Blog

Posted by atiq | آوریل 30, 2025
چند روز قبل، نزدیک خانه ما، نزدیک یعنی چسبیده به پنجره و …

چند روز قبل، نزدیک خانه ما، نزدیک یعنی چسبیده به پنجره و کوچه‌ی ما، یک نفر با موتر خود، جمعیتی را زیر گرفته بود و تا این لحظه، یازده نفر...

Posted by atiq | آوریل 25, 2025
سرتاسر دشت و چمن‌، پر شده از گل‌های سفید رنگ مینا و گل‌ها…

سرتاسر دشت و چمن‌، پر شده از گل‌های سفید رنگ مینا و گل‌های زرد قاصدک. شاخه های بید مجنون، سبز سبز است و آسمان یکدست آبی است، بدون ذره‌ای ابر....

نمیدانم شما چه تصوری از نام دارید؟ اما در اینجا نام چندان معنایی ندارد.
Posted by atiq | آوریل 25, 2025
نمیدانم شما چه تصوری از نام دارید؟

نمیدانم شما چه تصوری از نام دارید؟ اما در اینجا نام چندان معنایی ندارد.

گیاهان که احساس خطر کنند، تشنه بمانند و بوی مرگ را بشنوند، زود زود گل میدهند و تیز، بارور میشوند و به مرحله زایش میرسند تا بتوانند دوام و بقای نسل خود را ممکن سازند. آدمی نیز به گفته سعدی اگر دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید. امشب نیز از آن شب‌هایی است که چشمم نخفته است. بیدار خواب شده‌ام و کلمات با صدای بلند در ذهنم بالا و پایین میروند. شبیه آدمی که در بیسمنت یک خانه زندگی میکند و همسایه بالایی‌اش امشب با دوستانش پارتی دارد و بزن و بکوب راه انداخته‌اند و نفر برای اینکه خاطر خود را تسلی داده باشد، خودش را نیز در جشن و پارتی آنها شریک تصور میکند. زهی تصور باطل، زهی خیال محال. امسال تصمیم گرفته‌ام بعد از اینکه موسم گل‌های لاله تمام شد، تمام باغچه‌ خانه‌مان را رومی/ گوجه فرنگی بکارم. سال قبل نیز که به این خانه کوچ کرده بودیم، با اینکه آخرهای جولای بود و ناوقت شده بود و به اصطلاح آخر فصل بود، بیشتر فضای باغچه را رومی کاشته بودم. می‌دانستم به غیر از شاخ و برگ، هیچ حاصلی نمی‌گیرم، اما گفتم برای دست گرمی و اینکه حساب کتاب کار بهتر مشخص شود، رومی می‌کارم. لیکن امسال، آماده‌ام. دلم میخواهد رومی بکارم. رومی‌های خوشه‌ای، رومی های ریز و گیلاسی، رومی های درشت و سرخ و براق، رومی های ترش و آبدار، رومی های گوشتی و رومی‌های لیمویی. در کنار رومی، یک جای مخصوص را برای کشت کچالو در نظر گرفته‌ام. البته رومی و کچالو را همینجوری نمیکارم، با اینکه فضای کوچکی را در اختیار دارم، اما مدیریت مصرف آب را نیز سنجیده‌ام و با کمترین مصرف آب، این حاصلات را میخواهم برداشت کنم. صحبت از چه بود؟ تشنگی و مرگ و باروری! این روزها، فکر میکنم مردن کار سختی نیست. با این زندگی در هم و برهم و بی نظم و بی سرانجامی که در این چند سال داشتیم، واقعا احساس قف سر آب بودن را دارم یا اگر شاعرانه‌تر بگویم، چون پر کاهی بر روی آب شناوریم. عمر حباب‌های رنگارنگ و زیبایی که با کودکان با کف صابون درست می‌کنند چقدر است؟ چطور ایجاد میشود و چطور از بین میرود؟ این زندگی است. گفتمش نقاش را، نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید دیگر از مرگ نمی‌هراسم. یک جورایی حتی باهاش رفیق شده‌ام. وقتی آدم از دوستانش دور میشود، وقتی از وطن‌اش در دورترین نقطه‌ی ممکن گَزَلَک میشود و کنج عزلت برمی‌گزیند، وقتی کسی نیست که پیاله‌هایمان را به هم بزنیم و cheers بگوییم و بطری بطری آبجو را باید تنها بنوشم، وقتی دلیلی برای سر سلامتی نیست، اینجاست که غم و اندوه و مرگ و ملال بدون اینکه اجازه بخواهند و به دروازه تک تک کنند، داخل میشوند و جای خنده و خوشی را می‌گیرند. هر که ترسد ز ملال، انده عشقش نه حلال یا سر ما و قدمش، یا لب ما و دهنش این روزها، با آهنگ پرنده‌ی مهاجر سیاوش قمیشی بیشتر حال میکنم. با این اوضاع تخماتیک سیاسی، تمام دنیا قفس است. اینها چُس‌ناله نیست. من کبر نمیکنم. من خوب نیستم. من خراب خراب خراب ام. من در این تابستان، شبیه جنگلهایی که سالهای قبل در آتش سوختند، در میگیرم و شعله‌ور خواهم شد. دود میشوم و جای خود را به چمنزارهای سرمست میدهم. من از ترس جوانه‌ زده‌ام، در وحشت گل داده‌ام، در غم به بار نشسته‌ام، و از درد و خون جگر، چون اناری دلخون، ترک خورده‌ و خندیده‌ام و اکنون خوش و خوشحال میخواهم بمیرم. بیایید و یاقوت‌های رخشان مرا بچینید و ببرید. میخواهم سبکبار بمیرم. ای بهار شوق، ای گل امید چهره نیلگون، پیرهن سفید
Posted by atiq | آوریل 22, 2025
گیاهان که احساس خطر کنند، تشنه بمانند و بوی مرگ را بشنوند…

