atiq

Posted by | آگوست 22, 2025
در خانه‌ی ما موشک پیدا شده. موشک یعنی یک موش کوچک. اینجا …

در خانه‌ی ما موشک پیدا شده. موشک یعنی یک موش کوچک. اینجا به موش‌های کوچک mouse و به موش‌های کلان rat میگویند. تا به حال دو سه مدل تلک موش...

Continue Reading
بعد از دو سه هفته کار سخت و دلچسب باغبانی و گلکاری، که در این گیرو دار مهاجرت برایم حکم نوشدارو را داشت، امروز آمدم دفتر خود ما، تا کمی استراحت کرده باشم و به فعالیتهای آی تی رسیدگی کنیم. اول از همه گلدانهای کوچک سر میزی را آب دادم و کف اتاق را جارو کشیدم و گرد و‌ خاک‌ها را تمیز کردم. حس خوبی دارم از اینکه کاری را برای دل خودمان انجام میدهیم. اوایل کار، یکی دو تا مشتری نق‌نقوی بد خلق بی اعصاب داشتیم که پول کم و توقع زیاد داشتند و ما هم تحت تاثیر جو خارج، و شعار همیشه حق با مشتری است، چیزی بهشان نگفتیم، و هر کاری فرمایش می‌دادند را اجرا میکردیم تا آنها راضی باشند، اما مگر راضی میشدند؟ همین بود که تصمیم گرفتیم ادامه کار با اینها را خاتمه بدهیم و از اول با آدمهای خوش برخورد و برخوردار کار کنیم. فعلا دو سه تا مشتری جدید و دایم داریم که هم از کار و خدمات ما راضی هستند و هم از دیدن همدیگر شاد میشویم. اکنون روزبه‌روز به فکر ارایه خدمات بهتر به دوستان در سرتاسر دنیا هستیم. هاستینگ، دامین، دیزاین، وب سایت، تبلیغات و خدمات سایبرسکوریتی و سیستمهای انبار و حسابداری و فروشگاه آنلاین خواستی، دستهایت را در جیب‌ات کن و فقط سوت بزن. کارها را سه سوته برایت اجرا می‌کنیم. گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است...هنوز
Posted by | آگوست 11, 2025
بعد از دو سه هفته کار سخت و دلچسب باغبانی و گلکاری، که در…

بعد از دو سه هفته کار سخت و دلچسب باغبانی و گلکاری، که در این گیرو دار مهاجرت برایم حکم نوشدارو را داشت، امروز آمدم دفتر خود ما، تا کمی...

Continue Reading
دیروز شنبه بود، یک زن و مرد میانسال آمده بودند دم خانه برای تبلیغ مسیحیت و یک مدل مذهب که دقیق یادم نمانده عنوان مذهب چی بود. به آنها گفتم صحبت از دین و مذهب و خدا و پیغمبر خوب است اما به شرطی که اول جا افتاده بشویم. ما تازه دو سال است که آمدیم و هنوز مشکلات زیادی داریم در کار و زبان و جا افتادن در جامعه جدید و تمرکز کافی برای صحبت از دین و خدا و پیغمبر نیست. چون تا تکان میخورم، کرایه خانه و آب و برق و اینترنت و کاستکو و کم‌کمی هم ساپورت خانواده مادرم در ایران، دود از کله آدم خارج میکند و همین که خودم را خوشخوی و خندان میگیرم، خودش نشانه‌ای از ایمان است. در آخر گفتم خدا خوب است، اما فعلا نمیتوانم برای پرداخت انواع و اقسام بل‌ها به خدا توکل کنم و تکیه کنم. باید زور بزنم و بدوم و همین باعث میشود که تمرکز کافی روی بحث نداشته باشم. دست آخر هم یکی از گلدان‌های پتوس را به آنها تقدیم کردم که قبول نمی‌کردند و با اصرار به آنها دادم و گفتم فکر کنید که به عنوان یک دوست آنرا از من میگیرند. بعد از آنکه رفتند، با خودم فکر کردم و خنده ام گرفت. یادم آمد یک وقتهایی که در خانه پدری نماز می‌خواندم، مادرم می‌گفت باز کجا ضرر کردی که به یاد خدا افتادی؟ میگفتم چطور؟ مادرم می‌گفت: طایفه شما همگی وقتی پول دارید و اوضاع روبراه است، خدا را یاد نمی‌کنید، تنها وقتی که اوضاع گدود شده و روبه سرنَشیبی است به یاد خدا می‌افتید. مادرم دقیق می‌گفت. حالا و در این روزها، تقریبا همه چی گدود است. هنوز روتین خاص خود را پیدا نکردم و هر هفته تغییرات می‌آید یا تغییرات می‌آورم. از کار و بار در بخش آی تی بگیر تا فعالیت در بخش گل و گیاه و فضای سبز. تا فعالیتهای داوطلبانه در بخشهای سیر و سیاحت و توریستی. تا جان کندن در بخش سنگین ساختمان و رنگمالی و پشت سر گذاشتن بعضی حوادث خطرناک در حال کار با ابزارهای برشی. اما ته دلم روشن است که آینده ثروت در دست آی تی و تجارت است. قبل از اینکه وارد هر کاری شوم، باید یاد بگیرم که چطور بفروشم. اگر فروش نکنم، با کار روزمزد و ساعتی به جایی نمی‌رسم، مگر اینکه همه افراد خانواده را درگیر کار کنم که از این کار خوشم نمی‌آید. این روزها، این روزهای فشار و استرس و گدودی، خدا را یاد نمیکنم. خدا باشد برای روزهای پولداری، برای روزهای شکم سیری، برای مواقع بیکاری. فعلا چیزی که کار میدهد، زور بازو و زبان و یادگیری مهارتهای مختلف است. اگر نه خدا و فرشته‌هایش آنتن نمیدهند اینجاها. خدا باشد برای روز مبادا.
Posted by | آگوست 10, 2025
دیروز شنبه بود، یک زن و مرد میانسال آمده بودند دم خانه بر…

