Blog

با خودم فکر میکنم چقدر دیگه طول خواهد کشید تا من هم شبیه دکتر Alan Reid بتوانم Garden Tour Guide شوم؟ و قصه و داستان واقعی بگویم تا مردم بتوانند بیشتر با گیاهان وصل شوند. پس از پایان صحبت‌ها و توضیحات استاد، گفتم میشود با شما عکس بگیرم؟ با کمال خوشرویی پذیرفت. امروز هم از آن روزهایی بود که با یک دانشمند از نزدیک ملاقات میکردم. Dr. Alan به کشورهای زیادی سفر کرده و مناطق و اقلیمهای متفاوتی را دیده. مخصوصا وقتی از من پرسید از کدام کشور آمده‌ام به کانادا، گفت گیاهانی هستند که مخصوص اقلیم هندوکوش و پامیر هستند. پیش خودم فکر کردم استاد از آن سر دنیا آمده و اقلیم افغانستان را بررسی کرده، اما متاسفانه بخاطر ناامنی و شرایط خراب، همین افغانستان خودمان را هم نتوانستم خوب بگردم. این روزها شاید چهره‌ام شاد نباشد و یک هراس جزیی از غم نان و پوره کردن هزینه‌های زندگی در ونکوور در پس زمینه‌ی صورتم پنهان باشد، اما از درون خیلی خرکیف و مست هستم. و اصلا نمیتوانم جلوی این شادی و خوشحالی خودم را بگیرم. گاهگاهی که کوچه و خیابان خلوت است و دور و برم کسی نیست و تنها هستم، یکی دوبار می‌پرم بالا و از خوشی جیغ و داد میزنم!! اگر نه خدا شاهد است که از دیدن این طبیعت زیبا و تمیز و شگفت انگیز، واقعا در پوست خود نمی‌گنجم و نمیتوانم مسأله را هضم کنم. این است که دیوانگی میکنم و خود را به در و دیوار میزنم تا بتوانم کمی آرام بگیرم. با خودم می‌گویم: وقتی کنار استادانی مثل Dr. Alan هستی، هیچ نگرانی نداشته باش، فقط دستت را بده در دستش و پا به پایش برو و بگزار هرجا میخواهد تو را ببرد. دارم تمرین میکنم، یک قصه از کجا آغاز میشود؟ روایت چطور جریان میابد و چگونه داستان را به لطافت بالهای پرنده به پرواز در بیاوریم و دوباره به زمین بنشانیم؟ دکتر Alan چشمک‌ ریزی میزند. میخندد و می‌گوید: عجله نکن، یواش یواش و Step by step جا می‌افتی. همه‌ی ما به همدیگر نیاز داریم. من هم شبیه خود تو هستم. فرق چندانی با هم نداریم.
Posted by atiq | آوریل 21, 2024
با خودم فکر میکنم چقدر دیگه طول خواهد کشید تا من هم شبیه …

با خودم فکر میکنم چقدر دیگه طول خواهد کشید تا من هم شبیه دکتر Alan Reid بتوانم Garden Tour Guide شوم؟ و قصه و داستان واقعی بگویم تا مردم بتوانند...