گیاهان که احساس خطر کنند، تشنه بمانند و بوی مرگ را بشنوند، زود زود گل میدهند و تیز، بارور میشوند و به مرحله زایش میرسند تا بتوانند دوام و بقای...

دوازده سیزده ساله بودم، پدرم می‌خواست خانه‌ای بخرد و از چند نفر پیسه طلب داشت. آن زمان‌ها، افغانهای مهاجر، به خاطر چند مورد غیر قابل پیش بینی، بیشتر از هم پول قرض می‌گرفتند. یکی بحث پول قاچاقبر بود که یکهو می‌دیدی پسر خاله‌ای،پسر عمه‌ای، کاکایی، برادر یا دوست یک نفر را قاچاقبر می آورد ایران و پول طلب داشت. آن شخص به هر قیمتی که بود باید پول را تهیه میکرد و نفر خود را از گیر قاچاقبر خلاص میکرد. اگر نه معلوم نبود بعداً به خاطر عدم پرداخت پول چه بلایی سر آن نفر می‌آمد. مورد بعدی، برگزاری عروسی‌ها بود که به قول معروف بچه رییس جمهور هم که باشی و محفل عروسی بگیری در آخر قرضدار میشوی. آن زمانها تلفن سیمدار بود، اما معمولا کمتر کسی تلفن داشت و نمیشد مسأله را با تلفن حل کرد. روزهای پنج شنبه، جمعه که میشد، پدرم می‌گفت میروی خانه فلانی ‌و بهش میگی که پول پدرم را پرداخت کن. و تا پول را نداده، از خانه‌اش بیرون نمیشی. پول را میگیری و خانه میایی، دست پر باید بیایی. اولش سر خوش، به خانه فلانی‌ها میرفتم. معمولا آنها هم دو سه تا فرزند هم سن و سال من داشتند و با هم سرگرم بازی می‌شدیم. شب که میشد و پدر آنها از کار به خانه می‌آمد، دسترخوان هموار میشد و نان شب می‌خوردیم. بعد در دل خود میخواستم پیغام پدرم را برسانم و هزار بار آنرا سر دسترخوان مرور میکردم که چه بگویم و کی بگویم. آخر سر هم یارو بنده خدا نان را میخورد و نماز را می‌خواند و سریع می‌خوابید. بعد من می‌ماندم و این پیغام نگفته که آنقدر در دلم سنگینی می‌کرد که حیران می‌ماندم چه کنم. دوباره من و دوستانم با هم آرام آرام بازی میکردیم. فردا صبح هم بنده خدا آنقدر صبح زود سر کار می‌رفت که نمی‌دیدمش. بعد از یکی دو روز، دست از پا درازتر، به خانه برمی گشتم و پدرم می‌گفت چطور شد؟ تا میگفتم نتوانستم بگویم و فرصت برابر نشد، که شرق، یک سیلی جانانه از پدر می‌خوردم. برق ااز چشمهایم می‌پرید و ستاره باران میشد و واقعا احساس میکردم، دور سرم گنجشگها دارند چرخ میزنند. بعدش هم چه عرض کنم. و در دل خود میگفتم: ما را تیر از این پولداری که بخاطرش اولاد خود را لت کنی و جگرخونی کنی. در دنیای کودکی خود، آرزو میکردم آنقدر پولدار شوم که اگر به کسی پولی قرض دادم، فکر کنم آنرا بخشیده‌ام و بگذارم خود شخص هر زمان مناسب دانست پس بیاورد و از خدا صد برابرش را طلب کنم‌. بی رنج، بدون خون جگری پول پیدا کنم و با کیف و با لذت آنرا خرج کنم و خدا را شکر امروز به آن مراحل دارم نزدیک میشوم. خلاصه، چندین نوبت این رفت و آمدها ادامه پیدا کرد و در نهایت بعد از چکش‌کاری‌های فراوان، آبدیده شدم و همان اول پیغام را می‌رساندم و مسأله جواب نقدی یا غیر نقدی را مشخص میکردم و بعدش با خیال راحت بازی میکردیم. این موضوع رک گویی و مستقیم سر اصل مطلب رفتن، بعدها موقع دختر بازی، برایم دردساز می‌شد. مخصوصا آنجا که دختری از من میپرسید چرا با من دوست شدی؟ حکایت شیر موی ریخته و آفتابه آب جوش مرد دهقان بود. القصه، که یاد گرفتم بچه‌های خود را درگیر دعواها و مسایل مالی خود نکنم. واقعا خیلی خیلی خیلی فشار روحی را آنها باید تحمل کنند و این خوب نیست. دوم اینکه حساب و کتاب، ممکن است یک مقدار ریزش و کمبود بیشبود، داشته باشد. زیاد سخت نگیرم. اما مسأله رک‌گویی و اول سر اصل مطلب رفتن، بعدها، در درس و دانشگاه و بقیه کارها، خیلی به دردم خورد و در زمان صرفه جویی می‌توانستم. بچه‌ها را دنبال طلب خود روان نکنیم. بچه‌ها را قاطی دعواهای خود نکنیم. بچه‌ها باید بازی کنند. بچه‌ها نمی‌توانند چون دانه گندم میان دو سنگ آسیاب قرار بگیرند و این بار گران را تحمل کنند. پدرجان، نور به قبرت بباره. کاش میشد همه چی را خط می‌زدیم و از اول زندگی می‌کردیم. من بالاخره یاد گرفتم طلب‌های مرده‌ی تو را زنده کنم. روشهای بهتری برای این موارد وجود دارد. حتی شرکت‌هایی وجود دارند که این کار را میکنند و به اصطلاح شرخر هستند. حالا هم دارم فکر میکنم خود تو را چطور میتوانم به زندگی بازگردانم. در این زمینه چند تا شرکت را دیدم. ببینم به چه نتیجه‌ای میرسیم. باز خبرت میکنم.
Posted by atiq | آوریل 21, 2025
دوازده سیزده ساله بودم، پدرم می‌خواست خانه‌ای بخرد و از چ…

