Blog

Posted by atiq | مارس 23, 2023
یکی از ترسهایم (سوسول‌تَرِش می‌شود فوبیا) این است که نکند…

یکی از ترسهایم (سوسول‌تَرِش می‌شود فوبیا) این است که نکند لوچ (لخت) از دنیا بروم. یعنی نکند موقعی که می‌میرم، تن و بدنم لخت باشد. لخت یعنی: لیب لوج، یا...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | مارس 22, 2023
نوروز را حلال شمارید یا حرام،

نوروز را حلال شمارید یا حرام، سر می‌زند جوانه و گل می‌کند بهار با عندلیب و بلبل و باران چه می‌کنید؟ روزی روزگاری در کابل.

Posted by atiq | مارس 20, 2023
نوروز خجسته و فرخنده باد.

نوروز خجسته و فرخنده باد. یک کاکا دارم(یا شاید هم داشتم) نامش نوروز است. بی زن، بی اولاد، بی روز و روزگار و عاطل و باطل‌ترین آدمی که دیده‌ام. اما...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | مارس 19, 2023
من از زاغ (کلاغ) خوشم می‌آید. احساس می‌کنم زبان آنها را م…

من از زاغ (کلاغ) خوشم می‌آید. احساس می‌کنم زبان آنها را می‌فهمم. وقتی که قَغ می‌زنند، انگار گلوی خود را صاف میکنند تا بعد شبیه بلبل آواز خوشایند سر بدهند....

Posted by atiq | مارس 17, 2023
هر جا که گلهای زیبای مگنولیا را دیدید، سلام مرا برسانید‌.

هر جا که گلهای زیبای مگنولیا را دیدید، سلام مرا برسانید‌.

سه شنبه بازارهای #طالب‌آباد دیدنی است. بعد از چاشتی (ظهر)، همه دوره‌گردها و مردم محل, جمع می‌شوند در محوطه آسفالت شده روبروی مدرسه و بازار گرم می‌شود. از رخت و لباس گرفته تا ترکاری (سبزی) و دوای دیگ (ادویه آشپزی) و وسایل مربوط جهیزیه عروسی، نقد و اقساط معامله می‌شود. این اواخر یکی از فروشنده‌ها ابتکار به خرج داده بود و در کنار دوای یونانی (عطاری)، لوازم آرایش زنانه و سرخاب و سفیداب هم میاورد. تا چند سال قبل که جمعیت روستا کمتر بود، همه همدیگر را با نسب و نسبت همدیگر می‌شناختند. حالا روستا حالت شهرک را پیدا کرده و شناخت کمتر شده. یک مدت، یک کربلایی پیرمردِ بای و خرپول هم در بین فروشنده‌ها بود که زن و اولاد نداشت و دندانش پیش خواهر مجرد یکی از دوستان گیر بود. یکی دوبار هم خواستگاری رفته بود. اما نداده بودش.کربلایی را هر چقدر هم دست بالا و جوان می‌گرفتی بالای پنجاه و پنج سال سن داشت و دختر چیزی حدود بیست و پنج و بیست و شش بود و کمی دیوانه خوی بود. چند باری هم که دختر را پیش داکتر برده بودند، داکترها گفته بودند که شوی (شوهر) کند حالت دیوانگی‌اش خوب میشه. جالب این بود که هر دو طرف معامله، جدا جدا برای مشورت می‌آمدند در چَیله (آلونَک) زمینهای کشاورزی، پیش پدرم که چطور کنیم. برادرِ دختر، سرِ پیسه(پول) کربلایی، سرخ (داغ) آمده بود و طمع رسیدن به پول و سرمایه و مال و مَنال کربلایی چیزی بود که خواب را از چشمهای او ربوده بود و برای کربلایی غم بی وارثی و بی اولادی مایه‌ی زجر بود و نمی‌گذاشت با آن همه مکنت و دولت، از خوشبختی دنیا لذت ببرد و این غم، شبیه بادام تلخ یا جلغوزه خراب، کام کربلایی را گاهگاهی به شدت تلخ میکرد. یک روز، کربلایی صد دل را یکی کرده بود و آمده بود آن یک دل را هم به دریا بزند. خیلی جدی و محکم به پدرم گفت: به هر قیمتی شده خواستن‌خواه آن دختر هستم. پدرم گفت: خدا نیک و مبارک کند و از خیر خود در آینده کسی خبر ندارد. اما یک مسأله اساسی این است که کجا خانه میگیری؟ کربلایی گفت: فرقی ندارد، من که در دنیا کسی را ندارم. چه در این محل چه هر جای دیگری که عروس بخواهد خانه میگیرم. پدرم گفت: درست است اما یک شرط دارد، هر جای خانه میگیری، تا چهل خانه چپ، چهل خانه راست، چهل خانه پشت سر و چهل خانه پیش روی، بچه جوان نداشته باشند که با جوانهای این قشلاق که من میشناسم، خداوراستی عیش‌ات را مکدر میکنند‌. اول برو چنین خانه‌ای را پیدا کن، بعد بیا و دختر را بگیر، نوش جانت. کربلایی رفت که رفت تا چنین خانه‌ای را پیدا کند. حالا که فکر میکنم می‌بینم قصه جوانی و شهوت، شبیه قصه پنبه و آتش یا گوشت و پِشَگ است و طبیعت کار خود را میکند. یاد این شعر از شهریار می‌افتم که هر چیزی فصلی دارد و موسم که گذشت، مزه هم میرود. در باغچه‌ی همسایه‌ی ما، شاخ گلی هست تا غنچه‌ی نازش به نیاز که بخندد وحشی است بدانگونه که تا بنگری از دور در خانه رود زود و در خانه ببندد چون من که به خود بینم و خود را نپسندم او نیز به ما بیند و ما را نپسندد هان ای دل پوسیده‌ی من عبرت‌اش آموز سیبی که نچینند به هنگام، بگندد.... امروز فال حافظ گرفتم : بهار توبه شکن می‌رسد، چه چاره کنم؟
Posted by atiq | مارس 15, 2023
سه شنبه بازارهای #طالب‌آباد دیدنی است.