امروز در مسیر کلاس زبان انگلیسی بودم که ناگهان بوی خوشایند چمن تازه کوتاه شده آمد. نگاه کردم دیدم یک ماشین دارد روی چمن‌ها می‌غلتد و چمنها را کوتاه می‌کند. بوی خوش چمن هم از آن بوهای خوش‌آمدنی و نوستالژیک است برایم. به همراه این بو، به یاد جوانی با پیراهن سفید یخن‌قاق آستین کوتاه با شلوار سورمه‌ای راسته و کفشهای چرمی و موهای بلند افتاده بر روی گوش و عطر Joop می‌افتم که در هوای اردیبهشت ماه، حوالی پارک لاله یا پارک دانشجو در تهران، دارد برای خودش آدامس می‌جود و چرخ میزند و با چند تا بن تخفیف، مخصوص نمایشگاه کتاب که در جیب دارد، احساس میکند که چقدر پولدار است. اینجا برای هر کاری، یک موتور بنزینی یا الکتریکی را وصل میکنند به یک وسیله و یک چیز جدید می‌سازند، مثلا شاید برای نگهداشت و منظم کردن چمن، بیشتر از صد وسیله‌ی برقی و موتوری و غیره ساخته‌اند‌. یک چیزی شبیه مغازه‌ی آرایشگران که برای آرایش و پیرایش موی، چندین مدل قیچی و شانه و سشوار و قیتک و نخ و بند دارند. باور کنید نگهداری و ترتیبات چمن، کم از هنر آرایشگری نیست. بوی چمن، حکم بوی جوی مولیان دارد برایم. ای چمن خیره به نانی بساز.... بیخیال همه‌ی نوستالوژیها‌ پسر، باید زود زبان یاد بگیرم و نان آور شوم. این حرفها برای ما، قورمه سبزی نمی‌شود.
Posted by atiq | آوریل 19, 2024
امروز در مسیر کلاس زبان انگلیسی بودم که ناگهان بوی خوشاین…

امروز در مسیر کلاس زبان انگلیسی بودم که ناگهان بوی خوشایند چمن تازه کوتاه شده آمد. نگاه کردم دیدم یک ماشین دارد روی چمن‌ها می‌غلتد و چمنها را کوتاه می‌کند....

از بوی چوب خوشم می‌آید. از بوی چوب خشک، بوی چوب نمناک و حتی از بوی چوب سوخته. دیروز هم با یک مدل چوب آشنا شدم که به طور طبیعی ضد آب است و در برابر تغییرات آب و هوا و بارندگی و سرما، انبساط و انقباض نمیکند و خیس نمیشود و ثابت است. خیلی دوست دارم در دکور و دیزاین داخل دفتر، از چوب استفاده شود. حتی در شکل ‌و ترکیب گلدانها، وقتی از شیشه و چوب استفاده میکنم زیباتر و جاندارتر به نظر می‌رسد. من از خطوط و انحناهای چوب هم خوشم می‌آید. از برش خوردگی‌ها، از صیقل دادنها، از زبری و بافت و وزن و صدای چوب لذت می‌برم. میخواهم بیشتر به نقش چوب در زندگی انسان امروزی دقت کنم. دلم یک تخت میخواهد، دلم تابوت میخواهد... دلم یک بشکه‌ی چوبی، پر از مشروب میخواهد.... خدا جان.
Posted by atiq | آوریل 17, 2024
از بوی چوب خوشم می‌آید. از بوی چوب خشک، بوی چوب نمناک و ح…

از بوی چوب خوشم می‌آید. از بوی چوب خشک، بوی چوب نمناک و حتی از بوی چوب سوخته. دیروز هم با یک مدل چوب آشنا شدم که به طور طبیعی...

Posted by atiq | آوریل 14, 2024
امروز و فردا در باغ گیاه‌شناسی Van Dusen، برنامه‌ی جشن شک…

امروز و فردا در باغ گیاه‌شناسی Van Dusen، برنامه‌ی جشن شکوفه‌های گیلاس جریان دارد. برنامه‌ای که منشأ آن به ژاپن برمی‌گردد. ژاپنی‌ها در ونکوور حضور پررنگ و پر قدرتی دارند....