دوازده سیزده ساله بودم، پدرم می‌خواست خانه‌ای بخرد و از چند نفر پیسه طلب داشت. آن زمان‌ها، افغانهای مهاجر، به خاطر چند مورد غیر قابل پیش بینی، بیشتر از هم...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | آوریل 20, 2025
Convertor!

Convertor!

هزار سال قبل، از یکی از دوستان که در کابل با هم آشنا شده بودیم پرسان کردم: بار اولی که مرا دیدی چگونه بود ؟ خیلی جالب توصیف میکرد: یک بچه، سفید، بدون ریش و پشم، با پوست شفاف و شیشه عینک تمیز و براق، با ادب، یخن‌قاغ اتو شده، موهای تمیز و ژل زده، انگار که همین الان از ایران به کابل از راه آسمان فرود آمده باشد. بدون گرد و خاک، شبیه پولدارها و مرفهین بی درد، اما خاکی و خودمانی. گفتم حتما همان روزهای اولی بوده که کابل آمده بودم. چون بعدها، هر کار می‌کردیم، گرد و خاک کابل ما را رها نمی‌کرد و آفتاب کابل تیزتر از آفتاب تهران بود و پوست را می‌سوختاند. اگر دیده بودید، بعضی خانمها در گرمای سوزنده بهار و تابستان با خود چتری می‌گرفتند. واقعیتی که وجود داشت این بود که پوست آدمها در کابل شفاف نبود، یا بر اثر آفتاب سوختگی یا بر اثر کم خونی و تغذیه نامناسب و یا هم دیر دیر حمام کردن (چرا که آب‌گرم در زمستان های کابل یک نعمت محسوب میشد) و انواع و اقسام لک و پیس را بر روی چهره‌ها می‌دیدی. با اینکه خارج به هر جایی بیرون از افغانستان گفته می‌شود، اما بیشتر مهاجران که آمدند و در افغانستان ماندگار شدند از ایران و پاکستان بودند. مهاجران اروپا رفتگی و آمریکا دیده نمیتوانستند ماندگار شوند. البته یک مورد استثنا را دیدم. در حویلی پهلوی ما، در کارته چهار، یک نمره زمین خالی کلان چاردیوال شدگی حدود هزار متر مربع بود که در یک گوشه یک اتاقک داشت و پیرمردی قد بلند و درویش مانند، با موهایی بلند و ریشی انبوه، با یک سگ و یک اسب در آن زندگی میکرد. یک روز به دیدن بابه رفتم. سگش به سمت من قو قو کرد و او به سگ خود گفت: Shut up و سگ آرام گرفت. با تعجب گفتم: شما انگلیسی یاد داری؟ گفت: خودمه بان که سگم هم انگلیسی یاد دارد. مه چهل سال در ارمیکا زندگی کردم. اونجه زندگی و کار و بار داشتم، د سرم بد خورد و پس برگشتم د ملک خودم. د همی گوشه ویرانه، آدمی نباید خیاصت خود را از دست بدهد و اصل خود را فراموشت کند. البته می‌دانستم که آدمها در افغانستان زیاد لاف میزنند و هر کی هر چه میگوید را باید تقسیم بر هفت کنم تا معیار دقیقتر دستم بیاید. اما این واقعی بود و لاف نمی‌زد. قبل از آن هم یک پیرمرد ایرانی را در تهران دیده بودم که خیلی خوش تیپ و شیک پوش بود. موهایی پر پشت و سفید، با ریش چخماقی و شلوار لی و پیراهن نیمه آستین لی، وقتی در اتوبوس شرکت واحد کنارش نشستم و قصه را شروع کردیم، گفت: پیرمرد خودتی، من یک جوان شصت و هشت ساله‌ام که در ده پانزده سالگی همراه پدر و مادرم به آمریکا رفته‌ام و یک عمر آنجا خوشگذرانی کردم، اما حالا برگشتم تهران و اینجا خوشگذرانی میکنم. چرا که پولم کفاف خوشگذارنی در آنطرف را نمیکند. اما در اینجا میشود هر شب یکی را دعوت کنم و ازش پذیرایی کنم. وقتی ازش خواستم که یک نصیحت کند که در زندگی به کارم بیاید گفت: بخور، بنوش، بخواب، بکن, اما همیشه بخور، همیشه بنوش، همیشه بخواب و همیشه بکن، و هر وقت اراده کردی و دلت خواست هم بتوانی بخوری و بخوابی. و ورزش کمکت می‌کنه اراده‌ات قوی بمونه. زندگی، عشق، سرگذشت آدمها، آمدن و رفتن شان، یک قصه بیش نیست، اما از هر زبان که می‌شنوم، نامکرر است. خوب است آدم بتواند با هر دوره از زندگی خود کنار بیاید. با کودکی خود، با جوانی، با میانسالی و با پیری و پس از پیری. و ماست‌ها را قاطی قیمه‌ها نکند.
Posted by atiq | آوریل 17, 2025
هزار سال قبل، از یکی از دوستان که در کابل با هم آشنا شده …

هزار سال قبل، از یکی از دوستان که در کابل با هم آشنا شده بودیم پرسان کردم: بار اولی که مرا دیدی چگونه بود ؟ خیلی جالب توصیف میکرد: یک...

