Blog

Yoga in Afghanistan with @[574393022:2048:Fakhria Momtaz] Link of podcast is in comment. #yogainafghanistan #wildyogatribe #momtazyoga #fakhriamomtaz
Posted by atiq | می 13, 2023
Yoga in Afghanistan with Fakhria Momtaz

Yoga in Afghanistan with Fakhria Momtaz Link of podcast is in comment. #yogainafghanistan #wildyogatribe #momtazyoga #fakhriamomtaz

شبیه این آفتاب گرمی که بر روی گلبرگهای زرد گل شهناز می‌تابد و زندگی می‌بخشد، شبیه به: یک ظرف پر میوه، یک باغ پر گل، پرواز پروانه، آواز بلبل ساده و سبک و رها هستم.... شبیه یک حشره، شبیه یک زنبور، من، برای زنده بودن، جستجوی تازه می‌خواهم...
Posted by atiq | می 10, 2023
شبیه این آفتاب گرمی که بر روی گلبرگهای زرد گل شهناز می‌تا…

شبیه این آفتاب گرمی که بر روی گلبرگهای زرد گل شهناز می‌تابد و زندگی می‌بخشد، شبیه به: یک ظرف پر میوه، یک باغ پر گل، پرواز پروانه، آواز بلبل ساده...

برای دل خودم، چرخ میزنم.. صبح‌های خیلی زود، نزدیکیهای غروب بدون هیچ ای‌کاشی، بدون هیچ دلیلی خالی شدم، خیلی خالی و خاموش، بدون دم و دود ... انگار هر چه انرژی در بدنم بود، خلاص شد. شبیه low level battery با آن نشانه‌ی خطک سرخ در زیر آن. نرم نرمک، این جانِ شیرینِ خسته‌ی خندان را بر دوشم کشال کردم و به خانه رساندم. فقط می‌خواهم بخوابم. فقط خواب می‌خواهم.... می‌خواهمت، چونان که تن خسته خواب را ...
Posted by atiq | می 8, 2023
برای دل خودم، چرخ میزنم..

برای دل خودم، چرخ میزنم.. صبح‌های خیلی زود، نزدیکیهای غروب بدون هیچ ای‌کاشی، بدون هیچ دلیلی خالی شدم، خیلی خالی و خاموش، بدون دم و دود ... انگار هر چه...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | می 6, 2023
می‌خواهم بدانم کسانی که این درختها را کاشته‌اند، حالا کجا…

می‌خواهم بدانم کسانی که این درختها را کاشته‌اند، حالا کجایند؟

الان بارش است، همراه با گر و گور و غرش آسمان، که آدم را به یاد غرش هواپیماهای تخلیه، در شب و روزهای خروج و evacuation، بعد از سقوط کابل، می‌اندازد. کمی هم سکوت و کمی هم شر شر یکنواخت باران بر بام خانه. در این میان، یگان مرغک بی‌خانه و بی آشیانه هم نغمه سر داده. زاغ نیست اگر نه زبان زاغ را بلدم و می‌فهمیدم چی میگه، دیگه مرغها هستند که تازه به این محل آمدند. یک رفیق پیدا کردم، کارش کرایه دادن انواع و اقسام موتر است. چند روزی است با هم مکالمه در حد سلام علیکی داریم و باقی گپها، با چشم و خنده و خود بخود تبادله میشود. با هم چای (البته شیرچای) خوردیم. قرار است یک تایم هم برای نوشیدن ست کنیم. جالب اینجا است که خودش مالک هیچ موتری نیست و همه موترهای بیکار منطقه خودشان را لیست کرده و با مسئولیت خودش کرایه می‌دهد. قبلاً مستری(مکانیک) بوده و از سیستم موترها، سر در می‌آورد. اگر کدام عوارض جزیی پیش آمد، خودش برطرف میکند. به مه میگه هر موتر کار داشتی، بیا ببر، نگران جواز سیر و گواهینامه هم نباشم. از گل و گلبازی قصه کردیم و شبیه لاف زدن آدمهای بدماش (بد معاش!) که میگن عکس بده جنازه تحویل بگیر، گفتم گلدان خالی بده، گلدان پر و شاداب و سرحال تحویل بگیر، که مرا برد به حیاط خلوت پشت ویلا و سی چهل دانه گلدان خالی و خشک نشانم داد و قرار شد آنها را دوباره احیا کنیم. باران بند آمده، دمای هوا عالی است. اما بوی بد و متعفن لجن در فضا پخش شده. هر بار که باران می‌بارد، تا مدتی این بو، هست و کم کم با تابش آفتاب برطرف می‌شود. هوای سلقین کابل را هیچ کجا نمی‌توانی پیدا کنی جانم. زاغی در تایید حرفم، قار قار کرد....
Posted by atiq | می 4, 2023
الان بارش است، همراه با گر و گور و غرش آسمان، که آدم را ب…

الان بارش است، همراه با گر و گور و غرش آسمان، که آدم را به یاد غرش هواپیماهای تخلیه، در شب و روزهای خروج و evacuation، بعد از سقوط کابل،...