دارم آماده میشوم که برای VanDusen Botanical Garden Tour Guide امتحان بدهم. کارم می‌شود راهنمایی و بیان داستان زندگی گیاهان برای بازدیدکنندگان، اینکه نام گیاهان چی هست، نر و مادگی و گل دادن و چرخه زندگی و تکثیر آنها چطور است؟ چی شد که اینجا کاشته شدند و خلاصه قصه تعریف کنم برای بازدید کننده‌ها. کار جالبی هست نه؟ هم فال و هم تماشا با یک عالم امتیازات جانبی، اگر چه زبان انگلیسی‌ام هنوز راحت و روان نشده، اما از هر کی و هر بار که میپرسم چطور است توضیحاتم؟ مشکلی با بیان و لهجه من ندارید؟ همگی بلا استثناء میگویند: Wow, Perfect! من تا به حال ندیدم که کسی به انگلیسی صحبت کردن من بخندد یا مسخره‌ام کند. همیشه گفته‌اند پرفکت. حدود یکماه دیگر، مسابقه ماراتن است و من تا به حال بیشترین مسافتی که یک نفس و بدون توقف دویده‌ام حدود دوازده کیلومتر است. این روزها، در حال تمرین و دویدن، کتاب صوتی شاهزاده کوچولو را گوش میکنم. چند وقت دیگر یک عکس تمام قد از خودم میگیرم که شکم نداشته باشم. الان یک نمه شبیه پاندای گونک‌فو کار هستم. برای کسانی که بار اول به باغ میآیند، زیاد توضیح نمیدهم و حرف نمیزنم، فقط سکوت میکنم و میگزارم خودشان در حال کشف و درک زیبایی به روش خودشان باشند. هر چه میخواهند عکس بگیرند و احساسات خود را بروز بدهند. دقیقا همان حسی که خودم در روز اول دیدار از باغ داشتم. اگر چه جلوه و تماشای باغ، در ماهها و فصلهای مختلف سال با هم فرق میکند، اما در هر حالت زیبا و با وقار است. برای کسانی که میخواهند بیشتر با گیاهان آشنا شوند، تا دلشان بخواهد، توضیحات آماده دارم. از بیان کوتاه‌ترین جمله «فوق‌العاده زیباست» تا توضیح کامل کتاب «الشرح الشجر» برای آنها تا که خودشان بگویند دیگر برای امروز بس است. وقتی در باغ قدم می‌زنیم، احساس میکنم میان کلمات شناور هستم. مخصوصا وقتهایی که یک نسیم شوخ و ملایم، از بین گلبرگ‌ها و شکوفه‌ها، می‌وزد و عطر خوش سنبل و نرگس را در هوا پراکنده میکند. من آدمها را دوست دارم، من پرنده‌ها را دوست دارم، من گلها و گیاهان و درخت‌ها را دوست دارم. من آسمان آبی و ابرهای پنبه‌ای شکل سفید را دوست دارم. شما را من دوستتان دارم. دستهایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم...
Posted by atiq | آوریل 10, 2024
دارم آماده میشوم که برای VanDusen Botanical Garden Tour G…

دارم آماده میشوم که برای VanDusen Botanical Garden Tour Guide امتحان بدهم. کارم می‌شود راهنمایی و بیان داستان زندگی گیاهان برای بازدیدکنندگان، اینکه نام گیاهان چی هست، نر و مادگی...

