Blog

Posted by atiq | دسامبر 23, 2024
من این حس و حال جوانه زدن را خیلی دوست دارم.

من این حس و حال جوانه زدن را خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که میتوانم در کنار خانواده، مراسم‌هایی مثل شب چله و کریسمس و سال نو چینی و سالگیره‌ها...

دوستان به من میگن: تو که کار و بارت آی تی هست، چرا هیچوقت راجع به آی تی نمی‌نویسی و نظر نمیدهی؟ دلم میخواهد گاهی در این مورد بنویسم. اما بیشتر دلم میخواهد چیزهایی را بنویسم که دوست دارم و حس نوشتن‌اش وجود دارد. در مورد آی تی و تجربه کار در این مورد و هر آن چیزی که انتهای آن به پول و کسب درآمد از بازار ختم میشود هم تصمیم دارم یک پادکست بدون فیلتر و افکت و ادیت و فی‌البداهه درست کنم. گاهگاهی در زمستان، شب نشینی لازم است آتش و چای نبات و بوسه چینی لازم است گاهگاهی نه، همیشه باید اینگونه نوشت در زمستان یک شبی با نازنینی لازم است امروز صبح، به مادرم زنگ زده بودم. آنها در خانه، مراسم شب چله داشتند، با اینکه جای دو‌ سه نفر از بچه‌هایش خالی بود، اما بقیه خواهر و برادرها، سنگ تمام گذاشته بودند و دور و بر مادر، حسابی شلوغ بود. از همان شلوغی‌ها و دورهمی‌هایی که دوست دارم. همان شب‌هایی که بدون در نظر گرفتن توصیه طبیب و پزشک، آنقدر غذاهای خوشمزه میخوریم که تا صبح خوابمان نمی‌برد و به غلط کردن می‌افتیم. امشب هم از طرف تیم ممتاز یوگا، در یک سالن کوچک و خودمانی جمع شده بودیم و مراسم شب یلدا را برگزار کردیم. زدیم خندیدیم و رقصیدیم. اما در ته دلم، نیم نگاهی هم به تهران و کابل و افغانستان داشتم. وقتی آدم از پدر و مادرش دور می‌شود، وقتی خود آدم پدر و مادر می‌شود، دیگر آن کودک سابق نیست. من تا هفده هجده سالگی، تمام دنیایم از منطقه‌ای به نام شوش در تهران تا قرچک در ورامین، فراتر نمی‌رفت. این دو شبیه یک پاره‌خط، تمام دنیای مرا شکل میداد. اما حالا، اینجا شب یلدا است و آنجا چاشت روز اول زمستان. مادرم دیشب تعجب کرده بود. می‌گفت با یکی از اقوام در استرالیا صحبت کردم، آنجا تابستان است و اوج گرما و گفت من دوست دارم پیش تو بیایم. دوست دارم زمستان سرد باشد. تابستان گرم. حالا اگر فقط شب و روز ما فرق دارد، خیر است. اما اینکه یکدفعه تابستان و زمستان جابجا شود، ضد حال است. شب یلدا با تاریکی و یخی و سرما و زمستان مزه دارد نه با آفتاب و تفت و گرمی تابستان. طبق معمول از دلتنگی و دوری گله کردم و مادرم مثل همیشه گفت: بچیم، دلجمع باش، از وقتی از افغانستان و پاکستان برآمدی، دلم جمع است و شبها آرامِ آرام می‌خوابم. قدر این شب و روزهایت را بدان که همه خانواده دور هم جمع هستید. بخیر چند سال بعد که اولاد ها کلان شدند، همین جمع شدن و دورهم بودن، به افسانه‌های شب یلدا بدل میشود. این رسم روزگار بوده. هر که هستید و هر کجا هستید، از حضور نازنین همدیگر لذت ببرید: به می عمارت دل کن که این جهان خراب بر سر آن است که از خاک ما بسازد خشت
Posted by atiq | دسامبر 21, 2024
دوستان به من میگن: تو که کار و بارت آی تی هست، چرا هیچوقت…

دوستان به من میگن: تو که کار و بارت آی تی هست، چرا هیچوقت راجع به آی تی نمی‌نویسی و نظر نمیدهی؟ دلم میخواهد گاهی در این مورد بنویسم. اما...

