Blog

Posted by atiq | ژوئن 26, 2023
دوست دارم امروز را روز قوروت نامگذاری کنم.

دوست دارم امروز را روز قوروت نامگذاری کنم. دوست دارم در حالی که در خیابان قدم میزنم، قوروت را با کشمش نخود بخورم. دوست دارم نمک و شوری قوروت را...

هزار سال قبل بود، بعد از رخصتی‌های عید قربان، رفتم دفتر، پیش حاجی احمد. پرسان کرد: جعپَری صاحب، د عید کدام قربانی کردی؟ خون مون ریختاندی یا نه؟ گفتم: قربانی که نکردیم حاجی صاحب، مگم خون ریختاندم. گفت: خو چی کردی؟ گفتم: هیچ، دوگانگی ها را بردیم ختنه کردیم. یک کمی خون و خون‌باتگ شد و مخصد سنت را اجرا کردیم. و بعد از آن روزها، سراسر عید قربان بود کابل.
Posted by atiq | ژوئن 25, 2023
هزار سال قبل بود، بعد از رخصتی‌های عید قربان، رفتم دفتر، …

هزار سال قبل بود، بعد از رخصتی‌های عید قربان، رفتم دفتر، پیش حاجی احمد. پرسان کرد: جعپَری صاحب، د عید کدام قربانی کردی؟ خون مون ریختاندی یا نه؟ گفتم: قربانی...

Posted by atiq | ژوئن 24, 2023
این گیاهان پتوس را کاشتم. گفتم تا سقف برسه، کارها اجرا میشه،

این گیاهان پتوس را کاشتم. گفتم تا سقف برسه، کارها اجرا میشه، رفت به سقف رسید برگشت و دوباره پیچ و تاب دادم. دیدم همین گلبازی، بهترین کار است. حالا...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | ژوئن 21, 2023
روز و روزگار خوش است.

روز و روزگار خوش است.

Posted by atiq | ژوئن 19, 2023
یک جاده داریم نزدیک خانه.

یک جاده داریم نزدیک خانه. شرقی - غربی‌ترین جاده‌ای است که تا حالا در زندگی دیده‌ام. صبح های زود، همزمان با طلوع آفتاب که کلاه لبه دار خود را سر...

Posted by atiq | ژوئن 14, 2023
باران می‌بارد. ساعت یازده بجه شب است و در زیر چیله موچی (…

باران می‌بارد. ساعت یازده بجه شب است و در زیر چیله موچی (آلاچیق کفاش) پناه گرفته‌ام. پشه‌ها هم این زیر جمع شده‌اند و هر کدام که مرا نیش میزنند را...

تقدیم به نگاه زیبای شما، از امروز تا سه شنبه، میخواهم سکوت کنم و هیچ چیزی ننویسم. تا پیازهای ذهنم بیخ بگیرد و ببینم دیگه چی میتوانم از توش دربیاورم. دارم فکر میکنم چکار کنم که بتوانم زمانم را در دست خودم بگیرم. کاری را در وقتی که دلم میخواهد انجام بدهم و مزاحم کسی هم نباشم. خیلی دوست دارم یک باغ انگور 🍇 و یک مزرعه توت زمینی🍓 و کمی سیب زمینی 🥔 و گوجه فرنگی🍅 داشته باشم. و باقی عمر را بدور از هیاهو و شوآف‌های مزخرف شهری، بدور از دواها و طبیب‌های تاجر، سر کنم. چند تا کندوی زنبور و کمی هم کرم زباله خوار و دو سه تا گاو 🐄 و گوسفند 🐑 و مرغ و 🐓 . یک قلاب و چنگگ ماهیگیری. یک کمی مهارت ویرایش ویدیو و عکس و یک حساب بانکی رسمی و یکی هم غیر رسمی. یک رفیق روانشناس و مشاور حقوقی که از شر دعواجلاب ها نجاتم بدهند. میخواهم شبیه یک خرس 🐻 برای خودم زندگی کنم. مادرم می‌گفت: شادی 🐒 و خرس 🐻 اول آدم بودند. گپ پدر مادر خود را گوش نکردند، از بدوای اونها، اینها جانور جور شدند. با اینکه حالا چند واحد ژنتیک خواندم و با نظریه داروین آشنایی دارم، اما تفسیر افسانه‌ای مادرم از این دو جانور زیباست. تا یادم نرفته، در بخش بازیافت زباله شهری، برای تهیه کود کشاورزی هم کار می‌کنم. البته این کود را بیشتر برای گل و گلدان کار میگیرم. یاد یک فکاهی افتادم که نفر گزارشگر به یارو میگه خودت را معرفی کن: بنده کریم کریم زاده، کارمند کارخانه کمپوت سازی کرج هستم. در بخش کندن کاغذهای کمپوت کار میکنم. هرکسی که دلش گرفت، هر کسی که حسرت نعره‌ی مستانه داشت، هر کسی که میخواست تنی به آب بزند، و یا شبهای تابستان در بالای پشت بام، زیر آسمان پر ستاره بخوابد، هر کسی که میخواهد رکورد پیاده روی خود را بشکند، یا دست خود را در ظرف عسل 🍯 فرو کند و عسل را با انگشت خود بخورد، هر کسی که هوس چای لیمو و نعنا کرده، تلفن را بردارد و به من زنگ بزند. دیر ژر... به زودی.
Posted by atiq | ژوئن 10, 2023
تقدیم به نگاه زیبای شما،