اسم این گل، لاله است، Tulip , در فارسی اسم خیلی از دخترها لاله است. اما تا به حال به انگلیسی دختری را ندیدم که اسمش Tulip باشد. از بین کسایی که تا به حال آشنا شدم که نامش نام گل باشد، یکی به نام Rosaline بود که Rosa صدایش میکردند و خیلی به Reza تلفظ میشد. اینجا روزها خیلی ارزشمندند. برای هر روز خود برنامه دارند و من هم کم کم دارم طرز استفاده بهتر از Google Calendar را یاد میگیرم. اگر چه تا به حال دو سه تا جلسه آموزشی و وقت ملاقات را miss کرده‌ام، اما بدون گوگل کلندر نمیشود. بار اولی که با شکل و شمایل تقویم آشنا شدم، شاید کلاس دوم دبستان بودم. در محله ما به نام «جاده نظامی»، یک حمام نمره بود که سرایه‌دار آن یک نفر به نام محمد بود. ما به نام محمد بی بینی می‌شناختیم اش، خیلی بینی پوچوق داشت. اما او خودش را محمد قوماندان می‌گفت و معمولا یک اُوِرکُت پلنگی جنگی می‌پوشید. محمد، رفیق کاکایم بود و زمستانها، هر دوی آنها در کلاسهای نهضت سواد آموزی شرکت میکردند. یک شب برای چای خوردن به اتاقش در حمام رفتیم. می‌گفت کار حمام در زمستان خوب است، اتاق گرم و آب گرم مزه میدهد. اما در تابستان مصیبت است این گرمی. آنجا روی دیوار، یک نقشه افغانستان بود و یک عکس از رهبران جهادی و یک تقویم. من عکس نقشه و عکس مجاهد را قبلا هم در جاهای دیگه دیده بودم. اما تا به حال عکس تقویم ندیده بودم. پرسیدم این چیست؟ گفت این «جَنتَری» است. در افغانستان به تقویم جنتری میگویند. حالا بعد از این همه سال چرا من به یاد آن خاطره افتادم هم خودم نمیدانم. اما این روزها بدون تقویم گوگل محال است بتوانم کارها و برنامه‌ها و اپوینمنت‌ها را مدیریت کنم. تازه، تقویم بعضی‌ها را می‌بینم که آن‌قدر قشنگ و رنگاوارنگ است که از تقویم ساده و یک رنگ خودم بدم می‌آید. گاهی که در دفترها و شرکتها میروم و صفحه مانیتورشان را میبینم، معمولا دو تا تب اول Browser مربوط به ایمیل و تقویم است که همیشه باز است. چند ویدیو دیدم که چطور از تقویم گوگل استفاده کنم. حالا هم دارم فکر میکنم چکار کنم برای خودم، وقتِ اضافه بیارم. نظم و تمرکز و آرامش، خیلی ارزشمند است. من آرامش را دوست دارم. آرامشی که پشت‌اش نظم و تمرکز خوابیده باشد و یک عالم وقت اضافه پیش روی آدم باشد.
Posted by atiq | آوریل 6, 2024
اسم این گل، لاله است، Tulip , در فارسی اسم خیلی از دخترها…

اسم این گل، لاله است، Tulip , در فارسی اسم خیلی از دخترها لاله است. اما تا به حال به انگلیسی دختری را ندیدم که اسمش Tulip باشد. از بین...

Posted by atiq | آوریل 5, 2024
بهار شده، هر طرف که نگاه میکنم، سرسبزی و شادابی و خرمی است.

بهار شده، هر طرف که نگاه میکنم، سرسبزی و شادابی و خرمی است. این روزها احساس آدم معتادی را دارم که از بستر ترک اعتیاد برخواسته باشد. اصلا فکر نمی‌کردم...

