Blog

Posted by atiq | می 30, 2023
پنج گنج

پنج گنج دیروز صبح، غلام حیدر Ghulam Haidar Karimi یک ملاقات کاری داشت با یکی از دوستهایی که برای خریداری زنبور از افغانستان به اینجا آمده بود. موسساتی هستند که...

Posted by atiq | می 29, 2023
چه زود صبح شد،

چه زود صبح شد، از دیروز عصر، مهمان دوست خوبم غلام حیدر کریمی Ghulam Haidar Karimi بودیم. همان دوستی که از سه سال قبل و شروع ایام قرنطین در کابل،...

Posted by atiq | می 27, 2023
در وقتهای بی حوصله‌گی و بیکاری، از این گل و گلدان‌های کوچ…

در وقتهای بی حوصله‌گی و بیکاری، از این گل و گلدان‌های کوچک پتوس pothos، در اسلام آباد پاکستان، یک تعداد آماده کرده‌ام. تمامش کار دست است و از قلمه‌های کوچک...

Posted by atiq | می 25, 2023
ساعت یک شب است، نوشتنم می‌آید، شبیه ابرهایی که هم اکنون م…

ساعت یک شب است، نوشتنم می‌آید، شبیه ابرهایی که هم اکنون می‌بارند، کلمات یکی پی هم، در ذهنم می‌بارند و خیس‌ام می‌کنند. چند روز قبل، موقع پیاده‌رویهای بی نقشه و...

از خوبیهای زندگی در واحدهای آپارتمانی، که مدیر و Managment سالم و چشم سیر و شیر پاک خورده دارند، این است که یک خیال راحت از بابت دزدی و گم شدن مال و اموال وجود دارد. مدیر که درست بود، مدیریت که ورزیده و آموزش دیده بود و البته با کمک کامره‌ها و دوربین‌های مداربسته، تمام کادر خدماتی، کوشش می‌کنند تا رضایت فامیلها و خانواده‌ها، فراهم باشد. در قلای شاده کابل که بودیم، بارها جارو و خاک‌انداز و تبر هیزم شکنی را از پشت دروازه حیاط، برده بودند. اما از وقتی کارته چهار آمدیم و آپارتمان نشین شدیم، بارها شده سفرهای چند روزه رفتیم و دروازه خانه قفل نبوده و وقتی برگشتیم همه چیز سر جای خودش بوده. این اعتماد و امنیت، یک حس خوب به آدم می‌دهد. خلاصه، این قفس خشک و خالی را حدود یکسال می‌شود پشت دروازه یکی از همسایه‌ها می‌بینم. نمی‌دانم چه داستانی دارد. چند بار دل دل کردم که بروم و به یک بهانه ازش بپرسم که چیست این داستان قفس که نه پُر از پرنده میکنی و نه دور می‌اندازی؟ اما خُب، باز به خودم میگویم: به تو چه؟ چکار داری به کار مردم. دلش است قفس خود را صد سال پیش دروازه خود خالی نگاه کند. هر وقت خودش دلش خواست، برایت داستانش را تعریف می‌کند. شاید هم اصلا داستانی ندارد که تعریف کند و یا تعریفی ندارد که داستان برایش بسازد. خیلی خوشت آمده، برو بازار و یکی خودت بخر و صد رقم داستان برای قفس خودت جور کن. یک جورایی، از استایل این قفس خوشم آمده. اول از همه یاد داستان طوطی و بازرگان می‌افتم، همان بازرگانی که خودش یک طوطی در قفس داشت و به هند رفته بود و طوطی‌های آزاد را دیده بود. همان کلمه "پیام‌های بازرگانی" تلویزیون طلوع، که یک عده ملت مجاهد همیشه در صحنه!! گفته بودند کلمه بازرگان ایرانی است و تلویزیون طلوع نباید از این کلمه کار بگیرد و استاد زریاب استدلال کرده بود به همین داستان طوطی و بازرگان و شبیه معادله‌های ریاضی، برای ملت ثابت کرده بود که کلمه بازرگان، فارسی است، اما ایرانی نیست و ما هم می‌توانیم استفاده کنیم‌. چون قرن‌ها قبل، کلمه بازرگان، در کتاب و داستان آمده. بعدش، تا به حال این مدل قفس را با این استایل خاص، فقط در نقاشی‌ها دیده بودم، همان نقاشی که یک پیرمرد سبیل کلفت، در حال قلیون یا چاپوق کشیدن است و در کنارش یکی از این قفس‌ها است که پرنده‌ای داخل اش است و در کنار قفس، یک گربه (پشک) چُست و چابک و سفید رنگ، مترصد و منتظر شکار پرنده. گاهی هوس میکنم این قفس را روبرویم بگذارم و دوباره با سیاه‌قلم، اسکچ و طرح و پرسپکتیو را کار کنم. و در آخر، شهوت شنیدن داستان پشت این قفس، باعث لولیدن کرم آسکاریس روده‌ی بزرگ و خارش درونم می‌شود که یک روز دو بوتل نوشیدنی وردارم و بروم و بشینم پای صحبت همسایه. اما خب، من کجا زبان اینها را می‌فهمم؟ پس بهتر است از خودم هیجان صادر نکنم و آرام بگیرم. اگر این قفس از من بود، درون این قفس، پیچک و نیلوفر، می‌کاشتم تا شاخه‌ها، به دور میله‌های نازک قفس پیچ و تاب بخورند و بالا بروند، شبیه رقاصه‌های لخت و خوش اندامی که از یک میله، می‌گیرند و گرداگرد آن، بالا و پایین، چرخ می‌خورند. و آنرا برای خودم تبدیل به یک نماد می‌کردم. نماد تاب آوری، نماد دگردیسی، نماد زندگی، نماد امید و از این مدل خزعبلات که جز تراشیدن خرج بر روی دستم، سودی به حالم ندارند. مَگَم هنوز از این قفس خوشم آمده، دلیلش هم هیچکدام اینها که گفتم، نیست، یعنی همه اینها که گفتم، مقدمه‌ای بر دلیل اصلی بوده. شبیه ران مرغی که در زیر زرشک پلو، پنهان باشد و من خود را با سالاد و نان و ترشی و آچار، سرگرم کرده باشم. آن دلیل، شبیه همان ران مرغ، در زیر پلو، پنهان است. خودم هم هنوز نفهمیدم چرا از این قفس خوشم آمده، انگار، از من می‌خواهد آن دلیل را کشف کنم و لذت این کشف را به خودم هدیه بدهم. از شهوت، از هیجان، از خارش، دهانم آب می‌افتد و آنرا قورت می‌کنم. من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ماده‌یی در قفس انداخته، دلم شاد کنید... این طور نمیشود، یا باید این قفس را از پیش چشمم گم کنم، یا بروم و گپ را خلاص کنم و بفهمم چیست حکایت و داستان این قفس متروکِ مطرود؟ مرغ باغ ملکوت‌ام، نیَم از عالم خاک، دو سه روزی، قفسی ساخته‌اند از بدنم... چمنم، صنم‌ام، فِکَنم، زدنم، دهنم، وطنم، سخنم....
Posted by atiq | می 25, 2023
از خوبیهای زندگی در واحدهای آپارتمانی، که مدیر و Managmen…