تقدیم به نگاه زیبای شما، از امروز تا سه شنبه، میخواهم سکوت کنم و هیچ چیزی ننویسم. تا پیازهای ذهنم بیخ بگیرد و ببینم دیگه چی میتوانم از توش دربیاورم....

خیلی سخت است برایم که تمام زندگی آدم، خلاصه شود در خریدن یک خانه. آن هم تنهایی، آن هم با پول پس انداز. تمام زندگی یعنی، تمام همّ و غم و دغدغه و دویدنهای آدم، شبیه پیله، بپیچد و چرخ بخورد و بشود یک خانه. که نفس آدم را بکشد و زمینگیر کند آدم را. هر زمان به خریدن خانه فکر میکنم، احساس میکنم با میخ طویله، بخواهم خودم را یکجا به زور ثابت نگهدارم. یا شاعرانه‌تر بخواهم بیان کنم، کشتی را لنگر اندازیم. من آدم یک جا بودن و یک جا ماندن نیستم. درست است که بیست سال ایران بودم، درست است که پانزده سال در کابل بودم و از جایم تکان نخوردم. اما من خودم می‌دانم آدمی نیستم که یک جا باشم و بمانم. دوست دارم دنیا را بگردم و اکسپلور کنم. این روزها که با هر کسی از نزدیک و رو در رو سلام میکنم، با یک نگاهی به یَخَن (یقه) و جنس لباسم، سریع می‌پرسد: خانه چی داری؟ ماشین چی داری؟ یا زیر چشمی به مدل گوشی آدم توجه می‌کند. حالم بهم می‌خورد. اینقدر حالم بهم خورد که رفتم و آیفون رجستر نشده را دادم و به جایش یک گوشی ساده‌ای سامسونگ گرفتم. با یک مقدار پول که فروشنده سَر داد. کفشهایم را واکس نزدم و کمی کهنه کردم، و اصلا با اسنپ اینور اونور میروم و خیلی هم راحت ‌ترم. چون اصلا لازم نیست الاف شوم و دنبال جای پارک بگردم یا نگران جریمه و پول بنزین باشم. میتوانم کمی به چپ و راست نگاه کنم و تغییرات را بهتر ببینم. تا اینکه شبیه اسب گاری، چهار چشمی فقط روبرو را تماشا کنم. لباس هم فقط بشور و بپوش بدون اتو. همیشه وقتی کسی را در حال اتو کردن لباس می‌بینم، احساس میکنم دارد کار بیهوده‌ای را انجام میدهد. حالا تو بیا و آنرا وصل کن به احساس مهر و محبت بین دو نفر، که اگر کسی لباست را اتو نکرد، یعنی دوستت ندارد. واقعا اگر کسی می‌خواهد به خاطر برق کفشها و خط اتوی لباس و مدل گوشی و استایل موی و خانه و ماشین، سلامم را علیک بگیرد، همان بهتر که نگیرد. اما همیشه یک چیز برایم واجب بوده و هست: اینکه کاری را کنم که اشتیاقش را دارم و اگر اشتیاق نبود، نکنم. حتی به بچه‌هایم میگویم اگر حال ندارید، نروید مدرسه. اما اگر رفتید، سر حال و با شوق بروید. بخاطر ترس از ما و معلم نروید. بخاطر شوق دیدن همکلاسیها بروید. بدون ترس، بدون وحشت. برای من، که دو سه بار، انفجار و وحشت و صدا و بو و طعم و مزه و زور مرگ را از نزدیک دیدم، زندگی و بودن در لحظه، خیلی خیلی ارزشمندتر از خیلی زواید و ظواهر است. مدل گوشی؟ نوع پایچه تنبان و مدل ریش و بروت؟ نه. هیچکدام. اگر خواستید مرا تحریک کنید، با مدل گوشی و لبتاب و ماشین و لباس و عطر، من تحریک نمی‌شوم. من به تنها چیزی که بعد از صحبتهای شما دقت میکنم، این است که آدامس (ساجِق) میجوید یا نه؟ آنوقت شاید از روی کنجکاوی بپرسم کدام نوع آدامس را می‌جوید و اگر داری یکی به منم بدهید. دیگه هیچ چیزی، نظر مرا جلب نمیکند. من از این دنیا، ساجق را پسندیده‌ام. ساجق شوگر فری گلابی رنگ بادکنکی. 😃 Pink sugar free chewing bubble gum 😃 حاضرم خانه‌‌هایم را بفروشم و تا قِران آخرش را فقط بروم و ساجق بخرم و دلم خوش باشد که اگر باز کرونا شد، اگر دنیا به آخر رسید و قرن تا قرن، کسی کسی را ندید، من به اندازه کافی ساجق دارم که از مهمان های ناخوانده‌ی زندگی‌ام پذیرایی کنم و قوانین قرنطینه را بشکنیم و دونفری بشینیم و آدامس باد کنیم و پِق صدا کند و ببینم از کی بزرگتر بود. من کیف میکنم هر وقت به این شات از زندگی‌ام فکر میکنم. دوستتان دارم.
Posted by atiq | ژوئن 8, 2023
خیلی سخت است برایم که تمام زندگی آدم، خلاصه شود در خریدن …