دیروز شنبه بود، یک زن و مرد میانسال آمده بودند دم خانه برای تبلیغ مسیحیت و یک مدل مذهب که دقیق یادم نمانده عنوان مذهب چی بود. به آنها گفتم...

Continue Reading
Posted by | جولای 27, 2025
یادگاری از سال 2014.

یادگاری از سال 2014. یکی طالبان تغییر نکرده و یکی لیست مشاغل، مگم نغمه پیر شده.

Continue Reading
این روزها در بین گلها و درخت‌ها هستم. در هوای آزاد و زیر آفتاب گرم تابستانی. چند روز قبل یک سفر خانوادگی رفتیم سمت تورنتو و مونترال و کبک سیتی و بعضی دوستان قدیمی و عزیز را دیدیم. بعضی‌ها را هم سعی کردیم نبینیم که آنها را هم اتفاقا دیدیم! بهرحال، حالا برگشته ام و در ونکوور قشنگ، درحال کسب درآمد و روزی حلال و بی منت هستم. اگر چه تنها کار و تلاش من کفاف خرج خانواده را نمیکند و هنوز محتاج کمک و یاری دولت می‌باشم. اما همه‌ی تلاشم این است که بتوانم آنقدر در کار و کار آفرینی جلو بروم که بتوانم ارزش افزوده ایجاد کنم و حقوق و دستمزدم صرف بر اساس جان کندن و عرق ریختن نباشد. و این نیاز دارد که زبان انگلیسی خود را تقویت کنم و فرهنگ کاری اینجا را بهتر یاد بگیرم. یکی از مهمترین مسایل، سر وقت بودن و نظم است. مورد بعدی رعایت مسایل ایمنی و سلامت است. نباید کار موجب تباهی جان شود. تغذیه و نوشیدن آب در وقت کار و استفاده از کرم ضد آفتاب خیلی توصیه می‌شود. همچنین ورزش و حرکات کششی و نرمش روزانه خیلی خیلی در انجام بهتر کارها مفید است. این روزها، جنگ ایران و اسراییل هم فعلا تمام شده و خاطر ما هم کمی جمع‌تر است. خانواده‌ی پدری من در ایران زندگی میکنند و اخبار ایران و افغانستان همواره بر روح و روان ما تاثیر گذار است. رفتار چند روز قبل حکومت ایران با مهاجران افغانی هم که گل سر سبدی بود بر تمام دردها و رنجهایی که یک مهاجر میتواند با خود حمل کند. آنقدر این خبر و واقعه درد داشت که تمام دردهای دیگر را با خودش شست و برد. و به خودم قول دادم دیگر از هیچ چیز و هیچ کس گله و شکایت نکنم و فقط شکرگزار مکان و زمان و شرایطی باشم که فعلا در آن حضور دارم. کار، امنیت، درآمد، احترام، یادگیری، خدمت، برنامه ریزی برای آینده و کمی هم خیال‌پردازی. سرعت همه چی اینجا بالاست. مثلاً در اتوبانها وقتی آهنگ گوش میکنم و روان هستم یهو نگاه میکنم به درجه سرعت و میبینم حدود ۱۲۵ کیلومتر در ساعت را نشان میدهد و انگار نه انگار که این همه سرعت داشته باشم.چون همه ماشینهای اطرافم سریع حرکت می‌کنند و من متوجه سرعت خودم نمی‌شوم. قبلتر، وقتی سرعتم از صد کیلومتر بالاتر میشد، کف دستهایم عرق میکرد از ترس و استرس. اما حالا واقعا انگار که نه انگار. عادی شده. البته جاده‌ها هم خوب و وسیع و خلوت است. کار میکنم، بیشتر به خاطر اینکه حالم خوب بماند. کار در بیرون از خانه، خوب است. حقیقتا، من آدمی نیستم که زیاد بتوانم در خانه بشینم. بیشتر از سه چهار ساعت، حتما درگیری ایجاد میکنم. گیر میدهم به یک چیزی و شاید هم بهانه تراشی کنم. پس بهتر است که رنگم گم باشد و در بیرون ها برای خودم بچرخم. موقع رانندگی، حتما ساجق(آدامس) می‌جوم. ساجق جوهردار شوگرفری با طعم نعنا یا اگر گیرم بیاید از آن ساجقهای گلابی رنگ که میشود آنها را باد کرد و ترق و شرق جوید. مادرم هر وقت ساجق میجود، آنقدر خوب ترق و شرق ساجق را میکشد که بیشتر از خود ساجق، از صدای