Blog

جنگ ایران و عراق خلاص بود. کم کم آزادی شده بود و در شهر و بازار به یخن و استایل موی بچه‌های افغانی کمتر گیر می‌دادند. در کنار بساط طوی و عروسی، یک بساط پنهانی قمار هم مهیا می‌شد و قماربازها و جِزگرهای دو طرف فامیل عروس و داماد بین خود شاخ و شانه می‌کشیدند. محفل و مجلس جوانها و پیرها علیهده( اَلایده و جدا) بود. بین جوانها، آهنگهای ایرانی و هندی و مویهای چرب و دم خروسی مود بود. اصلا از استایل موی نفر میشد فهمید که مکتب میره یا نه. موی مکتب یک استایل داشت: هر چی کوتاه‌تر بهتر. گاهی یگان خرابات کلان سال، فیته (نوار) وطنی خود را می‌کشید و با خواندنهای استاد #هماهنگ و با صدای طبلک و غیچک و دمبوره، خیلی قشنگ، رقص پایکوبی خود را می‌کرد. یعنی موقع رقصیدن، با لبخند خوشایندی بر لب، محکم محکم پای خود را به زمین می‌زدند. و وقتهایی که آهنگ مکث می‌کرد، رقاص هم در جای خود خشک می‌ماند تا دوباره خواندن شروع شود و این حرکت آنها، بسیار مزه می‌کرد.
Posted by atiq | آوریل 7, 2023
جنگ ایران و عراق خلاص بود. کم کم آزادی شده بود و در شهر و…

جنگ ایران و عراق خلاص بود. کم کم آزادی شده بود و در شهر و بازار به یخن و استایل موی بچه‌های افغانی کمتر گیر می‌دادند. در کنار بساط طوی...

ای بهارِ شوق، ای گلِ امید چهره نیلگون، پیرهن سفید با صدای #ساربان
Posted by atiq | آوریل 7, 2023
ای بهارِ شوق، ای گلِ امید

ای بهارِ شوق، ای گلِ امید چهره نیلگون، پیرهن سفید با صدای #ساربان

برای با هم بودن، به جز عشق، به چه چیزهای دیگری نیاز است؟ برای با هم بودن، برای با هم بودن، برای با هم بودن....
Posted by atiq | آوریل 6, 2023
برای با هم بودن، به جز عشق، به چه چیزهای دیگری نیاز است؟

برای با هم بودن، به جز عشق، به چه چیزهای دیگری نیاز است؟ برای با هم بودن، برای با هم بودن، برای با هم بودن....

Posted by atiq | آوریل 5, 2023
چرخ عقب بایسکل‌(دوچرخه) ام پنچر شده بود. این چند روز به خ…

چرخ عقب بایسکل‌(دوچرخه) ام پنچر شده بود. این چند روز به خاطر بارندگی‌های شدید، حال و حوصله بیرون رفتن هم نبود. تا بالاخره امروز صبح غیرت کردم و زودتر بیدار...