این مهاجرتها، این سرگردانی‌ها و بیکاریها، فرصت خوبی ایجاد کرد برای یادگیری و ارتقای ظرفیت؛ آنقدر در ایام کرونا و بعد از سقوط کابل و طلوع طالب، بیکار و بی مضمون بودم که فکر می‌کردم دیگر محال است جوانه بزنم. اصلا به خانه نشینی عادت نداشتم. اما حالا که می‌بینم با خودم میگویم چندان هم بد نشد. خیلی زیرساختها و فاندامنتال‌های زندگی را بررسی کردم و به هر گوشه و کنار زندگی، از لحاظ فیزیکی و روحی و جسمی سر زدم. گذشته، حال و آینده را شخم زدم و خلاصه، حرمان در دلم نگذاشتم. کشاورزها، معمولا بعد از دو سه سالی که یک زمین را کشت می‌کنند، یکسال زمین را به حالت کشت نشده و بایر، رها می‌کنند تا خوب آفتاب بخورد و به اصطلاح، جان بگیرد. از آفتاب گرم پاکستان، از بارانهای یهویی و رعد و برق های هولناک‌اش، از رطوبت جان‌نشین‌اش که روزهای اول باعث استخوان دردی‌ام می‌شد اما حالا موجب لطافت پوست است، از همسایه داری و مهمان نوازی مردم مهربان‌‌اش، مخصوصا در ماه رمضان، از میوه‌ها و خوراکی‌های عجیب و غریب‌اش، از سرسبزی و طبیعت مست‌اش، از اینترنت بدون فیلتر و سرعت بالایش، از پیاده‌روها و پارکهای فراوان‌اش، از جاهای دیدنی و تاریخی و خاکی‌اش، و از راجا بازار شلوغ و درهم و برهم‌اش که با همه گَد‌وَدی ظاهری، یک نظم خاص و مهربان دارد، سپاسگزار هستم و بیشتر از اینکه به این فکر کنم که چرا ما در وطن از اینها نداریم و اینها دارند، به این نگاه میکنم که واقعا می‌توان مالک یک خانه، زمین، باغ یا پارک نبود، اما می‌شود خوش بود و مستفید شد. میشود بهبود بخشید و کم‌کم خودم در کنار اینها، بهبود پیدا کنم. احساس مالکیت، بیشتر از آنکه لذت داشته باشد، مسیولیت دارد. و بار مسیولیت، بدون آگاهی و آموزش، بدون همدلی و همراهی دوست و رفیق و شریک، بر شانه‌های آدم سنگینی میکند و: دلِ بی دوست، دلی غمگین است.... کیمیای سعادت رفیق بود رفیق با وجود دوستان خوب و یگانه، چه در داخل افغانستان و چه در بیرون، میشود از این قهوه‌ی تلخ مهاجرت، خاطره‌ای شیرین ساخت. خوب شد ماه روزه خلاص شد و حالا می‌شود با خیال راحت، ساجق جوید، بایسکل‌ دواند و آب خورد. حالا: نوبت عاشقی‌است، یک چندی...
Posted by atiq | می 3, 2023
این مهاجرتها، این سرگردانی‌ها و بیکاریها، فرصت خوبی ایجاد…

این مهاجرتها، این سرگردانی‌ها و بیکاریها، فرصت خوبی ایجاد کرد برای یادگیری و ارتقای ظرفیت؛ آنقدر در ایام کرونا و بعد از سقوط کابل و طلوع طالب، بیکار و بی...

