Blog

یک دوست دارم که او انجیر دوست دارد. عاشق انجیر است. به قول خودش انجیرخور است. یک درخت انجیر هفت هشت ساله هم در حیاط خانه‌اش دارد. اصلا داستان آشنایی ما از همین درخت انجیر شروع شد...
Posted by atiq | نوامبر 26, 2024
یک دوست دارم که او انجیر دوست دارد. عاشق انجیر است.

یک دوست دارم که او انجیر دوست دارد. عاشق انجیر است. به قول خودش انجیرخور است. یک درخت انجیر هفت هشت ساله هم در حیاط خانه‌اش دارد. اصلا داستان آشنایی...

Posted by atiq | نوامبر 20, 2024
زمستان شده، دیشب تر برف بارید و امروز صبح، دیدم که درختان…

زمستان شده، دیشب تر برف بارید و امروز صبح، دیدم که درختان کاج و سرو کوههای سمت شمال ونکوور، از برف سفید شده‌اند. تفریح این روزهای من این است که...

Posted by atiq | نوامبر 5, 2024
دیشب اینجا طوفانی بود، برق قسمت‌هایی از شهر قطع شد و بعضی…

دیشب اینجا طوفانی بود، برق قسمت‌هایی از شهر قطع شد و بعضی درخت‌ها نقش بر زمین شدند. تمام برگهایی که در درختان می‌بینید ریختند و زمستان خودش را نشان داد....

بی‌بی این روزها سرحال است. کم کم نرمش میکند و پیاده می‌گردد. گاهی هوس نماز خواندن میکند و دست‌نماز میگیرد و غرق در عبادت میشود. گاهی برای نواسه‌هایش بافتنی می‌بافد و گاهی هم میخواهد در کارهای خانه کمک کند. مثلاً میرود به آشپزخانه و تلاش میکند ظرف‌ها را بشوید. اگر چه ورود بی‌بی به آشپزخانه اندکی ممنوع است. امشب داکتر محمد‌جان، پسر کلان بی‌بی، سیبها را پوست کنده بود و بی‌بی پرسید: کی سیبها را اینطور دبل دبل پوست کرده؟ من هم دکتر را به گیر دادم و گفتم: بی‌بی، داکتر سیب را پوست کرده. بی‌بی هم در جا و سر غضب جواب داد: از دستی که بی ترس استین. و شروع کرد به ریز ریز کردن پوست سیبها. داکتر گفت: در پرورش این سیبها،از سموم شیمیایی استفاده میکنند و بیشتر این سموم در پوست سیب جمع می‌شود، به همو خاطر بهتر است پوست سیب را نخوریم. داکتر از بی‌بی پرسید: چرا پوست سیبها را ریز ریز میکنی؟ بی‌بی گفت: بخاطر مرغها، اینها را پیش مرغها می‌اندازم. گفتیم بی‌بی ما که در خانه مرغ نداریم. بی‌بی گفت: چطور مرغ نداریم؟ دو دانه ماکیان و یک دانه خروس است. گفتیم: بی‌بی ما حالا کجا زندگی میکنیم؟ بی بی میگوید: ما در قلای شاده زندگی میکنیم. و بلند شد پوست سیبها را که ریز ریز کرده بود را ببرد پیش مرغها بریزد. در این وقت فخریه چاقو و بشقاب را از دست بی‌بی گرفت و گفت: مادر جان، برویم استراحت کن. ناوقت شده. و تلویزیون و چراغها را خاموش کردیم تا بی‌بی برود و استراحت کند.
Posted by atiq | نوامبر 2, 2024
بی‌بی این روزها سرحال است. کم کم نرمش میکند و پیاده می‌گردد.

بی‌بی این روزها سرحال است. کم کم نرمش میکند و پیاده می‌گردد. گاهی هوس نماز خواندن میکند و دست‌نماز میگیرد و غرق در عبادت میشود. گاهی برای نواسه‌هایش بافتنی می‌بافد...