این یک درخت بید است. یک درخت بید بی حاصل، درختی بی ثمر با سایه‌ساری خنک و دلچسب. چیزی که برایم جالب آمد، قطر تنه‌ی این درخت بید بود. شاید این درخت بیشتر از صد سال عمر داشته باشد. تازه و شاداب و جوان بود. خوب هرس شده و سر حال است. وقتی از کنار این درخت می‌گذشتم، صدایم کرد. گفت از من یک عکس بگیر. و برای بچه‌ محلهایت تعریف کن که در کنار آب روان، یک درخت بید صد ساله را دیده‌ای. عکس بگیر که شاهدی بر مدعایت باشد. و مطمین هستم که بعداً عکس من به دردت میخورد. سپس پیشنهاد داد: میخواهی جای من باشی؟ الان دو روز است دارم به پیشنهاد جناب درخت بید فکر میکنم. آیا دوست دارم صد سال، در کنار یک دریاچه، در نقش یک درخت بید باشم؟ یک لحظه به رمان "صد سال تنهایی" گابریل گارسیا مارکز فکر کردم. آخرش نمیدانم این کتاب را خواندم یا نه، اما مطمئن هستم دوبار آنرا خریدم. و نمیدانم آیا ربطی به این مسأله بید پیدا میکند یا نه؟ و باز به یاد داستان پیرزن و کعبه و بوتل شراب افتادم. پیرزنی که در کعبه بوتل شراب را برده بود. گفته بودند در اینجا بوتل را برای چه آوردی؟ و پیرزن هم گفته بود: من که نمیتوانم هفت دور، دور کعبه بچرخم. یک بوتل را می‌نوشم و بعد کعبه هفت دور به دور سرم می‌چرخد. آیا دوست دارم صد سال، تنها در یک نقطه بایستم و از جایم جُنْب نخورم؟ و صد سال شاهد عبور و مرور مردمانی باشم که از کنارم می گذرند؟ و باز به یاد خلیفه موچی پل سرخ می‌افتم، نامش یادم نیست. اما میدانم بروت داشت و یک پایش مصنوعی بود. و صبح تا شب در مجاور چهارراهی پل سرخ می‌نشست و بساط کفاشی و کهنه‌دوزی‌اش براه بود. حتی در روزهای کرونا و قرنطینه که پشه پر نمی‌زد، او همانجا می‌نشست و سرگرم واکس زدن و پینه و پتره کردن کفشها و بوتها بود. یکی از روزهای قرنطین ازش سوال کردم آیا تا به حال پل سرخ را اینقدر خلوت و ساکت دیده‌ بودی؟ گفت بعد از دوره کرزی نه، اما اگر در دوران جنگهای داخلی کابل می‌بودی، بسیار روزها میشد که کسی از پل سرخ عبور نمی‌کرد و به سختی یکی را می‌دیدی. دو روز است دارم فکر میکنم چه میشود اگر در زندگی بعدی ام یک درخت شوم؟ این روزها که طاقتم طاق میشود، تنها چیزی که آرامم می‌کند، دویدن است. اگر درخت شدم و طاقتم طاق شد، باز چه کنم؟ آه از شب جنون درخت...
Posted by atiq | آوریل 3, 2024
این یک درخت بید است. یک درخت بید بی حاصل، درختی بی ثمر با…

این یک درخت بید است. یک درخت بید بی حاصل، درختی بی ثمر با سایه‌ساری خنک و دلچسب. چیزی که برایم جالب آمد، قطر تنه‌ی این درخت بید بود. شاید...

امیدوارم در هر بهار، از نزدیک درخت مگنولیا را ببینید که غرق در شکوفه‌ است و نرمی شکوفه‌هایش را با دست لمس کنید. بعد از آن آرزو می‌کنم هر گلی را که دوست دارید، پیدا کنید و داشته باشید و از بودن در کنار گل شاداب خود، لذت ببرید.
Posted by atiq | مارس 30, 2024
امیدوارم در هر بهار، از نزدیک درخت مگنولیا را ببینید که غ…

امیدوارم در هر بهار، از نزدیک درخت مگنولیا را ببینید که غرق در شکوفه‌ است و نرمی شکوفه‌هایش را با دست لمس کنید. بعد از آن آرزو می‌کنم هر گلی...