۱. دست به آچار بودن من بد نیست. بلدم وسایل خراب را جور کنم. چند روز پیشتر، بایسکلهای اولادها، خراب بود. تایرهایش هوا نداشتند و بریک و جک و قَنجَقه (تَرک) هر کدام سست شده بود. آنها را جور کردم و گفتمشان که بدوانید تا اگر باز هم کدام مشکل دارد جور کنم. شهریار پرسان کرد: پدر، بایسکل سازی را چی وقت و کجا یاد گرفتی؟ گفتم: یادت است در کابل و اسلام آباد پاکستان، وقتهایی که بایسکهای ما خراب می‌شد، می‌بردیم پیش خلیفه مِستَری و او جور می‌کرد؟ طرف اونا دیده دیده سیستم‌اش را یاد گرفتم. تعجب کرده بود که تو فقط با دیدن یاد گرفتی؟ گفتم: عا، مالوم دار، مخصوصا اینجا باید یاد داشته باشی که بسیاری چیزها را خودت جور کنی، اگر نه یک عالم پیسه را باید بدی تا این مشکل‌های کوچک را برایت برطرف کنند. همین‌طور که حس دست به آچاری‌ام گل کرده بود، گفتم دیگه چی مشکل است که جور کنم؟ خلاصه پرده‌ی حمام و گیره دستمال تشناب و چقک شیر آب و پریز برق را جور کردم. حتی گاهگاهی ماشین کالاشویی را هم میتوانم جور کنم. هرباری که تشناب خانه بند می‌شود، استاد رضا آن را فی‌الفور و به طرفه‌العینی جور میکند. یادم آمد که وقتهای مجردی و در خانه پدرم، یک هفته را در تاریکی نان شب می‌خوردند، چرا که لامپ مهتابی سوخته بود و اینها می‌ترسیدند به آن دست بزنند. گفته بودند صبر کنید تا رضا آخر هفته از دانشگاه بیاید و درست کند. وقتی که لامپ مهتابی را جا انداختم و خانه روشن شد، بیشتر از همه مادرم ذوق کرده بود و دعایم میکرد و می‌گفت: خیر ببینی که در روشنایی مزه آب و نان را آدم بهتر می‌فهمه. و من حیران و متعجب که یک تعویض لامپ مهتابی مگر چقدر کار دارد که یک هفته را در تاریکی سپری کردید؟ یا در تابستانها که کولر آبی را باید سر کار میکردیم و نیاز به پاک‌کاری و گریس مالی و تبدیل پوشال داشت، یا حتی در زمستان‌ها که باید بخاری گازی را می‌بستیم. یک شب پاییزی، چند مهمان از افغانستان آمده بودند خانه پدرم. مشخصه مهمانهای افغانی یکی کفشهای پوپک دار مخصوص‌شان بود و یکی آن جورابهای راه راه با بوی بد. من در خوابگاه دانشجویی بودم. پدرم زنگ زد که هر رقم شده امشب خود را به خانه برسان و بخاری‌ها را روبراه کن اگر نه مهمانها را یخ میزند و همه جا آوازه و دروازه می‌کنند که در خانه فلانی بودیم که یخمان زد. حتی اگر لازم است تاکسی دربست بگیر و بیا. و آن شب تاکسی دربست گرفتم