Blog

#better_Afghanistan
Posted by atiq | مارس 21, 2025
سال نو و بهار نو به همه دوستان تبریک باشد.

سال نو و بهار نو به همه دوستان تبریک باشد. اگر دوستان در سال قبل از دست من آزرده خاطر شدند و ناراحتشون کردم و یا شاد شدند و خوبی...

من از بیانیه‌های غرا بیزارم. از صدای اکوی بلندگوها، بدم می‌آید. من نجوا دوست دارم. من به قدرت نجواهای شبانه و عاشقانه بیشتر باور دارم.
Posted by atiq | مارس 17, 2025
من از بیانیه‌های غرا بیزارم.

من از بیانیه‌های غرا بیزارم. از صدای اکوی بلندگوها، بدم می‌آید. من نجوا دوست دارم. من به قدرت نجواهای شبانه و عاشقانه بیشتر باور دارم.

دوست دارم از خیلی چیزها بنویسم، از خیلی آدم‌ها، از همه‌ی احساسات و برداشت‌ها و نظراتم، از زنده‌ها و مرده‌ها، از زن‌ها و مردها، از گذشته و آینده و تصوراتم. باور کنید این چیزی را که اینجا نشر می‌کنم، ده درصد چیزی نیست که به آن باور دارم. شبیه همان داستان کوه یخی، بیشتر آن بنا بر شرم و حیا، پرایوسی و امنیت، تنبلی و بی حوصله‌گی نانوشته می‌ماند یا که سانسور میکنم. من هیچوقت راجع به هیچ‌کدام از افراد تا ریخ! نظری ندارم. هر وقت نظرم را گفته‌ام دعوا و بزن بزن شده است. از همین است که همه‌اش در مورد گل و بلبل گپ میزنم. تا اوضاع گل و بلبل باقی بماند. اگر به شما بگویم من عاشق شرط بندی هستم و در مورد چه چیزهایی شرط زده‌ام، نظرتان در مورد من ۱۸۰ درجه تغییر میکند. حتی سر دور پرتاب کردن تف هم شرط زدیم. خدایی لاف نمی‌زنم اما کتاب رکوردهای گینس به گرد ما نمی‌رسد. اما از وقتی از تهران به کابل رفتم، تسلیم شدم. کابلی‌ها، در یک دنیای دیگه بودند. داستانها و گستردگی تجربه‌های زیسته آنها فرق داشت. چطور زنده بمانیم؟ این اساسی‌ترین سوال در کابل بود و بقیه مسایل شبیه نبات، دور این نخ و این سوال می‌پیچید. سوال بعدی این بود که چطور در زمستان‌های سرد و استخوان سوز، گرم بمانیم؟ و کم کم که طریقه زندگی را یاد میگرفتم، سوالهای قبلی کمرنگتر میشد و دامنه سوالها بیشتر و بیشتر میشد. اما سوال اساسی همیشه شبیه تیتر روزنامه، بزرگ و بولد‌ شده، سر جای خودش بود. چطور زنده بمانم؟! هرگز در زندگی با این سوال، اینقدر رودررو و چشم در چشم و نزدیک نشده‌ام. چقدر نزدیک؟ صدای دم و بازدم شیر گرسنه را بر روی پوست صورت خودت حس کردی؟ منظورم از مواجهه، همینقدر نزدیک است. وقتی که سریال کره‌ای Squid game را دیدم یا مراسم هالووین را در اینجا دیدم، با خودم گفتم: جمع کنید کاسه کوزه‌ها را، در برابر واقعیتی که ما دیدیم، اینها سوسول بازی است. گاهی فکر میکنم دنیا به دو سمت دارد کش می‌آید: نهایت خوشبختی و نهایت بدبختی و فلاکت بی‌نهایت microscopic و بی‌نهایت Macroscopic و به قول بتول محمدی در دوران وبلاگ نویسی که برای مهدی مهرآیین نوشته بود: زمین آنقدر‌ها هم که میگویند، گرد نیست، گاهی آنقدر کِش می‌آید که یک انتهایش تو میشوی و یک انتهایش من! چقدر نیمه‌ی عمر زندگی ما، کوتاه بوده است. دیشب صدای بی‌بی می‌شنیدم که با مهربانی و از روی لطف می‌گفت: ای خدا مرا مرگ بده! ای خدا مرا مرگ بده که از این همه درد و رنج راحت شوم و اولادهایم از دست من بیغم شوند و سربار هیچ کس نباشم. و در همین مناجات بود که رفتم پیشش و از بی‌بی برای سلامتی دو نفر از دوستان دعا طلب کردم. خیلی فوری و ساده، با معصومیت کودکانه‌ای، کانال دعا را عوض کرد و گفت: ای خدا! همگی را جور داشته باش، این نفرهایی را که رضا میگه را عاجل شفا و سلامتی بده. خنده ام گرفته بود. گفتم الان است که خدا هنگ می‌کند، در آرگاه و بارگاه ملکوتی اش، نشسته و با صدایی شبیه کارمندهای اداره ثبت احوال جنت آباد، به بی‌بی ما می‌گوید: خانم بالاخره چکار کنم؟ نفهمیدیم مرگ میخوای یا شفا؟هستی یا میری؟ و اشاره کردم که هستیم فعلا حاجی، جایی نمی‌رویم. تو سلامتی را بده، بقیه‌اش با من. من اگر حرف نزنم، میمیرم، من اگر ننویسم، می‌پوسم. قبلا اگر از خودمان سوال میکردیم چطور زنده بمانم؟ حالا سوال اساسی این است: چطور نمیرم؟ این با آن خیلی فرق دارد. بمیرید بمیرید، در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید
Posted by atiq | مارس 13, 2025
دوست دارم از خیلی چیزها بنویسم، از خیلی آدم‌ها، از همه‌ی …