از خوبیهای زندگی در واحدهای آپارتمانی، که مدیر و Managment سالم و چشم سیر و شیر پاک خورده دارند، این است که یک خیال راحت از بابت دزدی و گم...

دارم فکر میکنم برای تنهایی‌هایم، برای زمانهایی که کسی دور و برم نیست و سکوت و خلوت و فرصت است، چکار می‌توانم بکنم که دیق نیارم و احساس بیهودگی هم نکنم. اگر بتوانم این ترس و این خلا را پر کنم، راحت سوار بر زورق زمان، تا شصت سالگی را خوش و خرم و بدون کدام طوفان مهیب، سپری میکنم. گذشت آن زمانی که اولادها را با یک آیسکریم و یا یک پارک بردن شاد می‌ساختیم. یا وقتهایی که برای رستورانت رفتن صرف میکردیم. آنها دیگر علاقه‌ای به گذران وقت با من ندارند. اما خب، من علاقه دارم و باید مزه دهان جوانها را بفهمم، حداقل خوبی بخش تکنولوژی و کامپیوتر و اینترنت این است که همواره باید خود را آپدیت نگهدارم و بروز باشم. و شانه به شانه جمع آنها پیش می‌روم. در این مورد شرط می‌بندم با خیلی از خوب خوب جوانها، پیشکان هم بزنم، پس نمی‌مانم. می‌خواهم بیشتر از زندگی، از اکسیژن، از سکوت و از آرامشهای قبل طوفان لذت ببرم. طوفانها، روزی رسان هستند.
Posted by atiq | می 24, 2023
دارم فکر میکنم برای تنهایی‌هایم، برای زمانهایی که کسی دور…

دارم فکر میکنم برای تنهایی‌هایم، برای زمانهایی که کسی دور و برم نیست و سکوت و خلوت و فرصت است، چکار می‌توانم بکنم که دیق نیارم و احساس بیهودگی هم...

