هزار سال قبل، از یکی از دوستان که در کابل با هم آشنا شده …

هزار سال قبل، از یکی از دوستان که در کابل با هم آشنا شده بودیم پرسان کردم: بار اولی که مرا دیدی چگونه بود ؟

خیلی جالب توصیف میکرد:

یک بچه، سفید، بدون ریش و پشم، با پوست شفاف و شیشه عینک تمیز و براق، با ادب، یخن‌قاغ اتو شده، موهای تمیز و ژل زده، انگار که همین الان از ایران به کابل از راه آسمان فرود آمده باشد. بدون گرد و خاک، شبیه پولدارها و مرفهین بی درد، اما خاکی و خودمانی.

گفتم حتما همان روزهای اولی بوده که کابل آمده بودم. چون بعدها، هر کار می‌کردیم، گرد و خاک کابل ما را رها نمی‌کرد و آفتاب کابل تیزتر از آفتاب تهران بود و پوست را می‌سوختاند.

اگر دیده بودید، بعضی خانمها در گرمای سوزنده بهار و تابستان با خود چتری می‌گرفتند. واقعیتی که وجود داشت این بود که پوست آدمها در کابل شفاف نبود، یا بر اثر آفتاب سوختگی یا بر اثر کم خونی و تغذیه نامناسب و یا هم دیر دیر حمام کردن (چرا که آب‌گرم در زمستان های کابل یک نعمت محسوب میشد) و انواع و اقسام لک و پیس را بر روی چهره‌ها می‌دیدی.

با اینکه خارج به هر جایی بیرون از افغانستان گفته می‌شود، اما بیشتر مهاجران که آمدند و در افغانستان ماندگار شدند از ایران و پاکستان بودند. مهاجران اروپا رفتگی و آمریکا دیده نمیتوانستند ماندگار شوند. البته یک مورد استثنا را دیدم.

در حویلی پهلوی ما، در کارته چهار، یک نمره زمین خالی کلان چاردیوال شدگی حدود هزار متر مربع بود که در یک گوشه یک اتاقک داشت و پیرمردی قد بلند و درویش مانند، با موهایی بلند و ریشی انبوه، با یک سگ و یک اسب در آن زندگی میکرد.

یک روز به دیدن بابه رفتم. سگش به سمت من قو قو کرد و او به سگ خود گفت: Shut up و سگ آرام گرفت.

با تعجب گفتم: شما انگلیسی یاد داری؟

گفت: خودمه بان که سگم هم انگلیسی یاد دارد. مه چهل سال در ارمیکا زندگی کردم. اونجه زندگی و کار و بار داشتم، د سرم بد خورد و پس برگشتم د ملک خودم. د همی گوشه ویرانه، آدمی نباید خیاصت خود را از دست بدهد و اصل خود را فراموشت کند.

البته می‌دانستم که آدمها در افغانستان زیاد لاف میزنند و هر کی هر چه میگوید را باید تقسیم بر هفت کنم تا معیار دقیقتر دستم بیاید. اما این واقعی بود و لاف نمی‌زد.

قبل از آن هم یک پیرمرد ایرانی را در تهران دیده بودم که خیلی خوش تیپ و شیک پوش بود. موهایی پر پشت و سفید، با ریش چخماقی و شلوار لی و پیراهن نیمه آستین لی، وقتی در اتوبوس شرکت واحد کنارش نشستم و قصه را شروع کردیم، گفت: پیرمرد خودتی، من یک جوان شصت و هشت ساله‌ام که در ده پانزده سالگی همراه پدر و مادرم به آمریکا رفته‌ام و یک عمر آنجا خوشگذرانی کردم، اما حالا برگشتم تهران و اینجا خوشگذرانی میکنم. چرا که پولم کفاف خوشگذارنی در آنطرف را نمیکند. اما در اینجا میشود هر شب یکی را دعوت کنم و ازش پذیرایی کنم.

وقتی ازش خواستم که یک نصیحت کند که در زندگی به کارم بیاید گفت:

بخور، بنوش، بخواب، بکن, اما همیشه بخور، همیشه بنوش، همیشه بخواب و همیشه بکن، و هر وقت اراده کردی و دلت خواست هم بتوانی بخوری و بخوابی. و ورزش کمکت می‌کنه اراده‌ات قوی بمونه.

زندگی، عشق، سرگذشت آدمها، آمدن و رفتن شان، یک قصه بیش نیست،

اما از هر زبان که می‌شنوم، نامکرر است.

خوب است آدم بتواند با هر دوره از زندگی خود کنار بیاید. با کودکی خود، با جوانی، با میانسالی و با پیری و پس از پیری. و ماست‌ها را قاطی قیمه‌ها نکند.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،