این روزها،بین انگشتهای پای راستم پوست پوست شده و خارش دارد، با انگشتهای پای دیگرم، اینها را می‌خارانم و یک حس خوبی دارم. یک احساس درد که با لذت آمیخته است. اصطلاح و لغت این نوع درد را یادم رفته. اگر بخواهم بیشتر توضیح بدهم، مثل احساسی می‌ماند که موقعی که جای زخم خوب میشود، آن بافتهای اضافه روی زخم را آرام آرام میکَنیم. درد ملین بود، درد مخطط بود، درد محظظ بود، یادم نمانده، ولی یک اصطلاح خوبی داشت. دلیل این پوست پوست شدن بین انگشتهای پایم هم این است که زیاد حوض آب‌بازی میروم و پاهایم را خوب خشک نمیکنم و جوراب و کفش می‌پوشم.مرطوب میماند و یک جورایی قارچی شده. از وقتی کانادا آمده‌ایم، یکی از جاهای خوبی که دوست دارم بروم، حوض آب بازی است‌. هر محله برای خودش یک مجموعه تفریحی یا Recreation centre دارد که انواع و اقسام تفریحات را در یکجا و زیر یک سقف دارند. زمین فوتبال ریگی و زمین چمن و والیبال و بسکتبال که معمولا در فضای باز قرار دارند و ورزشهایی مثل تنیس روی میز و بیلیارد و فوتبال دستی و شطرنج و سالنهای رقص و آب‌بازی که در محیط سرپوشیده هستند. هر بار که میروم حوض، خودم را در داخل جکوزی رها میکنم. تا به قول اینجا warm up کنم. در حوض‌ها، زن و مرد با هم هستند. روزهای اول که چشمهایم چارتا می‌شد، زوم میکردم و زیر چشمی، پر و پاچه‌های مختلف را دید میزدم. اما حالا آرام هستم. چشمم سیر است و ایمانم بر باد نمی‌رود. در این حوض که این روزها میروم، سه تا جای مخصوص برای شیرجه و دایف دارند. یک متری، سه متری و پنج متری. یک روز دیدم که مَیدَه بچه‌ها و دخترا، صف کشیده‌اند و به نوبت خود را از بالای سکوی پنج متری داخل آب می‌اندازند و کیف میکنند و سروصدای خوشحالی‌شان فضا را پر کرده بود. یک روز دیگر، که حوض خلوت‌تر بود، من هم هوس کردم که بروم بالا و خودم را به پایین بیندازم. رفتم بالای سکوی پنج متری و ترسیدم که خودم را به پایین بیندازم. وحشت کردم. برای همین اول از سکوی یک متری شروع کردم. خوب بود. رفتم سراغ سکوی سه متری، بد نبود. خوب بود. بعد از آن جرات پیدا کردم و دوباره از سکوی پنج متری بالا شدم. صد دل را یکی کردم و پریدم، دلم خالی شد، معلق شدم، از خود بیخود شدم و خودم را شبیه به تخم‌مرغ، جمع گرفتم و شتلق در آب افتادم. تخمهایم بدجور درد گرفته بود. انگار یکی با لگد محکم به تخمهایم زده باشد، داخل بینی ام آب رفته بود و نمی‌توانستم نفس بکشم. بعد از آن احساس معلق بودن و رهایی، در زیر آب، احساس خفگی میکردم. هر چه دست و پا میزدم به سطح آب نمی‌رسیدم. گویی که یک ساعت طول کشید تا از زیر آب بیرون بیایم. به سختی خودم را به لبه‌ی حوض رساندم و دراز افتادم. نفر مخصوص کمک و نجات حوض آمده بود بالای سرم، پرسان میکرد چطور استی؟ گفتم خوبم. احساس می‌کردم در مسابقات بوکس هستم و این نفر داور مسابقه است که بالای سرم آمده و اگر تا 10 شماره از جایم بلند نشوم، مسابقه را می‌بازم. برای همین، سریع از جایم بلند شدم و دوباره به سمت سکوی پنج متری دویدم و دوباره خودم را پرتاب کردم. اینبار بعد از تجربه‌ی دوباره‌ای همان حس خوب بی وزنی، با تخته‌ی پشت، با آب برخورد کردم. اینجا بود که نفر مخصوص، با کمک همکار خود، در آب پریدند و مرا بیرون کشیدند. مدتی را کنار حوض نشستم و مرا به داخل اتاق مخصوص کمکهای اولیه بردند. به من می‌گفتند: Are you ok? من می‌گفتم: Yes بعد می‌پرسیدند: Are you sure? و من می‌گفتم: No در همان گیرودار به فکر حوض آب‌بازی افتادم که در بند ۲ پلخمری دیده بودم. یعنی روزگاری آنجا هم مثل اینجا همگی در کنار هم آب‌بازی می‌کردند؟ بعد به یاد حادثه کوی دانشگاه تهران در تابستان سال 1378 افتادم که دانشجویان از ترس انصار حزب اله، خودشان را از طبقه چهارم خوابگاه به پایین انداخته بودند، در آن میان @[685634058:2048:Nassim Ansari] را هم که نقش پدر علمی مرا دارد، برده بودند و لت و کوب کرده بودند. و نقش جمله‌ی روی دیوار که نوشته شده بود: دهانت را می‌بویند، مبادا گفته باشی «دوستت دارم».‌.. و به یاد حمله تروریستی که در خزان 1399 دانشگاه کابل شده بود و دانشجوها از کلکین‌ها خودشان را به بیرون پرتاب می‌کردند. من آن موقع با شاهرخ، در هرات بودیم. داخل مجموعه تفریحی موج‌های آبی. و صدای پدری در گوشم می‌پیچید که می‌گفت: «جان پدر، کجاستی؟» در کانادا چه می‌کنی؟ چرا اینقدر دور رفتی؟ من در این افکار غرق بودم و نفر مخصوص نجات، به چشمهایم نگاه می‌کرد. فکر میکنم او، افکارم را در چشمهایم می‌دید. Are you ok? No Are you sure? Yes
Posted by atiq | اکتبر 31, 2024
این روزها،بین انگشتهای پای راستم پوست پوست شده و خارش دار…

