Blog

یک دسته گل دماغ پرور از صد خرمن گیاه بهتر
Posted by atiq | ژوئن 12, 2024
یک دسته گل دماغ پرور

یک دسته گل دماغ پرور از صد خرمن گیاه بهتر

Posted by atiq | ژوئن 10, 2024
بالاخره شوربا پخته کردم. رفتم از فروشگاه مصطفی افغانی گوش…

بالاخره شوربا پخته کردم. رفتم از فروشگاه مصطفی افغانی گوشت قبرغه گوسفند خریدم، پیاز و زردک و کچالو و رومی و نان جو هم خریدم. جایتان خالی، بسیار یک شوربای...

من این کفشهایم را دوست دارم. خیلی خوب و رفیق هستند. دو فصل را در باد و بارانهای ونکوور، کفش پلوخوری من بودند و حالا شده‌اند کفش کارم. دیشب موقع خواب، دقیقا زمانی که کمپل را از زمین بلند کردم و پایم را روی تشک گذاشتم و میخواستم شیرجه بزنم و بروم به خواب عمیق، یک سوزن رفت داخل پایم‌. دقیقتر بخواهم بگویم سوزن رفت داخل انگشت کوچک پای سمت راستم. فغانم بلند شد و پای خود را بلند کردم و از درد به خود پیچ می‌خوردم. اولش فکر کردم شاید مَیدَگی (خرده) شیشه یا نیش عقرب بوده اما همین که پایم را که دوباره روی زمین گذاشتم، سوزن بیشتر در پایم فرو رفت. و تازه فهمیدم که سوزن! به پایم رفته است. خوب شد دخترهایم سریع دویدند و پنبه و الکل و‌ چسب آوردند و مسأله ختم به خیر شد. ده دقیقه بعد اثری از درد نبود و خونریزی بند شده بود. هر کی دختر داره، خانه‌اش تکه‌ای از بهشت است. خود سوزن آنقدر درد ندارد که فکر آن آدم را دچار درد میکند. همینجوری‌اش هم، فکر زیاد، آدم را دچار درد و دردسر میکند. خلاصه از درد بیاییم بیرون و برویم سمت کار و بار. من این کفشهایم را دوست دارم. دستکشهایم را هم دوست دارم. اصلا من همه وسایل کارم را دوست دارم. گاهی پیش می‌آید که زندگی آدم به یک پیچ بند میماند، گاهی به یک سوزن و گاهی به یک فندک. یادم رفت سوزن دیشب را با خودم وردارم و سر کار بیارم. امروز شاید از بام تا شام، بوته‌های خاردار تمشک را قطع کنم تا جا باز شود برای بقیه کارها.
Posted by atiq | ژوئن 8, 2024
من این کفشهایم را دوست دارم. خیلی خوب و رفیق هستند. دو فص…

من این کفشهایم را دوست دارم. خیلی خوب و رفیق هستند. دو فصل را در باد و بارانهای ونکوور، کفش پلوخوری من بودند و حالا شده‌اند کفش کارم. دیشب موقع...