Posted by atiq | دسامبر 19, 2024
هیچ چیز این روزها به اندازه‌ی نقاشی‌ در داخل این مربع‌های…

هیچ چیز این روزها به اندازه‌ی نقاشی‌ در داخل این مربع‌های کوچک مرا خوشنود نمی‌کند. آنها در نظر من دریچه‌هایی برای خروج از این جهان و ورود به دنیای کهکشانی...

دیروز جمعه بود، 13 دسامبر، همسایه یک کوچه بالاتر ما، یک خانم دکتر ایرانی است که چندین سال در شفاخانه ملالی زیژنتون(زنان و زایمان) کابل تدریس کرده و خیلی های ما که سالم به دنیا آمده‌ایم یا مادرانمان سر زاییدن ما، زنده مانده‌اند، ممکن مدیون زحمات و آموزشهای ایشان باشیم. در اینجا، در هر قدم و هر کاری، با خانم دکتر مشورت میکنم و من فارسی را با لهجه تهران میگویم و او با با لهجه کابل و گاهگاهی در صحبت هایش، بعضی لغات پشتو را کار می‌گیرد. پنج شنبه شب بود، زنگ زد. لابلای صحبتها، اشاره کرد که فردا جمعه است، سیزده هم هست. در اینجا جمعه که به سیزده خورد، از خانه نبرای، بشین د جایت و زیاد شور نخور. (تکان نخور). گفتم مه اولاد آدم غریب، از خانه بیرون نشوم کی کار کند؟ گفت: یک روز را حوصله کن، خدا مهربان است. در ضمن خوبی کار تو این است که تو میتوانی ریموت کار کنی. دیروز خواستم خانه بشینم و بیرون نشوم، اتفاقا بیشتر از روزهای دیگه، کار پیش آمد و مجبور بودم برایم. اول از همه خرید کرفس ‌و کچالو و زردک و شلغم بود که تا فروشگاه fruiticana که تم هندی دارد رفتم. هربار که اونجا میروم، از صندوق دار نام آهنگ هندی که فعلا در فروشگاه پخش میشود را پرسان میکنم. او هم با چهره چاکلیتی رنگ و لبهایی که به سرخی می‌زند، لبخند میزند و نام آهنگ را می‌گوید. سیاه و سرخ چقدر خوب با هم مچ میشوند. پس از آن، همراه آقا دکتر (برادر زنم)، رفتیم ببینیم کجا کله و پایچه گاو و گوسفند فروخته می‌شود. آقا دکتر ما تصمیم جدی دارد که بزند در کار کله پاچه پزی. یکی دو تا مغازه چینی را دیدیم که پایچه داشت اما مربوط مرغ و خوک بود و نخریدیم. پس از آن، غذای چاشت اولادها را تا مکتب‌شان رساندم و در آخر با یک دوست Resercher و فارسی زبان دیگه از دانشگاه UBC، در مورد جنسیت و زبان مصاحبه داشتم. آمد و در یک کافه نشستیم و قصه کردیم. شب هوا بارانی بود، تعجب میکنم در این باران، چطور مردم حیاط و درخت‌های خانه‌شان را رنگارنگ چراغانی میکنند بدون اینکه برقها شارت کند، من که هرگز جرات نکردم سیم برق را در زیر آب و باران رها کنم. این عکس را هم امروز از سالن نمایش و تئاتر مکتب اولادها انداختم. نمیدانم عکس گرفتن درست است یا عکس انداختن یا عکس کندن. مهم عکس است و ثبت خاطره. به نادر در تهران پیام دادم. گفتم نادر طرح یک مدرسه برای کودکان افغانی را بکش که در کنار سایر فضاها و کلاسهای آموزشی، یک سالن بزرگ تیاتر مثل این داشته باشد. در مورد هزینه‌ها و جای هم، فکر کن با آدم طرف نیستی، اصلا فکر کن یک گاوداری با هزار تا گاو میخواهی درست کنی. ببین چقدر فضا و دم و دستگاه و تجهیزات و ماشین‌آلات میخوای، حداقل به همان نسبت، برای اولاد های آدم، فضا و تجهیزات و ماشین‌آلات در نظر بگیر. در تهران به آن بزرگی، یک زمین خالی بزرگ برای احداث مکتب . مدرسه مورد نظر تو نیست؟ شبیه آن دوست شکسته‌بند ما، که هر دست و پای در رفته و شکسته‌ای را پیچ و تاب می‌داد و جا می‌انداخت، تو هم در یک حرکت نمادین، برو یک گاوداری ورشکسته‌ی بزرگ را بگیر جا بنداز و مدرسه درست کن. نادر هم در جواب یک کلیپ روان کرد که یارو کارشناس صحبت میکرد که کلاس درس و آموزش و دانشگاه متحول می‌شود و شکل امروز خودش را از دست میدهد. دانشگاه شاید متحول شود، اما مکتب و مدرسه، نه تنها برای آموزش است، بلکه آنجا، بچه‌های ما را یک نصف روز هوش میکنند و گوش ما پدر مادرها یک کمی بیغم است. ما به این اندکی بیغمی نیاز داریم. جمعه و سیزده و زنان و زایمان و زبان و فرهنگ و غذا و کله پایچه و گاوداری و آموزش و پول. این حالت نرمال من است. وای از آن دم که زنم بوسه به رخسار تو صدبار دگر. تا باد چنین بادا، تا بوده چنین بوده. یکی مرا از برق بکشد و خاموش کند. من برای بلخ، میمیرم.
Posted by atiq | دسامبر 14, 2024
دیروز جمعه بود، 13 دسامبر،

