سه شنبه بازارهای #طالبآباد دیدنی است.
بعد از چاشتی (ظهر)، همه دورهگردها و مردم محل, جمع میشوند در محوطه آسفالت شده روبروی مدرسه و بازار گرم میشود.
از رخت و لباس گرفته تا ترکاری (سبزی) و دوای دیگ (ادویه آشپزی) و وسایل مربوط جهیزیه عروسی، نقد و اقساط معامله میشود. این اواخر یکی از فروشندهها ابتکار به خرج داده بود و در کنار دوای یونانی (عطاری)، لوازم آرایش زنانه و سرخاب و سفیداب هم میاورد.
تا چند سال قبل که جمعیت روستا کمتر بود، همه همدیگر را با نسب و نسبت همدیگر میشناختند. حالا روستا حالت شهرک را پیدا کرده و شناخت کمتر شده.
یک مدت، یک کربلایی پیرمردِ بای و خرپول هم در بین فروشندهها بود که زن و اولاد نداشت و دندانش پیش خواهر مجرد یکی از دوستان گیر بود. یکی دوبار هم خواستگاری رفته بود. اما نداده بودش.کربلایی را هر چقدر هم دست بالا و جوان میگرفتی بالای پنجاه و پنج سال سن داشت و دختر چیزی حدود بیست و پنج و بیست و شش بود و کمی دیوانه خوی بود. چند باری هم که دختر را پیش داکتر برده بودند، داکترها گفته بودند که شوی (شوهر) کند حالت دیوانگیاش خوب میشه.
جالب این بود که هر دو طرف معامله، جدا جدا برای مشورت میآمدند در چَیله (آلونَک) زمینهای کشاورزی، پیش پدرم که چطور کنیم.
برادرِ دختر، سرِ پیسه(پول) کربلایی، سرخ (داغ) آمده بود و طمع رسیدن به پول و سرمایه و مال و مَنال کربلایی چیزی بود که خواب را از چشمهای او ربوده بود و برای کربلایی غم بی وارثی و بی اولادی مایهی زجر بود و نمیگذاشت با آن همه مکنت و دولت، از خوشبختی دنیا لذت ببرد و این غم، شبیه بادام تلخ یا جلغوزه خراب، کام کربلایی را گاهگاهی به شدت تلخ میکرد.
یک روز، کربلایی صد دل را یکی کرده بود و آمده بود آن یک دل را هم به دریا بزند. خیلی جدی و محکم به پدرم گفت: به هر قیمتی شده خواستنخواه آن دختر هستم.
پدرم گفت: خدا نیک و مبارک کند و از خیر خود در آینده کسی خبر ندارد. اما یک مسأله اساسی این است که کجا خانه میگیری؟
کربلایی گفت: فرقی ندارد، من که در دنیا کسی را ندارم. چه در این محل چه هر جای دیگری که عروس بخواهد خانه میگیرم.
پدرم گفت: درست است اما یک شرط دارد، هر جای خانه میگیری، تا چهل خانه چپ، چهل خانه راست، چهل خانه پشت سر و چهل خانه پیش روی، بچه جوان نداشته باشند که با جوانهای این قشلاق که من میشناسم، خداوراستی عیشات را مکدر میکنند. اول برو چنین خانهای را پیدا کن، بعد بیا و دختر را بگیر، نوش جانت.
کربلایی رفت که رفت تا چنین خانهای را پیدا کند.
حالا که فکر میکنم میبینم قصه جوانی و شهوت، شبیه قصه پنبه و آتش یا گوشت و پِشَگ است و طبیعت کار خود را میکند. یاد این شعر از شهریار میافتم که هر چیزی فصلی دارد و موسم که گذشت، مزه هم میرود.
در باغچهی همسایهی ما، شاخ گلی هست
تا غنچهی نازش به نیاز که بخندد
وحشی است بدانگونه که تا بنگری از دور
در خانه رود زود و در خانه ببندد
چون من که به خود بینم و خود را نپسندم
او نیز به ما بیند و ما را نپسندد
هان ای دل پوسیدهی من عبرتاش آموز
سیبی که نچینند به هنگام، بگندد….
امروز فال حافظ گرفتم :
بهار توبه شکن میرسد، چه چاره کنم؟


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
