این روزها ، سریال «پدر سالار» را از یوتیوب می‌بینم، بار ا…

این روزها ، سریال «پدر سالار» را از یوتیوب می‌بینم، بار اول شاید پانزده ساله بودم که میدیدیم. اما حالا واقعا دیدگاهم فرق میکند نسبت به سریال. آن وقتها برای گذران وقت و تفریح شاید میدیدیم و حالا تک تک دیالوگها و موضع‌گیری‌ها را با دقت گوش می‌کنم. شبیه دقتی که پدران ما موقع شنیدن خبرها از رادیو بی بی سی داشتند، اما ما می‌خواستیم فوتبال ببینیم.

وقتی بیست سالم بود، دانشگاه قبول شده بودم و فکر میکردم وقت زن گرفتن آدم همین سن است تا خوش خوش هم درس بخوانیم و هم زندگی کنیم. فکر می‌کردم در بیست و پنج سالگی و بعد فارغ‌التحصیلی، واقعا آدم پیر و فرتوت میشود، مویها ریخته و دندانها لق و کمر و مهره‌ها وارفته می‌شوند.

سالها گذشت و وقتی بیست و پنج سالم شد در ناف تهران بودم و دیدم واقعا بیست سالگی آدم خیلی خام است برای امر خطیر ازدواج،

بهترین سن همین بیست و پنج است که آدم هم کمی تجربه کسب میکند و هم بالغ‌تر میشود و سی سالگی وقتی است که پروسه‌ی پیری آغاز می‌شود.

وقتی سی سالم شد ،دو سال بود که از ماستری فارغ التحصیلم کرده بودند، در زیر ناف کابل و حوالی پل سرخ بودم، پدر شده بودم و دست و پا میزدم برای کار و لقمه نانی و سر سوزن ذوقی، چون به خواست و از دل خود زن گرفته بودم، در دنیای واقعی از طرف پدرم بلاک شده بودم، پدرم شبیه همین نقش «پدرسالار» به تک تک دوستان و اقوام زنگ زده بود و تهدید کرده بود که وای به حالتان اگر خبر شوم شما به رضا از لحاظ مالی کمک کرده‌اید. و کی جرات داشت که حمایتم کند؟

من انتظار داشتم در سی سالگی اتفاق مهمی در زندگی آدم باید بیفتد، اما دویدن برای پیشرفت کار، مجالی برای تفکر و انتظار نمی‌داد، در آینه خودم را نگاه میکردم و موقعی که ریشها را اصلاح میکردم به این فکر میکردم که آدم چطور پدر میشود؟ بعد می‌دیدم که پدر شده‌ام،

یعنی آنقدر با پدرم اختلافات فکری و اجرایی پیدا کردیم که تصمیم گرفتم خودم از اول برای خودم پدر شوم و در کنار آن، پدر بودن را به ایشان یاد بدهم،

در این میانه به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم این بود که پدرم دارد پیر می‌شود، بابا، آن کوه استوار و با عظمت، شبیه یخهای قطب جنوب در حال ذوب شدن و انحلال بود. من دور بودم و نمی‌دیدم. پدری که روزی با خشمگین‌ترین گاو دامداری‌‌اش سرشاخ شده بود، و سامان کانکریت شکن خودش را به رخ‌ام کشیده بود، امروز حتی توانایی دوشیدن شیر از پستان گوسفندهایش را نداشت.

ای لعنت بر این نمودار فضا و زمان، که شبیه سیاهچاله همه چیز را در خود فرو میبرد و می‌بلعد.

در دوران مجردی، یکی از اختلافهای جالب من و پدر، سر خریدن کامپیوتر بود.

میگفت کامپیوتر نسبت به تلویزیون چی برتری دارد؟

تلویزیون را میشود بدون دست زدن و بدون سواد، از دور تماشا کرد، اما با آن فاصله کم که تو با کمپیوتر داری حتما یک روز کور میشوی و برای چشمهایت ضرر دارد.

یا مثلا علت زرد شدن برگهای سبزی را من میگفتم بخاطر بیماریهای قارچی است و پدرم میگفت بخاطر کمبود کود شیمیایی نیترات است.

وقتی کشاورزان محل، برای مشورت بیشتر پیش من می‌آمدند، لج و لجبازیهای پدرم به شکل کودکانه‌ای شروع می‌شد.

یا وقتی درباره بعضی خیالپردازیهای آینده صحبت می‌کردم، میخندید و میگفت: آنقدر خوش‌خیال هستی که اگر کسی چوب درخت بید را در درونت بزند، به جای آنکه ناراحت شوی و فکر کنی چرا و از کجا خوردی، خیال میکنی که خوب شد این چوب روزی درخت میشود و در سایه‌اش می‌نشینم.

یا بعدها که شنیده بود من و خانمم در کابل با هم کار میکنیم، همه جا جار زده بود که رضای بی‌غیرت، مرد نشد یک زن را نان بدهد و زنش هم برای نان پیدا کردن از خانه برآمده.

راستش را بخواهید، این روزها و اکثر وقتهایی که تنها در کنار یک جوی آب می‌نشینم و پاهای لختم را در آب روان فرو میکنم دارم به این فکر میکنم که آیا زندگی ارزش این را دارد که آدم چیزی را به کسی ثابت کند؟

به غیر از مهربانی و محبت و عشق، بجز خوشی و شادی عزت و لذت، بدور از تشویش و دغدغه و ترس و هراس، چه چیز با ارزش دیگری در زندگی وجود دارد که باید برای اثبات‌اش تلاش کنیم؟

بگذار پدر فکر کند تلویزیون از کامپیوتر بهتر است.

بگذار هر چه قدر میخواهد به جای استفاده از قارچکش، به سبزیها کود شیمیایی بدهد.

یا بگذار دلش به همان وانت بار مدل ۶٣ خودش خوش باشد و آن را بهتر از هر ماشین نیسان آبی رنگی بداند.

یا فکر کند زمین صاف است و روستای طالب‌آباد مرکز جهان است.

وقتی پدر نباشد که با من لج کند، من در این جهان تک و تنها چه کنم؟

دیروز که با اولادها صحبت میکردم، یکی از آرزوهای بزرگ آنها، دیدن پدرکلانشان بود، چیزی که فکر نمیکنم دیگر محقق شود.

آن دانشمند چلاق، استیون هاوکینگ راست گفته است که جهان به شدت در حال انبساط و دور شدن است.

در این زمانه و عصر ارتباطات، در این دنیای سریع و پیشرفته، ما چقدر راحت و به سرعت نور،از هم دور میشویم و در دنیای تبلیغات و رسانه‌ها،به چشم نمی‌آییم و کور می‌شویم،

از پدر شدن ما که گذشت، و امیدی نیست که دوباره پدر شوم،

یک کتاب خوب برایم معرفی کنید، یک کتاب در مورد اینکه چطور پدر کلان خوبی برای نواسه‌ها باشم؟

من دوست دارم شبیه پدرسالار، یک دسترخوان کلان پهن کنم با انواع غذاها، و خودم هم در صدر دسترخوان بنشینم و حضور همه را به دقت از زیر نظر بگذرانم و بعد از آستین بر زدن و بسم‌الله گفتن، قومنده کنم که بخورید پدر لعنت‌ها و خدای خود را شکر کنید

که دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

و باز بگویید که رضای شما بد بود.

پ.ن: تف به این کیبورد آیفون در فیسبوک. دهن آدم را سرویس میکند تا یک پست بنویسیم، مدام خط آخر در زیر چهار تا شکلک پنهان می‌ماند.

اگر شما کدام راه حل دارید راهنماییم کنید.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،