Blog

امروز هوا آفتابی بود و من مثل اسب، خوشحال و خرکیف بودم. اصلا باورم نمیشد که آدمی حتی برای دیدن آفتاب هم دلتنگ میشود. برای دیدن آسمان آبی. دارم فکر میکنم فضانوردان چکار می‌کنند؟ اگر یکی مثل من یک روز به ماه و مریخ و مشتری سفر کند چه خواهد شد؟ حتما همان بالاها، خودکشی میکنم و خودم را از دست این همه تعارضات مختلف، راحت میکنم. هر چند وقت یکبار، فیسبوک و گوگل فوتو، یک مجموعه عکس را ردیف میکنند و یادآوری میکنند که مثلاً شش سال قبل، و یا دو سال قبل، اما یهو یک مجموعه عکس را جلوی چشمهایم آورد و گفت: سه سال قبل!!!! دود از نهادم برآمد و گفتم: پسر سه سال گذشت؟ چرا گیر داده‌ام به سه سال و مقیاسم را گذاشته‌ام سه سال؟ چون میخواهم به محض اینکه دو سال و شش ماه بعد که پاسپورت کانادایی ام را گرفتم و هویت یافتم!!! یاهو بگویم و سریع برگردم ور دل مادرم بشینم و فقط و فقط به آسمان آبی و به آفتاب زرد تخم مرغی درخشان نگاه کنم و لذت ببرم و تنها با داشتن همین دو عنصر، حیات را به زندگی خودم هدیه کنم. بخدا من مال این سرزمینها نیستم. من به درد کویر و دشت و قنات و بوته‌ی خار و نی و نی‌زار میخورم. یا به درد باغهای سبزی و کشتزارهای پنبه و جواری (ذرت) و آفتابگردان. من خوب نشستم با خودم فکر کردم. من حتی به درد گوگل و مایکروسافت و تکنولوژی و کامپیوتر هم نمی‌خورم. یک جورایی فکر میکنم تکنولوژی بیشتر آدم را بی تربیت میکند و نشستن پشت میز، برای سلامتی مچ دست و کمر و کفل ضرر دارد. حس خوبی هم به جمع آوری این همه دیتای دقیق از قدم زدن و نبض و ضربان و کلیک و درگ و لایک و کامنت آدمها توسط ساعت هوشمند و گوشیها و براوزرها ندارم. من به درد این میخورم که با یکی بشینم و از صبح تا شب، شبیه خر Shrek، یک‌ریز به زبان فارسی، حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و جک و فکاهی بگوییم و بخندیم و جدی هم نباشیم. اینها و اینجا، اگر دو دقیقه دیر کنی انگار پدرشان را کشته‌ای یا فحش خوار مادر بهشان داده باشی. من این همه جدیت و تلاش و دقت را نمیخواهم. مقیاس اینها کولیس و صدم میلیمتر است و مقیاس من، قپان و باسکول و ترازوی دو کفه‌ای که یکطرفش چار تا خشت و نیم خشت است و یک طرفش یک مرغ چاقی که قد قد قدا میکند و فروشنده به زور، بالهای مرغ را بهم می‌پیچاند و او را در کفه‌ی ترازو می‌چپاند تا آرام بگیرد. من به درد این میخورم که میوه و سبزی بفروشم. میوه یعنی خربزه و هندوانه و سیب و انار و سبزی یعنی تره و تربچه و جعفری و ریحان و تلخون. نه این میوه‌های عجیب و غریب چینی یا سبزیهایی که حتی اسمشان را هم یاد نگرفته ام. شیکوره و اندیو و مارچوبه و تره فرنگی و هزار مدل علف پیچ در پیچ بی مزه که نشد سبزی. باور کنید برای من که عاشق گلها هستم، گل یعنی گل لاله و نرگس، یا همان گل سرخ خوشبویی که شاهزاده کوچولو همیشه مراقبش بود. بقیه فقط زیبا هستند اما برای من، معنی گل را نمی‌دهند. مقیاس من شده سه سال. اگر این سه سال بگذرد، اگر این سه سال تمام شود، اگر این سه سال به سر آید، لعنتی تمام نمیشود که. در این شش ماه، موهایم را از بیخ, کوتاه کردم و تراشیدم که مثلاً دوباره آدم میشوم و مثل یک بچه‌ی خوب می‌شینم و از صفر شروع میکنم. الان دوباره موهایم از روی گوشم آویزان شده و دریغ از یک ذره پیشرفت در تبعیت از برنامه‌ها و پروگرامها و پروژه‌ها. من دلم نان سنگک و پنیر و سبزی و چارمغز میخواهد. من حالم از خوردن این قهوه‌های سوخته بهم میخورد. من دلم میخواهد شب‌های تابستان بروم بالای پشت بام در زیر جالی (توری) پشه بند، بخوابم. من دلم صدای سگ میخواهد. اما نه این سگهای سوسولی که کفش به پایشان میکنند و کت به تنشان میدهند و موهایشان را شانه میکنند. دلم صدای سگ نر نگهبان میخواهد. صدای سگ تازی، دلم صدای زنگوله‌ی گله میخواهد. صدای مع مع و بع بع. خلاصه بگویم: ریگ آمو و درشتیهای آن زیر پایم پرنیان آید همی کجایید ای سبکبالان عاشق؟
Posted by atiq | مارس 13, 2024
امروز هوا آفتابی بود و من مثل اسب، خوشحال و خرکیف بودم.