من هنوز لاشه اولین لبتابمان را دارم. یک لبتاب Acer با Ram 256MB و هارد دیسک 80GB است. اسکرین شکسته و دکمه های کیبوردش پریده. اولاددارها بهتر می‌فهمند که چی میگم. اما هنوزم ویندوز xp را خوب جواب میدهد. این روزها هم در حال خریداری و تست و راه اندازی سرورها و کلاودهای قدرتمند در کانادا هستیم. به همکارم میگم: خوب به این سرورها نگاه کن و از این حال و روزها عکس بگیریم. روزی میرسه که این سرورها را هم باید مرخص کنیم. گاهگاهی فکر میکنم یک ناخدا و ملوان چطور میتواند از کشتی خودش دل بکند؟ در دریا، هر لحظه خطر غرق شدن وجود دارد، اما با آن همه ریسک و خطر، جالب اینجاست که سفرهای دریایی همیشه امن‌تر از سفرهای زمینی بوده و سفرهای هوایی از همه‌ی این‌ها سریعتر و امن‌تر است. حالا هم که بحث سفرهای فضایی است و غذاهای مصنوعی و سنتز شده‌. گوشت مصنوعی، برنج مصنوعی، گندم مصنوعی و شیر خشک مصنوعی و سایر وسایل ضروری مصنوعی!!! و بازیافت صد درصدی همه‌ی ترشحات بدن!! به قول فضانوردان، آبی که امروز می‌نوشیم، قهوه‌ ای بوده که دیروز خوردیم. آدم چطور میتواند برای همیشه از کره‌ی زمین دل بکند؟ نسل‌های جدید، حتما اینکار را خواهند کرد. چون لقاح آنها در فضا صورت میگیرد نه در زمین. اینجا در ونکوور، به دنبال خانه‌ی جدید می‌گردم. یک خانه که سالن بزرگ و آینه‌های بزرگ هم‌قد دیوار داشته باشد. آشپزخانه بزرگ و باغچه‌ی بزرگ. برای رقص و ورزش و یوگا، برای پخت و پز و باغچه‌ای برای تسکین رنج‌های رنگارنگ و برای زندگی و آرام و قرار. نام خدا جمعیت ما هم زیاد است و یک حمام و تشناب، کفاف ما را نمی‌دهد. یکی از بزرگترین رنج‌های روزگار، همین فشاری است که صبحها، در صف تشناب باید تحمل کنم و لنگگ بزنم. رنج بزرگ بعدی، نداشتن یک اتاق خواب جدا، برای پدر و مادر خانواده است‌. ما در living room می‌خوابیم و اینجا در و پیکر ندارد و حتی نمیشود سرفه کرد. به قول خسور مرحومم، بگذار یکبار پیازم بیخ بگیرد. بعدش خیلی کارها می‌شود کرد. دیروز پریروز سالگرد وفات پدرم بود. یک تسلیت خشک و خالی به مادر و خواهرم گفتم و دیگر هیچ. خیلی خواستم نسبت به این قضیه کمی با احساس برخورد کنم و مثلا قطره‌ای اشکی بریزم. اما نمیشود. دست خودمم نیست. پدرم با همه درایت و خوبی و مهربانی که داشت، به من باور نداشت و در نظرش همیشه‌ی خدا، خام و جاهل و جوان بودم. و در مجالس بین‌الفامیلی، یک ریشخندی زهرداری نسبت به من و کارهایم داشت. بهر حال، پدر من دوستت دارم و همیشه تو را کنار خودم احساس میکنم ❤️. شاید به این دلیل است که ناراحت نیستم. هر چه احساس نسبت به گل و گیاه و زن و فرزند و پول در وجود من هست، از اثر تربیت و ژنتیک تو هست. اگر چه بعدها افکارم را خیلی چکش‌کاری و صیقل‌کاری کردم. در واقع هر جا که صحبت از پدر پولدار و پدر بی پول میشود، تو و خسورم پدران پولدار من هستید. داریم وارد فصل جدید کاری میشویم. کمکهای اولیه خلاص شده و باید سرپای خودمان بایستیم. تا مدتی هم پدرم، هم پسرم، هم همسرم، هم رفیق و همکار و هم پژوهشگر و هم کارگر و غریب کار و روزمزد و هم دوچرخه سوار و هم مشاور و هم شاگرد. بخش یادگیری و آموختن فعلا پررنگ‌تر است. همین که بعد از چهل و چند سال، صاحب یک کارت شناسایی با اعتبار بین المللی شده‌ام که میشود با آن حساب بانکی باز کرد و سیستمهای پرداخت آنلاین را فعال کرد، خوشحالم. یک روز از مهتاب، برای دوستانم درود می‌فرستم. دورود، من رضا هستم ، صدای مرا از بخش غربی مهتاب می‌شنوید. این روزها خیلی دقیق به مهتابهای شب چهارده نگاه میکنم. دیر نیست که قدم به مهتاب میگذاریم و ادبیات وارد عرصه‌ی جدیدی میشود. جناب جو بایدن هم که رسماً دستور داده تایم زون‌های استاندارد مخصوص مهتاب و مریخ و منظومه خورشیدی را تهیه کنند. پدر، دوستت دارم. 😘❤️ تایم من و تو همیشه یکی است.
Posted by atiq | ژوئن 7, 2024
من هنوز لاشه اولین لبتابمان را دارم. یک لبتاب Acer با Ram…

من هنوز لاشه اولین لبتابمان را دارم. یک لبتاب Acer با Ram 256MB و هارد دیسک 80GB است. اسکرین شکسته و دکمه های کیبوردش پریده. اولاددارها بهتر می‌فهمند که چی...