گاهی فکر میکنم هیچ حرفی برای گفتن به هیچ کسی ندارم. خیلی وقت است که حساب روزهای ماه و هفته و سال را ندارم. ساعت به دستم نمی‌بندم و فقط به همین صبح تا شام فکر میکنم. در همین زلزله اخیر، آخر از همه از خانه برآمدم و سلانه سلانه و آرام و بیخیال و آهسته به پارک رفتم، موقع برگشت به خانه، پسرم می‌گفت: بیا چند دقیقه دیگر هم در پارک بمانیم. ممکن دوباره پس لرزه اتفاق بیافتد. من گفتم: مگر آدم چند بار می‌میرد؟ یکبار که بیشتر نمی‌میریم. بیا خانه برویم. هر چی شد شد. پسرم با عصبانیت دستش را از دستم پس کشید و گفت: چی میگی پدر! من هنوز خیلی آرزوها دارم که میخواهم به آنها برسم. من نمیخواهم حالا حالاها حتی به مردن فکر کنم. با این حرفش، انگار یک چیزی در ته دلم تکان خورد. یک چیزی شبیه تکان خوردن آن ببر سرکش و زندانی در کارتون کونگ فو پاندا که در یک چاه تاریک و نمناک در یک زندان دوردست و متروک به غل و زنجیر شده بود. احساس کردم چطور میشود که انسان از مرگ نترسد؟ یا از قبل مرده یا امیدی به بعد ندارد و یا کلا فیوزش پریده و خاموش و خنثی است. ولی من که خیلی امیدها دارم. خیلی کارها است که نکرده‌ام. حالا لازم نیست که همه را اینجا عنوان کنم. هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است.... هنوز .... از آن روز تا الان، کارم شده گَردگیری از آن احساسی که آن شب در وجودم تکان خورد. شبیه روشن کردن دوباره‌ی آتش از میان خاکستر یخ زده‌ی دیشب بدون کبریت و آتش. هی دارم فوت میکنم و به دنبال کورسویی از شعله و حرارت میگردم. آنقدر فوت کرده‌ام که حلقم خشک شده و سرم درد گرفته است. اما مطمئنم میتوانم دوباره با این آه‌های بی‌دَم و دود و آن امیدهای واهی و ناواهی آتشی برپا کنم و گرم بیایم. این خاکستر سرد، این سیمرغ سرکش، این سودای سوت و کور، دوباره باید در وجودم جان بگیرد و گُل کند. این بهار اگر مرا از خودم نرویاند، بهار نیست. من هم شبیه این درخت میخواهم به حالت Full Bloom گُل کنم و سرسبزترین بهار زندگی‌ام را در آغوش بگیرم و آنگاه اگر بمیرم هم میتوانم بگویم به تخمم هم نیست...... لب آب و می ناب و دلبر نیکو سرشت ای به تخم‌ام که نرفتم به بهشت...
Posted by atiq | آوریل 4, 2023
گاهی فکر میکنم هیچ حرفی برای گفتن به هیچ کسی ندارم.

گاهی فکر میکنم هیچ حرفی برای گفتن به هیچ کسی ندارم. خیلی وقت است که حساب روزهای ماه و هفته و سال را ندارم. ساعت به دستم نمی‌بندم و فقط...