امروز هوا آفتابی بود و من مثل اسب، خوشحال و خرکیف بودم. اصلا باورم نمیشد که آدمی حتی برای دیدن آفتاب هم دلتنگ میشود. برای دیدن آسمان آبی. دارم فکر...

این یک گونه از شمشاد به نام Sarcococca است. گل‌های سفید و ریز و بسیار خوشبویی دارد. معمولا در سایه رخ دیوار هم خوب رشد میکند. وقتی که در شب، نسیم ملایم می‌وزد، تمام هوا پر از شمیم شبانه‌ی این گل میشود. این روزها، هر روز صبح، باید قهوه بخورم تا گیجی خواب از سرم بپرد، چای جواب نمی‌دهد. هر روز قرصهای امگا ۳ و ویتامین D را باید با کمال میل بخورم تا حالم کمی مثل حال آدمیزاد باقی بماند. در مرکز تفریحی محل سکونتمان هم ثبت نام کردیم و از امکانات حوض آب‌بازی و جیم و رقص و ورزشهای رزمی تا یکسال به طور رایگان میتوانیم استفاده کنیم. بهار در راه است و سال ما نو میشود. به یاد شعر قدیمی استاد خلیلی می‌افتم که سالهای خیلی قبل سروده بود: گویید به نوروز که امسال نیاید.... تا چه وقت باید صبر کنیم تا واقعا آماده باشیم که از نوروز استقبال جانانه کنیم؟ بیخیال وطن و اخبار وطن هستم. بیخیال سرزمین و زادگاهم. فقط دارم برای خودم می‌چرخم. میان پارکها و درختان، میان کوهها و جنگلها. در زیر بارانهای خیلی ریز و آسمان مه آلود. تا چند کنی قصه‌ی اسکندر و دارا ده روزهای عمر این همه افسانه ندارد... امروز، در کانادا، ساعتها را یکساعت به جلو کشیده بودند. به خاطر Daylight savings، از شب قبل باید ساعت دیواری را یکساعت به جلو می‌کشیدم و می‌خوابیدم. حال نداشتم, خوابیدم، صبح حواسم نبود، یکساعت دیرتر به کلاس Master Gardener رسیدم. حالا هم که این مطالب را می‌نویسم، در اتوبوس هستم، غرق نوشتن بودم و فکرم نبود کجا هستم.، دو ایستگاه از مقصدم دور شده‌ام و باید پیاده برگردم. این هفته امتحان آیین نامه رانندگی دارم. هفته‌ی قبل قبول نشدم. هنوز درگیر زمان و صرف فعل گذشته و حال و آینده‌ی انگلیسی هستم. ذخیره‌ی لغاتم خوبتر شده. مثلا می‌دانم زیبایی شناسی به انگلیسی میشود: Aesthetics از اینجا تا خانه را میخواهم بدوم. چندین بچه و دختر آسیایی شیک را میبینم که با هم دارند راه می‌روند. بخیالم میشود که «برچی» لوکس شده است.ای جان!
Posted by atiq | مارس 10, 2024
این یک گونه از شمشاد به نام Sarcococca است. گل‌های سفید و…

این یک گونه از شمشاد به نام Sarcococca است. گل‌های سفید و ریز و بسیار خوشبویی دارد. معمولا در سایه رخ دیوار هم خوب رشد میکند. وقتی که در شب،...

Posted by atiq | مارس 3, 2024
امروز این کتاب را در کتابخانه باغ گیاه‌شناسی Vandusen دیدم.

امروز این کتاب را در کتابخانه باغ گیاه‌شناسی Vandusen دیدم. انگار به جانم آتش افتاده باشد، یا مثلاً دوست دختر خیلی قدیمی ات را پس از سالها، ناگهان در کوچه...