آدمی آموخته می‌شود. عادت میکند و به آرامی دل می‌بندد.
Posted by atiq | می 23, 2023
آدمی آموخته می‌شود. عادت میکند و به آرامی دل می‌بندد.

آدمی آموخته می‌شود. عادت میکند و به آرامی دل می‌بندد.

تا یک ماه دیگر، آن گیاه روی دیوار، هم‌قد بچه‌ها می‌شود. هر روز یک عکس از آن می‌گیرم، برگها را می‌شمارم و شبی نیم ساعت، در مورد پرورش گلها، مطلب می‌خوانم. برای آموزش بچه‌ها، برای تامین و تهیه مواد آموزشی، برای ایجاد ارتباط مناسب با مدیر و استادان‌شان، هر کاری باشد میکنم. حتی ممکن است پول خرج خانه و کرایه آب و برق و گاز و تلفن و اینترنت خانه را به بعد موکول کنم، اما هرگز راضی نمی‌شوم حرفی در مورد فیس و شهریه آنها، باقی بماند. باید و باید درس بخوانند و تلاش کنند. حتی اگر هیچ کسی به فکر درس نباشد. مشاهده‌ی پیشرفت و یادگیری بچه‌ها، یکی از بزرگترین لذت‌ها و دلخوشی‌هایم بعد از گل و گلکاری است. همیشه نظرم این بوده که دنبال کردن و خیره شدن به ابرهای آسمان، سودمند‌تر از تعقیب اخبار و سیاست‌های کشورهای جهان سوم است. یک عده جمع و جماعت سیاه‌ست مدار، که هیچ برنامه‌ای جز چاپیدن و چپاول و غارت وقت و زمان و فرصت‌های ارزشمند کشورشان ندارند. به قول یکی از دوستان، به جای اینکه سرکهای خامه را جور کنند تا همه لذت ببرند، می‌روند از کمپنی تویوتا، آخرین ماشین‌های شاسی ‌بلند 4WD را می‌خرند و گردوخاک می‌کنند. ای کاش آدمی وطن‌اش را، شبیه یک جعبه از گلهای بنفشه، در روزهای آخر اسفند ماه (حوت)، با خود ببرد، هر جا که دلش خواست... کمر بسته‌ام به ساختن یک جزیره، در میان آبهای اقیانوس آرام، به نام پل سرخ، که چهارراهی باشد برای اتصال اینترنت جهان و هر کسی، مجاز و غیر مجازی را از دریچه‌ی چشمهای بادامی تو ببیند.
Posted by atiq | می 22, 2023
تا یک ماه دیگر، آن گیاه روی دیوار، هم‌قد بچه‌ها می‌شود.

تا یک ماه دیگر، آن گیاه روی دیوار، هم‌قد بچه‌ها می‌شود. هر روز یک عکس از آن می‌گیرم، برگها را می‌شمارم و شبی نیم ساعت، در مورد پرورش گلها، مطلب...

Posted by atiq | می 19, 2023
اسم این گیاه، مُوچَسب است. مُو به معنای بوته‌ی انگور است….

اسم این گیاه، مُوچَسب است. مُو به معنای بوته‌ی انگور است. یا به عبارتی می‌شود: پارتنوسیسوس Parthenocissus حالا در مورد نام، زیاد سخت نمی‌گیرم. من هم نام خیلی از گلها...

Posted by atiq | می 18, 2023
چند دقیقه قبل، لبریز شده بودم از افکاری در ذهنم که چون بو…

چند دقیقه قبل، لبریز شده بودم از افکاری در ذهنم که چون بودَنَه(بلدرچین، کَرَک) که تازه در قفس انداخته باشی‌اش، خود را به در و دیوار جمجمه‌ام می‌زدند و راهی...