دیروز جمعه بود، 13 دسامبر، همسایه یک کوچه بالاتر ما، یک خانم دکتر ایرانی است که چندین سال در شفاخانه ملالی زیژنتون(زنان و زایمان) کابل تدریس کرده و خیلی های...

این روزها خیلی حال و هوا و احساس سالهای 2015 را دارم. مخصوصا با حضور این بوته‌ی کوچک نخل مرداب که این روزها به دستم رسیده است. دقیقا در آن روزها هم کلاس جدید کاروبار را با چند بوته‌ی نخل مرداب شروع کردیم و کاروبار رشد کرد و بوته‌ی کوچک نخل مرداب هم بعدها تبدیل به جنگل شده بود.
Posted by atiq | دسامبر 13, 2024
این روزها خیلی حال و هوا و احساس سالهای 2015 را دارم.

این روزها خیلی حال و هوا و احساس سالهای 2015 را دارم. مخصوصا با حضور این بوته‌ی کوچک نخل مرداب که این روزها به دستم رسیده است. دقیقا در آن...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | دسامبر 11, 2024
shared a link. – Dec 11, 2024

🔗 https://youtu.be/pUEHxsfwO1Q?si=0PzOpgRiyrgXFD4T

#better_Afghanistan
Posted by atiq | دسامبر 10, 2024
shared a link. – Dec 10, 2024