خیلی سخت است برایم که تمام زندگی آدم، خلاصه شود در خریدن یک خانه. آن هم تنهایی، آن هم با پول پس انداز. تمام زندگی یعنی، تمام همّ و غم...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | ژوئن 8, 2023
Happy birthday Mansur Momtaz

Happy birthday Mansur Momtaz

Posted by atiq | ژوئن 8, 2023
ماه جوزا است، این موقع را به انگلیسی June Drop میگویند، ی…

ماه جوزا است، این موقع را به انگلیسی June Drop میگویند، یعنی بار و سیب‌های اضافی درخت میریزند. همان سیب‌هایی که آخرش ساندیس درست میشود. تا گندمها را بچینیم، کاه...

چند برگ خوشبو از سرشاخه این درختهای اکالیپتوس می‌کنم و در میان مشتم محکم می‌فشارم و بو می‌کنم. پیاده به راهم ادامه میدم. هر چه هدفهایم مشخص‌تر می‌شود، قدمهایم را نیز بلند‌تر برمی‌دارم. این روزها، موقع پیاده روی، هدفون به گوشم نمی‌زنم. خودم بلند بلند آواز می‌خوانم. از طنین صدای خودم، خوشم می‌آید. دلی که غم داره، دردایشی زوره تنور که دود مونه، نوله‌شی کوره تنور که دود مونه، نوله‌شی واز کید دلی که غم داره، چهار بیتی ساز کید این اشعار را از مادرم یاد گرفتم. هر چند قدم، با هر احساس خوشایند و ناخوشایندی،با هر فکر جالب و خنده‌داری، برگهای خوشبوی مچاله شده در مشتم را بو می‌کنم و فقط راه میروم. خوبی اینجا این است که به هر حالتی که لباس پوشیده باشی، کسی نیست که گیر بدهد و یا چپ چپ نگاه کند. یا نگاه عاقل اندر سفیه داشته باشد. همه سرگرم کار خودشان هستند. اگر چه بیشتر با گاردهای پیاده‌ی ویلاها روبرو و‌ چشم در چشم میشوم و یک لبخند کافی است تا آنها هم یک لبخند شیرین بزنند و اَخم و تَخم قواره‌شان را باز کنند.. همان حالتی که اربابشان طرفشان لبخند بزند و خستگی از تن اینها خارج شود. گاهی صدای پرنده‌، گاهی صدای وزش باد، گاهی صدای بوق ماشین، گاهی صدای خش و خش برگهای خشکیده، اما مهمتر از همه، نغمه‌ی وجود خودم زیباست. سبز سبزم، ریشه دارم من هفت هشت تا بچه دارم من درختی استوارم چشمه‌ام، صافم، زلالم. امروز نمیدانم چطور شد که یهو به یاد بچه‌هایی افتادم که سقط کردیم. اگر آنها هم امروز در کنار ما می‌بودند، راحت دسته‌ی ده‌تایی را تکمیل کرده بودیم. یک مورد از آنها باز هم دوقلو بود. آفرین به این استعداد! اگر آنها می‌بودند، چطور می‌شد؟ با اینها که هستند چطور برخورد می‌کردند ؟ گوشهایم داغ داغ میشود و میخواهم زودتر بحث ذهنی‌ام را عوض کنم. این آمار و احتمال، در هیچ ریاضیاتی نمی‌گنجد. مغزم به این محاسبات قد نمی‌دهد و باید رهایش کنم، اگر نه شبیه تار شیشه‌ای کاغذپران، دستم را می‌برد و زخمی میکند. ما برای گذشته و برای زمانهای رفته کاری نمی‌توانیم بکنیم. اما قلبم میخواهد آنها را در کنار خود بگیرد و دوباره روح بدمد و زنده کند. برای او همه چیز حل شده است. محاسبات قلب حتما از نوع کوانتوم است. دریای احساس است و لبریز. و نهیب میزند به مغز و می‌گوید: کشاد غم‌درون، ریدم به اون سلولهای خاکستری و فسفرهایی که سوزاندی. شاشیدم به اون محاسبات و احتمالاتی که در نظر گرفتی. تو چه میفهمی که زندگی چیست؟ عشق چه معنی دارد. تو بگیر شبیه هارد دیسک و مموری، خاطرات را در خودت ذخیره کن. اما پردازش اصلی اینجاست. من میدانم و لذت داشتن بچه‌هایی که متولد میشوند. تو که از ترس خرج و مخارج خودت را خیس کرده بودی. من آینده ی شیرین را آوردم جلوی چشمهایت و نشان دادم که زندگی، محاسبات خشک و خالی آمار و ریاضی وار نیست. حیات، لذت و شادی و آرامش، در تار و پود شب و روزها، قرار گرفته و هر بار که برگهای فشرده در مشتم را بو می‌کنم، بیشتر به سمت قلبم متمایل میشوم. قلب من، به اندازه‌ی مشت من است. قلب من خوشبوست. قلب من، منو صدا کن. بیا تا با هم کمی قدم بزنیم. من از این سروصدا و بحثهای بیهوده‌ی مغز بیزارم. تپش‌های قلبم را دوست دارم. دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم...
Posted by atiq | ژوئن 5, 2023
چند برگ خوشبو از سرشاخه این درختهای اکالیپتوس می‌کنم و در…

چند برگ خوشبو از سرشاخه این درختهای اکالیپتوس می‌کنم و در میان مشتم محکم می‌فشارم و بو می‌کنم. پیاده به راهم ادامه میدم. هر چه هدفهایم مشخص‌تر می‌شود، قدمهایم را...

Posted by atiq | ژوئن 3, 2023
دیروز، اعصابم خیلی خراب بود.

دیروز، اعصابم خیلی خراب بود. آدم نیاز دارد در کانتکت لیست خود، چند نفر را داشته باشد که با آنها، گاه و بیگاه تماس بگیرد و گلواژه تفت بدهد. من...

Posted by atiq | ژوئن 1, 2023
🍉 این تازه‌ترین ورژن تابستانی من است.

🍉 این تازه‌ترین ورژن تابستانی من است. آفتاب شدید، گرمای خرماپزان و هوای شرجی و مرطوب ایالت پنجاب پاکستان. همین سه دلیل کافی است تا بگویم تعادل هورمونی بدنم به...

سلام من به غنچه‌ای که صبحدم، به خنده باز می‌شود. صبح بخیر دوستان. از این مدل گل‌های پتوس چند گلدان مانده. هر کی در اسلام آباد پاکستان است میشه قرار بزاریم برسانم برایش. یک ساجق (آدامس)خوب و جوهردار(طعم‌دار)، چی پیشنهاد می‌کنید؟ البته شوگرفری باشد. به نظر من، ساجق، مهمترین اختراع بشر است.
Posted by atiq | ژوئن 1, 2023
سلام من به غنچه‌ای که صبحدم، به خنده باز می‌شود.

سلام من به غنچه‌ای که صبحدم، به خنده باز می‌شود. صبح بخیر دوستان. از این مدل گل‌های پتوس چند گلدان مانده. هر کی در اسلام آباد پاکستان است میشه قرار...

Posted by atiq | می 31, 2023
به مادرم که زنگ میزنم، فقط باید تصویری باشد. با تماس صوتی…

به مادرم که زنگ میزنم، فقط باید تصویری باشد. با تماس صوتی حال نمیکند. میگوید تا قواره خودت را نبینیم، دلم آرام نمیگیرد. صورتت هر چه که در دلت است...