صنف ده مکتب بودم. در درسها، بحث الکتریسیته و برق را می‌خواندیم و شوق الکترونیک به سرم زد و خواستم خودم یک رادیو ترانزیستوری بسازم. دو سال به دنبال این شوق دویدم. سر از کجاها که در نیاوردم. برای تهیه بعضی قطعات، مجبور شدم یک رادیوی کهنه قدیمی را بخرم، وقتی بازش کردم، داخلش پر از حشره بود. با دو دکان پرزه(قطعات)فروشی، نزدیک مدرسه‌مان آشنا شدم. یکیش در فلکه اول دولت آباد بود و دیگری در خیابان روشن شهرری. تمام پول و جیب خرجی مکتب را خرج پرزه‌جات الکترونیکی می‌کردم. دوست داشتم برنامه آهنگ درخواستی روز جمعه بی‌بی‌سی را از رادیوی خودم بشنوم. بعداً فهمیدم آن رادیو AM است و این که من می‌سازم، رادیو FM. تمام فکر و ذهن و خواب و خوراک‌ام، شده بود ساخت رادیو. چند بار، با خطر برق گرفتگی، مواجه شدم. بخاطر هویه‌کاری و لحیم، دستم سوخت و خیلی خاطرات دیگر. من هیچوقت نتوانستم رادیو را بسازم. اگر چه در کتاب راهنما، خیلی راحت نشان داده شده بود که در یک روز میشود آنرا ساخت. اما کیت و مدارهای آماده که ضمیمه آن کتاب بود، موجود نبود و تصمیم گرفتم به قول برنامه‌نویسها از اسکرچ شروع کنم. چیزهای زیادی در ادامه مسیر یاد گرفتم. یکی از بهترین مسایل، درگیر شدن فکرم بود. به جای دختربازی و متلک گفتن به دخترهای پارک، حداقل به یک چیز بهتر فکر میکردم. من می‌دانم فکرم کمی فارغ باشد، سریع می‌رود به سراغ مسایل آنچنانی. بعدها که دانشگاه رفته بودم، علاقه عجیبی به گرده‌افشانی گیاهان پیدا کردم. یا گاهی وقتها، می‌رفتم و در تلقیح مصنوعی گاوهای شیری هلشتاین کمک می‌کردم. گاوهایی که در شرایط مناسب تا پنجاه لیتر شیر در روز تولید می‌کنند. از اینکه می‌دیدم اسپرم گاو و اسب با نژادهای برتر چقدر گران‌قیمت است، یک حس خوبی بهم دست می‌داد و اعتماد به نفس به جنس نر، پیدا می‌کردم. و یا وقتی فهمیدم مهمترین عامل و گام اساسی در توسعه کار گلخانه‌ها، استفاده از تخم و بذر مناسب است، یک جور دیگه به تخم‌های خودم می‌دیدم. خلاصه، من هرگز در مسیر ساخت رادیو ترانزیستوری، به موفقیت نرسیدم. اما چیزهای زیادی یاد گرفتم. با طرز تفکر منطقی آشنا شدم. کار قطعات را در مدار، تا حدود زیادی شناختم و مقاومتها را از روی رنگ‌هایشان از حفظ بودم. مهمترین و ساده ترین چیزی که فهمیدم این بود که با دعا کردن جریان برق در مدار ایجاد نمیشود و باید کلید را فشار بدهم. باید منبع تغذیه وجود داشته باشد. تفاوت برق باتری و مبدل‌ها را فهمیدم. باید فیوز وجود داشته باشد اگر نه همه قطعات میسوزد. طریقه تست و عیب یابی قطعات را فهمیدم. مفهوم System را یاد گرفتم و اینکه تعامل با سیستم چطور صورت می‌گیرد. آنقدر در این کار، افراط کردم که کم کم دیوانه شده بودم. هر چه کتاب و مطلب از الکترونیک گیرم می‌آمد می‌خواندم، پدرم رفته بود پیش رفیق ملای خود و یک تاویز برایم گرفته بود. یکبار هم آمد و تمام خرت و پرت های کارم را جمع کرد و در کوچه انداخت. اما من الکترونیک دوست داشتم. من عاشق چراغهای LED سبز و سرخ و زرد بودم. من عاشق ایجاد رقص نور بودم و مثل کَنه، چسبیده بودم به الکترونیک. یک روز پدرم، یک رادیوی کوچک FM خرید و گفت: بیا این هم رادیو، دیگه چی میخوای؟ تمام قطعات آن رادیو را باز کردم و خراب کردم تا خودم سر در بیارم که چطور کار میکند، اما نشد که نشد که نشد. برق و الکتریسیته و الکترونیک، زیباست. خیلی زیباست. شبیه گلها، شبیه درختان. کدام رفیق است که بیاییم با هم یک دستگاه اتوماتیک برای آب دادن به گلدان‌ها درست کنیم؟ می‌خواهم دسته‌گل به آب بدهم...
Posted by atiq | می 1, 2023
صنف ده مکتب بودم. در درسها، بحث الکتریسیته و برق را می‌خو…

صنف ده مکتب بودم. در درسها، بحث الکتریسیته و برق را می‌خواندیم و شوق الکترونیک به سرم زد و خواستم خودم یک رادیو ترانزیستوری بسازم. دو سال به دنبال این...