دیروز این گل پَریوَش را دیدم که برای خودش، خوش و خرم و خندان بود. یاد این شعر از سعدی افتادم و ادامه دادم: ای یار جفا کرده‌‌ی پیوند بریده یک همچو گلی بر سر دیوار که دیده؟ یک روایتی بود از بزرگان قدیم که اگر آدمی هر سال تنها یک مسئله را یاد بگیرد، بعد از چهل سال می‌شود چهل مسئله و اگر کسی چهل مسئله را بلد باشد و به کار بندد، فیلسوف است. این روزها، هوا و فضا چنان راکد و یکنواخت و آرام و شبیه هم است که حساب روز و ماه و سال و مخصوصا شبهای جمعه از دستم در می‌رود. یکشنبه‌ها شده جمعه و دوشنبه اول هفته است‌. ملت همگی تا ساعت ده خوابند و اگر صبح‌های زود از خانه بیرون بیایم به غیر از صفاکاران شاروالی و خدمه‌های ویلاهای شخصی و البته کودکان دبستان، کسی را در روی سَرَک(جاده) نمی‌بینم. شعرهایی که بلد بودم را باید از اول آپدیت کنم. مثلا قبلا میخواندم: شنبه شروع هفته‌ است وقت تلاش و کاره یکشنبه و دوشنبه هر کسی کاری داره حالا با دوشنبه که شروع هفته است، جور در نمی‌آید و وزن شعر و چرخ ذهن، لنگ می‌زند. مسئله‌ی اساسی امسال‌ من چیست؟ آیا باید حتما مسئله‌ای داشته باشم؟ آیا می‌شود به همین منوال که پیش آمده‌ام، ادامه بدهم؟ ساعت‌های بیولوژیک بدنم، کارشان را خوب بلدند، ساخت جاپان است.... هر چه پیش آید خوش آید. از خودم پرسان میکنم سوای همه مسئله و سوال و فیلسوف بازی، از صد غنچه زندگی‌ام، چند تایش باز شده؟ فعلا باید باتری‌هایم را در زیر نور آفتاب شارژ کنم. فصل‌اش که برسد، خود بخود جوانه خواهم زد. فصل‌اش که برسد.. دوست دارم در میله گل کچالو (جشن گل سیب زمینی)، در بامیان باشم و جوانه بزنم. دمای ۲۰ درجه سانتیگرادش با تو، رطوبت ۴۵ درصدش با من. به رویاها و خیال پلوهایی که میزنم، وفادارم.
Posted by atiq | می 17, 2023
دیروز این گل پَریوَش را دیدم که برای خودش، خوش و خرم و خن…

دیروز این گل پَریوَش را دیدم که برای خودش، خوش و خرم و خندان بود. یاد این شعر از سعدی افتادم و ادامه دادم: ای یار جفا کرده‌‌ی پیوند بریده...