میخواهم در مسابقه ماراتن شرکت کنم. روز یکشنبه ۵ ماه می ۲۰۲۴ ساعت هشت صبح در شهر ونکوور برگزار میشود. وقتی به گذشته فکر میکنم فقط دلم میشود بدوم. از امروز تمریناتم را شروع کردم. هر کی بودم، هر چی بودم، مهم نیست. مهم این است که فعلا در اقلیم بریتیش کلمبیا هستم. و مهم است که برنامه و مقصد بعدی ام چیست. خلاصه اگر میخواهید تشویق‌ام کنید، روز یکشنبه پنجم ماه می ساعت هشت صبح، اینجا باشید. حاجی رضا کانادایی میخواهد با جیب خالی، با ذهن خالی، با دست خالی و با پای برهنه، مسیر پیچ در پیچ و ۴۲ کیلومتری مسابقه را همچون نسیم و گردباد فقط و فقط بدود و گرد و خاک کند.
Posted by atiq | مارس 1, 2024
میخواهم در مسابقه ماراتن شرکت کنم.

میخواهم در مسابقه ماراتن شرکت کنم. روز یکشنبه ۵ ماه می ۲۰۲۴ ساعت هشت صبح در شهر ونکوور برگزار میشود. وقتی به گذشته فکر میکنم فقط دلم میشود بدوم. از...

به گل‌های بنفشه که در خیابان commercial drive کاشته شده، نگاه میکنم. به فروشگاه Persia ایرانیها میروم که تخم کدوی خوشمزه دارد. چند کوچه بالاتر، به دکان مصطفی افغانی میروم و جلغوزه میخرم. دوستان و آشنایان می‌گویند خوش باشید، فعلا ماه عسل شماست. خب، فعلا این ماه عسل را در کام خود شیرین نگاه میکنیم. لازم نیست ما به دنبال غم برویم، او خودش به دنبال ما روان است. نوعروسی ز صفا گفت شبی با داماد نام این ماه چه کسی ماه عسل بنهاده است گفت داماد به عروس: ای عزیز ، ماه غسل است ولی نقطه‌ی آن افتاده است سر ماه شده و می‌بینم چطور همه را بیم میگیرد که چگونه کردیت و اعتبار و کرایه را برابر نگاه کنند. آنقدر که وقتی داخل حوض آب‌بازی مختلط هم شویم، هیچ هورمونی ترشح نمیشود و بدن آرام آرام است. ای بر پدر پول را لعنت. مدیریت زمان و مدیریت خرج و دخل، از ابتدایی‌ترین آموزشهایی است که باید بلد باشیم و سیستم خود بخود به آدم یاد میدهد. باید کار کرد و سخت کار کرد. سخت نه به معنای فرسودن جسم و جان، بلکه به معنای واقعی ساختن یک چیز، پیش بردن یک کار. ممنون همه دوستانی هستم که با تماس و پیام و تلنگرشان، همواره راه و چشم انداز آینده ترسناک و مبهم را خوشایند می‌سازند و هر حرف و راهنمایی‌شان، موجب دلگرمی من است. هر بار که ترس به جانم هجوم می‌آورد، شبیه "دخترک کبریت فروش" به باغ بزرگ فکر میکنم. یک باغ پر از میوه و سبزی، پر از مرغ و خروس و گاو و گوسفند. با یک جوی آب جاری و به چهره‌ی بی بی و به صدای مادرم فکر میکنم. به یک دسترخوان بزرگ و دراز، که در گرداگرد آن اولاد‌ها و خانواده با هم جمع جمع هستیم. دلم لک زده برای یک جمع خودمانی. من همیشه خوابِ کباب می‌بینم!! اووووف...
Posted by atiq | فوریه 29, 2024
به گل‌های بنفشه که در خیابان commercial drive کاشته شده، …

به گل‌های بنفشه که در خیابان commercial drive کاشته شده، نگاه میکنم. به فروشگاه Persia ایرانیها میروم که تخم کدوی خوشمزه دارد. چند کوچه بالاتر، به دکان مصطفی افغانی میروم...

این غنچه‌ی نوشکفته‌ی گل را امروز در حیاط خانه دیدم. از دیدنش، دلم شاد شد. اقلیم ونکوور خیلی جذاب و متنوع و جالب است. سنگ، کوه، دریا، ساحل, جنگل، جویبار، برف، باران، برکه، باغ و اقیانوس، رودخانه و مزرعه، همه و همه را در کنار هم، میبینی. از تماشای سرما و سفیدی برف تا دیدن آبی بیکران اقیانوس، فقط با یک ساعت رانندگی امکان پذیر است. امروز یک جای خیلی زیبا رفتیم، یک جای خیلی خیلی زیبا، یک منطقه به نام Grouse Mountain, اما اصلا حس‌اش نیامد که یک دانه عکس بگیرم و هیچ عکسی هم نگرفتم. یک رقمی زنگم کر بود. امروز این غنچه‌ی گل را در حیاط خانه دیدم که خودنمایی میکرد و از دیدنش دلم شاد شد. امروز دلشادم. امروز دلم شاد است. امروز روز خوبی بود. این چند جمله را نوشتم و یک نفس عمیق کشیدم و آهنگی از مرحوم ساربان را گوش کردم و حالا میتوانم با حال بهتری بخوابم. تا فردا چه خواهد شد، یا الله و یا نصیب. ای بهار شوق، ای گل امید چهره لاله‌گون، پیرهن سفید عاشقت ز قم، پیرهن خرید!!
Posted by atiq | فوریه 25, 2024
این غنچه‌ی نوشکفته‌ی گل را امروز در حیاط خانه دیدم. از دی…

