Blog

Posted by atiq | فوریه 2, 2024
دارم به خوردن قهوه‌ی تلخ، بدون شیر و شکر عادت میکنم. دیگه…

دارم به خوردن قهوه‌ی تلخ، بدون شیر و شکر عادت میکنم. دیگه با شیر و با شکر مزه نمی‌دهد. قهوه باید تلخ باشد، باید سوخته‌ی سوخته باشد. یک جور سوختگی...

صبح بود، دوان دوان به سمت جلسه Master Gardener در باغ گیاه‌شناسی Van Dusen رفتم. به نظم و اهمیت آن در پیشبرد کارها کم کم دارم پی میبرم. مهم نیست کی هستی و کجایی؟ اما مهم است سر وقت در جای خودت باشی. اینجا سر وقت یعنی پنج دقیقه زودتر. منظم بودن و وقت شناس بودن یا همان Punctuality خیلی خیلی خیلی مهم است. اینجا، یک جور راجع به گیاهان صحبت میکنند که انگار در مورد یک اثر تاریخی مدرن و کهن و مهم صحبت میشود. در دلم میگویم یک چمن کاشتن، که اینهمه طمطراق و طول و تفسیر و ترازو نیاز ندارد. پارو(کود دامی) و کمپوست را پاش کن و تر کن و تخم را بپاش و چمن خود بخود سبز میشود. اما اینجا شبیه دانشگاه، دقیق و با تشریح کامل، هر مرحله را بیان میکنند و همه سراپا گوش هستند. احساس میکنم اینها باغ و گیاهان را می‌پرستند و واقعا هم قابل پرستش است. این سوسول بازیها خوب است، اما خرج خانه و زن و بچه، با کسی شوخی ندارد و صاحب خانه‌ها، بدون هیچ ملاحظه‌ای، واقعا می‌توانند جول و پوستک آدم را پرت کنند بیرون. در اقتصاد، دو دو تا چهار تا است. و اگر برابر نشد، باید پوره کنی، از هر راهی که بلدی. اما خب، در این جلسه فکر میکنم ملت از شکم سیری و تفنن و تفریح، سراغ این کارها میآیند و کسی زیاد به فکر پولش نیست. اما در نظر من، همیشه این سوال میچرخد که چطور میشود از این کار و از این درس و از این گیاهان، پول درآورد؟ چند روز قبل، در جلسه گروهی، وقتی این احساس خود را به مدیر جلسه گفتم، جلوی بقیه، از پشت عینک‌اش، یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت : not make scene اما امروز در وقفه قهوه و چای و کیک، آمد طرفم و گفت میخواهد بیشتر با من صحبت کند تا بهتر پیشرفت کنم. اما من هم باید تلاش کنم یک کمی انگلیسی خود را از حالت خشک و خالی و کتابی تغییر بدهم که البته گفت طبیعی است و کم کم خوب میشود. عصر رفتیم و برای شرکت بانک اکانت درست کردیم، از قبل برای ساعت سه، نوبت گرفته بودیم. وقتی وارد بانک شدیم، یک خانم زیبا که فکر کنم روی صندلی چرخدار برقی نشسته بود، به ما خوشآمد گفت. هیچ اثری از گارد و بادیگارد نبود. یک پسر و دختر جوان چینی تبار شیک پوش، با صدای محکم و با انرژی، ما را به اتاق جلسه مخصوص دعوت کردند. دختر موهای بلند داشت و با آن ژاکت دستباف‌اش، شبیه هانیکو در فیلم معلم جزیره بود. و پسر شبیه جوانی‌های تاکشی، پسر اوشین بود. یک کمی تپل و با موهای سیاه مخمل گربه‌ای. دختر نویاد و کارآموز بود و بچه، هم برای ما و هم برای همکار دخترش، افتتاح حساب و قوانین را تشریح میکرد. راستش، حالا کم‌کم قدر موهای کاملا یکدست و سیاه را میفهمم. موهایی که رنگ نشده باشد و کلاه‌گیس هم نباشد. موهایی که شبیه چمن زمین فوتبال یا چمن زمین گلف، پرپشت باشد و پوده و مورچه خورگ نشده باشد. راز و رمز جوانی را اگر جوان بداند و اگر پیر بتواند... همانطور که در این هجرت تلخ ناخواسته‌، دوباره قدرِ خانه و کاشانه و وطن و وطندار و شیرینی زبان فارسی را بهتر درک میکنم. اگر چه در برابر پیرهای اینجا، من شیرخواره به حساب میایم، اما بازهم، کیست که از غرش و خروش و دیوانگی خوشش نیاید؟ مگر زندگی غیر از این تلاطم‌ها، چیز دیگری میتواند باشد؟ همه چیز اینجا آنلاین است. همه چیز اینجا سریع است. انسانها، سایه‌هایی از اعداد هستند. به دنیای منظم اعداد وارد شدیم. SMS notification بانک آمد، اکانت ما اکتیو است. داد و گرفت رسمی شروع شد. اینجا حتی اگر بر روی دستمال کاغذی هم چیزی را امضا کنی، واقعا اعتبار دارد. کسی به دنبال کش و فش آن مدلی نیست. تا ریشه در آب است، تا نفس در سینه است، تا خیال و سودا و هوا و هوس در سر چرخ می‌زند، تا آرزو باقیست، می‌دوم و خیز میکنم، هر چه بادا باد. هر چه شادا، شاد...
Posted by atiq | ژانویه 30, 2024
صبح بود، دوان دوان به سمت جلسه Master Gardener در باغ گیا…