دوست دارم از خیلی چیزها بنویسم، از خیلی آدم‌ها، از همه‌ی احساسات و برداشت‌ها و نظراتم، از زنده‌ها و مرده‌ها، از زن‌ها و مردها، از گذشته و آینده و تصوراتم....

تصور کن در چنین زمانه‌ای، صبح از خواب بیدار شدی و برقها نیست. تصورش واقعا دشوار است. اما این داستان هر روز در همه شهرهای افغانستان جریان دارد. آفرین بر همه کسانی که در افغانستان چراغ کسب و کار خودشان را روشن نگه داشتند.
Posted by atiq | مارس 8, 2025
تصور کن در چنین زمانه‌ای، صبح از خواب بیدار شدی و برقها ن…

تصور کن در چنین زمانه‌ای، صبح از خواب بیدار شدی و برقها نیست. تصورش واقعا دشوار است. اما این داستان هر روز در همه شهرهای افغانستان جریان دارد. آفرین بر...

Posted by atiq | مارس 8, 2025
سه سال قبل در این وقت، در اسلام آباد پاکستان بودیم.

سه سال قبل در این وقت، در اسلام آباد پاکستان بودیم. بهترین زمان و بهترین موسم در اسلام آباد برای من، از نیمه‌ دوم فبروری، تمام ماه مارچ، تا نیمه‌...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | مارس 7, 2025
Good morning Afghanistan
Posted by atiq | مارس 5, 2025
«به کجا چنین شتابان؟»

«به کجا چنین شتابان؟» گَوَن از نسیم پرسید «دلِ من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟» «همه آرزویم، اما چه کنم که بسته پایم...» «به کجا چنین...