این غنچه‌ی نوشکفته‌ی گل را امروز در حیاط خانه دیدم. از دیدنش، دلم شاد شد. اقلیم ونکوور خیلی جذاب و متنوع و جالب است. سنگ، کوه، دریا، ساحل, جنگل، جویبار،...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | فوریه 23, 2024
shared a link. – Feb 23, 2024

🔗 https://youtube.com/watch?v=i6d3yVq1Xtw&si=_xEekt0BQrsK-bk-

می‌گویند بهار ونکوور خیلی زیباست. این درخت‌های لق و لوج (لخت) را که می‌بینید، پر از برگ و شکوفه میشوند. این روزها از همه چی عکس میگیرم. چون میدانم تا یکی دو ماه بعد، فضا تغییر میکند. این حالت نمی‌ماند. دلم میخواهد به اولین کشوری که از اینجا سفر میکنم، پاکستان باشد. بروم پیش صاحبخانه قبلی‌مان که او هم نامش حبیب @[100012311471285:2048:Habib Turi] است و از او بخاطر مهمان‌نوازی‌اش تشکر کنم. در آن دو سال، خیلی ما را حمایت کرد و اسباب آرامش و آسایش ما را فراهم کرده بود. اگر چه باید اول از نجیب سیاوش @[100000319418441:2048:Najib S] تشکر کنم که باعث آشنایی ما گردید. یادم است گفته بود: با شناختی که از شما دارم, اگر گذاره شما در این خانه نشود، بعید میدانم در جاهای دیگه بتوانید گذاره کنید. که دقیقا همان‌طور بود. دلم میخواهد دوستانی که در پاکستان هستند، زودتر کارهایشان پیش برود و به مقصد برسند. دلم میخواهد همین مسیری را که آمدیم را یکبار برگردم به عقب. دلم میخواهد زودتر بهار بیاید. زودتر سرحال شویم. زودتر جمع ما جمع شود. زودتر روبراه شویم. زودتر زودتر زودتر. اولاد ها بزرگ شده‌اند. برایشان گفتم برویم سلمانی؟ شهریار با صدای خروسکی خود جواب داد: نه پدر، من میخواهم تا تابستان موهای خود را بلند نگه دارم. شاهرخ گفت: منم دلم نمی‌خواهد موهایم را کوتاه کنم. کم‌کم دامنه‌ی نفوذ ما بر روی اولادها کاهش می‌یابد و فرصتی پیش می‌آید تا بیشتر به خودمان برسیم. باید بیشتر روی خودم کار کنم. با خودم فکر میکنم: پدر سوخته‌ها, شماها چقدر زود بزرگ شدید!!! و بعد به چهار چناری فکر میکنم که به خاطر تولد آنها در پغمان کاشته بودیم. آنها هم در این ده دوازده سال، درختان تنومندی شده‌اند. این است زندگی....
Posted by atiq | فوریه 22, 2024
می‌گویند بهار ونکوور خیلی زیباست.

می‌گویند بهار ونکوور خیلی زیباست. این درخت‌های لق و لوج (لخت) را که می‌بینید، پر از برگ و شکوفه میشوند. این روزها از همه چی عکس میگیرم. چون میدانم تا...