صبح بود، دوان دوان به سمت جلسه Master Gardener در باغ گیاه‌شناسی Van Dusen رفتم. به نظم و اهمیت آن در پیشبرد کارها کم کم دارم پی میبرم. مهم نیست...

دلم است در کنار آی تی و شبکه و هوش مصنوعی و دیتاساینس، کمی نجاری و دکور داخلی بخوانم و کار کنم. دکور فقط با بامبو و برگهایش. انگار که فقط با HTML و CSS بخوای وب سایت هوا کنی. پدر بزرگم در ایران یک قلاب ماهیگیری داشت که چوب قلاب، شبیه به همین نی‌های بامبو بود. البته آن موقع اسم بامبو را نشنیده بودم. میگفت چوب قلاب از نی قُمی است. قم هم که شهر خون و قیام بود یک زمانی. با هم روزها می‌رفتیم در دریاچه های جنوب تهران، سر کوره‌های فیروزآباد، بدون جواز، ماهی می‌گرفتیم. آن روزها، بخاطر آبگیری سدهای شمال تهران، بسیاری از کوره‌های آجرپزی مناطق جنوب شهر، پر از آب شده بود و اکوسیستم را به نفع پرنده‌های مهاجر تغییر داده بود. یک روز، چندین تانکر آب آمدند و یک عالمه بچه ماهی سیاه کوچولو را در این چاله چوله‌های کوره‌های آجرپزی که نقش آبگیرهای دایمی را پیدا کرده بودند رها کردند. مرغابی بود، لک لک بود، مار بود، سگ و گربه ها بودند، ما هم بودیم و همه دست به دست هم داده بودیم تا در رقابتی تنگاتنگ، بدون مجوز و جواز ماهیگیری، دمار از روزگار ماهی‌های سیاه کوچولو در بیاریم. تک و توکی بین ماهیها، ماهی قرمز و سفید و سرخ هم دیده میشد، اما مزه‌ی ماهی کپور را نداشتند. ما با همان قلاب، لای نیزارها، بر روی یک وسیله شناور، پنهان می‌شدیم و ماهی می‌گرفتیم. مسیول بررسی جواز ماهیگیری، یکی بود به نام حسن سیبیل، با یک موتر تریل خوش صدای پر سرعت، که ما به نام موتر جبهه‌ای می‌شناختیم. البته قیافه حسن سیبیل، بیشتر شبیه عراقیها بود، چون ریش خود را میتراشید و بروتهای شخ‌اش، نصف صورتش را می‌پوشاند. پدر بزرگ، در جیبهایش نخود و کشمش می‌ریخت و می‌رفتیم ماهیگیری، آهسته آهسته کشمش نخود می‌خوردیم و منتظر بودیم که کی ماهی سیاه کپور کوچولو، قلاب را نوک میزند. گاهی آنقدر ماهیهایی که به قلاب گیر میکردند، کوچک بودند که چنگک قلاب را که از دور دهانشان باز میکردیم، میبوسیدیمشان و دوباره رهایشان میکردیم تا بزرگتر شوند. عشق حسن سیبیل، گیر انداختن آدمهای بدون مجوز بود که ماهی می‌گرفتند. و تمام تلاش ما هم ساختن و پیداکردن پناهگاه‌های مخصوص ماهیگیری، برای دورماندن از چشم حسن سیبیل و بقیه که فضول بودند و راپور میدادند. ترس از حسن سیبیل, شبیه ترس از پولیسهای افغانی‌بگیر بود. حسن سیبیل, هر کس را می‌گرفت، در جا، دو سه تا سیلی محکم و آبدار میزد و تمام ماهیهایی را که گرفته بودند، اگر زنده بود دوباره در آب رها میکرد و اگر مرده بودند، خودش ورمی‌داشت. بعدها که دریاچه‌ها خشکید و اکوسیستم برهم خورد، پدر بزرگ، رو آورد به کارهای نجاری و ساخت دسته بیل و جارو و دسته تیشه و چکش، و منم گاهگاهی در کنارش، با ابزار و راهنمایی پدر بزرگ، برای همکلاسیها, شمشیر دو شقه‌ی ذوالفقار را از چوب میتراشیدم و می‌فروختم بهشان. آن مدل شمشیر، آن روزها، خیلی خریدار داشت. حالا، اینجا، یک مرکز را دیدم که مخصوص دیزاین با بامبو است. نمی‌دانستم اما، بامبو خودش به تنهایی یک صنعت کلان است. فکر میکنم منم پدربزرگی خواهم شد که باید تصمیم بگیرم برای نواسه‌هایم با چوب بامبو، چی بسازیم؟ قلاب ماهیگیری بسازیم یا میز و چوکی و سایر وسایل ضروری برای زندگی ؟ ای شکم خیره به نانی بساز.... آه از این فتنه‌ها که در سر ماست...
Posted by atiq | ژانویه 26, 2024
دلم است در کنار آی تی و شبکه و هوش مصنوعی و دیتاساینس، کم…

