پدرم خیلی اصرار داشت که من زرنگ باشم؛ با اینکه در مکتب (م…

پدرم خیلی اصرار داشت که من زرنگ باشم؛ با اینکه در مکتب (مدرسه) درسهایم خوب بود و به نظر مدیر و معلم‌های مکتب از جمله شاگردهای زرنگ بودم، اما از دید پدرم اصلا هم زرنگ نبودم. همیشه می‌گفت:

تو زرنگ نیستی، یک قسم خواب برده و گَودول (گیج) استی. ایلایت(رهایت) کنم تو را گرگ میخوره.

پرسیدم: چطور؟

گفت: هیچ طرف دخترا سَیل (نگاه) نمیکنی، د اشاره و ایلمَک و چشمک هم نمی‌فهمی. و قصه دختری را گفت که روز قبل آمده بود دکان ما، سبزی بخرد. گفت او طرفت چشمک زد، مه دورتر ایستاد بودم فهمیدم، اما توی خر حتی متوجه هم نشدی.

گفتم: خب چکار میکردم؟

گفت: تو هم یک چشمک طرفش می‌زدی.

گفتم: چشمک زدن خرج دارد. باز خرجش را از کجا کنم؟

گفت: تو اصلا بلد نیستی چشمک بزنی.باز خرج را بهانه میکنی، مرد نشدی طرف دختر چشمک بزنی. بچه باید مرد باشد، مُلّا چُلّا خوش ندارم.

خلاصه تا چند روز جلوی آینه و راهِ رفته و کوچه و بازار کارم تمرین چشمک زدن بود. هم با چشم چپ، هم با چشم راست. در صنف(کلاس) هم در هر فرصتی، با کنار دستهایم تمرین چشمک زدن میکردم. چشمکهای ریز، چشمک‌های درشت، اما هرگز جرات نکردم طرف دختری چشمک بزنم.

دلم میخواست، اما این کار را گناه می‌دانستم و آخر و عاقبتی برای آن نمی‌دیدم و هرگز تلاش نکردم. با اینکه چندین بار دیگر هم شاهد چشمک زدنهای متفاوتی بودم، مگم بیخیال همه آنها، پول سبزی (ترکاری) را ازشان می‌گرفتم.

دو سه سال قبل، در کابل، به یاد قدیم، هوس سبزی‌فروختن کردم. رفتم کنار دست دکاندار ترکاری فروش سر کوچه ایستاد شدم و گفتم: هر روز یکی دو ساعت مفت میخواهم در دکانت کار کنم.

در همان جمله اول گفت: سلام گرگ بی طمع نیست. نه کی (نکنه) آمدی نفری‌(معشوقه)های مرا شکار کنی، چی بلا؟

گفتم: چند تا داری؟

گفت: به سر و وضعم نگاه کن؛ از دست همین نفری هاست که من پیسه‌دار (پولدار) نمی‌شوم. به صد ناز و نخره و عشوه، می‌آیند و از آدم قرض می‌برند. دل آدم هم نمیشه بهشان تند و سخت بگوید.

لعنتی‌ها، یک صدای ساجق (آدامس) جویدن و دیدن سفیدی گردن اونها، تمام خستگی را از تن آدم بیرون میکند.

و باز به یاد اکبر افتادم، اکبر یک مشتری عمده ما بود که هر روز با موتر سه چرخه زرنج می‌آمد و از باغ سبزی بار میکرد. میگفت:

رضا، خدا شاهد است روزانه هفت کیلومتر راه سرک خامه و خاکی را میروم و برمیگردم و یک ساعت وقت و یک لیتر بنزین را مصرف میکنم تا فقط برای یک نفر سبزی تازه برسانم. آن هم مفت. ببین نفر با من چه کرده که سر افسار من در دستش است.هر طرف چرخ بدهد می‌چرخاند.

این قصه را به پدرم گفتم. پدرم گفت: از این پس، هر روز پنج کیلو سبزی به اکبر تخفیف بده. من میفهمم او چی میگه.

این روزها، کتاب زوربای یونانی را می‌خوانم.

خانه خراب شوی زوربا، خانه خراب شوی…

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،