اگر پیاده روی و دویدن نبود، من مرده بودم. اگر دوچرخه نمی‌خریدم، بدون شک اوضاع‌ام فرق میکرد. همین که میبینم دل و روده و معده و زبان و دندانم کار میکند خوشحالم، اگر چه دو سه سال است که مزه وجود ندارد و کاه خوردن و قابلی و ماهیچه خوردن در غربت، یک مزه را دارد. خوب است که قوانین پیاده روی و دویدن، در تمام دنیا یکی است. سرت را بالا میگیری و یک دو سه می‌دوی. زورت در پاهایت و بوتلهای آب هم در کمرت. یک زمانی از پول قرض کردن، خجالت می‌کشیدم. از کمک طلبیدن، می‌شرمیدم. احساس میکردم دور از ننگ و غیرت است. اما بعد از تحمل حالتهای مختلف مالی، به این آگاهی رسیدم که طلب کردن هیچ هم بد نیست. این به معنی کم آوردن نیست، به معنی ادامه دادن است. یک مرحله‌ی گذار است. به یاد روزهایی می‌افتم که پدرم مرا بلاک کرده بود. وقتی که برایش زنگ زدم و گفتم ضرر کردم و پول نیاز دارم، در پشت تلفن چنان اوووه بلندی کشید که انگار من چه گناه بزرگی را مرتکب شده‌ام. گفت دیگر به ما زنگ نزن، خودت را غرق کردی و میخواهی ما را هم پشت سر خودت غرق کنی؟ من به غیر تو شش هفت اولاد دیگر هم دارم. از حالا یکیش کم. تا دو سه روز حالم بد بود. اما وقتی امید خود را از پدرم بریدم و به خودم چسباندم، دروازه های جدیدی به رویم باز شد. این روزها، امید خود را از همه جا از بیخ بریده‌ام. خودم شد‌ه‌ام رضای تهنا. آخر تو چه مرگت بود که اینورا بیایی؟ نشسته بودی و انار و خربزه خود را میخوردی. چه می‌کنی در این مُلک‌های بیگانه‌ی غریب؟ دارم به system فکر میکنم، به هوش مصنوعی, به ارتباطات و جوازها، به انقلاب اینترنت و به آنالیز فکری و به درگیری با کار، به Social insurance number که چون تاپه در پیشانی آدم کوبیده می‌شود و با خودم می‌گویم: فقط طاقت بیار و مرد باش... این روزها میدوم، و موقع دویدن به چیزهای بهتری فکر میکنم. بدون موبایل, بدون آهنگ، بدون مرز، آزاد و رها و بیخیال. برای همین بهتر و بیشتر می‌دوم. به یک مزرعه‌ و باغ انگور بزرگ فکر میکنم، در وسط زمین یک آلونک و یک ساختمان مدل جدید، به یک حوض پر از شراب، به خوابها و خیالها، به ترسها و امیدها، به اینکه با چه کسانی در آن روز در باغ خواهیم بود..‌ ای خوش آنروز که نشینم بر لب حوض شراب....
Posted by atiq | فوریه 21, 2024
اگر پیاده روی و دویدن نبود، من مرده بودم.

اگر پیاده روی و دویدن نبود، من مرده بودم. اگر دوچرخه نمی‌خریدم، بدون شک اوضاع‌ام فرق میکرد. همین که میبینم دل و روده و معده و زبان و دندانم کار...

به قول معروف: نمردیم و خارج را هم دیدیم. فرصتی فراهم شد و با یکی از دوستان در کابل تماس گرفتم. میان گفتگو مکثی کرد و آهی کشید و گفت: میدانی رضا، میان همه‌ی این مصیبتها، به تنها چیزی که دلم خوش است این است که پاسپورت دارم و حس میکنم یک روزی بالاخره میتوانم از این مملکت سگ مصب خارج شوم. خیلی‌ها همین پاسپورت را ندارند. دوستان من در اینجا می‌گویند: سه چهار سال صبر کن رضا، یکبار که پاسپورت کانادا را گرفتی، بعدش برو هر حال که دلت خواست زندگی کن. تحمل چند سال رنج و سختی، به گرفتن پاسپورت اش می‌ارزد. به یاد دوران تحصیل می‌افتم. وقتی که تازه مکتب را شروع کرده بودیم. آن‌زمان شاگردان صنف پنج در نظر ما خیلی فهمیده و دانشمند به نظر می‌رسیدند. بعد که خود ما صنف پنج شدیم دیدم که این تازه شروع کار است و دوره راهنمایی و دبیرستان باقیمانده است. حتی زمانی که به مناسبت فراغت از صنف دوازده، جشن کوچکی در خانه برگزار کرده بودیم( چون اولین نفری در تمام فامیل بودم که تا این مرحله پیش آمده بود) خوشحال بودم، اما غم نهان امتحان کنکور( آن هم با شرایط نامشخص برای مهاجران افغانستان در ایران) در دلم بود. یا روزی که از دوره لیسانس فارغ شدیم خیلی شاد بودیم. اما دقیقا فردای آنروز، در غم چه کنم چه کنم بودم. و ماستری خواندن من نه از شوق که از ترس بیکار ماندن بود. کار کردن در گوگل، برای من آرزو بود. اما حالا احساس میکنم فرقی نمیکند کجا کار کنم یا چکار کنم. بیشتر به این فکر میکنم که با کی کار میکنم. آیا فضا شاد است یا نه؟ میدانم که این زندگی به رنج‌اش نمی‌ارزد. به انتظاری که میکشیم تا به چیزی برسیم. شب و روز می‌دویم تا یک خانه بخریم، موتر خوب داشته باشیم و سفرهای دلخواه خود را برویم. اما من همه اینها را کم و بیش تجربه کرده‌ام و هیچ چیز بیشتر از کار دلخواه با آدمهای دلخواه مرا ارضا نمیکند. امروز هوا تقریبا صاف و آفتابی است. یک آفتابه‌ی کوچک را پر آب کردم، رفتم بیرون و یک گوشه‌ی باغچه، دست و صورتم را با آب شستم. هوای صبح سرد بود و تفت آب از دست و صورتم برمی‌خواست. به نظر من یکی از لذتهایی که خودم را از آن محروم کرده‌ام همین شستن دست و صورت در هوای آزاد و در زیر آسمان آبی است. زندگی شهری خوب است، اما زیاد هم خوب نیست. چقدر باید منتظر باشیم؟ چقدر باید بدویم؟ پاسپورت، ویزا، تیکت، انواع و اقسام کارت‌های شناسایی، گواهینامه رانندگی، سند و مدرک، بانک اکانت ها و کردیت کارتها, من چرا باید این چیزها را به دور خود بپیچانم تا دیگران بفهمند که من که هستم؟ به کیف جیبی خود نگاه میکنم، در کابل فقط چند قطعه اسکناس داخل آن بود، اما اینجا پر است از ده دوازده مدل کارتهای اعتباری و شناسایی و عضویت. هویت من اینها نیست، من اینها نیستم. من خودمم. به پروفایل لینکدین خودم که نگاه میکنم فقط یک چیز در آن نوشته شده: Momtaz Host پانزده سال شد که با چند تن از یاران جانی، فقط با همین یک عنوان پیش رفتیم. حالا دوباره میخواهم برای خودم کار کنم. این لذت برای من بیشتر از سایر موارد است. معنای زندگی برای من، هضم تمام جملات کتاب «انسان در جستجوی معنا» ویکتور فرانکل نیست. همین شستن دست و صورتم در کنار باغچه در صبح زود، نگاه کردن به آسمان آبی و آب پاشیدن! بر روی سبزه های باغچه است. سادگی و ساده بودن، آنقدرها هم سخت نیست، اما اگر بگذارند.
Posted by atiq | فوریه 17, 2024
به قول معروف: نمردیم و خارج را هم دیدیم.

