Blog

به مناسبت روز فَدَر (پدر) با اندکی delay: یک رفیق صمیمی پدرم، ملای مسجد محل ما بود. آن سال ما پخته (پنبه)کاشته بودیم. ملا از حدود نه صبح می‌آمد سرِ زمین های کشاورزی کنار دست پدرم و گفتگو و اختلاط میکردند تا حدود چاشت که ملا می‌رفت سمت مسجد برای اقامه نماز و پدرم مصروف غذای چاشت کارگرها میشد. ملا دو رگه هزارگی ایرانی بود، می‌گفت پدرش از آن کربلاییهای دهه چهل بوده که فقط یک شب با مادرش خوابیده و حاصل جمع تمام قطره‌ها، شده بود این ملا. طبق شنیده‌ها و خبرها، اوضاع افغانستان خوب نبود و در آن محله کوچک که ما زندگی میکردیم، تعداد زیادی مهاجر تازه وارد آمده بودند. از جمله دو تا زن جوان که شوهرانشان در جنکهای داخلی کابل کشته شده بودند و به ایران خانه خسورشان آمده بودند. بحث ملا و پدرم سر صیغه بود. ملا از فواید صیغه می‌گفت و اینکه خودش هم نتیجه میمون و مبارک یک شب صیغه زوار امام حسین با مادرش است که از جمله باقیات صالحات به شمار می‌رود.و همچنان حدیث و روایت می‌کشید که پنبه برای درست کردن تشک و بالشت خیلی ثواب دارد و بهتر از پر مرغ و اسفنج است. و هر کسی که پنبه بکارد دستی بر جنت خواهد داشت. آن‌سال ایرانیها یک قانون مزخرف درست کرده بودند که هر کسی بخواهد خانه به مهاجرهای افغانی کرایه بدهد باید با نظر شورای محل در مسجد باشد که صد البته نظر جناب ملا و پیشنماز موثر بود و جناب ملای دورگه یک نمه هوای مهاجرهای سرگردان و پریشان را داشت و خوب و بی دریغ همکاری و حمایت می‌کرد. اما خب مسأله زیبایی و بی کسی این دو زن بیوه، وسوسه را در رگ رگ ملا تزریق کرده بود مخصوصا اینکه نیاز به سرپناه و خانه داشتند. ملا به پدرم پیشنهادی داده بود: گفته بود زنهای جوان را میشود برای خودشان صیغه کنند، به شرطی که پدرم یک خانه دربست برای آنها بگیرد. مسایل آبرو و پولیس و شرعیات و مذهب را ملا حل میکرد و مسایل مالی و اقتصادی به عهده پدرم باشد. اوضاع اقتصادی پدرم خوب بود، اما خب میدانید که درگیر شدن با مسایل شرع و پولیس در ایران و هر جای دیگر چیزی نیست که کسی بتواند به همین سادگی از کنار آن بگذرد. پدرم خانه را دربست گرفت، ملا هم ترتیب خطبه و صیغه را داد. معمولا در کار کشاورزی، آن هم در مناطق کم آب که چشمه و قنات بین کشاورزان به نوبت است، دعوا و جنگ بر سر آب وجود دارد، اما بعد از آن ملا در بالای منبر رقم رقم پیام و حدیث میآورد که بین محصولات کشاورزی پنبه بیشتر ثواب دارد و باید اولویت آب به محصول پنبه داده شود.و به میرآب محل توصیه‌های لازم را کرده بود. دیگر کم کم قانون مزخرف تایید شورای و مسجد محل برای کرایه دادن خانه به مهاجرهای افغانی برداشته شد و حتی پولیس های افغانی بگیر هم در آن محل پیدا نشدند. خلاصه گپ از طریق ماماها به گوش مادرم رسید: مادرم می‌گفت: زور مرد د کمرش است، دلش که هر کار میکند، تا چهارتا را که همی دین و مذهب برای مرد حق داده، مقصد میراث خور برایم جور نکند، دیگه غصه اش را ندارم، اتفاقا خوشخوی‌تر هم شده و بیشتر به سر و ریش خود می‌رسد و لباسهایش کمتر گرد و خاکی و عرق‌پر است. روز پدرهای ناقلا مبارک، روز مادرهای صبور و با حوصله بیشتر مبارک. ما هر چه داریم از صبوری و حوصله مندی مادرهایمان داریم، و در زندگی پیش رو همین که اشتباهات پدرانمان را در قبال زن و اولاد و خانواده تکرار نکنیم، بسیار هنر کرده‌ایم. به قول لقمان حکیم که ازش پرسیدند ادب از که آموختی گفت: به فضولهایش مربوط نیست. همیشه یادمان باشد که زن و فرزند و خانواده خود آدم نسبت به برادرزاده و خواهرزاده و بیوه زاده و بقیه سگ و سوکورها ارجحیت دارد.
Posted by atiq | فوریه 4, 2023
به مناسبت روز فَدَر (پدر) با اندکی delay:

به مناسبت روز فَدَر (پدر) با اندکی delay: یک رفیق صمیمی پدرم، ملای مسجد محل ما بود. آن سال ما پخته (پنبه)کاشته بودیم. ملا از حدود نه صبح می‌آمد سرِ...