اولادها، زود کلان می‌شوند. چشم به هم بزنی، همقد خودت شدند و کاملا با یک موجود جدید طرف هستی. این چیزها را که می‌بینم، یقین می‌کنم که ما انسانها هم دگردیسی داریم. ما هم پوست می‌اندازیم و تغییر شکل و تغییر ماهیت می‌دهیم. آن کودک نوپای دیروز، که دستش را می‌گرفتی و اگر از پای می‌ماند، بغل‌اش می‌کردی ، امروز از اینکه تو دستش را بگیری و همراهش قدم بزنی، خوار می‌خورد. او می‌دود، خیلی چابک‌تر، خیلی سبکبال‌تر. خیلی بالاتر پرواز میکند. چشم به هم بزنی، پدر و مادر پیر می‌شوند. دیگر اصلا آن اقتدار و هیبت گذشته را ندارند. چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت... گاهی احساس می‌کنم شاید شبیه دانه‌ی قهوه!!! میان دو سنگ آسیاب مانده‌ام و بوی سوختگی می‌دهم. بین نسل قبل از ما، و نسل بعد از ما. گاهی هم به خودم میگویم همچون سنگ زیرین آسیاب هستی، طاقت داشته باش جیگر. این گندمها خوراک توست. هنوز اول عشق است. من، داستانهای مدیریت و بحران و جنگ و تجارت زیادی را خواندم. اما بیگانگی با کودک خودم را، هرگز تصور نمی‌کردم. اصلا و ابدا. باید دوباره شروع کنم. خط بزنم، چلیپا بکشم و دوباره یافته‌ها و بافته‌ها را دور بریزم و از نو با روش خودم شروع کنم. نوشته‌های تربیتی کتابها، به درد عمه خود نویسنده میخورد. کتاب زندگی خودم را، روابطم با کودکان سرزمین‌ام را خودم باید تعیین کنم. ای کودک درون، ای فطرت پاک، ای ضمیر روشن، به دادم برس... کودک درون، فعلا خودش را خیس کرده، جایش هم می‌سوزد. باید زودتر پوشک را تبدیل کنم. تو هم از کی کمک میخوای.... پاشو برو بیل بزن، کچالو (سیب زمینی) بکار.
Posted by atiq | آوریل 30, 2023
اولادها، زود کلان می‌شوند.

اولادها، زود کلان می‌شوند. چشم به هم بزنی، همقد خودت شدند و کاملا با یک موجود جدید طرف هستی. این چیزها را که می‌بینم، یقین می‌کنم که ما انسانها هم...

هوا گرم شده و جوراب و بوت و کِرمِچ(کتانی ورزشی) پوشیده نمیشه، دمی در کنار موچی (کفاش) در زیر سایه‌ی خوش‌آمدنی درخت نشستم تا چَپلی‌های رنگ پریده‌ی پارسالم را رنگ کند. از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت از بوی واکس کفش خوشم می‌آید.... کفشها، هم حرفهای زیادی برای گفتن دارند. به قول مادر فارست گامپ، زندگی آدمها را میشود تا حدودی از روی کفش‌هایشان شناخت. امسال تا به حال یک کفش پاره کردم. یعنی واقعا پاره کردم. میخواهم دو کفش دیگه هم پاره کنم تا بلکه این شکم، جمع‌تر شود و تشناب‌رفتن‌هایم منظم‌تر. خواستم از دم و دستگاه موچی عکس بگیرم. اجازه خواستم، اجازه نداد. اگر چه بدون اجازه هم میشد عکس بگیرم. اما خودم خوشم نمی‌‌آید. شاید خوش نداشته باشد. مطمینم اگر بچه جوان موچی می‌بود، علاوه بر اینکه با خوشحالی قبول میکرد که عکس بگیریم، خودش هم چند ژست و استایل مرا یاد می‌داد و می‌گفت در اینستا حتما او را هم تگ کنم تا مشتری‌هایش زیادتر شود. گاهی با خودم فکر میکنم آیا در اروپا و آمریکا هم این مدل دکانک‌های موچی وجود دارد؟ یا آنجاها فرق دارد و کسی کفش را برای رنگ و ترمیم نمی‌دهد. دور می‌اندازند و یکی دیگه اش را می‌گیرد. شنیدم که سَرَک(جاده) هایشان از بس که تمیز است، در ماهی یک دفعه هم ضرورت نمیشه که بوت را رنگ کنیم. بر عکس کابل که گاهی روزی دو دفعه باید بوت را رنگ میکردم. از بس که خاک بود. این فیلم را میخواهم با دخترهایم ببینم: کفشهایم کو؟
Posted by atiq | آوریل 29, 2023
هوا گرم شده و جوراب و بوت و کِرمِچ(کتانی ورزشی) پوشیده نم…