چند روز است که پی هم باران می‌بارد، رقم رقم باران: باران ریز، باران درشت، باران نم‌نم، باران غبار آلود و باران غرش‌ناک و باران آهسته و بی سروصدا. هر چه هست، تَرماتَری است. هر چه را که لمس میکنی، نمناک است. من هم شبیه پیشکی (گربه) که از تر شدن بدش بیاید، از باران بیزار شده‌ام. در این هواهای ابری، حواسم هست که ویتامین D و امگا ۳ و یک مدل قطره که روزانه چهار پنج قطره روی زبان چکانده می‌شود را باید بخورم. اگر نه حالتم بد میشود و مثل سگ به خود می‌پیچم و دلم میشود دُم‌ام را بخایم. (دندان بگیرم). یک ضرب‌المثل انگلیسی هم یاد گرفتم: The April rains, will bring May flowers. دلم چیز میخواهد، کم از کم روزی سه بار. آنقدر که بمیرم بمیرم ، شب و روز بمیرم.... اما خب شرایط مگر اجازه میدهد؟ تمرکزم را گذاشته‌ام روی درسهای باغبانی و فضای سبز. چطور از چمن نگهداری کنیم؟ چطور بادمجان و رومی (گوجه فرنگی) و مرچ (فلفل) بکاریم؟ چطور گل و گلکاری کنیم؟ چطور شاخه‌بُری کنیم؟ چطور با آفات و حشرات و کنه‌ها و قارچها مبارزه کنیم؟ و چطور گرده افشانی صورت میگیرد؟ در کنار درسها، کم و بیش کار هم میکنم. هم کار آی تی و هم کار اجرایی در بخش فضای سبز و نگهداشت گل و گیاهان. دستی هم به سر و صورت چمن و سبزه‌ی حویلی کشیدم و علفهای هرز را که بیشتر آن گل قاصدک بود را از لابه‌لای چمن از ریشه بیرون کشیدم. قبل از باران، کمی کود شیمیایی 20 20 20 روی چمنها پاشیدم تا حالت زردی و خشکیدگی آنها از بین برود. کمی هم در مورد خواص ریشه‌ی گل قاصدک dandelion تحقیق کردم و به نتایج جالبی رسیدم. اما جرات نکردم آن را عملی کنم. به نظرم کمی اغراق آمیز آمد. فقط یک کمی هم به وضعیت وطن فکر کردم و افسوس خوردم. اما خب نمیدانم خوشحال باشم که امروز اینجایم یا ناراحت باشم که چرا آنجا نیستم؟ در همین حد. اما هر چه هست به این نتیجه رسیده‌ام که آخر ماه به پول نیاز دارم تا بتوانم کرایه خانه و هزینه‌های utility و خورد و خوراک را پردازش! کنم. تازه باید از ماه آینده، موتر هم بخرم تا بهتر بدوم!!! فعلا که حکومتها، ملت‌‌شان را به صفت گاوهای شیری هلشتاین می‌پندارند و تا بتوانند چپ و راست می‌دوشند. بدون زدن و کندن و خورد و برد مگر میشود امورات را پیش برد؟ فیلم کوتاه neighbours را بار بار دیدم. بیشتر از صد کتاب دست دوم در مورد طرح و دیزاین باغ و پارک و گل و گلکاری و افت و بیماری و دانشنامه گیاهی و حشره شناسی را از نمایشگاه بهاره انجمن باغبانان ونکوور سرجمع به قیمت هفتاد دلار خریدم و دوستان همکاری کردند و تا خانه رساندیم. این روزها، یک بالشت و چهار پنج تا کتاب و یک پیاله چای را کنار دستم میگزارم و به جای نشخوار کردن سوشیال مدیا، سرم را مثل اسب، فرو میکنم داخل کتابها و در دنیای خودم غرق میشوم. گاهی هنگام خواندن کتابها، خسته میشوم و یک چشم میخوابم. خوابهای بسیار دل‌انگیز و زیبا می‌بینم. خواب باغ گل رز، گلهای نسترن زرد و سفید که از دیوار آویزان است و خواب گل‌های آدم چهره (بنفشه). خواب انگورهای خوش رنگ و شرابی. خواب می‌بینم در باغ و در میان گلها، داخل یک tab کلان نشسته‌ام و در زیر باران، دارم خودم را کیسه میکنم و لیف میزنم و بر سر کچل‌ام شامپو می‌مالم. وای که چه حالی دارم..... دوباره دارد سر ماه میشود و باید مثل بچه‌ آدم کرایه‌ها و مصارف اینترنت و موبایل و پول آب و برق و گاز و خورد و خوراک را پیش از پیش آماده بزارم تا کم کم کردیتم ساخته شود. آدمی به اعتبار زنده است. سبزه‌ی بالای کوه، از آب باران فارغ است بینوایان را خدا، رزق و روزی می‌دهد.
Posted by atiq | مارس 28, 2024
چند روز است که پی هم باران می‌بارد، رقم رقم باران:

چند روز است که پی هم باران می‌بارد، رقم رقم باران: باران ریز، باران درشت، باران نم‌نم، باران غبار آلود و باران غرش‌ناک و باران آهسته و بی سروصدا. هر...

