دوست دارم از خیلی چیزها بنویسم، از خیلی آدم‌ها، از همه‌ی …

دوست دارم از خیلی چیزها بنویسم، از خیلی آدم‌ها، از همه‌ی احساسات و برداشت‌ها و نظراتم، از زنده‌ها و مرده‌ها، از زن‌ها و مردها، از گذشته و آینده و تصوراتم.

باور کنید این چیزی را که اینجا نشر می‌کنم، ده درصد چیزی نیست که به آن باور دارم. شبیه همان داستان کوه یخی، بیشتر آن بنا بر شرم و حیا، پرایوسی و امنیت، تنبلی و بی حوصله‌گی نانوشته می‌ماند یا که سانسور میکنم.

من هیچوقت راجع به هیچ‌کدام از افراد تا ریخ! نظری ندارم. هر وقت نظرم را گفته‌ام دعوا و بزن بزن شده است. از همین است که همه‌اش در مورد گل و بلبل گپ میزنم. تا اوضاع گل و بلبل باقی بماند.

اگر به شما بگویم من عاشق شرط بندی هستم و در مورد چه چیزهایی شرط زده‌ام، نظرتان در مورد من ۱۸۰ درجه تغییر میکند. حتی سر دور پرتاب کردن تف هم شرط زدیم.

خدایی لاف نمی‌زنم اما کتاب رکوردهای گینس به گرد ما نمی‌رسد.

اما از وقتی از تهران به کابل رفتم، تسلیم شدم.

کابلی‌ها، در یک دنیای دیگه بودند. داستانها و گستردگی تجربه‌های زیسته آنها فرق داشت.

چطور زنده بمانیم؟

این اساسی‌ترین سوال در کابل بود و بقیه مسایل شبیه نبات، دور این نخ و این سوال می‌پیچید.

سوال بعدی این بود که چطور در زمستان‌های سرد و استخوان سوز، گرم بمانیم؟

و کم کم که طریقه زندگی را یاد میگرفتم، سوالهای قبلی کمرنگتر میشد و دامنه سوالها بیشتر و بیشتر میشد. اما سوال اساسی همیشه شبیه تیتر روزنامه، بزرگ و بولد‌ شده، سر جای خودش بود. چطور زنده بمانم؟!

هرگز در زندگی با این سوال، اینقدر رودررو و چشم در چشم و نزدیک نشده‌ام.

چقدر نزدیک؟ صدای دم و بازدم شیر گرسنه را بر روی پوست صورت خودت حس کردی؟ منظورم از مواجهه، همینقدر نزدیک است.

وقتی که سریال کره‌ای Squid game را دیدم یا مراسم هالووین را در اینجا دیدم، با خودم گفتم: جمع کنید کاسه کوزه‌ها را، در برابر واقعیتی که ما دیدیم، اینها سوسول بازی است.

گاهی فکر میکنم دنیا به دو سمت دارد کش می‌آید:

نهایت خوشبختی و نهایت بدبختی و فلاکت

بی‌نهایت microscopic و بی‌نهایت Macroscopic

و به قول بتول محمدی در دوران وبلاگ نویسی که برای مهدی مهرآیین نوشته بود:

زمین آنقدر‌ها هم که میگویند، گرد نیست، گاهی آنقدر کِش می‌آید که یک انتهایش تو میشوی و یک انتهایش من!

چقدر نیمه‌ی عمر زندگی ما، کوتاه بوده است.

دیشب صدای بی‌بی می‌شنیدم که با مهربانی و از روی لطف می‌گفت:

ای خدا مرا مرگ بده! ای خدا مرا مرگ بده که از این همه درد و رنج راحت شوم و اولادهایم از دست من بیغم شوند و سربار هیچ کس نباشم. و در همین مناجات بود که رفتم پیشش و از بی‌بی برای سلامتی دو نفر از دوستان دعا طلب کردم. خیلی فوری و ساده، با معصومیت کودکانه‌ای، کانال دعا را عوض کرد و گفت: ای خدا! همگی را جور داشته باش، این نفرهایی را که رضا میگه را عاجل شفا و سلامتی بده.

خنده ام گرفته بود. گفتم الان است که خدا هنگ می‌کند، در آرگاه و بارگاه ملکوتی اش، نشسته و با صدایی شبیه کارمندهای اداره ثبت احوال جنت آباد، به بی‌بی ما می‌گوید: خانم بالاخره چکار کنم؟ نفهمیدیم مرگ میخوای یا شفا؟هستی یا میری؟ و اشاره کردم که هستیم فعلا حاجی، جایی نمی‌رویم. تو سلامتی را بده، بقیه‌اش با من.

من اگر حرف نزنم، میمیرم، من اگر ننویسم، می‌پوسم.

قبلا اگر از خودمان سوال میکردیم چطور زنده بمانم؟

حالا سوال اساسی این است:

چطور نمیرم؟

این با آن خیلی فرق دارد.

بمیرید بمیرید، در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،