هوا گرم شده و جوراب و بوت و کِرمِچ(کتانی ورزشی) پوشیده نمیشه، دمی در کنار موچی (کفاش) در زیر سایه‌ی خوش‌آمدنی درخت نشستم تا چَپلی‌های رنگ پریده‌ی پارسالم را رنگ...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | آوریل 28, 2023
دیدن این صحنه برایم، از تمام سرسبزی های دنیا، دل انگیز تر…

دیدن این صحنه برایم، از تمام سرسبزی های دنیا، دل انگیز تر بود.

Posted by atiq | آوریل 27, 2023
خیلی‌ها شوق نگهداری گل و گیاه را دارند. اما بعد از یکی دو…

خیلی‌ها شوق نگهداری گل و گیاه را دارند. اما بعد از یکی دوبار تلاش، چند گلدان خالی و خشک شده روی دستشان می‌ماند. و دیگر به سمت گل تازه و...

هر چی گُله، به پای تو می‌ریزم تو گلی، من باغبونت عزیزم دیروز سوار بر بایسکل، در اپلیکیشن Soundcloud توسط گوشگی Bluetooth بدون لین, آهنگ گوش میکردم. چند وقتی است سلیقه‌ام از آهنگ‌های انتخابی و ردیف شده، رفته به سمت حالت Shuffle و هر چه پیش آمد خوش آمد. موقع آغاز حرکت، از آهنگ دختر گلفروش، حیدر گفته شروع کردم و خوش خوش در مسیر مخصوص بایسکل، برای خودم رکاب میزدم و غرق در تمنیات و خیالات خودم بودم. ناگهان دیدم حالم خیلی خراب است، با اینکه سرک صاف و هموار بود، اما نفسم بند آمده بود و با اینکه ساجق می‌جویدم، اما گلویم تلخ تلخ می‌شد. آبی نوشیدم و گوشی موبایل را از جیبم کشیدم و دیدم به به، به آهنگهای مرتضی پاشایی (ره) رسیدم. آنقدر این خدابیامرز تلخ میخواند که خدا میداند. هیچوقت با تمام قشنگی که دارد، با خواندنهای مرتضی پاشایی حال نکردم. یک حالت عجیب کون سوزی درون آهنگهایش است که بدتر از ردّ هواپیماهای جت که در آسمان خط می‌کشند، آه از نهاد بشریت بیرون میکشد. خداوراستی اگر بگویم، بدون سیگرت زدن، دود از درونت می‌برآید اغراق نکردم. مچم چی کسی چه کاری در حقش کرده که اینطور تلخ و زهرآبه دار میخواند. دبلیو دبلیو دبلیو، داد داد، نداد، خانه‌اش آباد، کون سوزی خوب نیست مرتضی. دل تنگ نباشد، کنج جهان تنگ نیست... روانت شاد باد، نقطه سر خط. آی دختر گلفروش، گل را ارزان نفروش... من خودم باغبونم، قدر گل را می‌دونم... تصمیم دارم از این مدل گلبوته‌ها که عکس‌اش را ماندم، جور کنم. دو دانه بوته را چند ماه پیش بر اساس همین استراکچر، قیچی زدم. هنوز پر پشت نشده. امروز میروم گلخانه پیش فیض مامد، چند بوته دیگه هم بگیرم. همه را یک‌جای قیچی بزنم. عادت دارم از چیزی که خوشم بیاید، ده دانه جور کنم(Build) یا بخرم (Buy) و اصلا هم فکر نمیکنم که ضرورت است یا نه، در دلم میگویم باشد خوب است. داشته به کار آید‌. دوست عسل پرور افغانی‌ام، که کندوهای زنبور عسل دارد، از منطقه مولتان به سمت منطقه روالپندی آمده. چند وقت دیگه هم شاید برود پشاور و جلال‌آباد و کابل، یک روز می‌روم دیدن‌اش. عسل برای پر کردن کمر خوب است. اسب مسابقه را که در شب مسابقه آماده نمی‌کنند. باید از همیالی، تیاری بگیرم. از کرامات شیخ ما این است شیره را خورد و گفت شیرین است... بعد از اندکی دَمراسی، دوباره رکاب می‌زنم: گل گندم، گل کاسنی، گل پیچک، گل یاس با دو ابرو، قد و بالایت، میکنم راز و نیاز...
Posted by atiq | آوریل 26, 2023
هر چی گُله، به پای تو می‌ریزم

