دوازده سیزده ساله بودم، پدرم میخواست خانهای بخرد و از چند نفر پیسه طلب داشت. آن زمانها، افغانهای مهاجر، به خاطر چند مورد غیر قابل پیش بینی، بیشتر از هم پول قرض میگرفتند.
یکی بحث پول قاچاقبر بود که یکهو میدیدی پسر خالهای،پسر عمهای، کاکایی، برادر یا دوست یک نفر را قاچاقبر می آورد ایران و پول طلب داشت. آن شخص به هر قیمتی که بود باید پول را تهیه میکرد و نفر خود را از گیر قاچاقبر خلاص میکرد. اگر نه معلوم نبود بعداً به خاطر عدم پرداخت پول چه بلایی سر آن نفر میآمد.
مورد بعدی، برگزاری عروسیها بود که به قول معروف بچه رییس جمهور هم که باشی و محفل عروسی بگیری در آخر قرضدار میشوی.
آن زمانها تلفن سیمدار بود، اما معمولا کمتر کسی تلفن داشت و نمیشد مسأله را با تلفن حل کرد.
روزهای پنج شنبه، جمعه که میشد، پدرم میگفت میروی خانه فلانی و بهش میگی که پول پدرم را پرداخت کن. و تا پول را نداده، از خانهاش بیرون نمیشی. پول را میگیری و خانه میایی، دست پر باید بیایی.
اولش سر خوش، به خانه فلانیها میرفتم. معمولا آنها هم دو سه تا فرزند هم سن و سال من داشتند و با هم سرگرم بازی میشدیم. شب که میشد و پدر آنها از کار به خانه میآمد، دسترخوان هموار میشد و نان شب میخوردیم. بعد در دل خود میخواستم پیغام پدرم را برسانم و هزار بار آنرا سر دسترخوان مرور میکردم که چه بگویم و کی بگویم. آخر سر هم یارو بنده خدا نان را میخورد و نماز را میخواند و سریع میخوابید. بعد من میماندم و این پیغام نگفته که آنقدر در دلم سنگینی میکرد که حیران میماندم چه کنم. دوباره من و دوستانم با هم آرام آرام بازی میکردیم. فردا صبح هم بنده خدا آنقدر صبح زود سر کار میرفت که نمیدیدمش. بعد از یکی دو روز، دست از پا درازتر، به خانه برمی گشتم و پدرم میگفت چطور شد؟ تا میگفتم نتوانستم بگویم و فرصت برابر نشد، که شرق، یک سیلی جانانه از پدر میخوردم. برق ااز چشمهایم میپرید و ستاره باران میشد و واقعا احساس میکردم، دور سرم گنجشگها دارند چرخ میزنند.
بعدش هم چه عرض کنم.
و در دل خود میگفتم: ما را تیر از این پولداری که بخاطرش اولاد خود را لت کنی و جگرخونی کنی.
در دنیای کودکی خود، آرزو میکردم آنقدر پولدار شوم که اگر به کسی پولی قرض دادم، فکر کنم آنرا بخشیدهام و بگذارم خود شخص هر زمان مناسب دانست پس بیاورد و از خدا صد برابرش را طلب کنم. بی رنج، بدون خون جگری پول پیدا کنم و با کیف و با لذت آنرا خرج کنم و خدا را شکر امروز به آن مراحل دارم نزدیک میشوم.
خلاصه، چندین نوبت این رفت و آمدها ادامه پیدا کرد و در نهایت بعد از چکشکاریهای فراوان، آبدیده شدم و همان اول پیغام را میرساندم و مسأله جواب نقدی یا غیر نقدی را مشخص میکردم و بعدش با خیال راحت بازی میکردیم.
این موضوع رک گویی و مستقیم سر اصل مطلب رفتن، بعدها موقع دختر بازی، برایم دردساز میشد. مخصوصا آنجا که دختری از من میپرسید چرا با من دوست شدی؟
حکایت شیر موی ریخته و آفتابه آب جوش مرد دهقان بود.
القصه، که یاد گرفتم بچههای خود را درگیر دعواها و مسایل مالی خود نکنم. واقعا خیلی خیلی خیلی فشار روحی را آنها باید تحمل کنند و این خوب نیست.
دوم اینکه حساب و کتاب، ممکن است یک مقدار ریزش و کمبود بیشبود، داشته باشد. زیاد سخت نگیرم.
اما مسأله رکگویی و اول سر اصل مطلب رفتن، بعدها، در درس و دانشگاه و بقیه کارها، خیلی به دردم خورد و در زمان صرفه جویی میتوانستم.
بچهها را دنبال طلب خود روان نکنیم. بچهها را قاطی دعواهای خود نکنیم. بچهها باید بازی کنند. بچهها نمیتوانند چون دانه گندم میان دو سنگ آسیاب قرار بگیرند و این بار گران را تحمل کنند.
پدرجان، نور به قبرت بباره. کاش میشد همه چی را خط میزدیم و از اول زندگی میکردیم. من بالاخره یاد گرفتم طلبهای مردهی تو را زنده کنم. روشهای بهتری برای این موارد وجود دارد. حتی شرکتهایی وجود دارند که این کار را میکنند و به اصطلاح شرخر هستند.
حالا هم دارم فکر میکنم خود تو را چطور میتوانم به زندگی بازگردانم. در این زمینه چند تا شرکت را دیدم. ببینم به چه نتیجهای میرسیم. باز خبرت میکنم.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