و واقعا مزه کرد. حساب کردم از کرج تا خانه‌مان در نزدیکی ورامین، دو ساعت راه است. از آلبوم کاست‌هایم، دو تا نوار کاست از گوگوش و نوش آفرین ورداشتم و تا خانه در چوکی عقب تنهایی لم داده بودم و آهنگهای مورد علاقه خودم را گوش میکردم. واقعا آهنگ در اتوبان، توی ماشین دربست، با باندهای خربزه‌ای، با راننده جوان، یک لذتی دارد که اهل‌دلها میفهمند چی میگم. در آخر، آقای راننده از گلچین خواندن‌های نوش‌آفرین خوش‌اش آمده بود و به او گفتم کاست از خودت باشد. و جناب راننده گفت: عجب افغانی باحالی هستی! من هم گفتم: باحالی از خودت است عزیز. بگذار بقیه مسافرهایت هم حالش را ببرند. حالا که فکر میکنم، یگان کته خرجی‌ها! در زندگی لازم است تا آدم مزه‌ی زندگی را بهتر درک کند. چند روزی است فکر میکنم بایسکل سازی هم یکی از کارهای مورد علاقه ام است و استعدادش را دارم. مخصوصا اینجا میبینم جوانان اکثرا با آغاز بهار و گرمی، بایسکل می‌دوانند. خدا را چه دیدی؟ شاید در کنار گل‌فروشی، خدمات بایسکل سازی هم زدم. در بهاران کی بروید گل ز سنگ؟ خاک شو خاک، تا گل بروید رنگ رنگ ۲. به سراغ ما و به خانه‌ی ما اگر آمدی ای مهربان، تنها و مثل آدمهای از گور برخواسته نه بیا، من نه سهرابم که بگویم نرم و آهسته بیا و نه فروغ که سراغ چراغ خانه‌ی خود را از مهمان خود بگیرم. من میگویم با شر و شور بیا، با خُلق خوش و لب خندان بیا، زن و بچه و شوهر و آل و اولادت را هم با خودت وردار و بیار. همگی با هم بگوییم و بخندیم. اگر نه در این غربت، پیاز می‌شویم و می‌گندیم. ۳. میخواهم حساب و کتاب پولی و شخصی خود را با دوستان و آشنایان و اقوام و عقارب! دور و نزدیک تسویه کنم. از حالا فکر کنید و بیاندیشید و اگر احساس میکنید پولی از بنده طلب دارید، یا کسی از بنده پولی طلب دارد، از طریق پیام یا کامنت، هدایت بدهید تا اقدامات لازم انجام شود. اگر احیانا از بنده قرضدار هستید، لطفاً مرا بلاک نکنید و وارخطا نشوید و نترسید. من اژدها یا هیولا یا گرگ آدم‌خوار کشمیری نیستم. ما یک وقتی دوست و رفیق هم بودیم. عمرتان دراز و برخوردار باشید.
Posted by atiq | آوریل 17, 2025
۱. دست به آچار بودن من بد نیست. بلدم وسایل خراب را جور کن…

۱. دست به آچار بودن من بد نیست. بلدم وسایل خراب را جور کنم. چند روز پیشتر، بایسکلهای اولادها، خراب بود. تایرهایش هوا نداشتند و بریک و جک و قَنجَقه...