Posted by atiq | ژوئن 7, 2024
دلم خواست از این dogwood ها عکس بگیرم. چهار گلبرگ عمود بر…

دلم خواست از این dogwood ها عکس بگیرم. چهار گلبرگ عمود بر هم و سفید و گلابی رنگ قشنگ دارند. الان هم یک گیلاس آب آلبالوی قرمز خوشرنگ خوردم و...

به گمانم من اگر نان بپزم، یک چنین چیزی خواهد شد. چند روز قبل نان پخته کردیم. ساعت آخر، کلاس انگلیسی، استاد همه شاگردان را جمع کرد و رفتیم در آشپزخانه کامیونیتی سنتر و با راهنمایی و هدایت سرآشپز، همگی طرز تهیه و recipe نان را اجرا کردیم. با اصطلاحات جالب انگلیسی مثل: آرد، خمیر، غربیل کردن، مالیدن، ورز دادن، چلاندن، آبکش کردن، خمیر ترش و غیره آشنا شدیم. آشپزخانه خیلی کلان و شیک بود. جناب سر آشپز هم یک خانم بود که خیلی حافظه قوی داشت. در همان دقایق اول، نام همه شاگردان را یاد گرفت. باور کنید من هنوز نام همکلاسی‌هایم را دقیق بلد نیستم. سر کلاس از کشورهای مختلف هستیم: اوکراین، اریتره، هنگ کنگ، ژاپن، بنگلادش، روسیه، مصر، مالی، چین، کوریای جنوبی، تایوان. برایم جالب است که بچه‌های روسی و اوکراینی خیلی با هم صمیمی هستند و حرفی از جنگ و بحثهای سیاسی نیست. آرد را با آب نیمه گرم خمیر کردیم، نمک و شکر و روغن و دانه کنجد و رزماری و نعنای کوهی (اُرِگانو) هم افزود کردیم و داخل داش برقی ماندیم تا پخته شود. تجربه‌ی اولم چیز جالبی از آب در نیامد. به نانوایی حاجی گل محمد در اسلام آباد پاکستان فکر میکردم. به شعر مولانا، به صحبت خلیل جبران در مورد نان و عشق، عشق و نان. به صحبتهای پدرم که می‌گفت: دوام عشق، پول کار دارد بچیم، بی مایه فتیر است. خانه را پر ارزن کن، بعدن فکر زن کن. ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان کنی، مستی فزاید خمیر و نانوا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سرآید اگر زنده بودیم و زندگی بود، دفعه‌ی بعدی همین مدل نان را می‌پزم، اگر چه قرار گذاشتیم که یک چاشت، شوربا پخته کنم. شاید پنج شنبه چاشت یا شایدم جمعه. ببینیم کدام روز هوا بهتر است. میخواهیم شوربا را در یک پارک و فضای باز بشینیم و نوش جان کنیم. آشپزی هم عالمی داشته و من خبر نداشتم.
Posted by atiq | ژوئن 5, 2024
به گمانم من اگر نان بپزم، یک چنین چیزی خواهد شد.

به گمانم من اگر نان بپزم، یک چنین چیزی خواهد شد. چند روز قبل نان پخته کردیم. ساعت آخر، کلاس انگلیسی، استاد همه شاگردان را جمع کرد و رفتیم در...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | ژوئن 3, 2024
مایه‌ی خوشدلی آنجاست دل آنجاست که دلدار آنجاست.

مایه‌ی خوشدلی آنجاست دل آنجاست که دلدار آنجاست. 🔗 https://youtube.com/watch?v=h9BzVRWpy_A&si=9tpP2yzBaLKbdcqr

#better_Afghanistan
Posted by atiq | ژوئن 3, 2024
shared a link. – Jun 3, 2024

🔗 https://youtube.com/watch?v=h9BzVRWpy_A&si=9tpP2yzBaLKbdcqr

Yesterday, while drinking bitter coffee, it spilled on my clothes and the design of a heart was made. Now there are two heart designs on my clothes. I love my love.❤️❤️ Today I have a lecture about Garden therapy.
Posted by atiq | می 28, 2024
Yesterday, while drinking bitter coffee, it spilled on my…

Yesterday, while drinking bitter coffee, it spilled on my clothes and the design of a heart was made. Now there are two heart designs on my clothes. I love my...