این روزها،بین انگشتهای پای راستم پوست پوست شده و خارش دارد، با انگشتهای پای دیگرم، اینها را می‌خارانم و یک حس خوبی دارم. یک احساس درد که با لذت آمیخته...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | اکتبر 27, 2024
shared a link. – Oct 27, 2024

🔗 https://media0.giphy.com/media/iDUemy0BTT2N08FF80/giphy.gif?kid=be302117&ct=ts

Posted by atiq | اکتبر 26, 2024
چند روز قبل رادیو جادی Jadi را گوش میکردم. یک نفر متخصص L…

چند روز قبل رادیو جادی Jadi را گوش میکردم. یک نفر متخصص LLM را دعوت کرده بود که در ونکوور کانادا زندگی می‌کرد. به نام امیر عبدی. با امیر هم...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | اکتبر 23, 2024
اگر چه سخت است، اما من از معلمهایی که بدون دغدغه مالی و م…

اگر چه سخت است، اما من از معلمهایی که بدون دغدغه مالی و معاش و با اندیشه‌ی آزاد و بدون عقده، تنها به شوق معلمی برای درس دادن به مدرسه...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | اکتبر 23, 2024
shared a link. – Oct 23, 2024

🔗 http://ganjoor.net/

در عکس معلوم است که شب بود، آسمان صاف تا قسمتی ابری، نسیمی پاک، ملایم، دلکش و جان‌نشین می‌وزید. از دروازه‌ی متروی زیرزمینی برآمده بودم و می‌خواستم بروم به سمت ایستگاه اتوبوس تا زودتر! سوار اتوبوس شوم و به خانه برسم. در آن شلوغی شبانه و سروصدای ماشینها و مسافران به آسمان که نگاه کردم مهتاب را دیدم، به من گفت: - به کجا چنین شتابان؟ وایسا، پیاده‌ای، با هم بریم برسونمت. گفتم: به چشم و پیاده راهی شدم. از این مسیری که می‌آمدم، مهتاب روبرویم بود. خودم را به یک کوچه‌ی فرعی و خلوت رساندم تا به دور از شلوغی‌های شهر، افسار ذهن آشفته‌ام را بکشم تا آرام بگیرد و بهتر بتوانم خودم را جمع و جور کنم و رو در روی مهتاب قرار بگیرم. انگار که مهمان مهتاب، سر یک میز در یک بار باشم و به من بگوید: tell me about yourself... و من بدون هراس از قضاوت شدن، هر چه در درون دارم را بریزم بیرون و چون صیادان و غواصانی که در اعماق دریا، به به دنبال صید مروارید می‌روند، نفسی تازه کنم و لابلای تمام بنجلهایی که صید کرده‌ام، دنبال نقاط روشن و درخشان و شفافی بگردم که مرا به ادامه‌ی حیات دلگرمتر کنند. من این تنهایی‌ها و انزواهای خودم را دوست دارم. اصولاً منزوی نیستم و با یک خانواده‌ای هفت نفره‌ و تیم کاری رو به رشد که در هر گوشه‌ی دنیا پراکنده شده‌ایم، نمیتوانم منزوی باشم. اما مستی این خلوت و سکوت و سایه روشن‌های مهتابی، کم از ویسکی نیست. اینجا کوچه‌ها سگ ندارد، سگهای اینجا صاحب دارند و ولگرد نیستند. حیاط خانه‌ها هم بدون دیوار است. خیلی از خانه‌ها