به قول معروف: نمردیم و خارج را هم دیدیم. فرصتی فراهم شد و با یکی از دوستان در کابل تماس گرفتم. میان گفتگو مکثی کرد و آهی کشید و گفت:...

شبیه آدمهای تازه داماد، پر از فکر و خیال های تازه‌ام. شبیه کسی که چست و چابک، از بستر بیماری برخواسته باشد و تمام دردها، در جایش باقی مانده. این روزها، دوباره به خودم پیوند میخورم. دلم میخواهد در این بهار، دوباره با فخریه ازدواج کنم و در مراسم جشن، همه‌ی اولادها را هم دعوت کنیم. این شاخه های ترک خورده‌ی خشکیده من بودم، با هوای بهاری ونکوور، دوباره پر از شوق شکفتن شده‌ام. سرسبزترین بهار، در انتظار ماست. ای یار ای یار، بزار دست توی دستم.
Posted by atiq | فوریه 16, 2024
شبیه آدمهای تازه داماد، پر از فکر و خیال های تازه‌ام.

شبیه آدمهای تازه داماد، پر از فکر و خیال های تازه‌ام. شبیه کسی که چست و چابک، از بستر بیماری برخواسته باشد و تمام دردها، در جایش باقی مانده. این...

Happy new Chinese year. Happy valentine's day Happy happy happy
Posted by atiq | فوریه 15, 2024
Happy new Chinese year. Happy valentine’s day

