معاملات هیجانی و ناسنجیده جذب می‌شود. ماه اکتبر می‌رسد و فصل کاشت گل‌های لاله می‌شود، با اینکه احتمال دارد تا بهار از این خانه برآییم و یک خانه بهتر بگیریم، اما دوباره حیاط خانه را پر از گل لاله میکنم. فرقی نمیکند که اینجا باشیم یا نه، یک جایی را هم پیدا کردم که پیازهای گل لاله و نرگس را با قیمت خیلی خوب می‌فروشد. پارسال که خریده بودم کمی گران بود. حدود پنجصد قلمه از گل‌های رز و سرو و یاس و انجیر در راهرو بیرونی کنار دیوار خانه تولید کرده‌ام. این زمستان که بگذرد، در بهار سال بعدی همه آنها را میکارم، کجا؟ خدا میداند! دارم فکر میکنم بهترین کار برای میانسالی تا پیری چیست؟ گلکاری؟ گلبازی؟! رنگمالی؟ نویسندگی؟ بازسازی؟ آی تی ؟ رانندگی؟ تجارت؟ یا استراحت مطلق؟ هر چه هست باشد، اما من بیشتر میخواهم در حال زندگی کنم و به گذشته صلوات بفرستیم و آرام آرام به استقبال آینده بروم. آینده‌ای که چهار اطرافم سرشار از جوانان با انگیزه و پر انرژی ‌است که با افکار و اندیشه‌های درخشان خویش، زندگی را خوش طعم و معطر می‌سازند و من باید بدون عقده و کینه و حسرت و حسادت، برای تماشا خودم را آماده کنم. خوب دیدن و خوب تماشا کردن و غرض نگرفتن و انگولک و دخالت نکردن در کار جوانان هم هنر گرانبهایی است. !به نظاره می‌نشینم ای دوست
Posted by | سپتامبر 27, 2025
اولادها کلان شده‌اند، قد کشیده‌اند و جوان شده‌اند.

اولادها کلان شده‌اند، قد کشیده‌اند و جوان شده‌اند. تا چند سال قبل چوچه چوچه بودند و در موقع سالگیره‌شان، می‌توانستم همگی آنها را با هم بغل کنم و از زمین...

Continue Reading
Posted by | سپتامبر 21, 2025
این عکس در قریه قره غجله ولسوالی دولت آباد ولایت بلخ است….

این عکس در قریه قره غجله ولسوالی دولت آباد ولایت بلخ است. در این عکس همراه قومای پدری‌ام هستم. قومای پدری‌ام از هزاره های ارزگان و از قوم درویش است...

Continue Reading
Posted by | سپتامبر 15, 2025
With deep respect and gratitude, I acknowledge that I liv…

With deep respect and gratitude, I acknowledge that I live and work on the ancestral and unceded lands of the xʷməθkʷəy̓əm (Musqueam), Sḵwxwú7mesh Úxwumixw (Squamish), and səlilwətaɬ (Tsleil-Waututh) Nations. May...

Continue Reading
Posted by | سپتامبر 13, 2025
به خاطر یازدهم سپتامبر

به خاطر یازدهم سپتامبر

Continue Reading
عشق را در پسخانه نهان باید کرد! Photo by: @[100002438794845:2048:Murteza Zargar]
Posted by | آگوست 31, 2025
عشق را در پسخانه نهان باید کرد!

عشق را در پسخانه نهان باید کرد! Photo by: Murteza Zargar

Continue Reading
Posted by | آگوست 25, 2025
سه روز است که میخواهم یک چیزی بنویسم، اما هر بار به نوعی …

سه روز است که میخواهم یک چیزی بنویسم، اما هر بار به نوعی نمیشود. اما حالا به خودم پانزده دقیقه وقت دادم که باید بنویسم. این زمین چمن و میدان...

Continue Reading