من این کفشهایم را دوست دارم. خیلی خوب و رفیق هستند. دو فصل را در باد و بارانهای ونکوور، کفش پلوخوری من بودند و حالا شدهاند کفش کارم.
دیشب موقع خواب، دقیقا زمانی که کمپل را از زمین بلند کردم و پایم را روی تشک گذاشتم و میخواستم شیرجه بزنم و بروم به خواب عمیق، یک سوزن رفت داخل پایم. دقیقتر بخواهم بگویم سوزن رفت داخل انگشت کوچک پای سمت راستم. فغانم بلند شد و پای خود را بلند کردم و از درد به خود پیچ میخوردم. اولش فکر کردم شاید مَیدَگی (خرده) شیشه یا نیش عقرب بوده اما همین که پایم را که دوباره روی زمین گذاشتم، سوزن بیشتر در پایم فرو رفت. و تازه فهمیدم که سوزن! به پایم رفته است.
خوب شد دخترهایم سریع دویدند و پنبه و الکل و چسب آوردند و مسأله ختم به خیر شد. ده دقیقه بعد اثری از درد نبود و خونریزی بند شده بود. هر کی دختر داره، خانهاش تکهای از بهشت است.
خود سوزن آنقدر درد ندارد که فکر آن آدم را دچار درد میکند.
همینجوریاش هم، فکر زیاد، آدم را دچار درد و دردسر میکند.
خلاصه از درد بیاییم بیرون و برویم سمت کار و بار.
من این کفشهایم را دوست دارم. دستکشهایم را هم دوست دارم. اصلا من همه وسایل کارم را دوست دارم. گاهی پیش میآید که زندگی آدم به یک پیچ بند میماند، گاهی به یک سوزن و گاهی به یک فندک. یادم رفت سوزن دیشب را با خودم وردارم و سر کار بیارم.
امروز شاید از بام تا شام، بوتههای خاردار تمشک را قطع کنم تا جا باز شود برای بقیه کارها.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