Posted by atiq | آوریل 15, 2025
ادبیات انتقاد و نصیحت افغانی خیلی تند است.

ادبیات انتقاد و نصیحت افغانی خیلی تند است. نمونه‌اش همین نصیحت‌های عقده‌مندانه پدر خودم. یک خاصیت داشت که نه طاقت دور بودن ما را داشت و نه خوشش می‌آمد در...

Posted by atiq | آوریل 15, 2025
لاله‌های خانه‌ی ما، یکی بعد دیگری دارند شکوفا میشوند. حدو…

لاله‌های خانه‌ی ما، یکی بعد دیگری دارند شکوفا میشوند. حدود ده دوازده مدل لاله کاشته‌ام. اول از همه این پاکوتاه‌های سرخ‌ باز شدند. بعدش یک رنگ زرد و نارنجی باز...

بچه بودم، نقاشی می‌کشیدم، خانه، خانواده، دار و درخت، جنگ و تانک و هواپیما و تیراندازی و آتش و دود. جنگ ایران و عراق که تمام شد، شروع کردم به کشیدن گل و بلبل و طبیعت بی جان. اول نقاشی‌هایم رنگی بود و بعدها فقط سیاه و سفید کار می‌کردم. هشت ساله بودم که یکبار سر کلاس هنر و نقاشی، خانواده خودم را رسم کرده بودم. ما پنج نفر بودیم. من دو زن داشتم و از هر کدام یک اولاد. وقتی برای خانم معلم تعریف کردم، آنقدر خندید و خندید که رفت معلم کلاس بغلی را آورد و برای او هم نقاشی‌ام را پرزنت کردم. با همان حس و حال کودکانه و فکر کنم تا آخر آن‌سال آنها از این خنده شارژ بودند. قبلا هم گفته بودم، من روی سرم دو شاخ دارم. اصطلاح شاخ به همان شکل پیچش مو در فرق سر می‌گویند. و از بچگی میگفتند دو زن میگیری. آن روزها گذشتند، امروز، من به این اعداد کاری ندارم، به زنها هم. اما چیزی که برایم باقی مانده، شبیه فیلم « tujh mein rab dikhta hai» من دو شخصیت دارم. یکی خیلی معصوم و آرام و یواش و احساساتی و پیرو و دیگری سر دسته و مست و بلند آواز و شلوغ و پر از گناهان کبیره. کار و بارم هم دو تا شده: یکی در بخش کامپیوتر و تعمیرات و برنامه نویسی و گرافیک و دیگری در بخش گل و گلکاری و باغداری و dirty hand حالا با همه‌ی این مقدمات میخواهم بگویم من با همه‌ی این پیچیدگیها، خیلی ساده ام، خیلی قانع ام و خیلی زود میتوانم خودم را شیفت کنم. تک درختی در نگاه جاده‌ام باورم کن مثل چشمت ساده‌ام این روزها، روی ورژن جدید خودم دارم کار میکنم. یک نسخه‌ی جدید که شاید تا حدود شصت الی شصت و پنج سالگی با من خواهد بود. یک کار سوم هم به جمع کارهایم اضافه میکنم، می‌نشینم و می‌نویسم. راستی من همان زمان گفته بودم تا هفتاد و چهار سالگی زندگی میکنم. و این تعداد ورقهای دفتر زندگی من است. باید تمام آن را سیاه کنم. زندگی همین است. چشم سفید، روی سیاه، چشم سیاه، روی سفید. دو ابروی کج جانانه داری به کنج قلب من کاشانه داری، داری، داری.
Posted by atiq | آوریل 14, 2025
بچه بودم، نقاشی می‌کشیدم، خانه، خانواده، دار و درخت، جنگ …

بچه بودم، نقاشی می‌کشیدم، خانه، خانواده، دار و درخت، جنگ و تانک و هواپیما و تیراندازی و آتش و دود. جنگ ایران و عراق که تمام شد، شروع کردم به...