ترق ترق جویدن آن کیف میکنم. کار میکنم و پولم را بدون پیگیری و درگیری و دعوا پرداخت میکنند. گاهی نقد یا کش و گاهی چک همان روز و گاهی ترانسفر میکنند به حساب بانکی. یادم می‌آید در زمانهای قدیم، گاهی یک روز کار می‌کردیم و یک هفته باید دنبال صاحب کار برای گرفتن پول خود می‌دویدیم. این روزها، دلم آب میخواهد، دلم غذا میخواهد، دلم خواب میخواهد و وقتی همه‌ی این‌ها فراهم شد، چیز میخواهد. چند وقت قبل، یک فیلم دیدم از بهروز وثوقی به نام قیصر که یک جایی از فیلم می‌گفت: وقتی گریه میکنم هنوز احساس میکنم که زنده ام، اما برای من، این احساس زنده بودن، با چیز است. ادامه حیات، تنفس، کسب انرژی و امیدوار شدن، تنها از این طریق برایم ممکن می‌شود. این را با کمی سانسور و از دلم گفتم. خیلی مختصر و کوتاه. چون احساس میکنم وقت اضافی برای پیچاندن و لفافه نداریم. وقتهای اضافگی را باید کار کرد و جان را پرورش داد. چند روز قبل یک تربوز بی دانه خوردم. حس کردم در دهانم دندان نیست. من از تربوزهای دانه‌دار خوشم می‌آید. انار و تربوز بی دانه برای پیرها است. از یک باغچه که در طول این پنج شش ماه دست نخورده بود، و باید مرتبش‌ میکردم، یک عالمه، بذر گل جمع کردم و آوردم در باغچه جلوی خانه پاشیدم. من از حالا اشتیاق دیدن سال بعد را دارم که ببینم این تخم گلها، چه خواهند شد. نمیرم از این پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده‌ام گاهی که با دوستانم صحبت میکنم و از خاطره‌ای یاد می‌کنم، یکهو می‌خندند و می‌گویند: حالت خوشه مهندس ؟ اون قضیه مربوط بیست سال قبل بود. ولی برای من هنوز بدیع و تازه است، انگار همین دیروز بوده باشد. ساعت چهار صبح است، هوا روشن شده و پنجره باز است، از پنجره نسیم خنک و تازه‌ای می‌ورزد و لابلای انگشتهای پایم را قلقلک می‌دهد و جانم تازه میشود. در خیالات خودم غرق میشوم، دلم میخواهد یک باغ از بلوبری و انگور درست کنم. و همه دوستان را دعوت کنم تا به سر سلامتی همدیگر هزار کار انجام بدهیم و یک عالمه حرف بزنیم. بدون ترس، بدون خجالت، بدون فکر. با کله‌شقی تمام به امید آن روز.
Posted by | جولای 23, 2025
این روزها در بین گلها و درخت‌ها هستم. در هوای آزاد و زیر …

این روزها در بین گلها و درخت‌ها هستم. در هوای آزاد و زیر آفتاب گرم تابستانی. چند روز قبل یک سفر خانوادگی رفتیم سمت تورنتو و مونترال و کبک سیتی...

Continue Reading
Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by | جولای 16, 2025
Good morning Afghanistan
Continue Reading
Posted by | جولای 13, 2025
shared a link. – Jul 13, 2025

🔗 http://design.com/

Continue Reading
پریشان چون پریشانی شده دل اسیر نابسامانی شده دل میان این همه رنج و مصیبت شبیه مرد افغانی شده دل
Posted by | جولای 4, 2025
پریشان چون پریشانی شده دل

پریشان چون پریشانی شده دل اسیر نابسامانی شده دل میان این همه رنج و مصیبت شبیه مرد افغانی شده دل

Continue Reading
Good morning Canada! Good morning Beautiful British Columbia!
Posted by | جولای 1, 2025
Good morning Canada!

Good morning Canada! Good morning Beautiful British Columbia!

Continue Reading
Posted by | ژوئن 27, 2025
Happy Birthday, Rebekkah! 🥳🎈🎉

Happy Birthday, Rebekkah! 🥳🎈🎉

Continue Reading