این باغچه‌ی خانه‌ی مادرم در نوروز امسال است. سکوت میکنم و فقط تماشا میکنم. ما هیچ، ما نگاه...
Posted by atiq | مارس 26, 2024
این باغچه‌ی خانه‌ی مادرم در نوروز امسال است.

این باغچه‌ی خانه‌ی مادرم در نوروز امسال است. سکوت میکنم و فقط تماشا میکنم. ما هیچ، ما نگاه...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | مارس 24, 2024
نوروز است، جشن است، پایکوبی است.

نوروز است، جشن است، پایکوبی است. به جای تمام دختران کابل و برای تمام کسانی که به نوروز باور دارند. خوشحال و شاد و خندانیم. که این جشن و شادی...

به بی‌بی گفتم برای سال نو و نوروز برایمان دعا کند. گفت بخیر همه ما یکسال آرام و بیغم و با جان جور داشته باشیم. گفتم بی‌بی پس پولش چی شد؟ در مورد پول و پیسه هم دعا کن. گفت: جان که جور بود، دل که آرام و بیغم بود، پیسه خود بخود میآید. حالا باز هم چون اصرار میکنی، خدا کند به مراد و مقصدت برسی و جیبهایت همیشه پر از پول باشد، بندل بندل. این عکس را چند روز قبل، شاهرخ انداخت. در این هوای آفتابی و در اینجا منتظر Sea Bus هستیم تا بیاید و ما را از Waterfront ببرد به north Vancouver. بعدشم از آنجا با اتوبوس رفتیم به سمت یک سد و دریاچه که کمی شبیه به بند قرغه در کابل بود. همگی از آفتاب لذت می‌بردند. جان را لخت کرده بودند و در زیر آفتاب دراز کشیده بودند. بی‌بی هم بعد این همه روزهای بارانی و ابری و دلگیر، آسمان آبی و آفتاب را می‌دید. چادرش را ورداشتم و گفتم خود را در آفتاب بگیر. گفت: عا، آفتاب بهار، خوش‌آمدنی و جان‌نشین و دلچسب است. خدا کند در روزگاران پیش رو، خوب بخوریم و خوب بخوابیم و خوب بگردیم و خوب مستی کنیم‌ و حرفهای قشنگ بزنیم. بدون اینکه تشویش کنیم و نگران باشیم که چی چطور شد؟ اَلا گل دانه دانه... Resilient Gardener = Resilient Garden
Posted by atiq | مارس 22, 2024
به بی‌بی گفتم برای سال نو و نوروز برایمان دعا کند.

به بی‌بی گفتم برای سال نو و نوروز برایمان دعا کند. گفت بخیر همه ما یکسال آرام و بیغم و با جان جور داشته باشیم. گفتم بی‌بی پس پولش چی...

Posted by atiq | مارس 20, 2024
این ورژن سال نو شمسی من است.

این ورژن سال نو شمسی من است. دوباره موهایم را با کمک شاهرخ کوتاه کردم. بعد هم رفتم حمام و با این تیغ‌های ژیلت، باقیمانده‌ی موها را از ته تراشیدم....

Posted by atiq | مارس 15, 2024
این گل نرگس است. پیاز دارد و بعد از تحمل سرمای زمستان، شک…

این گل نرگس است. پیاز دارد و بعد از تحمل سرمای زمستان، شکوفا می‌شود. از جمله اولین گل‌هایی است که آمدن بهار را نوید میدهند. رنگهای مختلف و متنوع داره....