دیروز عصر در شرکت بودم که تلفنم زنگ خورد. دوستی هنرمند، که استاد هنرهای نمایشی و بازیگری و تیاتر و فن بیان است، به نام طوفان مهردادیان بود. بعد از سلام و احوالپرسی، گفت امشب یک برنامه دورهمی داریم. در مورد نمایشنامه خوانی و اجرای زنده در Granville island که تا نام Granville island را شنیدم، گفتم درست است هستم و حتما میایم.
حقیقتا از خود برنامه چیزی سر در نمیآوردم. خیلی خرد بودم که با پدرم یک نمایش تیاتر دیده بودم. تا به حال در برنامههای نمایشنامه خوانی هم اصلا شرکت نکرده بودم.
غیر از یکی دو مورد جلسات خوانش «حمله حیدری» که در چنداول کابل برگزار شده بود و رنگ و روی مذهبی و رزمی و مردانه داشت و از بزم و حضور زنان در آن خبری نبود. رفت و آهنگ و مدل خواندن آن هم شبیه قرائت قرآن، خیلی زور زدن و نفس کار داشت. اما یک جای دیگه که نفر اشعار را از بر میخواند و با یک چوبدستی حرکات رزمی را اجرا میکرد جذابتر بود.
اما مگر میشود از Granville island به همین سادگی گذشت؟
آنجا یکی از دل انگیزترین و جالبترین و خوشمزهترین جاذبههای ونکوور است.
تازگیها فهمیدم در ونکوور بهتر است قبل از ظهرها بخوابی، بعد از ظهرها کار کنی و شبها تا ده یازده شب، بروی در دل شهر و شور و هیجان زندگی را ببینی و دوستان جدید پیدا کنی و لذت ببری.
به طوفان گفتم تنها بیایم یا همراه هم میتوانم بیاورم؟ گفت اگر با همراه میایی، پس صبر کن یک لینک را در تلگرام برایت میفرستم. لینک ثبت نام برنامه بود. به فخریه زنگ زدم و گفتم شب بریم یک برنامه، از هفت تا ده. گفت بریم. سه تا تیکت گرفتم و گفتم داکتر محمد جان را هم وردار و بیار.
خلاصه، رسیدیم به برنامه که در یک جایی به نام Zameen Art house که جای دنج و هنرمندانهای بود که شش ماه میشد فعالیتشان را شروع کردهاند. تمام چوکیها(صندلیها) پر بود و واقعا خوش گذشت، فکر نمیکردم اجرای زنده اینقدر جذاب باشد، از شنیدن دیالوگهای زنده و تُن و طنین صداهای مختلف، پوستم مور مور میشد. البته مهمانها هم با کلاس و با جنبه بودند. و با اینکه متن نمایشنامه هم حالت رومانتیک و سکسی رقم داشت سر رشته ادب و نزاکت در کنار طنزها و تیکه های مجری پا برجا بود. خود جناب طوفان مجری و مدیر برنامه بود و یک پیانو نواز و یک نفر دیگه که اسلایدها را نمایش میداد، او را همراهی میکردند. البته نه بانوی هنرمند نیز به نوبت در نه پردهی مختلف، او را در بیان دیالوگها همراهی کردند.
در یک پرده از نمایشنامه، زن سوالهای مختلف میپرسید و مرد باید فقط با گفتن «آ» آن سوال زن را جواب میداد.
مثلاً زن به مرد میگفت: یک جوری آ بگو که نشان بدهد دوستم داری
یا یک جوری آ بگو که نشانهی انتظار باشد یا مفهوم التماس را برساند یا خشم یا نفرت تو را بیان کند. و مرد انواع و اقسام صداها را فقط با آ در میآورد و واقعا معناها متفاوت میشد.
آی کوتاه، آی کشیده، آی یواش، آی پر درد، آی پر لذت و ….
دست آخر هم بحث و بیان نظرات و برداشتهای آزاد افراد بود.
از عشق، از زندگی، از منطق و عواطف و احساسات.
برنامه تا ده شب ادامه داشت، اما ما حدود نه بجه آرام و آهسته برآمدیم تا شاهرخ را از یک جای دیگر pickup کنیم.
کمی دیر کردیم و شاهرخ دم دروازه منتظر ما بود، امشب در مرکز آموزشی، یونیفورم نظامی خود را پوشیده بود و بزنم به تخته، واقعا handsome بود. به تمام تلاشها و هماهنگیها و سختیهایمان افتخار کردیم و مصمم شدیم تا از این فرصتی که پیش آمده بیشتر خدمت آنها را کنیم.
در راه یک آهنگ در موتر پخش میشد:
عمر که بی عشق رفت، هیچ شمارش مگیر
آب حیات است عشق، در دل و جانش پذیر
در مسیر به یاد یک خاطره از دوران دانشجویی در ایران از دوستم افتادم. او سه چهار سال از ما بزرگتر بود و دوره خدمت نظام وظیفه و سربازی خود را در یکی از روستاهای دورافتاده سرباز معلم بوده. همان سپاهی دانش زمان شاه ، یعنی به جای وظیفه نظامی باید دو سال در یک منطقه روستایی و محروم به عنوان معلم دانشآموزان را درس میداده. میگفت جای خیلی پرتی بود. تلفن و ارتباطات و آب و برق نبود و خیلی هم سرد بود. کلاس را با بخاری چوبی گرم میکردند و شاگردان چوب سوخت میآوردند. به خاطر کم بودن تعداد شاگردان، اجباراً آن کلاس مختلط بود و دختر و پسر با هم سر یک کلاس بودند. معلم موقعی که امتحان املا و دیکته میگرفت و کتابچههای شاگردان را بررسی میکرد و نمره میداد، شاگردان با هم گرم صحبت میشدند. از قضا، دو نفر شاگرد جلویی با همدیگر، از داستان سکس پدر و مادرشان در شب قبل صحبت میکردند. چون در آن روستا، خانهها کوچک بوده یا فقط یک اتاق را گرم میکردند و همگی معمولا در یک اتاق میخوابیدند، چندان چیز غیر عادی نبوده که بچهها از ماجرای پدر و مادرشان خبردار نشوند. این دوست ما میگفت آن دو سال دوره خسته کنندهی خدمت را، تنها با شنیدن اتفاقی آن داستانها، که آن دو شاگرد برای هم تعریف میکردند، در آن روستا دوام آورده و رنج روزگار را بر خود هموار ساخته بود.
نمایشنامه امشب هم یک چیزی از بیان حالات نزدیک دو نفر زن و مرد بود. دو نفر در واقعیت یا خیال، چند شبی را با هم میگذرانند و هزاران نفر دیگر، با خواندن داستان و نمایشنامه آنچه بر آنها گذشته است، هزاران صحنه و فانتزی برای خود میسازند و رنج روزگار را بر خود هموار میکنند.
و من به یاد این شعر افتادم:
گر به همه عمر خویش، با تو برآرم شبی
حاصل عمر آن شب است، باقی ایام رفت
یا که:
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
با خودم فکر میکردم سال بعد در چنین شب و روزهایی کجا خواهد بودیم؟ خدا خودش میداند!
دمت گرم طوفان، که با این نسیمهای ملایم، دفتر ایام را بر هم میزنی.



![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