دلم است در کنار آی تی و شبکه و هوش مصنوعی و دیتاساینس، کمی نجاری و دکور داخلی بخوانم و کار کنم. دکور فقط با بامبو و برگهایش. انگار که...

گاهگاهی در زمستان، شب نشینی لازم است..‌. دیشب در یک مهمانی دوستانه شرکت کرده بودم. یعنی شرکت دَلجی شدم و به نوعی سورپرایز جالبی بود. امروز هم همه‌ی خانواده را دعوت کردم تا با هم شیشلیک بزنیم. از قدیم گفته‌اند که: قرض که به هزار رسید، هر روز مرغ پلو بزن. یا آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه صد وجب. حالا ما هم تصمیم گرفته‌ایم در این هنگامه‌ی تنگدستی، در عیش کوشیم و مستی. تا با این کیمیای کمیاب هستی، قارون زمانه‌ی خود شویم. حال خوب، خود بخود می‌جوشد و می‌آید. و حال بد را زیر میگیرد. شبیه همین برفها که آب شد و رفت و دو روز است که پی هم باران می‌بارد. هوا واقعا عالی است. مخصوصا برای پیاده روی. یک ذره گرد و خاک نمی‌بینی و رطوبت هوا به نفس کشیدن بهتر کمک می‌کند. حال من خوش است، حال من نیکوست، به گیرنده‌های خود دست نزنید. دوستانم خوب بلدند آشپزی کنند و الحق که خیلی سریع و ساده و بدون کش و فش و تلفات، طعم و مزه‌ها را با هم میکس میکنند و فیتزایی در حد لالیگا فراهم میکنند. من هر چه زدم و کندم, در دوران دانشجویی و خوابگاه، غیر از تخم مرغ با سوسیس و اگر حوصله بود، سیب زمینی هم کنارش سرخ میکنم، یا تن ماهی و تخم مرغ، چیز دیگری یاد نگرفتم بپزم. شوربا چیست؟ یک شوربا را نتوانستم درست کنم. اما اشتهای خوردنم خوب است و در بخش شستن و برق انداختن ظرفها هم مهارت دارم. گاهگاهی در زمستان، شب نشینی لازم است آتش و چای نبات و بوسه چینی لازم است گاهگاهی نه، همیشه باید اینگونه نوشت در زمستان یک شبی، با نازنینی لازم است
Posted by atiq | ژانویه 25, 2024
گاهگاهی در زمستان، شب نشینی لازم است..‌.

