Blog

همراه با جناب Aiam از کشور جاپان، از استادان Bonsai در ونکوور. چند مدتی را شاگرد ایشان خواهم بود و از تجربه‌ها و نکات و تکنیکهای عملی در پرورش Bonsai بهره‌مند خواهم شد.
Posted by atiq | می 19, 2024
همراه با جناب Aiam از کشور جاپان، از استادان Bonsai در ون…

همراه با جناب Aiam از کشور جاپان، از استادان Bonsai در ونکوور. چند مدتی را شاگرد ایشان خواهم بود و از تجربه‌ها و نکات و تکنیکهای عملی در پرورش Bonsai...

نمیدانم چی بنویسم، از کجا شروع کنم یا آخرش به کجا ختم میشود، خودمم نمیدانم. حال و هوای منم شبیه آب و هوا، متغیر است. گاهی خیلی سر حالم، گاهی شوت میزنم، گاهی پنچرم، گاهی برف پاک‌کن نیاز دارم. گاهی چشمک میزنم. گاهی هم در مجموع شات داون هستم و ده نفره هولم‌ بدید هم روشن نمیشم. مگم واقعا دوست دارم زندگی کنم و برای خودم داخل این گل و گیاه‌ها بچرخم. گاهی می‌خوام کسی را که پول را اختراع کرده پیدا کنم و بگیرم چنان بزنمش که صدای خر بده. مرتیکه الاغ، زده تمام مناسبات انسانی را بهم ریخته. بخاطر یک مشت ورق کاغذ آدمها چه کارها که نمی‌کنند. گاهی هم با خودم میگم چرا کار را سخت میکنی؟ چرا نمیری با آن کسی که دستگاه چاپ پول داره رفیق نمیشی؟ یک بطری شراب انگور و یک دسته گل وحشی معطر مست‌تر از شراب ببر براش، یک بشکه دلار وردار بیار. این به اون در. سال دیگه هم گلهای وحشی معطر دوباره در میان و هم خون در رگ انگورها دوباره می‌دود. اما تو صاحب پول هنگفت میشی و لازم نیست کسی را بگیری و بزنی. ورق ورق هر روز خرج کن و وقتی هم تمام شد ، دوباره همین روال را تکرار کن. امروز فکر میکردم بهتر از طلا و نقره چی هست؟ نگویید بیت کوین، که شما را هم ممکنه بگیرم بزنم که صدا ازتون در بیاد. باور کنید تنها به این موضوع فکر میکردم که بهتر از دلار و طلا و نقره چی میتواند وجود داشته باشد. یک ویدیو کوتاه از دکتر صاحبی دیدم، جواب سوالم را داد: نظر به اصل دوم تئوری انتخاب، کیفیت روابط ما، حکم طلا را داره. اولش خوشحال شدم. بعدشم به فکر فرو رفتم که چی شد که همچین ویدیویی برایم آمد؟ من که فقط به موضوع فکر کرده بودم و در ذهنم بود. نه چیزی گفته بودم و نه چیزی نوشته بودم. راستش یکم هم ترسیدم. میخواهم یک مزرعه درست کنم. زمین‌اش مال خودم باشه. آهسته آهسته رویش کار کنم و آبادش کنم. خانه بسازم، حوض آب داشته باشه، درخت بکارم، مرغ و خروس و گاو و گوسفند داشته باشم. شیر بدوشم و مشک بزنم. دوغ درست کنم و تخم مرغ را با مسکه (کره) بپزم. چوب خرد کنم و چای را با آتش چوب آماده کنم. با سطل روی سرم آب بریزم و حمام کنم. Cherry & Berry رنگارنگ چری و بری بکارم و انگور. خلاصه، در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ سالها تو سنگ بودی دلخراش آزمون کن، چند روزی خاک باش بخش فارسی راهنمای باغ گیاه‌شناسی ون دوسن، پر از قصه‌های عجیب و جالب از گیاهان سراسر دنیاست. جمعه‌ها شیفت کاری من هست. از هشت بامداد تا شش شام. این خاک، این خاک پاک، دوستتان دارد. گلهای وجودم روییده است رنگ رنگ. چشمان مرا، به بلخ زیبا ببرید...
Posted by atiq | می 18, 2024
نمیدانم چی بنویسم، از کجا شروع کنم یا آخرش به کجا ختم میش…

نمیدانم چی بنویسم، از کجا شروع کنم یا آخرش به کجا ختم میشود، خودمم نمیدانم. حال و هوای منم شبیه آب و هوا، متغیر است. گاهی خیلی سر حالم، گاهی...