شبها، پرده‌ی اتاقشان را کنار میزنند و در آن پشت، دکوراسیون جمع و جور و مرتبی را می‌بینم که از جمله آرزوهای جوانی و دانشجویی‌ام بود. یادم می‌آید ماه‌های اولی که رسیده بودم، آنقدر آشفته و پریشان بودیم که جمله‌ی روی تابلوی Beware of DOG را که در کنار دروازه‌ی بعضی خانه‌ها نوشته شده بود را را Beware of GOD می‌خواندم و پیش خودم تفسیر میکردم: شاید صاحب این خانه مسیحی است و چون خانه‌ها دیوار ندارد، این جمله را خطاب به دزدها نوشته است که به لیاز خدا، تا آنها خجالت بکشند و از دزدی منصرف بشوند. و بعد با خودم می‌گفتم: این آدمهای مذهبی چرا اینقدر احمق هستند، اگر جناب دزد سواد نداشت یا انگلیسی بلد نبود چه؟ تا که خیلی بعدها، یک روز دیدم این کلمه Dog است و God نیست. آنجا بود که انگاری برق دوصد و بیست ولت مرا گرفته باشد و شوکه شدم و به این خامی و قضاوت سطحی و ساده لوحانه‌ی خودم سخت خندیدم. اے دل ِ نادان، اے دل ِ نادان آرزو کیاہے به مادرم فکر میکنم، او‌ که صبورانه و با روحیه‌ای بسیار قدرتمند، همیشه ما را به پیشرفت و ادامه دادن تشویق می‌کند و می‌گوید: پسرم، شماها تازه به آن مملکت رسیده‌اید. هنوز خوب جابجای نشدید. طبعا بعضی مشکلات وجود دارد. شکر خانواده کلان و جمعیت زیاد هستید. هنوز اول عشق است، سفر دمباله داره... صبر کن بخیر صاحب نواسه و کواسه شدید، باز تازه مزه‌ی واقعی زندگی را می‌چشید. این جار و جنجالها که به قول معروف دست‌گرمی است. شماها پدر و مادر خانواده هستید و خیلی محکم‌تر از این چیزهایید. آدمی از گُل نازک‌تر و از سنگ سخت‌تر است. به دوستانم فکر می‌کنم، یک روزهایی هر کدام در کنار هم، در زیر یک سقف بودیم، حالا هر کسی در گوشه‌ای افتاده‌ایم، شبیه قطره‌های باران، شبیه چتربازهای جنگ جهانی دوم که شبانه از هواپیما به پایین می‌پرند، هر کدام در یک گوشه فرود آمده‌ایم. به کارها فکر می‌کنم، به آینده، به یادگیری اصول تربیتی کودکان، به خوردن تنهایی بریانی در رستوران «حیدرآباد»، به کاشتن گل‌های لاله و به خربزه‌های شیرین بلخ و مزارشریف و دولت آباد. به شب‌های آرام و مهتابی که سر زمین کشاورزی در جنوب تهران، با آب قنات، سبزی‌ها را آبیاری می‌کردیم و در نور قرص مهتاب، مسیر آب را که بر روی زمین تشنه می‌دوید، بهتر می‌دیدیم. پیاده پیاده می‌آیم و به نزدیکی‌های خانه می‌رسم، قبل از آن در وسط زمین چمن فوتبال بلند بلند با خودم می‌خوانم: میزنم فریاد، هر چه بادا باد, آه از این طوفان، آه، آه از این بیداد، آه آه از این بیداد... آرام شده‌ام، اشاره‌های سرخ‌ام خاموش شده و سبز شدم. من سبز میشوم. ما سبز می‌شویم.
Posted by atiq | اکتبر 19, 2024
در عکس معلوم است که شب بود، آسمان صاف تا قسمتی ابری، نسیم…