امروز از خانه تا دفترمان پیاده رفتم. این پیاده رفتنها آرامم میکند و کمک میکند تا افکار پراکنده‌ام را سر و سامان بدهم. به این فکر میکردم که چهار پنج سال قبل کجا بودیم؟ امروز کجا هستم و چهار پنج سال بعد چه خواهد شد؟ واقعا گاهی از این حجم از تحولات و جابجایی‌های ناخواسته، شگفت زده میشوم. من اصلا یک درصد هم فکر نمی‌کردم در ونکوور کانادا باشم. اما چیزی است که شده و باید بپذیرم که فصل جدیدی از زندگی را آغاز میکنم. چیزی که بعد از یک و نیم سال هنوز باور ندارم و گاهی فکر میکنم شاید یک جور مزاق و شوخی باشد و ما فقط چند روزی اینجا مهمانیم و برمی‌گردیم. گاهی هم فکر میکنم هزار سال است که اینجایم و شاید زندگی در کابل شبیه یک خواب بوده و اصلا وجود نداشته است. نمیدانم. همین است که هنوز نتوانسته ام درست و حسابی، سر رشته و فرمان زندگی را بگیرم و سمت و سوی خودم را مشخص کنم. هزار فکر عجیب و هزار طرح و برنامه جالب از ذهنم می‌گذرد، احساس قدرت میکنم، احساس پرنده بودن به من دست میدهد. احساس پرواز و پریدن. چیزی که در کابل و تهران کمتر وجود داشت. بخاطر مدارک شناسایی، بخاطر ویزا، بخاطر گذرنامه و تیکت‌. اما اینجا و از این سمت، به هر طرف دنیا که بخواهی بروی فقط کافی است اراده کنی، با یک هفته کار بیشتر و یک کمی تحمل سختی، به خیلی چیزها می‌رسی. به قول دوستان، یکسال کار و سختی در اینطرف برابر است با ده سال جان کندن در آنسوی آبها. و این یک واقعیت تلخ است. البته که استثنا همیشه وجود دارد و خود من یکی از آن موارد استثنایی بودم و هستم. به نظر من هیچ چیزی مهمتر از جغرافیا نیست. هیچ چیز به آب و هوا و اقلیم نمیرسد. اینها جایگزین ندارند. تو خودت را بکشی هم نمیتوانی خربزه‌های شیرین مزار را در جای دیگری بیابی، یا انگور و کشمش سر پل را. این را جدی میگویم. یک چیزهایی داریم که هرگز جایگزین ندارند. اما چه میتوان کرد که در این زمانه دلار و پول و چشم و هم چشمی‌های ناجور، آرامش را از وجود آدم می‌رباید و دچار انواع سندروم‌های بی قراری میشود. امروز پیاده میرفتم و در یک قسمتی از مسیر، که حالت سرپایینی داشت، احساس کردم کودکی هستم که در برابر جاذبه‌ی زمین ناتوانم و زمین با قدرت بیشتری مرا به سمت پایین می‌کشد ‌و حالت راه رفتنم تغییر کرد، تلو تلو خوردم و نزدیک بود پای پیچلک شوم و باز در یک لحظه احساس کردم دستم در دستان مادرم است و صدایش در گوشم می‌پیچید که بچیم! آهسته برو که نیفتی. حس شیرین و دلپذیری بود. دوست داشتم دکمه reverse زندگی را بزنم و برگردم به همان گندمزار و کوره راهی که تا خانه‌مان می‌رفت. خیلی وقتها خودم را جوان و نوجوان احساس میکنم، اما وقتی که بچه‌هایم را در برابرم میبینم که قدشان بلندتر از قد خودم شده، به خودم می‌گویم: هی پسر، خوابی یا بیدار؟ به خودت بیا، اینها کیستند و تو اینجا چه میکنی؟ یعنی من واقعا بزرگ شدم و اکنون در دهه چهل و پنجاه زندگی قرار دارم؟ همه‌ی گذشته و خاطره‌ها، سراب بود؟ گذشت؟ تمام شد؟ کی شروع شده بود؟ گاهگاهی درد کمر، درد زانو، تشنگی و حس خواب آلودگی مفرط، به زور به آدم می‌قبولاند‌ که: آره داداش، پیاده شو، نوبت جوان‌تر هاست. نوبت شما تمام شد. برعکسِ قبل‌تر ها که بر سر دوراهی‌های مختلفی گیر میکردم، حالا دیگر یک راه بیشتر روبرویم نمی‌بینم. یک انتخاب و یک مسیر: کار کن، پول در بیار، مخارج زندگی را پرداخت کن، حواست به رشد و تغذیه اولادها باشد، هذا کار، هذا خانه، هذه زندگی. وقتی اینها را به آقای دکتر میگویم، او میخندد و می‌گوید: «در دوره ببرک کارمل به ما می‌گفتند: درس بخوان، کار کن، از انقلاب دفاع کن....» اما جالب است که این یک انتخاب، هرگز تکراری نمیشود. هر روزش داستان خودش را دارد و هر سال تغییرات عمده‌ای را در طرز فکر و قد و اندام اولادها می‌بینیم. از یک طرف احساس قدرتمندی و شعف میکنم که اگر ما با هم یکی شویم چه کارها که میشود انجام داد و چه دستاوردها که میتوان براحتی کسب کرد، از طرف دیگر، میترسم که دور از جان، شبیه هجوم گله‌های بوفالو در فیلمهای حیات وحش، زیر دست و پای این نسل، خرد و خاکشیر نشویم یک وقت؟ هر چقدر که خود را رقم شیرها و ببرها، باتور و سر غیرت بگیرم، باز با شاخ گاو نمیشود شوخی کرد. نام خدا، همه وجودشان ماهیچه و سرشار از انرژی هستند. و برآمدگیهای بدن من حاصل غمبادهاست. انرژی ام کجا بود. گاهی حال و هوای پهلوانی و نبرد رستم و سهراب را پیدا میکنم. اما همیشه از مکاره‌گی و حیله رستم بدم می‌آمد. اینبار خوش دارم سهرابِ من، سینه‌ی مرا بشکافد. اما اگر ما بتوانیم فارغ از پنهان‌کاریها و شیطنتها و دغل بازیهای روزگار، اندکی یکی شویم چه شود؟ نسل جدید، حرف هایشان جدید، فکر هایشان جدید و پرنده‌ی ذهن‌شان شبیه شاهین است. از ما که پروانه‌ای بود که به سختی از پیله خارج شد و به زور چند صباحی بالک بالک زد. به خودم می‌گویم: رضا بچش، F16 کجا و بمبیرک و سنجاقک کجا، فقط قرار بگیر و آرام بشین سر جایت و تماشا کن، به هیچ چی هم دست نزن. نمیدانم چرا قبلا، هرگز از این زاویه نتوانسته بودم به زندگی نگاه کنم. احساس قدرتِ توأم با ترس، راه رفتن بر لبه‌ی زندگی، بین شکاف دو نسل، یا شاید هم سه نسل، (چون بی‌بی و داکتر هم در واقع نسل قبل‌تر از ما هستند) در دهه چهل و پنجاه زندگی، شبیه راه رفتن بر لبه‌ی جدول‌های خیابان ولیعصر نیست. اینجا همه چی عمق و ارتفاع اش بیشتر است. بیشتر حالت بندبازی را دارم که بخواهد بر روی یک دره عمیق، از روی طناب راه برود. خایه‌های آدم در زیر گلویش از ترس و هیجان، شبیه پاپیون، جفت میشود. ولی اگر موفق شوم و از این کویر وحشت به سلامت بگذرم؛ چه شود. آهنگ یہ دولت بھی لے لو یہ شہرت بھی لے لو از جگجت سینگ را گوش میکنم و دوست دارم کودکی باشم که به دنبال یک قایق کاغذی بر روی آب یا کاغذ پران آزاد شده می‌دود. خوب است که این آهنگها و موسیقی‌ها وجود دارد و آدم میتواند به آنها چنگ بزند و بچسبد به زندگی!
Posted by atiq | مارس 4, 2025
امروز از خانه تا دفترمان پیاده رفتم. این پیاده رفتنها آرا…