در دهه هفتاد، در بین مهاجرین در تهران، لَپ و جَپ (کَش و فَش) خیاطها برابر بود. در هر جشن و عزا و عروسی که برگزار میشد و آتش‌ِ چوب و دیگ پلو بار می‌شد، خیاطها جایگاه ویژه خود را داشتند. من که چند سالی مسئول مالی تکیه‌خانه محل‌مان بودم، مخصوصا در ماه‌های محرم، می‌دیدم که مبلغی که یک خیاط به عنوان نذر و خیرات کمک می‌کرد، صد برابر مبلغی بود که یک گِلکار (بنا) یا کشاورز کمک می‌کرد. جالب اینجا بود که خیاطها کمتر نظر می‌دادند و بیشتر یک گوشه آرام می‌نشستند و کاری به کار بقیه هم نداشتند.اما طبقه کشاورزان و کارگران سر چوک (فلکه) از اول محرم در جستجوی این بودند که نذر چاشت روز عاشورا، پلو است یا شوربا (آبگوشت)؟ و هر روز شبیه تریدرهای تازه‌کار، آمار و مبلغ کمکها را از من پرسان میکردند. اگر مدد می‌شد و خیرات، زیادتر جمع می‌شد، طبعا دیگ‌های پلو، بار بود و اگر بودجه کمتر بود، شوربایی می‌شد که آبش زیادتر و گوشت‌اش کمتر می‌بود. خلاصه، لَپ و جَپ خیاطها برابر بود و در مجالس و محافل جایگاه ویژه خود را داشتند و گوشتِ زیر پلو آنها، خاص‌تر بود. در مجلس‌های عروسی، معمولا دریشی(کت و شلوار) داماد، از طرف یکی از همین خیاطها، تحفه داده میشد. بعد از خبر قبولی در کانکور دانشگاه، یکی از همین خیاطها که دوست دوران جوانی پدرم بود، به خانه ما آمد و بعد از جور پرسانی همراه پدرم، مِتر مخصوص خود را کشید و سر و شانه و قد و کمرم را اندازه گرفت و یک هفته بعد سه جوره دریشی در رنگهای مختلف برایم تحفه آورد. ما هم تا می‌توانستیم صندوق عقب(تول‌بکس) ماشین‌اش را پر از سبزی و نعنا کردیم. یا چند ماهی که کاکایم در یکی از شفاخانه‌ها، بستر بود، برای دو تا از خانم پرستارها (نَرس)، با کمک همین دوست خیاط، دو جوره چَپَن (روپوش) سفید، تحفه دادیم و نرسهای جوان، کاکای پیر را گُل‌واری نگاه می‌کردند، و طوری با کاکا سر مزاق و شوخی را باز کرده بودند که کاکا دوباره پس از سالها، جان گرفته بود و دهان تا بناگوش می‌خندید. بهرحال، به قول معروف: اگر چه خیاطها، شیک میکنند و آشپزها، سیر میکنند، و داکتر ها خوب میکنند، ولی فقط با مهندس‌ها رفیق شو و آنها را دوست داشته باش. فقط مهندس‌ها هستند که درست می‌کنند و باعث آبادانی هستند. روز مهندس مبارک.
Posted by atiq | آوریل 4, 2023
در دهه هفتاد، در بین مهاجرین در تهران، لَپ و جَپ (کَش و ف…

در دهه هفتاد، در بین مهاجرین در تهران، لَپ و جَپ (کَش و فَش) خیاطها برابر بود. در هر جشن و عزا و عروسی که برگزار میشد و آتش‌ِ چوب...

دوران قرنطین و سال اول کرونا بازی بود. تصمیم گرفتم با اهل و عیال مثل زن و شوهرهای خوب و رومانتیک، دونفری تنهایی بشینیم و فیلم ببینیم. موضوع فیلمها را هم نظر به کار و فعالیت مان، کارآفرینی و کاروبار انتخاب کردیم. مثل همیشه از فیلم wolf of wall Street شروع کردم و شاید برای بیستمین بار این فیلم را دیدیم. بعدش فیلم Founder را دیدیم که تاریخچه مک دونالد را بیان میکرد. یک فیلم دیگر هم از استیو جابز فقید دیدیم. خلاصه، بعد این دو سه فیلم، به این نتیجه رسیدم که دیگه از این فیلم‌ها نبینم و حتی به فکر کارآفرینی هم نباشم. چرا که در تمام این فیلم‌ها، مرتکه، زنکه خود را طلاق داده بود و پشت یک مدل جدید را گرفته بود. اتفاقا در تمام فیلمها، بیشترین کسی که کمک کرده بود و به مرتکه آسمان جُول، #اعتماد‌به‌نفس داده بود، زن اولش بود، اما در کمال ناباروری! مردها تو زرد از آب درآمده بودند.(مثل هندوانه‌هایی که تو سرخ نبودند) و باز هوس قوقولی قوقو داشتند. بعد فکر کردم این چه ریشخندی است و راهی را که من دارم میروم را خیلی گُنده‌های دیگر، به گَندَگی کشیده‌اند. مثلاً همین بیل گیتس که زنش را طلاق داده ، یا او نفرِ آمازون، جف بزوس یا حتی همین مرتکه ایلان ماسک هم زن و اولاد را ایلا داده و رفته پشت رویاهای خودش تا در مریخ کدام کاری کند. اگر من هم کورکورانه از اینها تقلید کنم، آخر و عاقبت میرسم به ترکستان. بعد تصمیم گرفتم سرِ خرِ کارآفرینی را کمی کج کنم و به خانواده و زن، زندگی و آزادی برسم. نشود که یک وقت بینیم که پسر نازدانه و کوچک خانه، ریش و بروت کشیده. اما من همچنان غرق در کار! و دویدن های بسیار هستم. کار و کارآفرینی دنیا، شبیه بحر بی پایان است و خلاصی ندارد. اما صرف وقت در کنار خانواده، لذیذتر است. چه خوب بود که در کنار انتگرال و مثلثات و برنامه‌نویسی، هفته یکی دو روز از طرف مکتب، ما را به بازار و مندوی محل زندگی می‌بردند. اصل حساب و کتاب و زندگی واقعی ( و بمال بمال از شلوغی زیاد) این جاست. نه فقط در روی کاغذ. پیاز و مَتَر(نخودسبز) و بامیه و برنج و رومی و عدس، فرمایش کالای پنجاپی برای عید و در کنار همه اینها یک بسته ساجق شوگرفری(آدامس بدون قند) و آچار اَم (ترشی انبه) برای خودم. خانه دار و بچه دار، ظرف و زنبیل وردار بیار، بیا اینور بازار زندگی همین است....
Posted by atiq | آوریل 2, 2023
دوران قرنطین و سال اول کرونا بازی بود.

