جنگ ایران و عراق خلاص بود. کم کم آزادی شده بود و در شهر و بازار به یخن و استایل موی بچههای افغانی کمتر گیر میدادند. در کنار بساط طوی...
جنگ ایران و عراق خلاص بود. کم کم آزادی شده بود و در شهر و بازار به یخن و استایل موی بچههای افغانی کمتر گیر میدادند. در کنار بساط طوی...
ای بهارِ شوق، ای گلِ امید چهره نیلگون، پیرهن سفید با صدای #ساربان
برای با هم بودن، به جز عشق، به چه چیزهای دیگری نیاز است؟ برای با هم بودن، برای با هم بودن، برای با هم بودن....
چرخ عقب بایسکل(دوچرخه) ام پنچر شده بود. این چند روز به خاطر بارندگیهای شدید، حال و حوصله بیرون رفتن هم نبود. تا بالاخره امروز صبح غیرت کردم و زودتر بیدار...
گاهی فکر میکنم هیچ حرفی برای گفتن به هیچ کسی ندارم. خیلی وقت است که حساب روزهای ماه و هفته و سال را ندارم. ساعت به دستم نمیبندم و فقط...
در دهه هفتاد، در بین مهاجرین در تهران، لَپ و جَپ (کَش و فَش) خیاطها برابر بود. در هر جشن و عزا و عروسی که برگزار میشد و آتشِ چوب...
دوران قرنطین و سال اول کرونا بازی بود. تصمیم گرفتم با اهل و عیال مثل زن و شوهرهای خوب و رومانتیک، دونفری تنهایی بشینیم و فیلم ببینیم. موضوع فیلمها را...
حسین داد، مامایم(داییام)، یک دم شام خزانی(پاییزی) در ماه عقرب (آبان) سالهای 1992، با یک دختر از محلشان گریخته بودند و آمدند خانهی ما در طالبآباد. مادرم تازه گوشت و...
هیچوقت دو تا موضوع را نفهمیدم. یکی ایسمهای سیاسی مثل امپریالیسم و کمونیسم و سوسیالیسم و نازیسم و کاپیتالیسم و غیره. دیگری ایسمهای هنری مثل امپرسیونیسم و کوبیسم و مینیمالیسم...
دینه روز (دیروز)، بعد از اینکه پیش داکتر، معاینه دندان را انجام دادم و داکتر از سالم بودن دندانها اطمینان داد، پوست خود را باز هم پیراخ (فراخ) کردم. فعلا...
گاهی با خودم فکر میکنم اگر من تجربهی گرانبهای تدریس در مکاتب خودگردان افغانها در ایران را نمیداشتم واقعا چکار میکردم؟ با وجود همهی آموزشها و تجربیات سازنده در سایر...
سالهای 1990 روزهای اولی بود که کامپیوتر را از نزدیک دیدم. اما چند سالی طول کشید تا بتوانم یک کامپیوتر را لمس کنم. و به اصطلاح پشت کامپیوتر بشینم. سالهای...
از این آدمهایی که موتر(ماشین) نو میخرند و پلاستیکهای(مُشَما) سر چوکی(صندلی) موتر را نمیکَنند تا نو مالوم(معلوم) شود ، بسیار بدم میآید.
این شجره نامه یا پشت مه است به گفته پدرم: رضا- خانعلی- گل محمد- ماما - خداداد - پام - اَنَی در دورانی که مکتب میخواندم برایم میگفت: میری درس...
وقتهایی که از پدرم بخاطر بعضی رفتارهایش انتقاد میکردیم، میگفت: بروید خدایتان را شکر کنید که من پدرتان هستم. اگر پدر کلانتان را میدیدید چه میگفتید؟ و باز قصههای پدر...