بهار شد، کسی میتواند جلوی بهار شدن را بگیرد ؟ هرگز. گل‌های لاله‌ای را که در باغچه کاشته بودم، شکوفا شدند. این چند تا زودتر از بقیه رنگها گل داده‌اند. این بهار، با همه زیبایی‌اش، بسیار بغرنج و تلخ و نحس بود. انگار درد و رنج این همه سال زندگی در افغانستان و مهاجرت بعد از آن را یکجا استفراغ مغزی کرده باشم. انگار تمام مصیبتها و اندوه زندگی را بالا آورده باشم و دهانم از شیرابه‌ای زهرآگین و شوکران مانند، پر شده باشد. خوب شد بالا آوردم، وگرنه می‌مردم. نمیتوانم دقیقا بنویسم که چه بود و چه شد. آخر به کسی مربوط نیست. فقط چند تا گیلاس و میز و تلویزیون را شکستم و طلسمها هم باطل گشت. من به جادو و طلسم و سحر، به اندازه پشقل و گوه سگ هم ارزش نمیدهم و باور ندارم. اما باید گاهگاهی سمپاشی صورت بگیرد. واقعا گاهی باید گوزید تا طلسم‌، باطل شود. هر چه نباشد، علفهای هرز می‌رویند. مخصوصا در غربت و آوارگی. هر چه نباشد، من باغبانم، گوش علف‌های هرز را می‌گیرم و از ریشه بیرونشان میکنم. افسوس نمی‌خورم، خوشحالم. خیلی خوشحال، سبک شدم و چون غنچه‌ای که با شبنم شاور بگیرد و بروید، باز شدم. قشنگ مزرعه زندگی‌ام را شخم زدم و برای کشت بعدی آماده کردم. در دنیای خودم بال و پر میزنم، از پاچه‌ی خودم می‌گوزم. به هیچ کس و هیچ چیزی هم مربوط نیست. خانه‌ی تنگ من، گوز بلند من. آخ که گوزیدن با صدای بلند، چه لذتی دارد. خدایا شُکلت!
Posted by atiq | آوریل 12, 2025
بهار شد، کسی میتواند جلوی بهار شدن را بگیرد ؟ هرگز.

بهار شد، کسی میتواند جلوی بهار شدن را بگیرد ؟ هرگز. گل‌های لاله‌ای را که در باغچه کاشته بودم، شکوفا شدند. این چند تا زودتر از بقیه رنگها گل داده‌اند....

همه چی بی ریخت است، مثل این جوانه‌های نورس موز، که در زیر خروارها کاه، زمستان را سر کردند و حالا که بهار شده میخواهند رشد کنند. امسال در نوروز، ما سبزه گندم ماندیم. حالا فهمیدم چرا نحس‌ترین سال عمرم امسال بوده و چرا پدرم ما را از سبزه ماندن منع میکرد. می‌گفت سبزه ماندن و جوجه از تخم کشیدن برای ما خاندان، شگون ندارد و خوش یمن نیست و نحسی به باز می‌آید. اگر سبزه بمانی و جوجه از تخم بکشی، بدی و سیاهی و تاریکی پیش میشود. باز من می‌پرسیدم پس چرا ما کشاورزی میکنیم و گندم میکاریم و مال داریم، خیلی هم خوب و بابرکت است؟ می‌گفت آن کار و این کار با هم فرق دارد. می‌گفت اگر جوجه مرغ را بگیری و کلان کنی هم خوب است، اما نباید از زیر مرغ کرچ، جوجه بکشی. شگون ندارد. اما تا دلت بخواهد میتوانی از گوسفندهایت بره از بزهایت بزغاله و از گاوهایت گوساله و از زنهایت! اولاد بیار. برکت در برکات است برای ما خاندان. امسال برای نوروز، سبزه ماندم. اما با همه بد یمنی و نحس بودنش برای من، خوب بود. خوب تمام شد. خسوربره سرسفید کله خراب بد نیت حسود را شبیه یک غده سرطانی، به زور کندم و از خانه بیرون کردم. البته به همین راحتی و با زبان خوش نبود، چهار تا گیلاس و یک میز و یک تلویزیون را شکاندم تا بالاخره فهمید قضیه چیست و بعد با تهدید پلیس، مجبور شد از خانه برود، بی‌بی را که به اصطلاح مادرش میشود را هم گفتم با خودش ببرد و گورشان را گم کنند. پشت بندش، زن و دخترم هم کنده شدند و رفتند. بلا به پس‌شان به جز بی‌بی‌. امسال سال منافق‌ها و خانه براندازها است. اما سال گنج و کار و آزادی هم هست. من بی‌خیال زرق و برق غرب، بی‌خیال خنده‌های مصنوعی این مردم، بی خیال پول و دالر، میخواهم به سوی مشرق خودم برگردم. به سوی بلخ به سوی کابل، به سوی مادر خودم. بی‌بی مردم، برای من مادر نشد و نمیشود. من از اینجا نیستم، زین‌جا روم من از آنجایم و آنجا میروم راستی امسال در باغچه، خروار خروار لاله کاشته بودم، لاله‌های سرخ سرخ، شکوفا شدند و گل دادند. برای اولاد های آینده ام، خواهم گفت که لاله هم برای ما خوب است. لاله بکارید. لاله بکارید. میروم و بر مزار پدرم لاله می‌کارم. میروم و در اطراف شهر مزار، خربزه می‌کارم. این شهر ونکوور، براستی شهر خربزه است.
Posted by atiq | آوریل 9, 2025
همه چی بی ریخت است، مثل این جوانه‌های نورس موز، که در زیر…