سه شنبه بازارهای #طالب‌آباد دیدنی است. بعد از چاشتی (ظهر)، همه دوره‌گردها و مردم محل, جمع می‌شوند در محوطه آسفالت شده روبروی مدرسه و بازار گرم می‌شود. از رخت و...

Posted by atiq | مارس 13, 2023
پدرم خیلی اصرار داشت که من زرنگ باشم؛ با اینکه در مکتب (م…

پدرم خیلی اصرار داشت که من زرنگ باشم؛ با اینکه در مکتب (مدرسه) درسهایم خوب بود و به نظر مدیر و معلم‌های مکتب از جمله شاگردهای زرنگ بودم، اما از...

روزی که از دانشگاه تهران فارغ شدم، یعنی دقیقتر بگویم فردای روزی که جشن فراغت گرفته بودیم، یک جعبه شیرینی گرفتم و رفتم به سمت خانه. از دانشگاه تا خانه با تاکسی دربست حدود دو ساعت راه بود. وقتی خانه رسیدم، با خوشحالی به مادرم گفتم درسها خلاص شد و فارغ شدم. اما کسی در خانه خوشحال نبود، فکر کنم پدرم گرد و خاک همه را تکانده بود و باز هوای خانه ابری بود. مادر با بغض و ناراحتی، جعبه شیرینی را گرفت و گفت به جای این ایلا خرجی‌ها (ولخرجی)، پولهایت را جمع کن. پشت میخ و چکش می‌گشتم که تقدیرنامه دانشگاه را به دیوار بکوبم که باز مادرم گفت: چکار کردی تشک و لحاف و بالشت‌ات را که خوابگاه برده بودی؟ گفتم: آنها را دادم به هم اتاقی هایم. ناگهان دیدم مادرم شبیه دانه‌های اسپند بر روی قوغ (زغال)، برآشفته شد و گفت: قرا قرا، زود میری تشک و بالشتم را میاری. با چه زحمت داخل آنها را پخته (پنبه) اصل مالوج (محلوج) شدگی پر کرده بودم. اونها را در جای خود پورته نکنی. حتما ورمیداری و میاری. از این حاتم بخشی ‌ها هم نمیکنی. گفتم: مادر به جای اینکه خوشحال باشید که مدرک گرفتم و مهندس شدم، چرا اینقدر ناراحتید؟ یک بالشت و کمپل و تشک که اینقدر ناراحتی ندارد. گفت: مدرک و مهندسی‌ات به درد خودت میخوره، تشک و بالشت و لحاف را میاری که پخته‌هایش را کار دارم. این روزها، سر یک تخت میخوابم، تشک اسفنج چینایی (ساخت چین) بسیار نرم و بی کیفیت دارد. چندین بار تا به حال کمردرد شدم طوری که کمرم شخ (راست و استوار) مانده بود که هیچ خود را خم و راست کرده نمیتوانستم. بعدش می‌رفتم جیم (باشگاه) نزدیک خانه و خود را از میله بارفیکس آویزان میکردم تا کمرم یک ترق صدا کند و خوب شوم. این بود که یاد تشک و بالشت دوران دانشگاه و خوابگاه افتادم. بعد از ازدواج بود که فهمیدم برای خانمِ خانه، فرش و ظرف‌ خانه‌ی خودش، از همه فرش و ظرف‌های دنیا بهتر است و هیچ جای دیگری هم یافت می‌نشوند. چرا که فرش‌ها و ظرف‌ها، این توانایی را دارند که خاطرات زندگی را در خود ثبت کنند؛ خیلی بهتر از هارد دیسک‌ها. خیلی بهتر از دنیای دیجیتال.
Posted by atiq | مارس 11, 2023
روزی که از دانشگاه تهران فارغ شدم، یعنی دقیقتر بگویم فردا…

روزی که از دانشگاه تهران فارغ شدم، یعنی دقیقتر بگویم فردای روزی که جشن فراغت گرفته بودیم، یک جعبه شیرینی گرفتم و رفتم به سمت خانه. از دانشگاه تا خانه...