گاهگاهی در زمستان، شب نشینی لازم است..‌. دیشب در یک مهمانی دوستانه شرکت کرده بودم. یعنی شرکت دَلجی شدم و به نوعی سورپرایز جالبی بود. امروز هم همه‌ی خانواده را...

Posted by atiq | ژانویه 24, 2024
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل همه در سایه‌ی گیسوی نگار آخر شد... چند روز قبل، یک عالم برف باریده بود، مکتبها رخصت شدند و راهها بند بود. اما...

Posted by atiq | ژانویه 22, 2024
امروز دوشنبه و شروع هفته است. طبق اعلان قبلی، ممکن است ام…

امروز دوشنبه و شروع هفته است. طبق اعلان قبلی، ممکن است امروز راننده‌های اتوبوسهای شهری اعتصاب و اعتراض کنند و سرکار حاضر نشوند. چند روز قبل هم، دولت یک سیستم...

داستان «مردا ره قول اس» از اکرم عثمان را گوش میکنم. دفعه اول که این جمله‌ی «مردها را قول است» را شنیدم نفهمیدم که یعنی چه. حتی نفهمیدم که اکرم عثمان، نام مرد است یا زن؟ اما کم کم که در کابل زندگی کردم، فهمیدم. و وقتی فهمیدم، کیف کردم. شروع داستان با توصیف بارش برف است: « برف می‌بارید و شیر، از پشت شیشه، دانه‌هایش را یگان یگان میشمرد : یک دو سه یک دو سه چهار یک دو سه چهار پنج اما ندّاف آسمان، با چنان سرعتی پنبه‌هایش را باد میزد، که در دقایقی کوتاه، بر و بالین خانه‌های کاهگلی و قدیمی را زیر لحافی از برف پنهان کرد و شیر از نفس افتاد و دم گرفت...» من هنوز در کوچه پس‌کوچه‌های کابل، گیر کرده‌ام. بعد از بیست و پنج سال مهاجرت و زندگی در ایران، وقتی که دولت به مهاجران افغانستانی، اجازه کار ندادند و تک و تنها، با دل پر درد، به کابل برگشتم، اصلا پشت ایران دیق نشده بودم. کابل با همه‌ی شکستگی‌ها و زخمها و دردها و خستگیهایش، برای ما مرهم بود. مخصوصا با شنیدن لهجه‌ی شیرین کابلی، هر لحظه در مغزم دوپامین پخش میشد. روز اولی که از میدان هوایی هرات پرواز کردیم و به کابل رسیدم هم برف می‌بارید. در کابل برف می‌بارید و دانه‌هایش از شمار بیرون بود.
Posted by atiq | ژانویه 19, 2024
داستان «مردا ره قول اس» از اکرم عثمان را گوش میکنم.

داستان «مردا ره قول اس» از اکرم عثمان را گوش میکنم. دفعه اول که این جمله‌ی «مردها را قول است» را شنیدم نفهمیدم که یعنی چه. حتی نفهمیدم که اکرم...

Posted by atiq | ژانویه 17, 2024
ساعت پنج و نیم صبح است. از شدت فشار مثانه بیدار شدم و تشن…

ساعت پنج و نیم صبح است. از شدت فشار مثانه بیدار شدم و تشناب رفتم. ناگهان از کلکین اتاق، دیدم که دیشب، بی سرو صدا و خیلی آرام، برف باریده...