🔗 http://momtazict.com/

#better_Afghanistan
Posted by atiq | دسامبر 7, 2024
shared a link. – Dec 7, 2024

🔗 https://media1.giphy.com/media/4GXHtljozXeIMtATgk/giphy.gif?kid=be302117&ct=ts

من از این شماره‌های رُند خوشم می‌آید. عاشق جادوی پشت این شماره‌ها هستم. جادویی از نوع داستانهای کوه قاف. داستانهای الخاتو و داستان دستبندها و بازوبندهای پهلوانان و زورآزمایان مخصوص شب‌های بلند زمستان. از شماره‌های معکوس هم خوشم می‌آید. آنها را نماد شانس و اقبال میدانم. مثل 57175 یا 747 اما شماره رند یک حس دیگری در من ایجاد میکند. این شماره 5555 در Cambie street خیلی به مزاقم خوش آمد. یک فروشگاه بزرگ بود از مشروبات مختلف. لوکال و اینترنشنال. جایی که حتی چرخ زدن در آن میتواند حال آدم را خوب کند و اندکی غم وطن و بی وطنی و دربه‌دری را فراموش کنم. فروشگاه زیاده، اما فعلا من مشتری همین فروشگاه میشوم. وقتی که دل میگیره، فقط یک آغوش خوبه یه نفر که حرفاتو گوش کنه، گوش خوبه زندگی، سیگار کاپیتان بلک است بوش خوبه، روش خوبه، توش خوبه، شوش خوبه... فراموشی خعلی خوبه
Posted by atiq | دسامبر 7, 2024
من از این شماره‌های رُند خوشم می‌آید.

من از این شماره‌های رُند خوشم می‌آید. عاشق جادوی پشت این شماره‌ها هستم. جادویی از نوع داستانهای کوه قاف. داستانهای الخاتو و داستان دستبندها و بازوبندهای پهلوانان و زورآزمایان مخصوص...

مرا ببوس، همین.
Posted by atiq | دسامبر 6, 2024
مرا ببوس، همین.

مرا ببوس، همین.

#better_Afghanistan
Posted by atiq | دسامبر 6, 2024
shared a link. – Dec 6, 2024

🔗 http://design.com/

#better_Afghanistan
Posted by atiq | دسامبر 6, 2024
shared a link. – Dec 6, 2024

🔗 http://design.com/

#better_Afghanistan
Posted by atiq | دسامبر 6, 2024
shared a link. – Dec 6, 2024

🔗 http://design.com/

Posted by atiq | دسامبر 5, 2024
شب و روزهای کریسمس است. پارسال زیاد توجه نکرده بودم. اما …

شب و روزهای کریسمس است. پارسال زیاد توجه نکرده بودم. اما امسال میبینم که هر اداره و هر نهاد برای خودش یک درخت کریسمس خوشگل دارد و از هیچ تلاشی...