Posted by atiq | می 16, 2024
امروز از کار خسته شده بودم. ساعت ۵:۴۶ بجه عصر بود و در اپ…

امروز از کار خسته شده بودم. ساعت ۵:۴۶ بجه عصر بود و در اپلیکیشن گوگل مپ چک کردم که اتوبوس چه وقت می‌آید. این جایی که من کار میکنم منطقه...

من با آن بیل و یک عدد فرغون، از میان این کودها و خاکها، نان پیدا میکنم. بابا آب داد. بابا نان داد. موقع کار خوب نیست از تلفن و اینترنت استفاده کنیم. به خانه هم که می‌رسم، فقط میخواهم بگیرم و بخوابم. می‌جویمت، چنان که لب تشنه آب را می‌خواهمت، چنان که تن خسته خواب را از آب نوشیدن، از نان خوردن و از خواب هم میشود لذت برد. بابا دوستتان دارم.
Posted by atiq | می 15, 2024
من با آن بیل و یک عدد فرغون، از میان این کودها و خاکها، ن…

من با آن بیل و یک عدد فرغون، از میان این کودها و خاکها، نان پیدا میکنم. بابا آب داد. بابا نان داد. موقع کار خوب نیست از تلفن و...

درختای سر کوه را کی شانده؟
Posted by atiq | می 14, 2024
درختای سر کوه را کی شانده؟

درختای سر کوه را کی شانده؟

دارم بیل میزنم، دارم سنگ جابجا میکنم، دارم شاخه‌های درخت را اره میکنم. دارم مهندس فضای سبز میشوم. داریم فضای سبز یک خانه‌ی بزرگ را در وسط جنگل می‌سازیم. دهنم سرویس است. هفت روز هفته، از شش صبح تا هشت شب. شبها آرام می‌خوابم و به هیچ تراپی نیاز ندارم. اگر کسی به تراپی نیاز داره، خبرم کنه. حال ما، احوال گل، حال گل، در دست سردار مغول
Posted by atiq | می 11, 2024
دارم بیل میزنم، دارم سنگ جابجا میکنم، دارم شاخه‌های درخت …

دارم بیل میزنم، دارم سنگ جابجا میکنم، دارم شاخه‌های درخت را اره میکنم. دارم مهندس فضای سبز میشوم. داریم فضای سبز یک خانه‌ی بزرگ را در وسط جنگل می‌سازیم. دهنم...

اسم این گل «فراموشم نکن» است. از خانواده گل گاوزبان. بعضی گلها خیلی اسمهای عجیبی دارند. گل که از رز و مریم و مینا و نرگس و لاله و نسترن تیر شد، دیگه گل نیست، علف است. گل خر زهره، گل صد تومانی، گل گاوزبان، گل قهر، گل یاس امین‌الدوله، گل شوکران، گوش بره و خلاصه هزار تا نام عجیب و غریب دیگه. گل سرخ و سفید و ارغوانی فراموشم مکن تا میتوانی این روزها یک کار پیدا کردم. هفت هشت ساعت کار میکنم، اما سه ساعت در مسیرم. یک و نیم ساعت رفت، یک و نیم ساعت برگشت. حساب کردم تا آخر ماه، قشنگ یک دوره تمام کتابهای صوتی آنتوان چخوف را میتوانم تمام کنم. در ضمن بدنم هم میاد روی فرم و شکمم هم کمی آب می‌شود. بقیه پول میدن میرن باشگاه تا عضله بسازند. من این ماه میرم عضله میسازم، پول هم میگیرم. یک شاخه خیلی خوشگل از چوب گیلاس هم پیدا کردم، می‌خوام باهاش یک چیزی شبیه عصای حضرت موسی درست کنم. می‌خوام این چوبدستی را با دستهای خودم هر شب چرب کنم و صیقل بدمش. به درد تورهای گیاه‌شناسی و درخت شناسی میخوره. دوچرخه‌ها را هم از انباری کشیدم بیرون و کمی روغنکاری کردم. از این به بعد آخر هفته‌ها لازم میشوند. حالا متخصص جداسازی زباله‌های تر و خشک و شیشه و فلز و پلاستیک و کمپوست شده‌ام. روزهای اول واقعا مصیبتی بود. تخمه کدوهایم هم ته کشیده، امروز آخرین مشت از تخمه کدوها را ریختم داخل جیبم و زدن بیرون، من از همه چیزهای این دنیا، نیسان آبی و تخمه کدو را دوست دارم. الهی به امید تو! بیمه دعای مادر!
Posted by atiq | می 10, 2024
اسم این گل «فراموشم نکن» است. از خانواده گل گاوزبان.