دوران قرنطین و سال اول کرونا بازی بود. تصمیم گرفتم با اهل و عیال مثل زن و شوهرهای خوب و رومانتیک، دونفری تنهایی بشینیم و فیلم ببینیم. موضوع فیلمها را...

حسین داد، مامایم(دایی‌ام)، یک دم شام خزانی(پاییزی) در ماه‌ عقرب (آبان) سالهای 1992، با یک دختر از محل‌شان گریخته بودند و آمدند خانه‌ی ما در طالب‌آباد. مادرم تازه گوشت و پیاز را در دیگ انداخته بود که دروازه کلان حویلی تک تک شد. باد سردی می‌وزید و آب را کم کمک یخ میزد. رفتم دروازه را باز کردم که ماما اول داخل شد و پشت سرش یک زنکه(خانم) چادری وارد شد. ماما با خوشحالی گفت: رضا ینگه‌ات را آوردم. نان چی پخته کردید؟ گفتم شوربا داریم. با تعجب از حیاط آمدم داخل خانه و پدر و مادرم هم با تعجب از ماما پرسان میکنند که این دختر کیست؟ که ماما به مادرم گفت: عروس آوردم آبجی. مادرم با خوشحالی گفت: بشینید که دیگ هم تا چند دقیقه دیگه تیار میشه با هم میخوریم. پدرم پرسید دختر کی است؟ ماما گفت: دخترِ عسکر بیگ. ناگهان پدرم گفت: تیز بلند شویم برویم که گفته ایرانی‌ها اوضاع خیط است. این دختر نباید اینجا باشد. مادرم حیران و مضطرب گفت: حالا بشینید نان بخورید باز. چی عجله است؟ پدرم گفت: تو نمی‌فهمی. به قرآن امشب خون به پا میشود. اشاره به من کرد و گفت: بدو برو خانه علی خان کاکایت را بگو همگی شان امشب بیایند خانه ما باشند. خودش هم سریع رفت پیش آقا ناصر، همسایه کوچه پشت سر ما، یکی از معدود کسانی که در آن محل موتر سواری پیکان داشت. موتر را آورد و در آن شب سرد، همراه ماما و دختر رفتند. به کاکایم گفت اگر کسی پرسید: بگو رفته سر زمین دهقانی، گندمها را آب بدهد. هنوز ده دقیقه‌ای نگذشته بود و ما سر دسترخوان شام بودیم که دروازه کوبیده شد. چنان می‌کوبند که انگار دروازه از جایش کنده میشود. من و کاکایم رفتیم دروازه را باز کردیم. سه نفر برادرهای کلان دختر و یکی از دوستهای ریز نقش و صمیمی ماما، پشت دروازه با چوب و چُماق و چاقو ایستاد بودند. فریاد می‌زدند : حسین داد کجاست؟ کاکایم گفت: ما چی خبر که کجاست؟ گفتند: اوغان (اسم پدرم بین آشناها اوغان بود) کجاست؟ کاکایم گفت: نوبت آب دهقانی اش است. رفته سر زمین. برادر کلان دختر که نجف نام داشت، گفت باید خانه را بگردیم. همه همینجا هستند. کاکایم درگیر شد که اجازه ندارید وارد خانه شوید که هول دادند و تیله کردند و وارد خانه شدند. نجف فریاد که چه عرض کنم، نعره میزد و حسین داد و کبری را صدا میزد. تمام خانه را گشتند. تاکو (زیر زمینی) و پشت بام و همه جا. کسی نبود. آن دوست صمیمی ماما که غلام اَیا (یحیی) نام داشت، نفس نفسی کشید و گفت: بو کنید، این بوی عطر و اُدکُلن مخصوص حسین داد است. حسین داد اینجا است. و دوباره گشتند. کاکایم به نجف گفت: مثل بچه آدم میری بیرون یا پولیس و بسیج را خبر کنم؟ که با گرفتن نام بسیج و پولیس، گوشهایشان لم شد و بیرون رفتند. اما با آن هم در آن هوای سرد خزانی، تا صبح در کوچه و اطراف خانه پَیرَه و کشیک ایستاد شده بودند. حدود هشت صبح فردا بود که پدرم خانه آمد. گفت حسین داد و کبری را به یکی از قریه‌های دوردست در ورامین انتقال داده و جایشان امن است. وقتی قصه برادرهای دختر و غلام یحیی را شنید، رو به من کرد و گفت: بچیم، رفیق هم میتواند تو را بلند ببرد و هم زمین بزند. دیدی که صمیمی ترین رفیق مامایت، او را لو داده بود. در انتخاب دوستهایت خیلی دقت کن. اگر چه کار مامایت هم خیلی احمقانه و لوده‌گی بوده. هر چیز از خود راه دارد و بهتر بود از راهش داخل میشد. نه کی دختر را می‌گریختاند. اما چه کنیم، کاری است که شده. آن شب سرد و ترس و وحشت و هراس تلاشی کردن (چک کردن) خانه را دیدیم و در دنیای کودکی ام به ماما و کارهای احمقانه‌اش لعنت فرستادم که چرا آرامش ما را بهم میزند. بعدها که اوضاع آرامتر شد و دو فامیل ماما و زن ماما، آشتی کردند، از ماما پرسیدم: این چه کاری بود که کردی؟ گفت: همه اش تحت تاثیر فیلمهای هندی بود. یکی دیگه این بود که این چند سال هر چی کار کردم خانه، برای ماماهای کلان‌ترت زن گرفتند. با خودم گفتم اینجوری تا شش سال بعد هم نوبت به من نمیرسد. این بود که بدون نوبت و رعایت قوانین، زدم جاده خاکی... قد و قواره حسین داد، شبیه سونیل شتی بچه فیلم بالیوود بود. و تا جایی که دیده‌ام هم‌ذات پنداری فیلمهای هندی همیشه کار داده دست بچه‌های افغانی. آن جاده خاکی، و خرجی که دادگاه و پاسگاه و پولیس و چاقو کشی ها و نبردها برای فامیل داشت، کم از فیلم هندی نبود. پول سه چهار تا زن و عروسی، خرج شد و فقط خوش به حال شفاخانه و داکترها و وکیل‌ها و پولیس‌های رشوت‌ خور، شد. آن حجم از فشارهای عصبی که بر فامیل تحمیل شد بماند سر جایش. آن زن، زن نشد و آن زندگی، سور نگرفت و سرانجام نداشت، دختر را خبر ندارم. اما ماما تا به امروز، بعد از آن شکست عشقی، سراغ خانه و زندگی نیامد، تا مدت‌های مدید، در هیچ محفل و مجلس فامیلی دیده نمیشد و از جمله فراموش شدگان بود. گم بود و بود تا که خبر شدم زده در کار قاچاق مال و مسافر بین زاهدان و تهران. تا بالاخره چند وقت قبل بر اثر تیراندازی ماموران مرز، در نیمروز کشته شد و جنازه به بلخ انتقال داده شد و دور از همه دفن خاک شد. یک دوست، یک رفیق، یک مهره، یک حرکت، یک تصمیم میتواند سرنوشت بازی زندگی را مثل صفحه‌ی شطرنج تعیین کند. از یک جایی به بعد، در زندگی یار و یارکشی صورت می‌گیرد و از محیط امن خانه پدری و مادری، بیرون می‌آییم. باید مسیر و مقصد زندگیمان را خودمان مشخص کنیم و مسیولیت تمام کارها و تصمیم‌هایمان را نیز به عهده بگیریم. به‌نظر من انتخاب جهت و سمت و سوی حرکت در زندگی، مهمتر از سرعت حرکت، است. همینگونه خوب است... همینگونه یعنی که در سمت رویش همینگونه یعنی که در سوی زایش همینگونه یعنی که در سمت و سوی شکفتن بمانیم....
Posted by atiq | آوریل 1, 2023
حسین داد، مامایم(دایی‌ام)، یک دم شام خزانی(پاییزی) در ماه…