این لب تابم است، پنج سالی می‌شود دارمش. یکی دو سال قبل از کرونا بود که از چوک (میدان) فواره آب، جاده نادر پشتون، مارکت صدیق عمر، دکان کمپیوتر فروشی حاجی بسم‌اله و حاجی ماشالله خریدمش. می‌دانم کسانی که در کابل یا در افغانستان نبوده‌اند و زندگی نکرده‌اند، وقتی همین یک جمله را می‌خوانند چنان میخندند که انگار جوک دست اول شنیده باشند. شبیه بار اولی که نام غضنفر بانک را می‌شنوند و من در جوابشان می‌گویم شما هم بانک سامان دارید و ما در افغانستان، سامان به چیزمان می‌گوییم!! خلاصه، حاجی از آن تیپ آدمهایی است که به لب تاب می‌گوید: لف‌تاب. ف را پ می‌گوید و پ را ف. مثلا به برف می‌گوید برپ. به پدر می‌گوید فدر. اما نه فقط حاجی که بقیه کسانی هم که این مدلی لهجه دارند, به پاکستان نمی‌گوید فاکستان و درست تلفظ میکند. روز اولی که به توصیه یکی از دوستان رفتم دکان حاجی، اصلا باورم نمیشد که این بشر با آن ریش انبوه و کشاله دارش، از کوچه‌ی تکنالوژی عبور کرده باشد. فکر می‌کردم اگر هم چیزی ازش بخرم، حتما ویروسی می‌شوند. اما حاجی این کاره بود. امروز که به تجهیزات دفترمان در کابل نگاه میکنم، می‌بینم به جز آن کامپیوتر ورک‌استیشن که با آب خنک میشود، همه‌ی مال‌ها را از حاجی بسم اله خریدم. به قول خودش چیزی که نامش کمپیوتر باشد، آخرین مادل، پیدا میکنم برایت. هر وقت که به دکانش می‌رفتم، سریع شاگرد خود را روان می‌کرد دو تا قوطی نوشابه انرژی جینسینگ خنک (که از خنکی، جیگرمان را قلقلک می‌داد) و دو ورق دستمال کاغذی در کنارش، برایمان می‌آورد. و در حالی که با بقیه مشتریهایش صحبت می‌کرد، می‌گفت شما نَپَسی تازه کنید باز با هم گف میزنیم. و گپ زدن همان و معامله و خرید و بعدش هم چای سبز خوردن با گور(یک نوع دشلمه) جلال آبادی همان. الان هم با خودم می‌گویم این همه سال با حاجی دوست بودی و معامله داشتی، افسوس، حتی یک عکس هم نداریم با هم که اينجا پست کنم. از وقتی تبلت‌ها را از دست اولادها گرفتیم، این لب تاب افتاده زیر دست اولادها. شش سال از لبتاب کار گرفتم و نگهش کردم، یک ماه نمیشه که اولادها زدند دهن کیبوردش را سرویس کردند‌. از ترس هم چیزی نمی‌گفتند و با چسب مایع، دکمه‌ها را سر جایش چسبانده بودند، که اگر با تف می‌چسبانند، محکمتر می‌چسبد. نسل جدید، خیال‌ها و خاطرات ما را ویران می‌کنند و محکم و مصمم به پیش می‌روند، به سوی آینده. شبیه آن شعری که می‌گوید: چشمان تو ارتش نازی بود و قلب من لهستان بی دفاع، لب تاب بی دفاع مرا قربانی اهداف خود کردند. این بچه‌ها تا بزرگ شوند که شدند، بچه‌ها در این دوسال مهاجرت رشد کردند، به بلوغ رسیدند و بزرگ شدند. این بچه‌ها تا بزرگ شوند، ریش من حتما سفید خواهد شد، موهایم حتما خواهد ریخت و مادرم می‌گوید: سخت‌ترین قسمت‌اش وقتی است که پر کشیده و از پیشت بروند و ماه‌ها و سالها چشم به دروازه باشی که چی وقت قامت‌شان را از نزدیک ببینی و در آغوش بکشی و بغلشان کنی. پس همین روزها، که کنارت هستند، خوب بغلشان کن، خوب ببوس‌شان که رسم روزگار همین است. پر می‌کشند و می‌روند.مثل خودت، مثل برادرهایت، مثل خواهرکهایت. و به قول سهراب: بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است... اولادها بزرگ می‌شوند و تنهایی های ما هم رشد می‌کنند و بزرگ می‌شوند. زندگی همین است، دکمه‌های کیبورد، در زیر دستان هنرمند اولادها، به فنا می‌روند و این زیباست. هیس، هیچ کس نیست، بیا تا زندگی را بدزدیم....
Posted by atiq | می 16, 2023
این لب تابم است، پنج سالی می‌شود دارمش. یکی دو سال قبل از…

این لب تابم است، پنج سالی می‌شود دارمش. یکی دو سال قبل از کرونا بود که از چوک (میدان) فواره آب، جاده نادر پشتون، مارکت صدیق عمر، دکان کمپیوتر فروشی...

Posted by atiq | می 15, 2023
فصل “کج خیار” یا همان خیار چنبر شده. خیلی خوشبو و ترد و م…

فصل "کج خیار" یا همان خیار چنبر شده. خیلی خوشبو و ترد و مزه‌دار هستند. شفتالوها هم سلام می‌رسانند. از همه اینها گذشته، گرمی و تابستان با اَم یا "...

Moon time zone Mars time zone It's reality.
Posted by atiq | می 14, 2023
Moon time zone

Moon time zone Mars time zone It's reality.

#better_Afghanistan
Posted by atiq | می 13, 2023
https://podcasts.google.com/feed/aHR0cHM6Ly9hbmNob3IuZm0v…

https://podcasts.google.com/feed/aHR0cHM6Ly9hbmNob3IuZm0vcy81YzQ0MzUwYy9wb2RjYXN0L3Jzcw/episode/OTg1ZDlkODktYjE3OS00YTNhLTliZDAtN2QwNzYwZDZiN2M2 🔗 https://podcasts.google.com/feed/aHR0cHM6Ly9hbmNob3IuZm0vcy81YzQ0MzUwYy9wb2RjYXN0L3Jzcw/episode/OTg1ZDlkODktYjE3OS00YTNhLTliZDAtN2QwNzYwZDZiN2M2