بی‌بی این روزها، سر گپ آمده. با نواسه هایش شوخی میکند، شعر میخواند، بحث میکند و نظر میدهد. چند روز قبل خیلی حالش خوب نبود، اما با توصیه‌های داکتر و مراقبتها و تمرینهای فخریه، روز بروز حالش بهتر شد. وقتی به بی‌بی فکر میکنم، به ماجراها و سفرهای زیادی که در زندگی داشته، آفرین میگویم. زندگی در دایمیرداد، زندگی در کابل و سنچارک و ایبک و ارزگان و بغلان و پل خمری و ده سال زندگی در قندوز، تجربه‌هایی ناب است. حالا هم خیلی وقتها، کنار پنجره می‌نشیند و بیرون را نگاه میکند. حرف زدن با بی‌بی از خود قلق دارد. به همین راحتی با هیچ کسی حرف نمی‌زند. اما اگر یکبار شروع به حرف زدن و قصه گفتن کند، کلمات و اصطلاحات زیرخاکی و آنتیک فارسی را رو میکند. بهترین قصه‌هایش از ایبک است. قصه‌های ایبک را با این جمله شروع میکند : آب ایبک، تاب ایبک، خواب ایبک. سالهای قبل با بی بی رفتیم و ایبک را هم دیدیم. در بهار، سمت شمال افغانستان، خوشامدنی است. اینجا در ونکوور،حالا که زمستان است. اما دوستان اینجا می‌گویند: خزان اینجا را که دیدی، صبر کن بهار شود، باز زیبایی را باید از اول تعریف کنی. این چند روز زمستان سرد و پر بارانش بگذرد، به بهار دلکش و زیبایش میرسی. این روزها، دو کار میکنم. یکی مطالعه و تحقیق در بخش گل و گلکاری و گاردنینگ و شرکت در کلاسهای طراحی و دیزاین باغ چین و ژاپن. و دیگری ور رفتن با یک Dell Server و فهم اساسی و پایه از اینکه اینترنت چطور کار میکند؟ پروتکلهای شبکه و ارتباطات را trace میکنم. تا بفهمم دقیقا چه اتفاقی میافتد. از این خسته میشوم، میروم سرقت آن یکی و از آن خسته شدم میایم سروقت این یکی. کلاسهای انگلیسی هم که ملات زندگی مان شده. گاهی احساس میکنم سر رشته‌ی زندگی از دستم در رفته، گاهی می‌بینم که نه اصلا تکان هم نخوردیم، و گاهی دیگر با خودم می‌گویم: نه چندان هم بد نشده.خوبه. بهتر از این نمیشد. یک سلسله کارهای تکراری و یکنواخت داریم. اما خب، رو به بهار و رو به رشد هستیم. بچه‌ها به سن بلوغ رسیده‌اند و مدیریت این دوره، هم برای ما و هم برای خود بچه‌ها باید دلچسب و شیرین باشد. اگر چه خود من تا مدتها بدترین سن و سال زندگی‌ام را از دوازده تا هجده می‌دانستم. سنی که نه خرد بودم که خردی کنم و نه بزرگ شده بودم که مثل کلانها رفتار کنم. اما دوست داریم با کمک مربی و معلم مکتب اولادها، راه و روش برخورد با نوجوان را یاد بگیریم. یک شرکت جدید داریم ثبت می‌کنیم. در بخش digital marketing و سیستم سازی و اتوماسیون و استفاده موثر از اینترنت برای آموزش فعالیت میکنیم. سطح دانش و سواد اینجا بالاست. اما هنوز گیرها توهم‌ها و کمبودهایی وجود دارد و میشود کارهای جالبی کرد. باید مواظب شکمم باشم. زیاد پشت میز نشستن برایم خوب نیست. این را حالا بهتر درک میکنم. زمستان است. یخی است و دوچرخه و دویدن و غیره تعطیل است فعلا. اما بازار حوض و آب‌بازی گرم است. به بی‌بی میگم: دعا کن بی‌بی، دعا کن که کارها سور بگیرد و رضای تو موفق بشود و با هم برویم حج، تو بشی بی‌بی حاجی و من هم بشوم حاجی رضا کانادایی.
Posted by atiq | ژانویه 14, 2024
بی‌بی این روزها، سر گپ آمده. با نواسه هایش شوخی میکند، شع…

بی‌بی این روزها، سر گپ آمده. با نواسه هایش شوخی میکند، شعر میخواند، بحث میکند و نظر میدهد. چند روز قبل خیلی حالش خوب نبود، اما با توصیه‌های داکتر و...