امروز از خانه تا دفترمان پیاده رفتم. این پیاده رفتنها آرامم میکند و کمک میکند تا افکار پراکنده‌ام را سر و سامان بدهم. به این فکر میکردم که چهار پنج...

Posted by atiq | مارس 2, 2025
آرزو میکنم از هر رقم میوه که در جهان وجود دارد، نوش جان ک…

آرزو میکنم از هر رقم میوه که در جهان وجود دارد، نوش جان کنید. اسم این میوه longan است. در فارسی بهش چشالو گفتند. امروز برای اولین بار بود که...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | مارس 1, 2025
عباس از بچه‌های سمت شمال است. از مزارشریف، از بلخ.

عباس از بچه‌های سمت شمال است. از مزارشریف، از بلخ. هم یار روزهای رزم است و هم رفیق شب‌های بزم. اگر دست سرنوشت دوباره دستهای ما را در دست همدیگر...

چشمان آبی بی‌بی درشت، روشن و نافذ است و فروغ ساده‌ی خردمندانه‌ای در نگاه او موج می‌زند.
Posted by atiq | مارس 1, 2025
چشمان آبی بی‌بی درشت، روشن و نافذ است و فروغ ساده‌ی خردمن…

چشمان آبی بی‌بی درشت، روشن و نافذ است و فروغ ساده‌ی خردمندانه‌ای در نگاه او موج می‌زند.

Posted by atiq | فوریه 27, 2025
دیروز عصر در شرکت بودم که تلفنم زنگ خورد. دوستی هنرمند، ک…

دیروز عصر در شرکت بودم که تلفنم زنگ خورد. دوستی هنرمند، که استاد هنرهای نمایشی و بازیگری و تیاتر و فن بیان است، به نام طوفان مهردادیان بود. بعد از...

No comment
Posted by atiq | فوریه 27, 2025
No comment

No comment

Posted by atiq | فوریه 25, 2025
خواب بودم، معمولا عصرها نیم ساعتی می‌خوابم تا انرژی لازم …

خواب بودم، معمولا عصرها نیم ساعتی می‌خوابم تا انرژی لازم برای کلاسهای شبانه را داشته باشم. خواب بودم که صدای تمرین فلوت شاهرخ آمد. سرم روی بالشت بود، در واقع...

Posted by atiq | فوریه 17, 2025
باران بارید، برفهای سفید آب شد و سبزه‌ها دوباره نمایان شدند.

باران بارید، برفهای سفید آب شد و سبزه‌ها دوباره نمایان شدند. شام شده و آمده‌ا‌یم بالای کوه، بالای کوه Grouse mountain. اینجا پر از برف است و همگی در حال...