اسم این گل «فراموشم نکن» است. از خانواده گل گاوزبان. بعضی گلها خیلی اسمهای عجیبی دارند. گل که از رز و مریم و مینا و نرگس و لاله و نسترن...

یک دوست پیدا کردم، متخصص پیر شناسی است. gerontology نمیدانم این سوالات من مربوط رشته‌ و تخصص او میشود یا نه، اما میخواهم در این موارد ازش سوال کنم. مثلاً بپرسم: چرا پیر می‌شویم؟ چطور پیر بشویم؟ چطور یک پیر آرام و خونسرد باشیم؟ اگر پیری و پیر شدن هم شبیه مهاجرت است و درد دارد که من نمیخواهم پیر شوم، بمیرم بهتر است تا اینکه پیر رنجور و فرتوت و فرسوده و فراموشکار شوم. وقتی به پیرها در کانادا نگاه میکنم، لذت میبرم. از پشت سر که اصلا فرقی با جوانها ندارند. سرحال، تازه، خوش تیپ، شوقی, خوش لباس، دانشمند و فرزانه، عمیق، دقیق و با حوصله و با ادب. اینجا شروع پیری را بعد از هفتاد سالگی می‌دانند و اگر کسی در سن مثلا ۶۳ سالگی بمیرد، بسیار جوانمرگ شده است و اصلا زندگی نکرده است. به نظر من، در اینجا، الیزابت، نماد زیبایی و سیاست و فرزانگی و صحتمندی است. شاید هم نباشد. اما معاشرت با افرادی که تجربه‌ی زیسته‌ی بالاتری دارند، لذت‌بخش است. چرا که خیلی دریچه‌ها و نکات و سرنخ‌ها را در ذهن آدم می‌گشایند که زندگی را از بیهوده‌گی دور می‌سازد. Old is gold, but young is young.
Posted by atiq | می 9, 2024
یک دوست پیدا کردم، متخصص پیر شناسی است. gerontology

یک دوست پیدا کردم، متخصص پیر شناسی است. gerontology نمیدانم این سوالات من مربوط رشته‌ و تخصص او میشود یا نه، اما میخواهم در این موارد ازش سوال کنم. مثلاً...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | می 6, 2024
Happy Birthday🎊🎉

Happy Birthday🎊🎉

جانم درد میکند، یک درد خوشایند. شبیه همان دردی که بعد از ورزش و باشگاه در بدن آدم پیدا می‌شود. دیروز در ونکوور مسابقه‌ی ماراتن بود، از طرفی در برنامه فروش گل و گیاه که از طرف Vandusen garden برگزار میشد هم شرکت کرده بودم و روز آخرش بود. دوست داشتم ببینم دو هفته آمادگی و هماهنگی و همکاری، آخرش چه میشود. نسبت سود و ضرر را در فروشات گل و‌گیاه، چطور حساب میکنیم؟ اینجا با این نرخ دستمزدهایی که وجود دارد، واقعا نمیشود به مدل ایران یا افغانستان کار کرد. صرف نمیکند. در واقع سود بخش کشاورزی، همان پولی است که به کارگر نمی‌دهیم. ماراتن را بیخیال شدم. هوا هم احتمال بارش را نشان می‌داد. دیدن مردمی که می‌آمدند تا گل و گیاه بخرند زیبا بود. بعضی‌ها را می‌دیدم که تا جایی که در ماشین‌شان جا بود، گل خریده بودند. داله و تولبکس(صندوق عقب)، زیر چوکی‌ها، روی چوکی‌ها و حتی بعضی موتر مخصوص حمل بار از شرکت U-Haul را کرایه کرده بودند. بهرحال، هر کس گلی می‌خرید حتما فکری برای جا و نگهداری آن هم داشت. من فکر نمیکنم کسی درخت یا گلی را در زمین دیگری بکارد. حتما در باغچه و زمین خودش می‌کارد. زمین، باغ، باغچه، فضا، امکانات، زیربنا، سند و مالکیت، دانش و تجربه و عشق و علاقه، همه‌ی اینها در گیرایی یک نهال و در گل دادن و ثمر بخشیدن آن نقش دارند. ما که هنوز در آسمان ستاره و در زمین بوریا نداریم. پس این همه فکر و شوق و ذوق گل و گیاه را باید کجا فرود بیاورم؟ به فکر یک سقف‌ام، که در برابر باد و باران و طوفان و گردباد مقاوم باشد و چقک نکند. از بین تمام درخت‌های موجود در این جهان، فقط به چهار درخت چناری که در پغمان کاشته بودیم و به این گیاه موچسب که در اسلام آباد کشت کرده بودم، فکر میکنم. گلهای من با همه‌ی گل‌های جهان، فرق دارند. گلهای من زیباست. زیباترین گلهای دنیاست.
Posted by atiq | می 6, 2024
جانم درد میکند، یک درد خوشایند. شبیه همان دردی که بعد از …