تا چند سال قبل، هر بار که در جمعی، صحبت از آرزوها و اهداف در زندگی می‌شد، وقتی من از آرزوها و اهدافم صحبت میکردم، انگار برای حضار فکاهی تعریف کرده باشم. همه از شدت خنده منفجر می‌شدند و خیال می‌کردند من در حالت نرمال نیستم. اما حالا وضعیت فرق کرده، تقریبا هر هفته دوستان و آشنایان تماس میگیرند که دیگه چکار کنیم؟ یادم می‌آید بار اولی که به طور جدی در مورد هدفم صحبت کردم جمع خانواده بود، کلانها از مَیدَه بچه‌ها می‌پرسیدند میخواهی چکاره شوی در آینده؟ همه دکتر و مهندس و خلبان می‌گفتند و من با اشتیاق خاصی گفتم: من دوست دارم چوپان شوم، چون دیدن بره‌ها و ناز کردن آنها خیلی زیباست. سگ داشتن خیلی باحال است. همه خندیدند و گفتند برای چوپان شدن لازم نیست درس بخوانی. من هنوز هم دوست دارم چوپان شوم. یکبار دیگر صنف یازده مکتب در شهرری منطقه دولت آباد بودم. اول نمره صنف بودم و صورتم پر بود از جوش و جوانی دانه. یک روز یک نفر از بازرسی آموزش و پرورش آمده بود در مکتب از اهداف بچه‌ها پرسان میکرد. اول خوب توضیح داد که مشخصات یک هدف خوب چیست، بعد دانه دانه از شاگردان پرسان میکرد که چی هدف داری؟ اکثر بچه‌ها قبولی در کنکور و ادامه تحصیل و داکتر و مهندس شدن را میگفتند. نوبت من که شد با هیجان خاصی، از جایم ایستاد شدم و گفتم هدف و آرزوی من این است که یک ساعت بیکار شوم و با دل جمع، آرام بگیرم و بخوابم. تمام صنف از خنده منفجر شد. بازرس با تعجب یک نگاهی به من کرد و گفت: حالت خوب است؟ خوبی؟ ما را که ریشخند نمیکنی؟ معلم به بازرس گفت: رضا از شاگردان خوب ما است. ریشخندی نمیکند. بعد پرسید که چرا این حرف را زدی؟ با همان جدیّت گفتم: چون از صبح ساعت پنج که بیدار میشوم تا کمی درسها را بخوانم و یک ساعت فاصله خانه تا مکتب و برمیگردم خانه، دویده دویده نان و آب کارگرها را برایشان می‌رسانم و تا شب همراه آنها کار می‌کنم. شب هم وقتی خانه میرسم تیز‌تیز، حمام میکنم و نان میخورم و کارخانگی میکنم. حداقل روزهای مکتب خوب است یک کمی استراحت میتوانم. چون روزهای جمعه و سایر رخصتی‌ها، از صبح تا شب باید سر زمینها کار کنیم. و الحق حالا که فکر میکنم غیر از چند سالی که از زمین و زمان قرض دار بودم و شبها کابوس میدیدم، در زندگی، خوب خوابیدم. چند روز قبل، موقع بایسکل دواندن، باز هم رفتم قبرستان نزدیک خانه، در یک قبر چند دقیقه‌ای دراز کشیدم، و آسمان را نگاه کردم. از قبر که بلند شدم احساس سبکی و آرامش می‌کردم. دلم میخواهد تا صد و هفتاد سالگی عمر کنم. چون میخواهم در هر کشور چند ماهی زندگی کنم و تخم خود را پاش کنم. هر چه بادا باد. من میخواهم چوپان شوم و یک عالمه بره‌گگ داشته باشم. کنج جهان تنگ نیست، پای فقیر لنگ نیست....
Posted by atiq | مارس 9, 2023
تا چند سال قبل، هر بار که در جمعی، صحبت از آرزوها و اهداف…