حسین داد، مامایم(دایی‌ام)، یک دم شام خزانی(پاییزی) در ماه‌ عقرب (آبان) سالهای 1992، با یک دختر از محل‌شان گریخته بودند و آمدند خانه‌ی ما در طالب‌آباد. مادرم تازه گوشت و...

هیچوقت دو تا موضوع را نفهمیدم. یکی ایسم‌های سیاسی مثل امپریالیسم و کمونیسم و سوسیالیسم و نازیسم و کاپیتالیسم و غیره. دیگری ایسم‌های هنری مثل امپرسیونیسم و کوبیسم و مینیمالیسم و اکسپرسیونیسم و رئالیسم و اگزیستانسیالیسم. تا همین چند وقت پیش فکر میکردم نازیسم یعنی کسایی که خیلی ناز هستند. یا فاشیست‌ها کسانی‌اند که زیاد فاش(فحش) می‌دهند. یا همیشه فکر میکنم #پیکاسو از سر بیکاری، پنجال (چنگال)های پشک (گربه) را داخل رنگ می‌کرده و روی بوم نقاشی رهایش می‌کرده و آخرش یک چیزهایی رسم می‌شده و بیرون میامده و امروز مردمان دارند درباره اش بحث می‌کنند که فلان و بهمان. من امشب تفاوت timer و stop watch و alarm را با ساعت عادی از اولادها یاد گرفتم. یاد گرفتم یعنی کاملا متوجه شدم و برایم جا افتاد. قبلاً فکر میکردم همه اینها یک چیز است. و خیال میکردم این ساعت‌هایی که این همه عقربه دارند برای استایل است اما واقعا کاربرد داشته. چند روزی است به تعدد کامره‌های عقب گوشی‌ها فکر میکنم. این همه کامره برای چیست؟ وقتی ما فقط یک عکس میگیریم چه ضرورت دارد سه چهار کمره باشد؟ اما از من به شما نصیحت. اولاد زیادش خوبه. یکی دوتا سوسول بازی است.کم از کم شش دانه خو باشد.
Posted by atiq | مارس 30, 2023
هیچوقت دو تا موضوع را نفهمیدم.