Happy new Chinese year. Happy valentine's day Happy happy happy

دیروز یک مقدار پول بالاخره به حساب بانکی رسید. بعضی مخارج utility و extra rent و حساب کردیت کارتها را تسویه کردم. این رادیوی قدیمی را هم چند وقت قبل دیده بودم. رفتم برای دل خودم خریدم. ناقابل 25 دلار. هم با برق و هم با باتری کار میکند. دلم میخواهد یک دستگاه ضبط 530 بخرم. با کاست شُوی شب‌های تهران. کم کم تصمیم دارم یک موزیم تکنولوژی برای خودم درست کنم. مثلاً به جای اینکه پنج شش هزار دلار بدهم و آخرین مدل مک‌بوک پرو را بگیرم که کار خاصی هم با آن نمیتوانم انجام بدهم، میروم ده بیست دلار میدهم و یک دستگاه کامپیوتر قدیمی که ویندوز 98 دارد را میخرم و نگه میدارم. باشد برای روز مبادا. یا از آن واکمنهای سونی یا دستگاه آتاری. با دوستم مشورت کردم. گفت: خوبه ولی اول به فکر جای باش. جا رو درست کن، بقیه‌اش درست میشه. که خب واقعا حرف حساب زد. آهسته و پیوسته، مِهرها و محبت‌ها به دل می‌نشیند و آدمی دوباره دلبسته‌ی جاها و مکانها و بوها و طعم‌ها و خاطره‌ها میشود. همین الان هم دلم میخواهد جلبک دریایی خشک شده بخورم! یک زمانی همیشه دلم میخواست آخرین ورژن برنامه‌ها و وسیله‌ها را داشته باشم. اما راستش را بخواهید خیلی وقت است که از آفیس ورژن 2007 استفاده میکنم چون یک برنامه Picture manager خوب دارد. و از فوتوشاپ ME 7.1 که خیلی سبک و کار راه انداز است. حتی خیلی وقتها با notepad بعضی کدها را می‌نویسم و مستقیم آپلود میکنم. لب تاب من Dell مدل 2014 بود که به زور دوستان به مدل 2020 ارتقا دادم. نمیدانم بشر و شرکتهای تکنولوژی تا کجا می‌خواهند پیش بروند. اما من میخواهم در همین ایستگاه پیاده شوم و بقیه راه را بسپارم به نسل جدید. میخواهم داشته‌ها را کم کم آرشیو کنم. حتی دلم میخواهد به جای ماشین برقی تسلا، یک تویوتا کرولا طلایی رنگ مدل 97 داشته باشم. حیف که اینجا پیکان جوانان پیدا نمیشود. وگرنه دلم بیشتر ماشین پیکان با قالپاق ساده و لاستیک‌های دور سفید میخواهد. با این سرعتی که تکنولوژی ارتباطات و اطلاعات در حرکت است، ما کمتر از همدیگر احوال داریم. کمتر از حال هم باخبریم و این خوب نیست. برای همین فکر میکنم اینجا باید ترمز را بکشم و نگه دارم. در عصر تکنولوژی ارتباطات و اطلاعات، برای من همینقدر کافی است که بتوانم با دوستان و همکاران و مادرم تماس صوتی و تصویری داشته باشم و با خاطر جمع، روزهای تعطیل، یک دل سیر صحبت کنم. حتی بیشتر وقتها، در خانه، شبها تلویزیون را خاموش میکنیم. اینترنت را هم قطع میکنیم و همگی دور هم می‌نشینیم و شطرنج بازی میکنیم یا یک قل دوقل بازی میکنیم. اتفاقا بچه‌ها خیلی کیف میکنند از بازیهای قدیمی و ساده که بدون نیاز به برق و باتری اجرا میشود. در نظر دارم یک گوشه از خانه، با وسایل کاملا دست‌ساز و ابتدایی، یک دار قالی درست کنم. و بشینیم و با هم گره‌ها و رنگها را کار کنیم. یا در باغچه‌‌ی خانه، گل و سبزیجات بکاریم و رشد آنها را تماشا کنیم. اما خب، همه‌ی اینها به جا نیاز دارد، مکان نیاز است. باید یک فکر اساسی برای جا و مکان و بود و باش کنم. فعلا که به یک کشوری آمدیم که کسی ما را نمی‌تواند بیرون کند. و هر چیزی را میتوانیم به نام خودمان خریداری کنیم. این به قول معروف ب بسم‌الله است. میخواهم اولین سنگ بنا را بچینم. اولین سنگ بنا در دهه‌ی چهارم زندگی. قبل از آن هر چه بود شبیه کلوخ آب شد و رفت. اما اینبار فکر میکنم میشود از اینجا و در اینجا، کار بنیادی و ماندگار کرد. فعلا یک مقدار خرت و پرت تکنولوژیک برای دل خودم خریدم. یک مقدار را هم صاحب خانه به من داده بود. مثل تلویزیون قدیمی، دستگاه ضبط و پخش ویدیو VHS, اینها حال مرا خوب میکنند. در کنار آن، از قد کشیدن و دیدن رشد جسمی و فکری اولادها هم بینهایت خوشحال هستم. این روزها گفتم زیاد عکس بگیرید. این روزها هرگز در زندگی ما تکرار نمیشود. با پدیده‌های جدیدی روبرو خواهیم شد.‌اما خوشحالم که اولادهایم و تیم کاری ما، آمادگی برخورد و پذیرش این پدیده‌ها را بهتر از من دارند. گاهی فکر میکنم اگر من بتوانم در نقش باغبان فضای سبز و یا آشپز شرکت خودمان در آینده نزدیک باشم، خیلی بیشتر کیف میکنم تا اینکه بچسبم به پشت میز مدیریت. ذهن و فکر من توان هضم این همه تغییرات و دگرگونی ها را ندارد. باید سر رشته را به نسل جدید داد. اطمینان دارم خودشان راه‌حلها را کشف میکنند.
Posted by atiq | فوریه 13, 2024
دیروز یک مقدار پول بالاخره به حساب بانکی رسید. بعضی مخارج…

دیروز یک مقدار پول بالاخره به حساب بانکی رسید. بعضی مخارج utility و extra rent و حساب کردیت کارتها را تسویه کردم. این رادیوی قدیمی را هم چند وقت قبل...