همه چی بی ریخت است، مثل این جوانه‌های نورس موز، که در زیر خروارها کاه، زمستان را سر کردند و حالا که بهار شده میخواهند رشد کنند. امسال در نوروز،...

کار میکنیم، کار میکنیم، کار میکنیم، عرق میکنیم، عرق روی پیشانی را با سر آستین پاک میکنیم، کار میکنیم، کار میکنیم، کار میکنیم، تشنه میشویم، آب میخوریم، کار میکنیم، کار میکنیم، عرق میریزیم، آب میخوریم، تشناب میرویم، کار میکنیم کار میکنیم کار میکنیم، به ساعت نگاه میکنیم، کار میکنیم، عرق میکنیم، عرق پیشانی را با سر آستین پاک میکنیم، دمراسی میکنیم، آب میخوریم، خرما و چای میخوریم، قصه میکنیم، امیدوار میشویم, آب مزه میته، چای مزه میته، بهتر از مزه کافی‌های استارباکس، نفس میکشیم، ابرها و آسمان را نگاه میکنیم، مستی پرنده‌ها در بهار را می‌بینیم، گرمی آفتاب بهار مزه میته، کار میکنیم، کار میکنیم، کار میکنیم، جووووووووون. این فاز و فضا را دوست دارم.
Posted by atiq | آوریل 3, 2025
کار میکنیم، کار میکنیم، کار میکنیم، عرق میکنیم، عرق روی پ…

کار میکنیم، کار میکنیم، کار میکنیم، عرق میکنیم، عرق روی پیشانی را با سر آستین پاک میکنیم، کار میکنیم، کار میکنیم، کار میکنیم، تشنه میشویم، آب میخوریم، کار میکنیم، کار...

این روزها دچار تعارض شده ام. حالت همزمان دوست داشتن و بیزاری. مثل اینکه پدرت معتاد باشه، از یک طرف دوستش داری چون پدرت است، از یک طرف ازش بیزار باشی چون معتاده. نسبت من و افغانستان هم یک چنین چیزی شده. از یک طرف دوستش دارم چون وطنم هست، از یک طرف بیزارم، چون فعلا چیزی برای افتخار نداریم و از هر طرف که نگاه میکنم، نسبت به بقیه ممالک دربه‌در و خاک بر سر هستیم. به مادرم زنگ میزنم. میان صحبت‌ها و گفتگوهایمان می‌گوید: بچم، آدمی که آسوده شد، آزرده میشه. فکرت طرف خودت و خانه و زندگی و زن و اولادت باشه، جان مادر، مه یاد دارم از خودم مراقبت کنم. در این سال نو برای شما جان جوری و وقت خوشی و نام نیکی میخواهم. بهار شده، برفها آب شد. من هم از دخمه برآمده‌ام. ببینم چکار میکنم. These days I’m caught in a conflict—feeling both love and loathing at the same time. Like having a father who’s an addict—you love him because he’s your father, but you also resent him because of the addiction. That’s how my relationship with Afghanistan has become. On one hand, I love it because it’s my homeland; on the other hand, I resent it, because right now, there’s nothing to be proud of. However I look at it, compared to other countries, we seem scattered and humiliated. I call my mother. In the middle of our conversation, she says: "My child, when a person finds peace, that’s when they feel pain. Focus on yourself, your home, your life, your wife and children. For the love of your mother, I know how to take care of myself. This new year, I wish you strength, good times, and a good name." Spring has come. The snow has melted. I’ve emerged from my cave. Let’s see what I can do.
Posted by atiq | مارس 29, 2025
این روزها دچار تعارض شده ام. حالت همزمان دوست داشتن و بیز…

این روزها دچار تعارض شده ام. حالت همزمان دوست داشتن و بیزاری. مثل اینکه پدرت معتاد باشه، از یک طرف دوستش داری چون پدرت است، از یک طرف ازش بیزار...