به ساعتم نگاه میکنم، ۲ بجهی بعد از چاشت است. تیزتر به راهم ادامه میدهم و در افکارم غرق هستم.
تنها چیزی که زیاد متوجه هستم، عبور و مرور ماشینها از سرکها است. نشود که حواسم نباشد و یکدفعه یک ماشین BMW بنفش رنگ دو سیته خوشگل سرباز، چنان بزند به من که درجا سقط شوم و ناکام از دار دنیا بروم. علاوه بر آن ممکن است باعث جنجال طرف مقابل هم شوم. اگر چه همه بیمه هستند و اصلا به تخمشان هم نیستم.
چند قدم که میروم دوباره به ساعتم نگاه میکنم. با خودم میگویم: چه میکنی بچش؟ همین چند لحظه قبل ساعت را دیدی.
اما اصلا یادم نماند که ساعت چند بجه بود؟ برای همین دوباره ساعت را نگاه کردم. شاید هم از روی عادت فقط ساعت را نگاه میکنم بدون اینکه بفهمم چند بجه است!!
باز با خودم میگویم: همین که صبکی تقویم را میبینی و میفهمی که با کی و کجا و برای چی وعده داری کافی است. گور بابای سات و مات. امروز هم از آن روزهایی است که آزاد هستی. تا شب نشده و آفتاب نپریده، برای خودت، خوش خوش بگرد و از آفتاب لذت ببر، چه میکنی تایم و ساعت را؟
این روزها، همیشه یک بوتل آب و مقداری نان و پنیر و چارمغز را داخل کیف کوله ای خود میاندازم و میزنم بیرون. چه در دفتر باشم و پشت میز غذا بخورم و یا اینکه بنشینم روی یک نیمکت در یک پارک و از فضای آزاد لذت ببرم، بهرحال با شکم گشنه و لب تشنه، نمیشود از طبیعت و پیادهروی لذت برد. یک کمی شکم سیر باشد و گلوکز در خون وجود داشته باشد، بد نیست.
زیادتر جلسات آنلاین و صحبتها و دیدارها و تنظیمات را در مسیرهای پیاده روی آرام و هوای آزاد برگزار میکنم. راه میروم و حرف میزنم و چار اطراف و تغییرات محیط را با دقت مشاهده میکنم.
بوتهی بیریخت رودندورن چند هفته قبل، حالا لعنتی غرق گل و غنچه شده است و دلبری میکند.
شبیه دختران نوجوانی که به یکباره قد میکشند و رعنا و باریک و بلندبالا میشوند و میشوند باعث آزار دل زار پسران.
من، من عاشق، من دیوانهی این گلها و گیاهان و شقایق، دارم از میان این همه زیبایی عبور میکنم. من خوشبختم. از وقتی که بهار، دستم را گرفته است، من سرمستم. شادم.
بهار، نام زیبایی دارد.
بهار بهار، چه اسم آشنایی…


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