تا چند سال قبل، هر بار که در جمعی، صحبت از آرزوها و اهداف در زندگی می‌شد، وقتی من از آرزوها و اهدافم صحبت میکردم، انگار برای حضار فکاهی تعریف...

Posted by atiq | فوریه 28, 2023
هفت سالی می‌شد که در تهران مهاجر بودیم. زمستان بود،

هفت سالی می‌شد که در تهران مهاجر بودیم. زمستان بود، در خانه چراغ نفتی مارک علاوالدین می‌سوخت و شیشه های خانه را بخار گرفته بود. ما هم کار خانگی مکتب...

Posted by atiq | فوریه 27, 2023
added a new photo. – Feb 27, 2023
پانزده شانزده سال داشتم. تازه پشت لبم کم کم سیاه شده بود و بعضی هورمونها شبیه شیره در درون آوندهای گیاه، در وجودم شور میخورد و احساس میکردم سه پای دارم! اواخر زمستان و اوایل بهار، یک روز جمعه گل صبح، سر مزرعه همراه پدرم بحثم شد، کوتاه نیامدم و به قول معروف زبان بازی کردم. پدرم داغ کرد، آتشین شد و طرفم حمله کرد، فرار کردم، با کلوخ سرم را نشانه گرفت و خوب زد، کلوخ آفتاب خورده به پس کله ام خورد و پخش و پلا شد، اما زیاد درد نگرفت. صدا کرد که دَور بخور، برگشتم. سرم را نگاه کرد که خون شده یا نه, گفتم چیزی نشده. بعد سر کورت (کَرت)گندنه (سبزی تره) نشستیم و قصه خودش را کرد. گفت برو خدایته شکر کو که مه پدرت استم و با کلوخ میزنمت. خدا نجات بته از پدر مه که با سنگ ما را می‌زد و وقتی اوگار می‌شدیم، می‌آمد بالای سر ما و می‌گفت: کم بختی را ببین، مه با سنگ میزنم که به سرش بخورد، از قسمت بد به پایش خورده. این بخت بد را کجا کنم؟ بابه ما کجا از ما دلجویی میکرد. حداقل من نگران هستم که تو را چیزی نشده باشد. گفتم بابا شما در بلخ بودید، اینجا شابدالعظیم است، تو بیسواد بودی نمی‌فهمیدی، من سواد دارم و میفهمم، که دوباره پیش ام کرد و گفت: حالا اوقدر شدی که خود را فاماندوگ ( فهمیده و فهیم) میگیری و ما را به گوی خرت برابر میکنی؟ خیر است که سواد ندارم و لفظ قلم بلد نیستم، اما کتاب زندگی را بهتر از تو خواندم. و باز آن حرکت مشهور کانکرت شکن خود را اجرا کرد و شبیه حرکت رونالدو بعد از گل زدن، دو دست خود را طرف دشکه (تیربار)خود می‌گرفت و همه چیز را از دم تیغ اش می‌گذشتاند و هر چه فحش و ناسزا بود نصیبم میکرد. و در آخر میگفت: برو خدایته شکر کن که مه به فکر درس و تحصیل شما هستم. آن "گل محمد" پدر ما، وقتی که خرد بودیم دایم به فکر این بود که ما برایش خاشه و خوشه و سرگین جمع کنیم، کجا یک ذره به فکر درس و تربیت ما بود؟ این روزها به این فکر میکنم که واقعا ایجاد تغییر گاهی خیلی زمان میبرد. گاهی حتی چند نسل. بیرون آمدن از بعضی پوسته‌ها و ناهنجاریها، شکستن بعضی قالبها گاهی زمان بر است. حتی درس و تحصیل هم براحتی نمیتواند این افکار و باورها و رفتارها را بشکند. مسایل تربیتی و خانوادگی در کنار ژنتیک مهم است. و چکار کنم که با عصر و زمانه‌ی اولادها کنار بیایم و آرام بمانم. چگونه با سرکشی و ستیزه جویی جوانها برخورد کنم و از آنها چیز یاد بگیرم‌. همین. اگر این کار را نکنم، فسیل شدنم حتمی است. این روزها کتاب « تربیت چه چیزی نیست» را به توصیه یکی از دوستان دارم می‌خوانم. به قول معروف، در مواقعی که هوا طوفانی است، ماهیگیرها، تورهای خود را می‌بافند. من هر کجا بروم، هر چقدر که در کار و بار آی‌تی و تکنولوژی باشم، بالاخره یک باغ توریستی از گلهای رُز (مُرسل) و لاله برای عشق های زندگی‌ام و کمی هم به یاد پدرم، درست کردنی هستم. از خاک برآمدیم و در باد شدیم.... تا دیده شود کدام سرزمین، لیاقت حضور مرا دارد؟ تا کجا فرود بیایم؟ ....
Posted by atiq | فوریه 26, 2023
پانزده شانزده سال داشتم.

پانزده شانزده سال داشتم. تازه پشت لبم کم کم سیاه شده بود و بعضی هورمونها شبیه شیره در درون آوندهای گیاه، در وجودم شور میخورد و احساس میکردم سه پای...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | فوریه 25, 2023
نام میوه‌ای که زلیخا به دست خانمها داد و آنها بعد از دیدن…

نام میوه‌ای که زلیخا به دست خانمها داد و آنها بعد از دیدن یوسف، به جای میوه، دست خود را بریدند چه بود؟

آیا تا به حال با آرزوی مرگ کسی، زندگی کردید؟ باید خدمت شما عرض کنم که بنده این کار را می‌کردم و در نهایت من و کسینجر به این نتیجه رسیدیم که اگر این آرزو در دل ما وجود داشته به معنی آن است که هنوز به اندازه کافی قوی نشدیم و خود را ضعیف احساس می‌کنیم. به قول یکی از دوستان ریاضی‌دان‌ام: دوره، دوره اثباتِ خود است. نمیشود با نفی دیگران خودت را اثبات کنی. تنها باید خودت را ثابت کنی، همین. یا به قول آن استاد سامورایی، که دو خط موازی روی زمین کشید و به شاگردانش گفت یکی از اینها را کوتاه کنید، و فقط یکی از شاگردانش با دراز کردن آن یکی خط، نشان داد که کوتاه کردن همیشه حذف و بریدن نیست، میشود آن یکی را بلندتر و درازتر کرد؛ خلاصه، یا با آرزوی مرگ کسی زندگی کردیم یا نکردیم، اما این نشانه‌ی خوبی برای این است که باید دوباره و بیشتر قوی شویم. کسینجر! می‌گوید ما همیشه به یک حریفی برتر از خودمان نیاز داریم. این برای رشد خوب است. خدا قوّت Build or Buy? This is a question. من کسینجر! را دوست دارم.
Posted by atiq | فوریه 15, 2023
آیا تا به حال با آرزوی مرگ کسی، زندگی کردید؟

آیا تا به حال با آرزوی مرگ کسی، زندگی کردید؟ باید خدمت شما عرض کنم که بنده این کار را می‌کردم و در نهایت من و کسینجر به این نتیجه...