Good morning world! Today I started writing in English. I know that there may be some mistakes or miss spelling.but I try to be better day by day. Now I write a song of Dean Martin: Everybody loves somebody sometime Everybody falls in love somehow Something in your kiss just told me My sometime is now
Posted by atiq | می 27, 2024
Good morning world!

Good morning world! Today I started writing in English. I know that there may be some mistakes or miss spelling.but I try to be better day by day. Now I...

به آشفتگی و آشوب فکر میکنم. به بازی ابر و باد و مه و خورشید و فلک. به آب و به آتش، به جنگل و باران. در تلاش برای یافتن تخته‌پاره‌ای که بتوانم به آن چنگ بزنم. من اینجا چکار می‌کنم؟ میان این همه آبها و موجهای سهمگین؟ میان این همه بارانهای پی در پی؟ داشتم زندگیمو میکردم. داشتم زندگیمو میکردم. همه چی بیش از حد تمیز است، همه چی بیش از حد شسته رُفته است. میان این همه پاکی و پاکیزگی، احساس آدم روستایی را دارم که به بازار عطرفروشان رفته است. «بچه‌ها شوخی شوخی سنگ میزنند و گنجشکها راستی راستی می‌میرند.»
Posted by atiq | می 26, 2024
به آشفتگی و آشوب فکر میکنم. به بازی ابر و باد و مه و خورش…

به آشفتگی و آشوب فکر میکنم. به بازی ابر و باد و مه و خورشید و فلک. به آب و به آتش، به جنگل و باران. در تلاش برای یافتن...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | می 24, 2024
shared a link. – May 24, 2024

🔗 http://afgmarket.com/

گل صبح است، از یک طرف خواب در سرم زوری میکند و از طرف دیگه، کلمات، شبیه کندوی پر از عسل! در مغزم لبریز شده است. خواب زور شد، پلکهایم سنگین شده رفت، دستهایم سست شد و گوشی موبایل به صورتم خورد. خواب شیرین در بغل یار جانی. گور مرده بچه حاکم. پادشاه منم. روزگار به کام.
Posted by atiq | می 24, 2024
گل صبح است، از یک طرف خواب در سرم زوری میکند و از طرف دیگ…

گل صبح است، از یک طرف خواب در سرم زوری میکند و از طرف دیگه، کلمات، شبیه کندوی پر از عسل! در مغزم لبریز شده است. خواب زور شد، پلکهایم...

من یک چیزی از کار میگم و شما یک چیزی برداشت میکنید. در ونکوور مردم خیلی سریع و دقیق و اصولی و جانانه کار میکنند. دقیقه‌ها خیلی ارزشمند هست. هم برای صاحب کار هم برای کارگر. برای من، هیچ دوا و درمانی به پای کار سخت و سخت کار کردن نرسید. بعد از چند روزی که سنگها را جابجا کردم، از سوسول بازی آمدم بیرون و آدم شدم. شبیه حکایت دریابان و مسافر کشتی در کتاب گلستان سعدی، از آب برآمده‌ام و یک گوشه آرام نشسته‌ام و قدر لحظه‌ها را بیشتر میدانم.
Posted by atiq | می 23, 2024
من یک چیزی از کار میگم و شما یک چیزی برداشت میکنید.

من یک چیزی از کار میگم و شما یک چیزی برداشت میکنید. در ونکوور مردم خیلی سریع و دقیق و اصولی و جانانه کار میکنند. دقیقه‌ها خیلی ارزشمند هست. هم...

Posted by atiq | می 20, 2024
امروز برای بازدید از حیاط خانه‌ی یکی از دوستان به منطقه‌ی…

امروز برای بازدید از حیاط خانه‌ی یکی از دوستان به منطقه‌ی کوکیتلام Coquitlam رفته بودم تا ببینیم گل و گیاه بکاریم بهتر است یا سبزیجات. در حال صحبت بودیم که...