بیبی این روزها سرحال است. کم کم نرمش میکند و پیاده میگردد.
گاهی هوس نماز خواندن میکند و دستنماز میگیرد و غرق در عبادت میشود. گاهی برای نواسههایش بافتنی میبافد و گاهی هم میخواهد در کارهای خانه کمک کند. مثلاً میرود به آشپزخانه و تلاش میکند ظرفها را بشوید. اگر چه ورود بیبی به آشپزخانه اندکی ممنوع است.
امشب داکتر محمدجان، پسر کلان بیبی، سیبها را پوست کنده بود و بیبی پرسید: کی سیبها را اینطور دبل دبل پوست کرده؟
من هم دکتر را به گیر دادم و گفتم: بیبی، داکتر سیب را پوست کرده.
بیبی هم در جا و سر غضب جواب داد: از دستی که بی ترس استین.
و شروع کرد به ریز ریز کردن پوست سیبها.
داکتر گفت: در پرورش این سیبها،از سموم شیمیایی استفاده میکنند و بیشتر این سموم در پوست سیب جمع میشود، به همو خاطر بهتر است پوست سیب را نخوریم.
داکتر از بیبی پرسید: چرا پوست سیبها را ریز ریز میکنی؟
بیبی گفت: بخاطر مرغها، اینها را پیش مرغها میاندازم.
گفتیم بیبی ما که در خانه مرغ نداریم.
بیبی گفت: چطور مرغ نداریم؟ دو دانه ماکیان و یک دانه خروس است.
گفتیم: بیبی ما حالا کجا زندگی میکنیم؟
بی بی میگوید: ما در قلای شاده زندگی میکنیم. و بلند شد پوست سیبها را که ریز ریز کرده بود را ببرد پیش مرغها بریزد.
در این وقت فخریه چاقو و بشقاب را از دست بیبی گرفت و گفت: مادر جان، برویم استراحت کن. ناوقت شده. و تلویزیون و چراغها را خاموش کردیم تا بیبی برود و استراحت کند.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