هر چی گُله، به پای تو می‌ریزم تو گلی، من باغبونت عزیزم دیروز سوار بر بایسکل، در اپلیکیشن Soundcloud توسط گوشگی Bluetooth بدون لین, آهنگ گوش میکردم. چند وقتی است...

تا به امروز، در زندگی حسرت و غبطه‌ی هیچ‌ چیزی را نخوردم. غیر از دو مورد: یکی اینکه مادرم سواد نداشت تا برایمان دیکته و املاء بگوید و ما بنویسیم. دیکته را خودم از روی کتاب می‌نوشتم و به خودم نمره می‌دادم. گاهی بخاطر اینکه عذاب وجدان نداشته باشم، تمام متن درس را حفظ میکردم و از بَر، می‌نوشتم. این حسرت را به هر ضرب و زوری بود با کمک خواهرانم تا حدی جبران کردیم. مادرم امروز برای نواسه‌هایش، کتاب میخواند، شعر هم خوانده میتواند. خانه‌اش حویلی دارد و گل‌های رز و یاس خوشبو و موّاجی را که در حویلی پرورش داده، برایم قابل تحسین است. مورد دوم این بود که سالها قبل، بعد از چهار سال از کابل به ایران رفتم که هم دیداری تازه شود و هم اینکه پدر و مادر را خوب چکر بدهم. اما انگار روی همه چیز آرد پاشیده باشند. همه جا گرد پیری و فرسودگی و چروکیدگی داشت. هیچ چیز آن طراوت و شادابی سابق را نداشت. مخصوصا گوشه‌ی چشمها و خط‌های پیشانی که چون ردّ شیارهای زمین کشاورزی عمیق بود. و یا پوست دستها که شبیه زمین‌های تشنه‌ای که از شدت خشکی، ترک خورده باشد. موتر و پای‌کَش و اسباب سفر و چکر مهیا بود، اما کسی گردن و کمر و پای و زانوی جور و سرحالی نداشت تا راه بروند. خیلی ضد حال خوردم. تمام شوق و اشتیاقم، بیریده شد. شبیه کسی که ماست مایه میکند ولی خراب میشود. یا شبیه وقتی که حواس آدم نباشد و ساجق را با نان بجوی. چه بگویم که ضد حال، ضد حال است و تعریف ندارد. اما برای جبران این دومی، تلاش داریم تا مادر را بعد از فوت پدر، بیشتر سرحال نگه داریم ، خودش هم تلاش می‌کند اما گاهی خجالت میکشد و می‌گوید حالا دیگه از من گذشته که سرخی و سفیدک کنم و کالاهای جَل و بَل بپوشم. مردم چی بگویند؟ بعد دیدم اگر ناخواسته این حسرت را در دل اولادهای خودم بگذارم چطور خاد شد؟ برای همین تصمیم گرفتم دقیقا از همین لحظه، کم کم ورزش کنم، به تغذیه و خواب و خوراک خودم و خانواده بیشتر توجه کنم و خود را برای دوران جوانی اولادها، سرحال نگه دارم. نمیخواهم یک آدم پیر فرتوت لایموت باشم که از بی دندانی، طوری باد در دهانش خانه میکند که حتی گوز خود را هم گرفته نمی‌تواند. میخواهم در برابر چشم نواسه‌های خود، با پدرشان کشتی و پهلوانی بگیرم و مردانه زمین بخورم، نه اینکه با دلسوزی پیروز شوم. آره، من میتوانم خودم را جمع و جور کنم. من نباید پخش و پلا شوم. اگر چشم و بینایی‌ام مشکل دارد، باید حافظه و شنوایی‌ام را تقویت کنم تا فردا‌ روزی نگویند که پیرَکی آلزایمر دارد. باید بتوانیم در مراسم شب نشینی‌های جوانان و فامیل، قصه بگوییم و شعر بخوانیم و درخشش داشته باشیم. هر چه باشد گاهگاهی در زمستان، شب نشینی لازم است و هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است هنوز.... آره، ما باید بتوانیم زندگی را جرعه جرعه تا آخر به مستی بنوشیم.
Posted by atiq | آوریل 25, 2023
تا به امروز، در زندگی حسرت و غبطه‌ی هیچ‌ چیزی را نخوردم. …

تا به امروز، در زندگی حسرت و غبطه‌ی هیچ‌ چیزی را نخوردم. غیر از دو مورد: یکی اینکه مادرم سواد نداشت تا برایمان دیکته و املاء بگوید و ما بنویسیم....