در عکس معلوم است که شب بود، آسمان صاف تا قسمتی ابری، نسیمی پاک، ملایم، دلکش و جان‌نشین می‌وزید. از دروازه‌ی متروی زیرزمینی برآمده بودم و می‌خواستم بروم به سمت...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | اکتبر 19, 2024
ساعت 5 عصر روز جمعه است‌. آمده‌ام به مجموعه تفریحی Hillcr…

ساعت 5 عصر روز جمعه است‌. آمده‌ام به مجموعه تفریحی Hillcrest تا تنی به آب بزنم. اینجا حوض‌های آب‌بازی درهم است، اما برهم نیست و نظم و آرامش و متانت...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | اکتبر 18, 2024
دلم یک چَکَر می‌خواهد،

دلم یک چَکَر می‌خواهد، یک چکر با کشتی بر روی اقیانوس آرام، از کانادا به سوی جاپان، برای شرکت در مسابقات جهانی بونسای،

Posted by atiq | اکتبر 16, 2024
عادت کرده‌ام که بعد از چاشت، یک چشم (یک چُرت)، بخوابم. خی…

عادت کرده‌ام که بعد از چاشت، یک چشم (یک چُرت)، بخوابم. خیال خواب، گرد سرم حلقه می‌زند و چشمهایم را خمار میکند و پلکهایم را سنگین، و بعد چون سیل...

Posted by atiq | اکتبر 4, 2024
چند روز میشه که تصمیم گرفتم به طور جدی کتاب بخرم، کتابهای…

چند روز میشه که تصمیم گرفتم به طور جدی کتاب بخرم، کتابهای یک دلاری و دو دلاری. یک رسمی اینجا وجود دارد که مردم کتابهایی را که نیاز ندارند را...

نوبت خزان است. تابستان، با رخصتی‌ها و مستی‌ها و جشن‌هایش گذشت و حالا در جشن Harvest day, باید کم‌کم برای زمستان‌های ابری و بارانهای ریز ریز آماده شویم. زمستان پارسال و هوای همیشه ابری آن مرا غم درون کرده بود. اما امسال فکر کردم و با خود گفتم شبیه تاک انگور باید باشم. قبلن‌ها در کابل، بیشتر مدل فکر کردنم، شبیه سیکل زندگی خربزه بود. هر چی و هر چه دارم، رو می‌کنم، میارم... و به بعد ماجرا فکر نمی‌کردم. مگم اینجا در کانادا، قضیه فرق میکند. چیزی کم، حدود شش ماه، زمستان تخماتیک دارد. که اگر در تابستان چیزی از مستی و سرخوشی و ویتامین دی در وجودت ذخیره نکرده باشی، زمستان در به در خواهی شد. تاک در تابستان و خزان همان‌قدر که انگور مست تولید میکند، دو چند دیگر شیرابه و شربت را در رگهای خودش برای گذران زمستان های سخت و یخبندان ذخیره میکند. وگرنه ممکن است یخ بزند و از بین برود. مبر گمان که به پایان رسید کار مغان هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است... سیستم‌های سابقه، چالان است و بعضی سیستمهای جدید را داریم سور میکنیم. مخصوصا در بخش امور مالی و اعتباری و ورزشی و نمایشی. یک معامله و صحبت در اینجا، به تمام میراث مُردار پدرکلان در لشکرگاه و بغلان و پل خمری و سمنگان و ارزگان و بگرامی و چارقلای کابل، شیرین می‌ارزد. شمالکهای وحشی خوشبختی در حال وزیدن است. لنگرهای وطنی و گذشته را پس کنید. با بادبان‌های برافراشته و با شادمانی حرکت می‌کنیم. ای بادهای موافق، بوزید، بوزید... حرکت می‌کنیم.
Posted by atiq | سپتامبر 29, 2024
نوبت خزان است.

نوبت خزان است. تابستان، با رخصتی‌ها و مستی‌ها و جشن‌هایش گذشت و حالا در جشن Harvest day, باید کم‌کم برای زمستان‌های ابری و بارانهای ریز ریز آماده شویم. زمستان پارسال...