جانم درد میکند، یک درد خوشایند. شبیه همان دردی که بعد از ورزش و باشگاه در بدن آدم پیدا می‌شود. دیروز در ونکوور مسابقه‌ی ماراتن بود، از طرفی در برنامه...

این باغ Roseberry را چند روز است میبینم. همیشه جلوی چشمم است. فعلا به باغ کار ندارم، به کوههای پشت سرش نگاه میکنم. اگر صحبت باغ باشد، دل من بیشتر باغ انگور میخواد. این روزها، در خانه‌ی ما، سمنک‌پزی جریان دارد. یکبار سمنک پخته کردیم و برای چند نفر از دوستان تعارف کردیم، حالا چپ و راست سفارش دریافت می‌کنیم و باید به سفارشات رسیدگی کنیم. رفتیم چرخ گوشت مخصوص سمنک! خریدیم. دیگ بزرگ و کفگیر چوبی و یک عالمه ظرف شیشه‌ای دهان گشاد با درپوش فلزی هم تهیه کردیم. فقط مانده برچسب بزنیم روش: سمنک ممتاز و یک وب سایت هوا کنیم : www.samanak.com چه شود.. آها، دارم کار جدید پیدا میکنم. کار دلخواه. همان کاری که آهو یار دارد. در بخش دیزاین فضای سبز و کاشت گل و گیاه و گلبازی. کلاسهای مخصوص گلکاری و باغداری را تمام کردم و صاحب سرتیفیکت شدم. با اقلیم ونکوور هم کم و بیش آشنا شدم. حالا از بخش دیزاین وب سایت شیفت میکنم به دیزاین باغ و پارک و فضای سبز و از این حرفها. امسال زمستان در ونکوور، یک دو سه روز برف زد و کمی یخبندان شد. حالا خیلی از گلها و گیاهان خشک شده و مردم میخواهند گلها و درخت‌های نو بکارند. از یک طرف هم نگران هستند که دوباره یخی درختچه‌های آنها را خشک نکند. گل‌های کاملیا و درختچه‌های برگ بو، که امسال حال و روز خوشی ندارند. یک کتاب بزرگ در مورد طبقه بندی گیاهان بر اساس هفت یا هشت اقلیم آمریکای شمالی را دادند که بخوانم. راستی اگر در ونکوور هستید و خواستید برای بازدید باغ گیاه‌شناسی Vandusen یا پارک Queen Elizabeth بروید، یک کوچولو مرا هم خبر کنید تا داستانهای جالب از گلها و گیاهان آن باغ را برای شما به زبان شیرین فارسی تعریف کنم. Garden tour guide بخش انگلیسی در باغ فعال است. خلاصه اشتباه نکنم امسال نان در روغن است. اینجا مردم، به گل و سرسبزی خیلی اهمیت میدهند. من هم خوشحالم.
Posted by atiq | می 2, 2024
این باغ Roseberry را چند روز است میبینم. همیشه جلوی چشمم …

این باغ Roseberry را چند روز است میبینم. همیشه جلوی چشمم است. فعلا به باغ کار ندارم، به کوههای پشت سرش نگاه میکنم. اگر صحبت باغ باشد، دل من بیشتر...

