پنج گنج
دیروز صبح، غلام حیدر Ghulam Haidar Karimi یک ملاقات کاری داشت با یکی از دوستهایی که برای خریداری زنبور از افغانستان به اینجا آمده بود. موسساتی هستند که در بخش گسترش و آموزش زنبورداری و گردهافشانی و باروری بهتر باغهای سیب افغانستان کار میکنند.
غلام حیدر به زبانهای فارسی، پشتو، اردو، انگلیسی مسلط است و مثل اینکه کانال تلویزیون را عوض کنی، به همان راحتی با هر کسی به زبان خودش، صحبت میکند.
چاشت مهمان سَدو خان بودیم. از دوستان غلام حیدر.
سدو خان از شهر نو بغلان است. حدود چهل سال میشود که مهاجر شده و همه فرزندانش اینجا در پنجاب پاکستان به دنیا آمدهاند.
خودش سواد ندارد اما پشتو و فارسی و اردو را یاد دارد. اولادهایش، بیشتر اردو و پشتو بلدند. سدو خان فارسی را با لهجه پل خُمری و خیلی شیرین، صحبت میکند.
میگفت به فرزندانش زیاد توصیه میکند که درس بخوانند، مگم اینجا هیچ کسی به فکر درس نیست. مکتب و مدرسه درست و حسابی هم ندارد. کسی که بتواند میرود خارج و کسی که نتواند، در خانه هم طاقت نمیارد و آخر نه آخر، پای گریز میشود.
خیلی سخت است بتوان برای جوانها، کار و سرگرمی و تفریح سالم ایجاد کرد و آنها را به آینده امیدوار ساخت.
در بین صحبتهایش، سدوخان از روی طاقچه، از بین تکه و پارچه زرزری که قرآن را پوشانده بود، یک کتاب دیگه را هم بیرون آورد به نام پنج گنج، میگفت خودم سواد ندارم، این کتاب را خریدم که بچههایم برایم بخوانند اما آنها هم این کتاب را خوانده نمیتوانند چون به فارسی است.
کتاب را به غلام حیدر داد، غلام حیدر نگاهی به صفحات کتاب کرد و گفت: این کتاب بسیار شَخ خوان است. و کتاب را به من داد. قبلاً با این مدل دستخط و کتابها آشنا بودم. یک وقتهایی در ایام کودکی، پدرم یک کتاب حمله حیدری را داده بود به من که بخوانم. نتوانستم بخوانم و کلمات در برابر چشمانم وحشتناک دیده میشدند. پدر، یک سیلی محکم زد و گفت: تا یک ماه دیگر کتاب را خوانده نتوانستی دیگر مکتب رفتنات هم بیفایده است.چقدر دلم خوش است که سواددار ما تویی، تو هم که بند و سخت شده میخوانی چی فایده، باید کتاب را مثل آب روان بخوانی، خلاصه به ضرب و زور با کمک معلم درس پرورشی در ایران، خواندن روان خط نستعلیق را یاد گرفتم و مخصوصا اشعار حافظ را زیاد از بر کردم.
زیر چشمی نگاهی به آتش اشتیاق سدوخان کردم و شبیه فیلمهای هندی که یارو ساز میزند و مار کبری رقص میکند، من شعرهای کتاب را میخواندم و سدو خان، غرق در لذت میشد. انگار، دنیای کودکیاش را برایش داده باشند. و گاهی خودش مصرع دوم را از حفظ زمزمه میکرد.
میگفت در کودکی چند روزی که مکتب رفته، استاد همین پنج گنج را سبق میداده و او هم از بر کرده بود. خیلی از خواننده های محلی هم با ساز و دمبوره خود، از شعرهای همین کتاب استفاده میکردند.
خلاصه، از بحث کتاب و زبان بیایم بیرون و بچسبیم به دسترخوان.
سدو خان یکی از دوستان پنجابی خودش را هم دعوت کرده بود. این رسم است که وقتی یک نفر جدید را مهمان میکنی، چند تا از دوستان قبلی خود را هم، آن روز دعوت میکنی تا با هم آشنا شوند.
نان خانگی، نرم و سبوس دار بود، بوی ویتامین B complex (B2, B6, B12) میداد.
پلو که دو رقم گوشت مرغ و گوشت بز داشت. ماست خانگی و رومی و پیاز که همان سلاته دوست داشتنی بود و صد تای سالاد سزار مزه میداد.
بعد از مهمان نوازی سدوخان و پسرش، همراه غلام حیدر، چهار نفر سوار بر موتر سایکل، آمدیم سراغ کندوها و زنبورها تا زنبورهای کارگر و زنبورهای نر و زنبور ملکه را ببینیم و تفاوت آنها را تشخیص بدهیم.
غلام حیدر، با یک وسیله که دود کاه و خس و خاشاک را پخش میکرد، درون کندوها را دود پخش کرد تا زنبورها آرام بمانند و دانه دانه داخل شانها را گشت تا زنبور ملکه را پیدا کرد و به ما نشان داد. هر کندو، یک ملکه دارد. و نمیشود دو ملکه باشد. ملکههای جدید را باید به کندوی جداگانه و جدید انتقال داد. و یاد این حرف از سعدی افتادم که:
ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
بعد زنبورهای نر و زنبورهای کارگر را نشان داد. یک نکته جالب این بود که زنبورهای نر، نیش ندارند و نمیگزند و میشود آنها را با دست گرفت.
سپس به سمت حوض آب بازی رفتیم. آب توسط نیروی برق صفحات خورشیدی از چاه بیرون کشیده میشد و داخل حوض میریخت. و بعد از آن میرفت به سمت باغ و زمینها تا آنها را سیراب کند.
از این حوض هم برای شستشو و آببازی و خنک کردن گاومیشها استفاده میشود. اما خب، استفاده دیگرش این است که ما هم میتوانیم آب بازی کنیم.
آب بازی در آن هوای گرم، بسیار مزه کرد و خوشایند بود.
غلام حیدر زودتر آمد سمت اتاق تا چای آماده کند، بعد از اینکه با بچهها یک شکم سیر، آب بازی کردیم، ما هم آمدیم سمت اتاق و با هم چای سبز همراه با عسل خوردیم.
نزدیکهای غروب بود، امروز از بخش مهاجرت سازمان ملل UNHCR بعد از یک و نیم سال انتظار، زنگ آمده بود که برای مصاحبه دوم دعوت شدیم و باید برمیگشتیم اسلام آباد. نمیشد این را چند روز دیرتر خبر میدادند که بیشتر در منطقه بهاالدین چرخ میزدیم و زندگی را لمس میکردیم. یا تا الان که خبر نداده بودند، بعد از این هم خبر نمیدادند و مرا در حال خودم رها میکردند. در این زمانهای که غیر از بتن و شیشه و آسفالت و روحهایی خشک و خشن، دیدن انسانهایی مهربان و صمیمی و همزبان و همدل و خاکی، غنیمتی بس گرانبها و ارزشمند است و ثانیه ثانیه آن احساس آدم، طربناک میشود.
زمین، زمان، زبان، حرف و سخن و انتقال تجربیات ناب و مشترک، زیباست.
بوی گندم، بوی نان، بوی خاک و بوی دود خاشاک و بوی عرق تن، موقع موتورسایکل دواندن، خوشایند است.
چهل سال از عمر عزیزم گذشت
مزاج من از حال طفلی نگشت…
غلام حیدر خان، خانه آباد و ممنون از مهمان نوازی و عسلها و شهدهای خوشمزه و خوش بویی که تولید میکنی.
خیر و برکت در کار و بارت رفیق.
























![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
