نوروز خجسته و فرخنده باد.
یک کاکا دارم(یا شاید هم داشتم) نامش نوروز است. بی زن، بی اولاد، بی روز و روزگار و عاطل و باطلترین آدمی که دیدهام. اما در ظاهر بسیار طبعخوش و گپ دان و عقلِ کُل و رفیق باز، مگم چی فایده که خیری ازش ندیدیم و غیر از دلآب کردن مادر کلان خدابیامرزم، که هر وقت نوروز جانش، شام کمی ناوقت میآمد خانه، سریع میرفت غَلبیل (غربال و اَلَک) کوچک آرد خود را میگرفت و شروع میکرد به پال (فال) دیدن با غلبیل.
نوروز کاکا، دو سال از پدرم خردتر بود. آخرین بار که دیدمش سه چهار سال قبل بود، قبلتر از سال کووید و کرونا. خواهرم از ایران زنگ زده بود که کاکا نوروز رد مرز (دیپورت) شده، میآید کابل و طبق معمول که اقوام رد مرز شدگی را در کابل پذیرایی میکنیم، رفتم برای تحویل گرفتن کاکا؛
وعده ما جلوی مسجد پل خشتی کابل بود. آن روز خود را گم انداخت و سرگردان شدم. نه تلفن و نه آدرس، شاید غرور کاکا اجازه نمیداد با من روبرو شود و خوار میخورد. باید از روی قواره پیدایش میکردم. روز دوم دیدمش. ملنگ گشته بود. ریش و بروت بلند و موهای بلندتر، با لباسهایی که چرک و چرب بود.
اولین کاری که کردم بردمش حمام نمره و پیش دلاک که ریش و بروتها را مرتب کند. یک جوره کالا پیرهن تنبان و یک جوره بوت برایش خریدم. دل نادل بودم که موبایل و سیم کارت هم برایش بخرم یا نه. که باز گم نشود و راحتتر بتوانم پیدایش کنم. یک موبایل نوکیای سنگپای و سیم کارت هم خریدم و کردیت انداختم و دادم دستش.
کاکا یک تیکه آدم گشته بود.
رفتیم خانه و یکی دو روز بعد، کاکا گفت که در یک نانبایی ( نانوایی) نزدیک پل کوته سنگی کار پیدا کرده برای خودش و روزها همانجا کار میکند و شبها هم میتواند آنجا بخوابد.. تعجب کردم از این سرعت عملاش، باور نکردم و رفتیم سر کارش، دیدم درست میگوید. خلیفه نانبای، بدون کدام ضمانت و وکالت، به کار قبولش کرده بود و از کارش هم راضی بود. کاکا خمیر زوله میکرد، همگی یکبرابر، یک توته خمیر را انداخت پیشم و گفت زوله کردن بلدی؟ بگیر زوله کو ساتت تیر میشه. از دیدن خمیرهای زوله شده، کمی هیجانی شدم. اما خودم را کنترل کردم.
کاکا فقط یک هفته آنجا کار کرد. همین که معاش یک هفته را گرفته بود، نانبایی را ترک کرده بود. نگران خلیفه نانبای بودم که کدام شکایت از کاکا نداشته باشد، شکر چیزی شکایت نبود. به کاکا زنگ زدم، تلفن را یکی بالا کرد، پرسان کردم نوروز استی؟ گفت نه، نفر زیر پل کوته سنگی بود، گفت تلفن را از نوروز خریدم و پولش را گرفته و گفت میرود زابل و نیمروز. از راه قاچاق دوباره ایران برگردد. همین احوال را داد که نگرانش نباشیم.
هیچوقت کاکا نوروز بیشتر از یک هفته در جایی طاقت نیاورده بود. نمیشد او را پایبند کرد. گریزی بود. همیشه همینگونه بود و بعد از آن هیچ دَرَکی ازش معلوم نشد.
خیلی سالها قبل، شبی که پدرم با کاکا نوروز، در مورد آینده و زندگی و تشکیل خانواده بحث داشتند یادم است که پدرم یک ساعت حرف میزد و نصیحتاش میکرد، که قبل از فوت مادر کلانم بهتر است زن بگیرد و سر و سامان پیدا کند، و اَیکَه (مادر) دل به حرمان ازدواج نوروز از دنیا نرود. اما کاکا نوروز هیچی نمیگفت، گوش را کَر انداخته بود و پشتی را زیر بغل خود زده بود و پای را سر پای انداخته بود و با تمرکز تمام، فقط به کنج ۹۰ درجه سقف خانه نگاه میکرد. هیچ کِرپَک (پلک) هم نمیزد.
پدرم ته مانده گیلاس چای را به صورت کاکا زد که گپهایم را میشنوی یا نه؟ که ناگهان کاکا شبیه صحنه های شکار راز بقا، ناگهان حمله کرد و بازوی پدرم را دندان گرفت. پدرم با گفتن: قُوی قُوی، تسلیم شد و چاپ دندانهای کاکا نوروز روی بازوهای پدرم یادگاری ماند.
تا چندین سال قبل، کلمه نوروز برای من نماد بیکاری و تنبلی و عاطل و باطل بودن بود، تا اینکه با استاد نوروز، در ولایت سَرِپُل آشناتر شدیم. یک جوان پرتلاش و کار درست و صادق و یک پدر مهربان که خیردیده معنای کلمه نوروز را در ذهنم تغییر داد.
نوروز، با هوا و عطر تازه، با حسِ خوب اعتماد مجدد به روزگار و شروع دوباره، هزار بار تقدیم تو باد….



![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
