دیروز، اعصابم خیلی خراب بود.
آدم نیاز دارد در کانتکت لیست خود، چند نفر را داشته باشد که با آنها، گاه و بیگاه تماس بگیرد و گلواژه تفت بدهد.
من بیشتر از یک ساعت، بیشتر از چهل و پنج دقیقه، نمیتوانم رسمی و منطقی باشم. چرا که CPU و مغزم داغ میکند و بعدش باید سریع، لباسهایم را دربیاورم و بپرم داخل حوض آب و شلپ شلپ، شنا کنم تا کمی آرام بگیرم. اگر نه دود از نهادم میبراید و خرابکاری میکنم.
در خانه، جلوی زن و فرزند هم که نمیشود منطقی نبود. باید وجه خوب و بُعد مثبت مرا آنها ببینند و اگر ابعاد تاریک و نور نخورده و ناشناختهام را ببینند، درجا، ناکارم میکنند.
من نیاز دارم این ابعاد نور نخوردهی ذهن و وجودم را که اسمشان را گذاشتهام نروژ شمالی، بگذارم زیر آفتاب تا خوب نور بخورند، اما نباید از آشناها، کسی دور و برم باشد. بعد از نور خوردن و واضح شدن، هم باید بپرم داخل آب.
من میتوانم روی آب، آرام بگیرم و بخوابم. حتی گاهی احساس کردم که اگر به اندازه کافی، تنها و آرام باشم و دلهرهای در وجودم نباشد، میتوانم روی آب راه بروم.
دیروز اعصابم خراب بود، از لیست گلواژه، هیچ کسی وقت نداشت، یا خواب بودند، یا سر کار، یا در جلسه، یا پیامهایم را سین نکرده بودند.
با دوچرخه زدم بیرون، یک مدتی که رفتم، چرخ پنچر شد، و بردم تا پنچری بگیرد، اینبار، هم تیوب و هم لاستیک چرخ عقب را تبدیل کردم. بعد از مدتی چرخیدنهای بی هدف و بی برنامه، در یک جایی شبیه ترمینال جنوب تهران، که پر از رفت و آمد اتوبوسها و مسافران بود، یک رستورانت دیدم که داشت مرغهای سلامت(سالم) را روی زغال کباب میکرد، از حالت سر سیخ زدن و کباب کردن مرغها، خوشم آمد. رفتم پیش یارو و گفتم دانهای چند است؟ گفت هشتصد روپیه.
یک چیزی حدود سه دلار، از بس اعصابم خراب بود، یکی فرمایش دادم.
رفتم به لطف آموزشها و نهادینه شدن عادات شستشوی دستها در دوران قرنطینه، دستهایم را با آب و صابون شستم و یک گوشه نشستم تا جناب مرغ بیاید و مرا آرام کند.
این مرغ و تخم مرغ، حق زیادی بر گردن بشریت دارد. در دوران خوابگاه و درس و دانشگاه، اگر تخممرغ نمیبود که من مرده بودم.
خلاصه، مرغ تکه تکه شده و بریان و نمک و فلفل و ادویه زده شده را آوردند و در کنارش یک نوشابه کوکاکولای کمر باریک هم بود.
آنقدر عصبانی و ناراحت بودم که نفهمیدم چطور تمام آن مرغ سلامت را خوردم. مگم اعصابم راحت شده بود. دقیقا آن آخرها، که ران چپ مرغ را به عنوان آخرین لقمه، بلند کرده بودم تا به دندان بزنم، یک گربهی 🐈 کوچولوی ناز، با چشمهایی براق و محزون، بدون هیچ سروصدایی شبیه گارفیلد، روبرویم نشست و فقط نگاه میکرد، هیچی دیگه، ران از سمت دهانم دور پلیسی زد و رفت به سوی جناب گربه. چرا من این گربه را زودتر ندیده بودم؟
در موقع برگشت، از گردن دوچرخه گرفتم و پیاده گز کردم تا بلکه غذا یک کمی هضم شود. به دوستی به زور زنگ زدم تا کمی گلواژه تفت بدهم و هرچیز هرچیز گفتم تا کمی ذهنم آرام شد. البته barinstorming هم ایجاد شد و تصمیمات خوبی هم گرفتیم.
دیروز به من ثابت شد در وقت عصبانیت هیچ تصمیمی نگیرم. حتی تصمیم به خوردن یک مرغ سلامت.




![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