سالهای ۲۰۰۷ بود. من باید مشتری جذب میکردم برای دیزاین وب سایت، آن هم در کابل با آن وضعیت برق و اینترنت آن سالها. در یک اتاق مجردی همراه دوستان در منطقه کارته چهار بودیم. وضعیت برق اتاق ما خوب بود. از همسایه که جنراتور بزرگ و کم صدا داشتند یک لین برق گرفته بودیم و خدمات آی‌تی برایشان می‌دادیم.خیلی دوستهای دیگر هم برای شارژ موبایل و لب تاب خود می‌آمدند اتاق ما. و اتاق پر میشد از لب تابها و موبایلها و سه ساکته‌های رنگارنگ. هنوز آیفون را ندیده بودم. اصلا فکر میکردم آیفون یک مدل زنگ دروازه است که وقتی نفر زنگ میزند، تصویر نفر را نشان میدهد و تو در را باز میکنی برایش. مثل حالا نبود که به لطف 4G و روابط دنیای مجازی و دوست پسرها و شوگر ددیهای اهل دل خرپول ، آخرین مدل آیفون قبل از اینکه در آمریکا release شود، شما آن‌را در دست یگان‌‌تا در کابل به وفور می‌بینید. آن موقع شیکترین مدل لب تاب که دیده بودم مارک دل بود. Dell latitude D630 که آن روزها خدا بود و هر شب خوابش را می‌دیدم و امروز می‌دانید که این لب تاب برای شروع کدینگ و برنامه‌نویسی و تایپنگ مَیدَه بچه‌ها، خوب است و چندان شیپ و تیپ ندارد. خلاصه، هر روز یک کاتالوگ و آلبوم از پرینت رنگی صفحات وب سایت را با خود می‌بردم پیش دکاندارها و شرکتها و صاحبان کسب و کار، و در شهر و بازار هم فقط به لوحه دکان‌ها توجه میکردیم که آیا ایمیل و وب سایت دارند در تبلیغاتشان یا نه؟ اگر ایمیل داشتند کار راحتتر بود. حداقل می‌فهمیدم نفر با اینترنت آشنایی دارد. یک روز با یک شرکت که در کار تورید ادویه (واردات دارو) بود، سَر خوردم. یک پسر جوان و یک پیرمرد با خرمنی از ریش در دفتر نشسته بودند. پرسیدم رییس کیست؟ پیرمرد را نشانم دادند. رفتم پیشش و در مورد اهمیت وب سایت در تبلیغات برایش توضیح دادم. فکر کنم از لهجه نیمه ایرانی نیمه هزارگی و نیمه کابلی ام چیزی نفهمید. اما چشمکی زد و گفت بسیار مقبول گپ میزنی. باز پرسید چطور است نرخ و نوای کارتان؟ وقتی قیمتها و نرخ‌ها را گفتم، گیلاس چای سبز را دوباره برایم پر کرد و گفت: اگر دیگه نفرها را بازی دادی و پیسه‌شان را گرفتی، کار ندارم. مگم مرا بازی داده نمی‌توانی. به بچه جوان خود اشاره کرد و گفت:شکر این بچه به این گپهای نو میفهمد. ما نفرهای سابقه استیم و به این گپ‌ها بلدیت نداریم. اما باز هم میفهمیم. این چیزها تمامش فری و مفت است و پیسه کار ندارد. و کمی قصه Gold Quest و کلاه‌برداری‌های آنرا گفت و گفت هر چیز که در اینترنت پیسه طلب کرد، فریب و کلاهبرداری است. و اضافه کرد: ما همیالی سه دانه وب سایت داریم. با تعجب پرسیدم: سه دانه وب سایت؟ گفت: بله، سه دانه، هم در Yahoo, هم در Gmail, و هم در Hotmail خندیدم و گفتم: حاجی صاحب اینها ایمیل است، وب سایت نیست. گفت: هر چی که است مقصد کار می‌دهد و مفت بوده. حالا تو آهسته آهسته بگو وب سایت چیست؟ و چه فرقی با ایمیل دارد؟ دوباره آلبوم وب سایتها را باز کردم و آهسته آهسته برای حاجی توضیح دادم. حاجی اصلا حواس‌اش به توضیحات من نبود، در مدتی که حرف میزدم فقط به صورت و لب و دهانم نگاه میکرد و نگاهش به کاتالوگ نبود. به قول معروف: به نقد چسبیده بود و به آن نسیه کاری نداشت. بعد بند دستم را گرفت و گفت: گپ کوتاه، دوصد دالر وب سایت میشه؟ گفتم: عا، برای شروع خوب است. حاجی گیلاس چای خود را سر کشید و گفت: خیر ببینی برادر قندم. تو شروع کن.خدا مهربان است. تا او وقت میده میده ما هم بیشتر بلد می‌شویم و دیگه کارها هم می‌کنیم. حاجی اهل معامله و مسایل نو بود. بعد از آن چند دوست و آشنای خود را برایم معرفی کرد تا وب سایت جور کنیم برایشان و امروز که دیتابیس را می‌دیدم، از آن زمان تا به حال، بیش از هژده هزار دالر در بخشهای خدمات وب سایت، ایمیل، طرح و دیزاین و دیتابیس با شرکتهای زیر نظر حاجی، کار کردیم و هنوز ادامه دارد. همه چیز از یک جلسه‌ی ساده‌ی چای سبز شروع شد.
Posted by atiq | آوریل 24, 2023
سالهای ۲۰۰۷ بود. من باید مشتری جذب میکردم برای دیزاین وب …

