امروز برای بازدید از حیاط خانهی یکی از دوستان به منطقهی کوکیتلام Coquitlam رفته بودم تا ببینیم گل و گیاه بکاریم بهتر است یا سبزیجات. در حال صحبت بودیم که این view را دیدم، یک کمی حیران و گیج به منظره نگاه کردم و انگار که گمشدهای را پیدا کرده باشم، یا چیزی را کشف کرده باشم، با اجازهی صاحب خانه، این عکس را گرفتم و به یاد صحنههای برنامهی « لذت نقاشی با باب راس» افتادم.
شما اگر بخواهید ویووی دلخواه از پنجره و کلکین خود را توصیف کنید، چه میگویید؟ من از این زیباتر، سراغ ندارم.
یکبار در جمعی گفتم: بهتر است نیمهی پر لیوان را ببینیم. ناگهان بغض یکی ترکید و گفت: خوش به حال شما که لیوانی دارید و آن لیوان نیمهی پُری دارد. ما هنوز در بندِ داشتن لیوان گیر کردهایم و با دست آب میخوریم.
میدانم وقتی داشتن امنیت مالی و جانی و دسترسی به آب آشامیدنی شیرین و داشتن آب و برق ثابت و اینترنت پر سرعت ممکن است هنوز برای خیلی از ماها، رویا باشد و صحبت و گفتن و نوشتن من از گل و گیاه و منظره و سرعت اینترنت، شاید خودنمایی و Show off به حساب بیاید، اما من مینویسم تا شاید بتوانم اندکی همین رویا را برای دوستانم زنده نگهدارم و نگذارم چراغ امید آدمی بمیرد و در ضمن خودم هم انرژی لازم برای بقا و ادامه دادن و کنجکاوی و اکتشاف زندگی را به دست بیاورم.
همین سه چهار سال قبل بود که در کابل، دو تا جوان در صبح خیلی زود، سر راهم را گرفتند و با کشیدن چاقوی ضامندار، پول و گوشی موبایل را از من گرفتند و گریختند. یا بارها موقع حمام، در حالیکه سرم پر از شامپو بود، آب قطع میشد و نیم ساعتی منتظر میماندم تا دوباره آب بیاید. یا در انفجار میدان دهمزنگ کابل، بوی خون و باروت و کباب میآمد. همهی گلها، پرپر شده بودند…
در تمام آن لحظههای سخت، یاد گرفته بودم که به جای بدبینی و خودخوری و فحش و لعنت و نفرین، به گل سرخ فکر کنم، به یک منظرهی خوب، به یک چیزی خوشبین باشم.
برای همین اپلیکیشن Pinterest را نصب کرده بودم و علاقمندیهایم را در آنجا دنبال میکردم.
حالا اکثر آن علاقمندیها و favourites، امروز به طور کاملا واقعی و شفاف، جلوی چشمم است. انگار که داریوش را از نزدیک دیده باشم و بگویم : سلام داریوش!
و او با آن صدای اهورایی و با کیفیت خویش جواب بدهد: سلام هموطن!
اگر چه خواننده های محبوب من، حالا یا رفتهاند و یا پیر شدهاند و باورم نمیشود که ما از میان آن همه حوادث، با آهنگها و ترانههای آنها، زنده ماندهایم و بزرگ شدهایم. من هشت سال قبل، در میدان دهمزنگ، تمام شده بودم.
من به قدرت پندار، باور دارم. چیزی که در مغز و قلب ما جریان دارد، میتواند در جلوی چشم ما، نمود پیدا کند. همانگونه که هر باغی از حال باغبان خودش روایت میکند.
میخواهم ورزش کنم، میخواهم با قوّت شوم، میخواهم به بند بند بدنم فشار وارد کنم تا درد را احساس کنند و از خواب برخیزند. میخواهم زنده بمانم. میخواهم رویاهایم را بسازم و میسازم.



![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