چند شب قبل سر کلاس آنلاین Master Gardening حاضر شدم. حالم خوب نبود. گوشی موبایل را به همراه یک بسته دستمال کاغذی و یک کمپل و یک ترموز آب جوش و یک گیلاس ورداشتم و در یک اتاق تک و تنها نشستم و بچه‌ها را گفتم یک قلم و کتابچه هم به من بدهند. درس سر ساعت شش و نیم شروع شد و فیکس تا ساعت هشت شب، استاد مربوطه درس داد. بدون اینکه لحظه‌ای وقت را هدر بدهد یا بخواهد وصیت و نصیحت کند، یک ریز درس داد. خوشم آمد، کیف کردم و تمام خاطرات شیرین دوران تحصیل بیست و پنج سال قبل دوباره زنده شد. چند جمله انگلیسی کشاورزی و شاعرانه و قافیه دار و به درد بخور هم یاد گرفتم که نه فقط در این کار که در سایر کارها هم به دردم میخورد. مثل: Good root, good shoot Good food, good mood Flower to Fruit اما این جمله گود روت، گوت شوت توانست اندکی از سردرگمی‌ها و علامت سوالهایم را جواب بدهد. بعد از آن هم types of roots & type of shoots را متوجه شدیم. خوبی علم این است که طبقه بندی و نظم دارد. بدون نظم و بدون کتگورایز کردن، مثل انباری است که هر چیز را گد و ود در آن بندازیم و موقع نیاز، پیدا کردن آن قیامت است. دیروز چند پیاز گل نرگس را در باغچه کاشتم. این هفته باز میخواهم در حیاط کوچک خانه، صد پیاز گل لاله بکارم. سرمای خوب، باعث تحریک و بیدار شدن جوانه‌ی گل در لاله‌ها میشود. فعلا یک نمایشگاه کوچک خانگی از گل لاله درست میکنم. تا باشد که کار در حد فستیوال برسد.
Posted by atiq | ژانویه 11, 2024
چند شب قبل سر کلاس آنلاین Master Gardening حاضر شدم. حالم…

چند شب قبل سر کلاس آنلاین Master Gardening حاضر شدم. حالم خوب نبود. گوشی موبایل را به همراه یک بسته دستمال کاغذی و یک کمپل و یک ترموز آب جوش...

Posted by atiq | ژانویه 10, 2024
این تصویر دو سال قبل است.

این تصویر دو سال قبل است. اسلام آباد پاکستان، منطقه F7، جناح مارکت، از یک دکان شال پشمی نازک کشمیری میخریدیم. نظر به نرخ دیگر کالاها، خیلی قیمت بود. یک...

Posted by atiq | ژانویه 6, 2024
خنک خورده‌ام و ریزش کرده‌ام. چشمهایم سرخ شده و کاسه‌ی چشم…

خنک خورده‌ام و ریزش کرده‌ام. چشمهایم سرخ شده و کاسه‌ی چشمهایم درد میکند. آنقدر که نمیتوانم نظربازی و چشم‌چرانی کنم. سرفه‌های خشک و درد گلو آزارم میدهد. سرم درد میکند،...

