گیاهان که احساس خطر کنند، تشنه بمانند و بوی مرگ را بشنوند…

گیاهان که احساس خطر کنند، تشنه بمانند و بوی مرگ را بشنوند، زود زود گل میدهند و تیز، بارور میشوند و به مرحله زایش میرسند تا بتوانند دوام و بقای نسل خود را ممکن سازند.

آدمی نیز به گفته سعدی اگر دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.

امشب نیز از آن شب‌هایی است که چشمم نخفته است.

بیدار خواب شده‌ام و کلمات با صدای بلند در ذهنم بالا و پایین میروند. شبیه آدمی که در بیسمنت یک خانه زندگی میکند و همسایه بالایی‌اش امشب با دوستانش پارتی دارد و بزن و بکوب راه انداخته‌اند و نفر برای اینکه خاطر خود را تسلی داده باشد، خودش را نیز در جشن و پارتی آنها شریک تصور میکند. زهی تصور باطل، زهی خیال محال.

امسال تصمیم گرفته‌ام بعد از اینکه موسم گل‌های لاله تمام شد، تمام باغچه‌ خانه‌مان را رومی/ گوجه فرنگی بکارم.

سال قبل نیز که به این خانه کوچ کرده بودیم، با اینکه آخرهای جولای بود و ناوقت شده بود و به اصطلاح آخر فصل بود، بیشتر فضای باغچه را رومی کاشته بودم. می‌دانستم به غیر از شاخ و برگ، هیچ حاصلی نمی‌گیرم، اما گفتم برای دست گرمی و اینکه حساب کتاب کار بهتر مشخص شود، رومی می‌کارم.

لیکن امسال، آماده‌ام.

دلم میخواهد رومی بکارم. رومی‌های خوشه‌ای، رومی های ریز و گیلاسی، رومی های درشت و سرخ و براق، رومی های ترش و آبدار، رومی های گوشتی و رومی‌های لیمویی.

در کنار رومی، یک جای مخصوص را برای کشت کچالو در نظر گرفته‌ام.

البته رومی و کچالو را همینجوری نمیکارم، با اینکه فضای کوچکی را در اختیار دارم، اما مدیریت مصرف آب را نیز سنجیده‌ام و با کمترین مصرف آب، این حاصلات را میخواهم برداشت کنم.

صحبت از چه بود؟ تشنگی و مرگ و باروری!

این روزها، فکر میکنم مردن کار سختی نیست. با این زندگی در هم و برهم و بی نظم و بی سرانجامی که در این چند سال داشتیم، واقعا احساس قف سر آب بودن را دارم یا اگر شاعرانه‌تر بگویم، چون پر کاهی بر روی آب شناوریم.

عمر حباب‌های رنگارنگ و زیبایی که با کودکان با کف صابون درست می‌کنند چقدر است؟ چطور ایجاد میشود و چطور از بین میرود؟ این زندگی است.

گفتمش نقاش را، نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

دیگر از مرگ نمی‌هراسم. یک جورایی حتی باهاش رفیق شده‌ام. وقتی آدم از دوستانش دور میشود، وقتی از وطن‌اش در دورترین نقطه‌ی ممکن گَزَلَک میشود و کنج عزلت برمی‌گزیند، وقتی کسی نیست که پیاله‌هایمان را به هم بزنیم و cheers بگوییم و بطری بطری آبجو را باید تنها بنوشم،

وقتی دلیلی برای سر سلامتی نیست، اینجاست که غم و اندوه و مرگ و ملال بدون اینکه اجازه بخواهند و به دروازه تک تک کنند، داخل میشوند و جای خنده و خوشی را می‌گیرند.

هر که ترسد ز ملال، انده عشقش نه حلال

یا سر ما و قدمش، یا لب ما و دهنش

این روزها، با آهنگ پرنده‌ی مهاجر سیاوش قمیشی بیشتر حال میکنم. با این اوضاع تخماتیک سیاسی، تمام دنیا قفس است.

اینها چُس‌ناله نیست. من کبر نمیکنم. من خوب نیستم. من خراب خراب خراب ام.

من در این تابستان، شبیه جنگلهایی که سالهای قبل در آتش سوختند، در میگیرم و شعله‌ور خواهم شد. دود میشوم و جای خود را به چمنزارهای سرمست میدهم.

من از ترس جوانه‌ زده‌ام، در وحشت گل داده‌ام، در غم به بار نشسته‌ام، و از درد و خون جگر، چون اناری دلخون، ترک خورده‌ و خندیده‌ام و اکنون خوش و خوشحال میخواهم بمیرم.

بیایید و یاقوت‌های رخشان مرا بچینید و ببرید.

میخواهم سبکبار بمیرم.

ای بهار شوق، ای گل امید

چهره نیلگون، پیرهن سفید

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،