دیروز یک عالمه نوشته بودم که یک پیام آمد و تا پیام را دیدم و برگشتم، همه چی پرید؛ اولش مغزم دود کرد، بعد بیخیال شدم و خواستم از اول بنویسم، اما هر چه تمرکز کردم، چیزی به یادم نیامد که چی نوشته بودم! دیروز، حالم خوش نبود، کمی بی‌حال بودم و تخت گرفتم استراحت کردم. بعد از چاشت هوس آببازی کردم. به اولادها گفتم می‌آیید برویم حوض آب‌بازی ؟ هیچکی نیامد، یا فرصت نداشتند یا کار خانگی داشتند. وسایلم را ورداشتم و تنها راه افتادم. در بین راه یادم آمد مغازه چینی که تخمه آفتابگردان و تخمه کدوی بریان نشده می‌فروشد ساعت شش عصر بسته می‌شود و اگر تخمه میخواهم باید اول کمی تغییر مسیر بدهم و تخمه بخرم. پیچیدم به سمت دکان تخمه فروش چینی. دو سه کیلو تخمه آفتابگردان و سه چهار کیلو تخمه کدوی سفید رنگ خریدم. همه را داخل یک کیسه پلاستیکی به قول خودشان، seal کرد و انداختم بین وسایل آب‌بازی. سر خرم را کج کردم به سمت حوض و خیال پلو میزدم که چطور از روی تخته شنا، شیرجه بزنم داخل آب و چطور در داخل Hot tub, بدنم را رها کنم به حال خودش. داخل حوض که بشی، بیشترین چیزی که توجه آدم را جلب میکند، خالکوبی‌هایی است که روی بدن آدمها میبینی. هر کی ورداشته یک چیزی زده روی بدنش به عنوان یادگار. بعضی‌ طرحها، واقعا ظریف و هنرمندانه و فیلسوفانه هستند و بعضی‌ دیگر، نئشه‌گی حوض را از سر آدم می‌پراند، از بس که بی ریخت و بی مفهوم و کج و معوج رسم شدند. قشنگ مشخص است که پول خالکوب را به مقدار کافی نداده و یارو هم طرحها را ریده بر بدن جناب‌. یکی از همکلاسی‌های پسرم هم با پدرش آمده بودند آببازی. باور کنید دو نفری آنقدر در طول حوض شنا کردند که از حساب تیر بود. نشد که بشینیم لب حوض و دو سه کلمه با هم حرف بزنیم. آنقدر یک نفس شنا کردند و رفتند و آمدند که حوصله‌ام سر رفت و منم چند دور همراهی‌شان کردم. اما نفس کم آوردم و دست و پایم انرژی نداشت. اما آنها معلوم بود تارگت داشتند و حالاحالاها ول کن ماجرا نبودند. از حوض بیرون شدم، حالم خوب شده بود، یک مشت تخم کدو هم ریختم داخل جیب کاپشن‌ام و آهنگ چکاوک و پرنده‌ی مهاجر داریوش را پلی کردم. جای شما خالی، خیلی حال داد. کمی اشک ریختم، کمی بلند بلند با جناب داریوش همخوانی کردم، و بیشتر با درخت‌هایی که سر راهم می‌دیدم، حرف زدم. زیر یک درخت بیست سی ساله نشستم. خوب به حرفهایش گوش کردم. گفت تو هم اینجا مثل من ریشه می‌دوانی، نگران نباش، پرنده‌ها می‌آیند و بین شاخ و برگهایت لانه درست میکنند و بهار و زمستان های زیادی را میبینی. برو خوش باش و از هوا لذت ببر. ما هم کنارت هستیم. از درخت تشکر کردم. کمی تخمه کدو بهش تعارف کردم، خندید و گفت میل ندارد، اگر نوشیدنی چیزی دارم بهتر است. منم از شیره‌ی جانم به پای درخت ریختم!! درخت هم مست شد. وقتی به پای درخت شاشیدم باز هم یک حس خیلی خوب پیدا کردم. احساس کردم تمام ناامیدی‌ها و طلسم‌ها و یأس ها، دود شدند و رفتند به هوا. تا هنوز دارم فکر میکنم دیشب چه نوشته بودم؟ هیچ چی یادم نمی‌آید. جمله‌ای قدیمی به یادم می‌آید: پرستویی که سفر را مقصد خود می‌داند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد. من درختم؟ یا پرستو؟ یا گل و بوته؟ یا هوا و ابر؟ یا سفر؟ یا پریشانی و ویرانی؟ یا من خود بهارم؟ هر که و هر چه هستم مهم نیست؛ برای فعلا، همین که هستم، کافی است. بیشتر از این نمیخواهم فکر کنم و اسیر نابسامانی شوم. به درخت قول دادم وقتی پولدار شدم، با نوشیدنی‌های بهتری برمی‌گردم پیش‌اش، فعلا همین را از این درویش بپذیرد. ریشه‌هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن... ممنونت‌ام درخت...
Posted by atiq | آوریل 29, 2024
دیروز یک عالمه نوشته بودم که یک پیام آمد و تا پیام را دید…

دیروز یک عالمه نوشته بودم که یک پیام آمد و تا پیام را دیدم و برگشتم، همه چی پرید؛ اولش مغزم دود کرد، بعد بیخیال شدم و خواستم از اول...