هیچوقت دو تا موضوع را نفهمیدم. یکی ایسم‌های سیاسی مثل امپریالیسم و کمونیسم و سوسیالیسم و نازیسم و کاپیتالیسم و غیره. دیگری ایسم‌های هنری مثل امپرسیونیسم و کوبیسم و مینیمالیسم...

Posted by atiq | مارس 30, 2023
دینه روز (دیروز)، بعد از اینکه پیش داکتر، معاینه دندان را…

دینه روز (دیروز)، بعد از اینکه پیش داکتر، معاینه دندان را انجام دادم و داکتر از سالم بودن دندانها اطمینان داد، پوست خود را باز هم پیراخ (فراخ) کردم. فعلا...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | مارس 29, 2023
گاهی با خودم فکر میکنم اگر من تجربه‌ی گرانبهای تدریس در م…

گاهی با خودم فکر میکنم اگر من تجربه‌ی گرانبهای تدریس در مکاتب خودگردان افغانها در ایران را نمی‌داشتم واقعا چکار می‌کردم؟ با وجود همه‌ی آموزشها و تجربیات سازنده در سایر...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | مارس 28, 2023
سالهای 1990 روزهای اولی بود که کامپیوتر را از نزدیک دیدم….

سالهای 1990 روزهای اولی بود که کامپیوتر را از نزدیک دیدم. اما چند سالی طول کشید تا بتوانم یک کامپیوتر را لمس کنم. و به اصطلاح پشت کامپیوتر بشینم. سالهای...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | مارس 27, 2023
از این آدمهایی که موتر(ماشین) نو می‌خرند و پلاستیکهای(مُش…

از این آدمهایی که موتر(ماشین) نو می‌خرند و پلاستیکهای(مُشَما) سر چوکی(صندلی) موتر را نمی‌کَنند تا نو مالوم(معلوم) شود ، بسیار بدم می‌آید.

این شجره نامه یا پشت مه است به گفته پدرم: رضا- خان‌علی- گل محمد- ماما - خداداد - پام - اَنَی در دورانی که مکتب می‌خواندم برایم می‌گفت: میری درس می‌خوانی و داکتر می‌شوی، وقتی هم که داکتر شدی، این شجره‌نامه را قاب کن بزن به دیوار، شاید یگان قوم و خویش ات، آن را ببیند و تو را بشناسد و به درد همدیگر بخورید. آدم بد قوم باشد ولی بی قوم نباشد. حالا این را اینجا نوشتم تا ببینید و اگر کسی در اسلام آباد از هفت پشت قبل قومایم است، افطار یگان بِریانی یا فیتزا پَراته بزنیم بر بدن. یا کمی پیاده گردی کنیم. دیق آوردم او مردم. در این پشت نامه، قبل از من همگی بلا استثنا، سواد خواندن و نوشتن نداشتند، پدرم و پدرش پشتو بلد بودند و همین بلد بودن بارها آنها را از مرگ نجات داده بود. حالا فارغ از همه اینها، زندگی دارد ساز یکنواختی میزند. میخواهم یک کمی ریتم را چنج کنم. دارم لسان اردو یاد میگیرم. هوگیا. تا قوّتِ صبر بود، کردم اکنون چه کنم اگر نباشد
Posted by atiq | مارس 24, 2023
این شجره نامه یا پشت مه است به گفته پدرم:

این شجره نامه یا پشت مه است به گفته پدرم: رضا- خان‌علی- گل محمد- ماما - خداداد - پام - اَنَی در دورانی که مکتب می‌خواندم برایم می‌گفت: میری درس...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | مارس 24, 2023
وقتهایی که از پدرم بخاطر بعضی رفتارهایش انتقاد می‌کردیم، …

وقتهایی که از پدرم بخاطر بعضی رفتارهایش انتقاد می‌کردیم، می‌گفت: بروید خدایتان را شکر کنید که من پدرتان هستم. اگر پدر کلانتان را می‌دیدید چه می‌گفتید؟ و باز قصه‌های پدر...