در عکس معلوم است که شب بود، آسمان صاف تا قسمتی ابری، نسیم…

در عکس معلوم است که شب بود، آسمان صاف تا قسمتی ابری، نسیمی پاک، ملایم، دلکش و جان‌نشین می‌وزید. از دروازه‌ی متروی زیرزمینی برآمده بودم و می‌خواستم بروم به سمت ایستگاه اتوبوس تا زودتر! سوار اتوبوس شوم و به خانه برسم. در آن شلوغی شبانه و سروصدای ماشینها و مسافران به آسمان که نگاه کردم مهتاب را دیدم، به من گفت:

– به کجا چنین شتابان؟ وایسا، پیاده‌ای، با هم بریم برسونمت.

گفتم: به چشم

و پیاده راهی شدم.

از این مسیری که می‌آمدم، مهتاب روبرویم بود. خودم را به یک کوچه‌ی فرعی و خلوت رساندم تا به دور از شلوغی‌های شهر، افسار ذهن آشفته‌ام را بکشم تا آرام بگیرد و بهتر بتوانم خودم را جمع و جور کنم و رو در روی مهتاب قرار بگیرم. انگار که مهمان مهتاب، سر یک میز در یک بار باشم و به من بگوید: tell me about yourself…

و من بدون هراس از قضاوت شدن، هر چه در درون دارم را بریزم بیرون و چون صیادان و غواصانی که در اعماق دریا، به به دنبال صید مروارید می‌روند، نفسی تازه کنم و لابلای تمام بنجلهایی که صید کرده‌ام، دنبال نقاط روشن و درخشان و شفافی بگردم که مرا به ادامه‌ی حیات دلگرمتر کنند.

من این تنهایی‌ها و انزواهای خودم را دوست دارم. اصولاً منزوی نیستم و با یک خانواده‌ای هفت نفره‌ و تیم کاری رو به رشد که در هر گوشه‌ی دنیا پراکنده شده‌ایم، نمیتوانم منزوی باشم. اما مستی این خلوت و سکوت و سایه روشن‌های مهتابی، کم از ویسکی نیست.

اینجا کوچه‌ها سگ ندارد، سگهای اینجا صاحب دارند و ولگرد نیستند. حیاط خانه‌ها هم بدون دیوار است. خیلی از خانه‌ها شبها، پرده‌ی اتاقشان را کنار میزنند و در آن پشت، دکوراسیون جمع و جور و مرتبی را می‌بینم که از جمله آرزوهای جوانی و دانشجویی‌ام بود.

یادم می‌آید ماه‌های اولی که رسیده بودم، آنقدر آشفته و پریشان بودیم که جمله‌ی روی تابلوی Beware of DOG را که در کنار دروازه‌ی بعضی خانه‌ها نوشته شده بود را

را Beware of GOD می‌خواندم و پیش خودم تفسیر میکردم: شاید صاحب این خانه مسیحی است و چون خانه‌ها دیوار ندارد، این جمله را خطاب به دزدها نوشته است که به لیاز خدا، تا آنها خجالت بکشند و از دزدی منصرف بشوند. و بعد با خودم می‌گفتم: این آدمهای مذهبی چرا اینقدر احمق هستند، اگر جناب دزد سواد نداشت یا انگلیسی بلد نبود چه؟

تا که خیلی بعدها، یک روز دیدم این کلمه Dog است و God نیست. آنجا بود که انگاری برق دوصد و بیست ولت مرا گرفته باشد و شوکه شدم و به این خامی و قضاوت سطحی و ساده لوحانه‌ی خودم سخت خندیدم.

اے دل ِ نادان، اے دل ِ نادان آرزو کیاہے

به مادرم فکر میکنم، او‌ که صبورانه و با روحیه‌ای بسیار قدرتمند، همیشه ما را به پیشرفت و ادامه دادن تشویق می‌کند و می‌گوید: پسرم، شماها تازه به آن مملکت رسیده‌اید. هنوز خوب جابجای نشدید. طبعا بعضی مشکلات وجود دارد. شکر خانواده کلان و جمعیت زیاد هستید. هنوز اول عشق است، سفر دمباله داره… صبر کن بخیر صاحب نواسه و کواسه شدید، باز تازه مزه‌ی واقعی زندگی را می‌چشید. این جار و جنجالها که به قول معروف دست‌گرمی است. شماها پدر و مادر خانواده هستید و خیلی محکم‌تر از این چیزهایید. آدمی از گُل نازک‌تر و از سنگ سخت‌تر است.

به دوستانم فکر می‌کنم، یک روزهایی هر کدام در کنار هم، در زیر یک سقف بودیم، حالا هر کسی در گوشه‌ای افتاده‌ایم، شبیه قطره‌های باران، شبیه چتربازهای جنگ جهانی دوم که شبانه از هواپیما به پایین می‌پرند، هر کدام در یک گوشه فرود آمده‌ایم.

به کارها فکر می‌کنم، به آینده، به یادگیری اصول تربیتی کودکان، به خوردن تنهایی بریانی در رستوران «حیدرآباد»، به کاشتن گل‌های لاله و به خربزه‌های شیرین بلخ و مزارشریف و دولت آباد.

به شب‌های آرام و مهتابی که سر زمین کشاورزی در جنوب تهران، با آب قنات، سبزی‌ها را آبیاری می‌کردیم و در نور قرص مهتاب، مسیر آب را که بر روی زمین تشنه می‌دوید، بهتر می‌دیدیم.

پیاده پیاده می‌آیم و به نزدیکی‌های خانه می‌رسم،

قبل از آن در وسط زمین چمن فوتبال بلند بلند با خودم می‌خوانم:

میزنم فریاد، هر چه بادا باد,

آه از این طوفان، آه،

آه از این بیداد، آه

آه از این بیداد…

آرام شده‌ام، اشاره‌های سرخ‌ام خاموش شده و سبز شدم. من سبز میشوم. ما سبز می‌شویم.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،