Posted by atiq | آوریل 26, 2024
چند روز قبل، در یک برنامه دورهمی در باغ محله little mount…

چند روز قبل، در یک برنامه دورهمی در باغ محله little mountain رفته بودیم. از ساعت ده صبح تا دوازده، کمی با هم در باغچه کار کردیم و بعد موقع...

به ساعتم نگاه میکنم، ۲ بجه‌ی بعد از چاشت است. تیزتر به راهم ادامه می‌دهم و در افکارم غرق هستم. تنها چیزی که زیاد متوجه هستم، عبور و مرور ماشینها از سرکها است. نشود که حواسم نباشد و یکدفعه یک ماشین BMW بنفش رنگ دو سیته‌ خوشگل سرباز، چنان بزند به من که درجا سقط شوم و ناکام از دار دنیا بروم. علاوه بر آن ممکن است باعث جنجال طرف مقابل هم شوم. اگر چه همه بیمه هستند و اصلا به تخم‌شان هم نیستم. چند قدم که میروم دوباره به ساعتم نگاه میکنم. با خودم می‌گویم: چه می‌کنی بچش؟ همین چند لحظه قبل ساعت را دیدی. اما اصلا یادم نماند که ساعت چند بجه بود؟ برای همین دوباره ساعت را نگاه کردم. شاید هم از روی عادت فقط ساعت را نگاه میکنم بدون اینکه بفهمم چند بجه است!! باز با خودم می‌گویم: همین که صبکی تقویم را میبینی و میفهمی که با کی و کجا و برای چی وعده داری کافی است. گور بابای سات و مات. امروز هم از آن روزهایی است که آزاد هستی. تا شب نشده و آفتاب نپریده، برای خودت، خوش خوش بگرد و از آفتاب لذت ببر، چه می‌کنی تایم و ساعت را؟ این روزها، همیشه یک بوتل آب و مقداری نان و پنیر و چارمغز را داخل کیف کوله ای خود می‌اندازم و میزنم بیرون. چه در دفتر باشم و پشت میز غذا بخورم و یا اینکه بنشینم روی یک نیمکت در یک پارک و از فضای آزاد لذت ببرم، بهرحال با شکم گشنه و لب تشنه، نمیشود از طبیعت و پیاده‌روی لذت برد. یک کمی شکم سیر باشد و گلوکز در خون وجود داشته باشد، بد نیست. زیادتر جلسات آنلاین و صحبت‌ها و دیدارها و تنظیمات را در مسیرهای پیاده روی آرام و هوای آزاد برگزار میکنم. راه میروم و حرف میزنم و چار اطراف و تغییرات محیط را با دقت مشاهده میکنم. بوته‌ی بی‌ریخت رودندورن چند هفته قبل، حالا لعنتی غرق گل و غنچه شده است و دلبری میکند. شبیه دختران نوجوانی که به یکباره قد می‌کشند و رعنا و باریک و بلندبالا می‌شوند و می‌شوند باعث آزار دل زار پسران. من، من عاشق، من دیوانه‌ی این گلها و گیاهان و شقایق، دارم از میان این همه زیبایی عبور میکنم. من خوشبختم. از وقتی که بهار، دستم را گرفته است، من سرمستم. شادم. بهار، نام زیبایی دارد. بهار بهار، چه اسم آشنایی...
Posted by atiq | آوریل 24, 2024
به ساعتم نگاه میکنم، ۲ بجه‌ی بعد از چاشت است. تیزتر به را…

به ساعتم نگاه میکنم، ۲ بجه‌ی بعد از چاشت است. تیزتر به راهم ادامه می‌دهم و در افکارم غرق هستم. تنها چیزی که زیاد متوجه هستم، عبور و مرور ماشینها...

صبح بخیر جهان صبح بخیر زمین صبح بخیر مادر صبح بخیر خانه
Posted by atiq | آوریل 22, 2024
صبح بخیر جهان

صبح بخیر جهان صبح بخیر زمین صبح بخیر مادر صبح بخیر خانه