این روزها ، سریال «پدر سالار» را از یوتیوب می‌بینم، بار اول شاید پانزده ساله بودم که میدیدیم. اما حالا واقعا دیدگاهم فرق میکند نسبت به سریال. آن وقتها برای گذران وقت و تفریح شاید میدیدیم و حالا تک تک دیالوگها و موضع‌گیری‌ها را با دقت گوش می‌کنم. شبیه دقتی که پدران ما موقع شنیدن خبرها از رادیو بی بی سی داشتند، اما ما می‌خواستیم فوتبال ببینیم. وقتی بیست سالم بود، دانشگاه قبول شده بودم و فکر میکردم وقت زن گرفتن آدم همین سن است تا خوش خوش هم درس بخوانیم و هم زندگی کنیم. فکر می‌کردم در بیست و پنج سالگی و بعد فارغ‌التحصیلی، واقعا آدم پیر و فرتوت میشود، مویها ریخته و دندانها لق و کمر و مهره‌ها وارفته می‌شوند. سالها گذشت و وقتی بیست و پنج سالم شد در ناف تهران بودم و دیدم واقعا بیست سالگی آدم خیلی خام است برای امر خطیر ازدواج، بهترین سن همین بیست و پنج است که آدم هم کمی تجربه کسب میکند و هم بالغ‌تر میشود و سی سالگی وقتی است که پروسه‌ی پیری آغاز می‌شود. وقتی سی سالم شد ،دو سال بود که از ماستری فارغ التحصیلم کرده بودند، در زیر ناف کابل و حوالی پل سرخ بودم، پدر شده بودم و دست و پا میزدم برای کار و لقمه نانی و سر سوزن ذوقی، چون به خواست و از دل خود زن گرفته بودم، در دنیای واقعی از طرف پدرم بلاک شده بودم، پدرم شبیه همین نقش «پدرسالار» به تک تک دوستان و اقوام زنگ زده بود و تهدید کرده بود که وای به حالتان اگر خبر شوم شما به رضا از لحاظ مالی کمک کرده‌اید. و کی جرات داشت که حمایتم کند؟ من انتظار داشتم در سی سالگی اتفاق مهمی در زندگی آدم باید بیفتد، اما دویدن برای پیشرفت کار، مجالی برای تفکر و انتظار نمی‌داد، در آینه خودم را نگاه میکردم و موقعی که ریشها را اصلاح میکردم به این فکر میکردم که آدم چطور پدر میشود؟ بعد می‌دیدم که پدر شده‌ام، یعنی آنقدر با پدرم اختلافات فکری و اجرایی پیدا کردیم که تصمیم گرفتم خودم از اول برای خودم پدر شوم و در کنار آن، پدر بودن را به ایشان یاد بدهم، در این میانه به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم این بود که پدرم دارد پیر می‌شود، بابا، آن کوه استوار و با عظمت، شبیه یخهای قطب جنوب در حال ذوب شدن و انحلال بود. من دور بودم و نمی‌دیدم. پدری که روزی با خشمگین‌ترین گاو دامداری‌‌اش سرشاخ شده بود، و سامان کانکریت شکن خودش را به رخ‌ام کشیده بود، امروز حتی توانایی دوشیدن شیر از پستان گوسفندهایش را نداشت. ای لعنت بر این نمودار فضا و زمان، که شبیه سیاهچاله همه چیز را در خود فرو میبرد و می‌بلعد. در دوران مجردی، یکی از اختلافهای جالب من و پدر، سر خریدن کامپیوتر بود. میگفت کامپیوتر نسبت به تلویزیون چی برتری دارد؟ تلویزیون را میشود بدون دست زدن و بدون سواد، از دور تماشا کرد، اما با آن فاصله کم که تو با کمپیوتر داری حتما یک روز کور میشوی و برای چشمهایت ضرر دارد. یا مثلا علت زرد شدن برگهای سبزی را من میگفتم بخاطر بیماریهای قارچی است و پدرم میگفت بخاطر کمبود کود شیمیایی نیترات است. وقتی کشاورزان محل، برای مشورت بیشتر پیش من می‌آمدند، لج و لجبازیهای پدرم به شکل کودکانه‌ای شروع می‌شد. یا وقتی درباره بعضی خیالپردازیهای آینده صحبت می‌کردم، میخندید و میگفت: آنقدر خوش‌خیال هستی که اگر کسی چوب درخت بید را در درونت بزند، به جای آنکه ناراحت شوی و فکر کنی چرا و از کجا خوردی، خیال میکنی که خوب شد این چوب روزی درخت میشود و در سایه‌اش می‌نشینم. یا بعدها که شنیده بود من و خانمم در کابل با هم کار میکنیم، همه جا جار زده بود که رضای بی‌غیرت، مرد نشد یک زن را نان بدهد و زنش هم برای نان پیدا کردن از خانه برآمده. راستش را بخواهید، این روزها و اکثر وقتهایی که تنها در کنار یک جوی آب می‌نشینم و پاهای لختم را در آب روان فرو میکنم دارم به این فکر میکنم که آیا زندگی ارزش این را دارد که آدم چیزی را به کسی ثابت کند؟ به غیر از مهربانی و محبت و عشق، بجز خوشی و شادی عزت و لذت، بدور از تشویش و دغدغه و ترس و هراس، چه چیز با ارزش دیگری در زندگی وجود دارد که باید برای اثبات‌اش تلاش کنیم؟ بگذار پدر فکر کند تلویزیون از کامپیوتر بهتر است. بگذار هر چه قدر میخواهد به جای استفاده از قارچکش، به سبزیها کود شیمیایی بدهد. یا بگذار دلش به همان وانت بار مدل ۶٣ خودش خوش باشد و آن را بهتر از هر ماشین نیسان آبی رنگی بداند. یا فکر کند زمین صاف است و روستای طالب‌آباد مرکز جهان است. وقتی پدر نباشد که با من لج کند، من در این جهان تک و تنها چه کنم؟ دیروز که با اولادها صحبت میکردم، یکی از آرزوهای بزرگ آنها، دیدن پدرکلانشان بود، چیزی که فکر نمیکنم دیگر محقق شود. آن دانشمند چلاق، استیون هاوکینگ راست گفته است که جهان به شدت در حال انبساط و دور شدن است. در این زمانه و عصر ارتباطات، در این دنیای سریع و پیشرفته، ما چقدر راحت و به سرعت نور،از هم دور میشویم و در دنیای تبلیغات و رسانه‌ها،به چشم نمی‌آییم و کور می‌شویم، از پدر شدن ما که گذشت، و امیدی نیست که دوباره پدر شوم، یک کتاب خوب برایم معرفی کنید، یک کتاب در مورد اینکه چطور پدر کلان خوبی برای نواسه‌ها باشم؟ من دوست دارم شبیه پدرسالار، یک دسترخوان کلان پهن کنم با انواع غذاها، و خودم هم در صدر دسترخوان بنشینم و حضور همه را به دقت از زیر نظر بگذرانم و بعد از آستین بر زدن و بسم‌الله گفتن، قومنده کنم که بخورید پدر لعنت‌ها و خدای خود را شکر کنید که دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند و باز بگویید که رضای شما بد بود. پ.ن: تف به این کیبورد آیفون در فیسبوک. دهن آدم را سرویس میکند تا یک پست بنویسیم، مدام خط آخر در زیر چهار تا شکلک پنهان می‌ماند. اگر شما کدام راه حل دارید راهنماییم کنید.
Posted by atiq | فوریه 12, 2023
این روزها ، سریال «پدر سالار» را از یوتیوب می‌بینم، بار ا…

این روزها ، سریال «پدر سالار» را از یوتیوب می‌بینم، بار اول شاید پانزده ساله بودم که میدیدیم. اما حالا واقعا دیدگاهم فرق میکند نسبت به سریال. آن وقتها برای...