باران خیلی خیلی ریز می‌بارد، هوا فوق‌العاده تمیز و مطبوع است. ما هم هر روز، قرصهای ویتامین D و یک سری کپسولهای دیگه را بعد از خوردن صبحانه، بالا می‌اندازیم تا حالمان خوب بماند. اینجا فهمیدم خلق و‌ خوی آدم در نبود ویتامین D, بهم می‌ریزد، و به جای اینکه از هوا لذت ببرم، از آن متنفر میشوم. مسأله پول و کسب درآمد و کار را اینقدر در گوشم خواندند و تذکر دادند و تکرار کردند که بالاخره استرس را حس کردم. حالا هم تمام توان سلولهای مغزی‌ام را گذاشته‌ام سر پیدا کردن پول. سر پیدا کردن مشکلات مشاغل و ارایه راه‌های حل برای آنها تا بلکه در این وسط کاری برای خودمان هم دست و پا کرده باشیم. همین است که میبینم یک هفته‌ای می‌شود که هیچ آهنگ و ترانه‌ای گوش نکرده‌ام، هیچ عکسی نگرفته‌ام و هیچ چیزی مرا به وجد نیاورده است. منی که قبلاً با دیدن دو تا پرنده و چهار تا حیوان و انسان، لبخند می‌زدم و کیف میکردم حالا به دنبال سکوت و تاریکی و خلوت هستم تا بتوانم با تمام توان، بیاندیشم که مشکل چیست؟ و راه حل کدام است. این روزها، برنامه‌های جدید از هر طرف آغاز شده‌اند. سررسید های سال قبل بسته شده و کارهای نو شروع شده. آشنایی با مالیات، آشنایی با ثبت شرکت، آشنایی با مردم و ایجاد روابط کاری و انسانی، و یادداشت برداری از آنها، اینجا آدم به تنهایی پشیز و پیازی نیست. باید به طور مشترک و تیم‌ورک teamwork پیش رفت. فعلا دلم به هوای خوب اینجا خوش است. به خانواده و به یکی دو دوست که هر وقت دلم بخواهد میتوانم زنگ بزنم و چهار کلمه گلواژه تفت بدهیم. از شرق بریده شده‌ایم، به خاطر اختلاف ساعت زیاد، زمانی که حال اختلاط و گفتگو هست، کسی آنطرف بیدار نیست و بالعکس. آخر قصه هم نمی‌دانیم بگوییم شب بخیر یا صبح بخیر. شب ما صبح آنهاست و صبح آنها شب ما. با این اوضاع قمر در عقرب در روی زمین، بشر به فکر زندگی در ماه و مریخ است. وای به حال تایم زون و نصف النهار و احساسات بشر در آن وقت. من دوست دارم حرف بزنم، لاف بزنم، خیال‌پردازی کنم و رویا ببافم. اما باید زمان و حال گفتگو یکی باشد، نه اینکه یکی مهتاب را ببیند و دیگری آفتاب را. مثل اینکه نمک و شکر را گد و ود کنیم یا سرکه و عسل را. یک جور حال بهم زن میشود. ساعت درون من هنوز کوک نیست. نمی‌فهمم کدام روز از هفته است و چکار باید بکنم. فقط میدانم باید بدوم، باید سریعتر باشم و استرس بیخود داشته باشم. آنقدر که ریشها و موهای کنار گوشم سفید بزند تا ملت بفهمند زیر بار و فشار زندگی، دارم ATP مصرف میکنم و زحمت میکشم. دوست دارم یکبار دیگر مرغ مهاجری شوم و پرواز کنم بروم یک جایی که آفتاب باشد، شب‌اش شب و روزش روز باشد. گرمی و تابستان و سردی و زمستان‌اش به جا باشد. اینجا سرعت دو‌چیز، خیلی بالاست، سرعت اینترنت و سرعت زندگی. همه چیز باید سریع باشد. فست اند فست. حرکت حلزونی من، به درد عمه‌ام میخورد. دارم تمرین میکنم حلزون باشم اما سریع و فست. ای داد، ای بیداد. امروز حالم خوب نیست، فکر کنم قرصهای ویتامین ام را نخورده‌ام. ای آفتاب حسن، برون آ دمی ز ابر کان چهره‌ای مشعشع تابانم آرزوست
Posted by atiq | ژانویه 5, 2024
باران خیلی خیلی ریز می‌بارد، هوا فوق‌العاده تمیز و مطبوع …

باران خیلی خیلی ریز می‌بارد، هوا فوق‌العاده تمیز و مطبوع است. ما هم هر روز، قرصهای ویتامین D و یک سری کپسولهای دیگه را بعد از خوردن صبحانه، بالا می‌اندازیم...

Posted by atiq | دسامبر 21, 2023
زندگی هنوز خوشگلیاشو داره…

زندگی هنوز خوشگلیاشو داره... تیکه (پارچه) مخملی نرم سرخ رنگ، توپک کلوله سفید، شور و هیجان، و منم کنجکاوم بیشتر سر در بیاورم که front end و backend این برنامه...

Posted by atiq | دسامبر 19, 2023
از Market place فیسبوک، برای همه اولادها، کامپیوتر دسکتاپ…

از Market place فیسبوک، برای همه اولادها، کامپیوتر دسکتاپ خریدم. هر کدام دو تا مانیتور دارد و موس و کیبورد جداگانه. دسکتاپهای کوچک و قابل حمل Dell. هر سیستم سرجمع...