بهرحال ما بزرگ شدیم. ما از میان دردها و رنج‌ها، رشد کردیم و بالا آمدیم. امروز به ابتکار بنیاد کانادا و ایران، یک جلسه در مورد نژادپرستی و انواع آن برگزار شده بود. کارشناسان کار درست و دلسوز در مسایل تربیتی و آموزشی نکات بسیار ارزشمندی را برای تربیت فرزندان و آمادگی برای مقابله و مواجهه با آینده را یادآور شدند. همه‌ی ما ممکن است در زندگی به نوعی دچار تبعیض و تحقیر و غرور شده باشیم. اما مهم نحوه‌ی برخورد و کنار آمدن با این مسایل است. حتی به این مورد اشاره کردند که این جمله‌ی: هنر نزد ایرانیان است و بس نوعی نژادپرستی است. و باید طرز نگاه ما تغییر کند. هنر نزد یونانیان و ترکها و چینی‌ها و عربها و بقیه مردم هم هست. موقع پرسش و پاسخ آخر، بیشتر نگرانی والدین از برخورد مسیولین مدرسه با فرزندانشان بود. نگرانی که گاهی شامل حال ما میشود. در کانادا با اینکه سیستم آموزشی خوب و منظم و سریع و دقیقی دارد، اما باز هم این سیستم به دست افراد اداره می‌شود و گاهی برخوردها شخصی است. چند نفری از سیستم آموزشی ایران ایراد گرفتند و سیستم اینجا را تحسین کردند. اما با آن هم گفتند که نیاز به مواظبت و مراقبت والدین از فرزندشان وجود دارد و کودک باید همیشه احساس کند که والدین همراه و پشتیبان آنها هست. من در افکار خودم غرق بودم. خیلی وقت است که پدرم و مادرم و تمام نیاکانم را مجبور شدم ببخشم و این روزها سخت تلاش میکنم با خودم مهربان باشم و خودم را ببخشم. چرا که این را مقدمه شکل گیری یک رابطه خوب با فرزندانم می‌دانم. همه از عیب و ایرادات و مشکلات پیش آمده برای فرزندشان در مدرسه صحبت میکردند. اما من به یاد لحظه‌ای بودم که در دوران کودکی و مهاجرت در ایران،(شاید صنف سه یا چهار بودم) با توجه به حرفهای آموزگار، از رفتار پدرم انتقاد کردم. پدرم دست بزن داشت و عقیده داشت زن را باید زد. اصلا می‌گفت زن یعنی: بزن. اما من دلم به حال مادرم می‌سوخت و نمی‌توانستم منطق این حرف را متوجه شوم. و از طرفی نمی‌توانستم با پدرم درگیر بشوم و تنها راه گفتگو در فضای صلح آمیز بود. یک شب سرد زمستان، مادرم شوربا پخته بود و پدرم مثل اینکه در کدام معامله تاوان کرده باشد، با حال خراب، به خانه آمد. سر یک چیز اندک، مثل اینکه چرا سبزی خوردن خوب شسته نشده، تمام دسترخوان را بهم ریخت و مادرم را لت و کوب کرد و نان آن شب، برای ما زهرمار شد. من اعتراض کردم و در مقابل پدرم ایستادم، پدرم که این صحنه را دید، یک سیلی آبدار یا به قول خودش «چپاگ عسگری» زد که شاشم به سرم رفت. و بلند بلند می‌گفت: تا نباشد چوب تر، فرمان نبرد گاو و خر فردای آنروز با حال خراب به مدرسه رفتم. آموزگار که دیده بود حالم خوش نیست، در زنگ تفریح، مرا گوشه کرد و علت را پرسید، و من هم قصه جنگ دیشب را کردم. آموزگار به طور ضمنی از من پرسید: دیدی که خر زبان بسته را میزنند؟ چون حرف را نمی‌فهمد و آدم نیست؟ اما ما که خر نیستیم و حرف را می‌فهمیم. اصلا کدام خری با زدن آدم شده؟ برای همین بهتر است با حرف زدن و صحبت کردن منظور خود را به همدیگر بفهمانیم نه با جنگ و دعوا. فردای آن شب از پدرم خواستم بنشیند و دو کلام با هم حرف بزنیم. وقتی از او پرسیدم تا حالا دیدی که کدام خری با زدن و لت وکوب کردن آدم شده باشد؟ گفت نه. گفتم: خوب نتیجه میگیریم که لت و کوب خوب نیست و نباید در خانه با مادرم دعوا کند. پدرم گفت: این حرفها را کی به تو یاد داده؟ گفتم از معلمم در مدرسه یاد گرفتم. پدرم گفت: گوه خوردی که میری و گپ درون خانه را به معلم‌ات میگی، معلم تو هم گوه خورده که در زندگی مردم دخالت میکنه و گفت باش صبح شود با معلم‌ات معلوم میکنم. آن شب از آن شب‌هایی بود که تا صبح خوابم نبرد و فردای آنروز، پدرم همراه من به مدرسه آمده بود و یخن آموزگار را جفت کرده بود و از دست آموزگار شکایت داشت که تو فقط وظیفه داری خواندن و نوشتن یاد بدهی و بد میکنی که در زندگی دیگران دخالت میکنی. حالا تو بیا و بگو: روح پدرم شاد که فرمود به استاد فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ نه بابا، از این حرفها نبود. بالاخره، سالها گذشت و فکر کنم قبلا هم این مورد را نوشته‌ام که پدرم یک ضرب‌المثل من درآوردی معروف داشت که از هیچ کس دیگری تا به حال نشنیده‌ام: زن هر چه دانا بود، سوته بَلِه مانا بود. و می‌گفت: مانا یعنی رَفَگ و طاقچه. و هر چه زن داناتر و آگاه‌تر باشد، باید بیشتر از چوب دستی و سوته کار بگیری. در دوران دبیرستان، در درس ادبیات، تاریخ بیهقی داشتیم و آموزگار می‌دانست که چون من از افغانستان هستم ممکن است معنی بعضی کلمات قدیم را بهتر متوجه شوم. مثلاً همین کلمه «موزه» که به معنی چکمه میشود. یک روز، از آموزگار خواستم کمک کند این مثل معروف پدرم را برای توضیح بدهد، آموزگار گفت: دقیق نفهمیدم چی گفتی. اما همین‌هایی را که گفتی بنویس تا قضیه شفاف‌تر شود. من هم نوشتم: زن هر چه دانا بود، سوته بالای مانا بود. و گفتم سوته یعنی چوب‌دستی. استاد جمله مرا اینگونه اصلاح کرد: زن هر چه دانا بود، سوته بالای معنا بود. یعنی هر چه زن دانا باشد، باید با منطق و سخن با او پیش رفت، نه با ضرب و زور. باز هم وقتی این اشتباه پدرم را برایش گوشزد کردم، از جایش بلند شد و گفت: تو هنوز آدم نشدی که گپ درون خانه را به معلم و هر آدم خرکو... دیگه نگویی؟ بهرحال، ما بزرگ شدیم و از میان دردها و رنج‌ها، رشد کردیم. اما اینکه از ما چه ثمری حاصل خواهد شد، نیاز به آموزش، صبر، بردباری و تمرین دارد. در زندگی، بعد از سی و چهل سالگی، از نظر ظاهری، بین آدمها زیاد تفاوتی وجود ندارد به غیر از مقدار تجربه و دانایی و میزان صبر و شکیبایی و آگاهی. پول را نیز همه، کم و بیش دارند. من زیاد فکر کردم و دیدم چاره‌ای جز قبول کمبودها و پسمانی‌ها و بدبختی‌های خودم ندارم. با گردن شخ و تعصب و غیرت بیجا، راه به جایی نمی‌برم. و همچنان شکرگزار داشته‌ها و آموخته‌ها و خانواده و زن و فرزندانم هستم. من از آنها خیلی یاد می‌گیرم و بهبود پیدا میکنم. از تمام ادیان و عقاید و فرهنگ‌های جهان به همین بسنده کرده‌ام که: از محبت، خارها، گل میشود... من از نیاکانم گله و شکایتی ندارم، وقتی که داستان خشونت‌های پدر کلان و کاکاهای کلانم را در حق پدرم شنیدم، به پدرم حق دادم همین قدر مهربان هم بوده، خیلی است. خیلی وقت است که فهمیده‌ام برای موفق شدن در زندگی کافی است اشتباهات بزرگ‌ترهای خود را تکرار نکنم. آخر آدم هر چه از بزرگتر خود یاد میگیرد، همه‌اش درست نیست. من تصمیم گرفته‌ام فقط مهربان باشم. همین برای آدم بودن من کافی است. و امیدوارم بتوانم شبیه آشپزها، طعم و مزه‌ی خوشایند زندگی را با هم بکشیم و بچشیم.
Posted by atiq | دسامبر 2, 2024
بهرحال ما بزرگ شدیم. ما از میان دردها و رنج‌ها، رشد کردیم…

بهرحال ما بزرگ شدیم. ما از میان دردها و رنج‌ها، رشد کردیم و بالا آمدیم. امروز به ابتکار بنیاد کانادا و ایران، یک جلسه در مورد نژادپرستی و انواع آن...