سالهای ۲۰۰۷ بود. من باید مشتری جذب میکردم برای دیزاین وب سایت، آن هم در کابل با آن وضعیت برق و اینترنت آن سالها. در یک اتاق مجردی همراه دوستان...

به خیالم صنف چهار مکتب بودم، یک هم صنفی داشتم به نام «کامران پاک‌صفت ». تا آن زمان اسمی به نام کامران نشنیده و نخوانده و ندیده بودم و خارج از خیال و گمان و قیاس و وهم و تصور من بود. اکثر بچه‌های دور و اطراف ما به نامهای اکبر و اضغر و حسن و حسین و موسی و رحمان و علی‌داد و سخی داد بود. رضا و مرتضی از جمله نامهای باکلاس آنوقت به حساب می‌آمد. در اخبار تلویزیون وقتی که می‌گفت: وزیر نفت ایران آقای غلامرضا آقازاده، همین که نام غلامرضا را از تلویزیون می‌شنیدم، «کونم کُنتَی میشد.» یعنی به وجد می‌آمدم. و پیش خود می‌گفتم: غلامرضا که بودی، میشه که حتی وزیر شوی. خلاصه، در آن وقتها، یک کارتونی هم از تلویزیون ایران پخش میشد که یک بچه به نام استرلینگ یک چوچه راکون (شبیه گربه و پیشگ) را برای خود تربیه کرده بود و نامش را «رامکال» گذاشته بود. یک روز در کوچه با دیگه بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردیم که یارکشی شد و من و کامران در یک تیم شدیم. وقت بازی توپ به پای کامران بود که با هیجان صدایش کردم که رامکال پاس بده رامکال. دیدم کامران توپ موپ را ایلا کرد و مستقیم طرفم آمد و با عصبانیت پرسید: تو منو چی صدا کردی؟ گفتم: رامکال. دست به یخن شد و گفت: باز بگوی ببینم. گفتم: رامکال خب. مگه اسم تو رامکال نبود ؟ گفت: اسم من کامران است احمق، رامکال خودتی. خلاصه آنروز شاید بیش از صدبار با خودم کامران کامران گفته تکرار کردم تا یاد بگیرم رامکال حیوان است و کامران انسان و این دو را نباید با هم اشتباه کنم، وگرنه ممکنه برایم گرون تموم بشه. آن وقتها، دقیقا قبل از اذان ظهر، یک سرود کوتاه از رادیو پخش می‌شد با این عنوان و من بیشتر از آنکه به خدا فکر کنم، به کامران فکر می‌کردم. راه تو به هر نمط/ روش که پویند، خوش است وصل تو به هر جهت که جویند، خوش است روی تو به هر دیده که بینند، نکوست نام تو به هر زبان که گویند، خوش است
Posted by atiq | آوریل 23, 2023
به خیالم صنف چهار مکتب بودم، یک هم صنفی داشتم به نام «کام…

به خیالم صنف چهار مکتب بودم، یک هم صنفی داشتم به نام «کامران پاک‌صفت ». تا آن زمان اسمی به نام کامران نشنیده و نخوانده و ندیده بودم و خارج...