حالم این روزها خوش نیست. قبلاً میگفتم سه روز است عکسی نگرفته ام و نگران میشدم. اما حالا میگویم یک هفته است نخندیده‌ام و عکسی هم نگرفته ام. کار، ویتامین D, امگا 3، خواب خوب، خوراک مناسب، ورزش، خرید کفش و لباس، و حتی جویدن آدامس نعنایی جوهردار شوگرفری هم حالم را خوب نمیتوانند. چرا؟ نمیدانم، شاید چون انگلیسی ام زیاد خوب نیست. شاید چون هوا خیلی ابری و بارانی است. اگر چه واقعا هوا سرشار از اکسیژن است. و هر چه میخورم سریع هضم میشود. شاید خانه یک حمام و تشناب دارد و کمی فرسوده است و کفاف جمعیت هفت نفره‌ی ما را نمیکند و آرامش نداریم. اما هر چه هست، من آن آدم شاد و بیخیال سابق نیستم. انگار کم‌کم کودک درونم میخواهد بزرگ شود و به شکل منطقی به قضایای زندگی نگاه کند. بزرگ شدن خیلی درد دارد، کوچک ماندن هم تحقیر آمیز است. برای من، بدترین سالهای عمرم، بین چهارده و هجده سالگی بود. نه آنقدر کوچک بودم که کودکی کنم و نه آنقدر بزرگ شده بودم که ادعای مردی داشته باشم. حالا بعد از این همه سال، دوباره این حس به سراغم آمده. من تازه دارم میفهمم که پدر هستم. خنده دار نیست؟ بعد از این همه سال زندگی مشترک، میفهمم و درک میکنم که چطور میشود تکیه‌گاه بود. چطور باید محکم ایستاد و چطور باید زیر بار و فشار زندگی و مسیولیتها، ساکت و آرام و مطمین، ایستاد و دم نزد. در دهه چهارم زندگی، دیگه نمیشود با زندگی شوخی کرد. باید کاملا خشک و رسمی و معتبر حرف زد. و این مقارن شده با مهاجرت ناخواسته. و شده تخماتیک‌ترین دوره‌ی زندگی تا به اینجا. من گاهی به سرم میزند از اینجا فرار کنیم. همانطور که در نوجوانی، بین سالهای چهارده و هجده، به سرم میزد از خانه فرار کنم. اما این فرار کجا و آن گریز کجا؟ آن احساس گریز، حس پریدن کبوتر بچه‌ای بود که شوق پرواز داشت و این احساس فرار، شبیه ترس گاوی است که به کشتارگاه می‌برندش. آن احساس از شوق و کنجکاوی بود و این از ترس و ناامیدی و وحشت. سوای مسایل آموزش و رفاه و آزادی و غیره و ذالک برای تمام خانواده، گاهی احساس میکنم این منم که به فنا میروم. چکار کنم؟ کار کنم یا کار نکنم؟ چکار میتوانم بکنم؟ احساس میکنم به خدمت سربازی آمده‌ام و سرباز صفر آشخور شده‌ام و تازه قدر نان خانه را میدانم. بگریزم و عسکرگریز شوم و یا بمانم و دگروالی را بگیرم؟ از اینجا به بعد، رو به زوال میروم؟ یا هنوز چون سیب کالی هستم و به کمال می‌رسم؟ ای غنچه‌های ناشکفته‌ی وجودم، بجوشید، بجوشید.‌‌.. اگر زنده بمانم. اگر طاقت بیاورم. اگر و تنها اگر...
Posted by atiq | فوریه 11, 2024
حالم این روزها خوش نیست. قبلاً میگفتم سه روز است عکسی نگر…

حالم این روزها خوش نیست. قبلاً میگفتم سه روز است عکسی نگرفته ام و نگران میشدم. اما حالا میگویم یک هفته است نخندیده‌ام و عکسی هم نگرفته ام. کار، ویتامین...

دارم به خوردن جلبک دریایی (seaweeds) عادت میکنم. عادت که چه عرض کنم، دارم اشتیاق پیدا میکنم. اصلا باورم نمیشد که من جلبک بخورم و از خوردن جلبک لذت ببرم. اما این جلبکها واقعا خوشمزه هستند.
Posted by atiq | فوریه 5, 2024
دارم به خوردن جلبک دریایی (seaweeds) عادت میکنم. عادت که …

دارم به خوردن جلبک دریایی (seaweeds) عادت میکنم. عادت که چه عرض کنم، دارم اشتیاق پیدا میکنم. اصلا باورم نمیشد که من جلبک بخورم و از خوردن جلبک لذت ببرم....