من در خواب خوبم، یعنی می‌خواهم بگویم: من خوب می‌خوابم، بدون قرص و بدون دیازپام. میتوانم شرط ببندم که در کمتر از دو دقیقه که سر را روی بالشت بگذارم، خواب مرا می‌رباید. من در خواب دیدن هم خوبم. اگر چه در بیداری چشمهایم ضعیف است اما هیچوقت در خواب خودم را عینکی ندیدم‌، همه خوابهایم اچ دی و با رزولوشن بالاست. یا مثلاً هیچوقت در خواب اضافه وزن نداشتم و به سبکی یک پر، پرواز هم کرده‌ام. حتی الان که حدود چهل و پنج سالم است، گاهی خوابهای لعاب دار و رنگی میبینم و حتی گاهی بین ماجراهای خواب و بیداری‌ام دچار اشتباه و التهاب میشوم. برای خوابیدن هیچ پیش فرض و قاعده و قانونی ندارم. در هر دمایی، در هر محیطی، در هر شرایطی که سرم نسبت به بدنم در سطح افق قرار بگیرد خوابیده‌ام. اما لذت بخش‌ترین خواب، خوابی است که سر در سایه و بدن در آفتاب باشد. لب ساحل، زیر سایه‌بان و محیط شلوغ و باحال. من دوست دارم خواب به سوی من بیاید تا اینکه من به سوی خواب بروم. اما من و خواب با هم خوبیم، بدون لج و لجبازی، با هم سر یک دسترخوان می‌نشینیم و خیال پلوهای خوشمزه و چرب می‌زنیم. من حتی در خواب بهتر پول در میاورم‌. در خواب بهتر انگلیسی حرف میزنم و گاهگاهی هم پرواز میکنم‌. من از خواب خودم قدرشناسی میکنم‌ و سپاسگزارم. من رویاهای زیبای خود را دوست دارم‌ و برایشان دسته گل به آب می‌دهم.
Posted by atiq | فوریه 3, 2023
من در خواب خوبم، یعنی می‌خواهم بگویم: من خوب می‌خوابم، بد…

من در خواب خوبم، یعنی می‌خواهم بگویم: من خوب می‌خوابم، بدون قرص و بدون دیازپام. میتوانم شرط ببندم که در کمتر از دو دقیقه که سر را روی بالشت بگذارم،...

تقریبا هر روز، خود را از میان شلوغیهای شهر، به این مسیر خلوت و بی خروش می‌رسانم. این مسیری است که صبحهای زود، وقتی اولادها را به مکتب می‌رسانم، پیاده به سمت خانه طی میکنم. در مسیر قدم زدن در این راه از سکوت ، از آرامی و فراموشی و افتادگی جاده لذت می‌برم. مخصوصا روزهایی که هوا آفتابی است و باد خنکی هم می‌وزد. صبحها، در خانه ما غلغله برپاست، دویدن دویدن برای آماده کردن سه تا وروجک است که باید لباس بپوشند و صبحانه بخورند و بیگ خود را بگیرند و بدوند بروند مکتب. اگر کدام روزی، صبکی با هم سرو صدا و غالماغال نکنند و گوش ما آرام باشد، خدا را واقعا شکر میکنم. اما این سکوتِ دل انگیزِ سرک افتاده در حاشیه بزرگراه، واقعا برایم غنیمت است. احساس میکنم مغزم آرام میگیرد و استراحت میکند، چیزی که حتی با خواب هم جایگزین نمی‌شود. در این هنگام صبح به این فکر میکنم که واقعا مکتب رفتن نه تنها برای اولادها که حتی برای پدر و مادرها هم غنیمت است تا گوش ما کمی آرام بگیرد، اگر نه دیوانه شدن ما حتمی است. نفس عمیق می‌کشم، طوری که اکسیژن را با تک تک مویرگ‌های بینی‌ام احساس می‌کنم. به افکار گریزپایی که در ذهنم گیر مانده‌اند، چون کبوترهای مانده در قفس، اجازه پرواز میدهم . آرام آرام، آهسته آهسته، میده میده، به سوی خانه قدم برمی‌دارم. همینگونه خوب است، همینگونه یعنی بمانیم در آب بابا بمانیم تا کودکان دبستان بیایند...
Posted by atiq | ژانویه 31, 2023
تقریبا هر روز، خود را از میان شلوغیهای شهر، به این مسیر خ…

تقریبا هر روز، خود را از میان شلوغیهای شهر، به این مسیر خلوت و بی خروش می‌رسانم. این مسیری است که صبحهای زود، وقتی اولادها را به مکتب می‌رسانم، پیاده...

من رقص بلد نیستم. برعکس خانم‌ام که استاد و خداوندگار رقص است و خیلی قشنگ میتواند تمام مفهوم و مضمون کتاب اوپانیشاد را با رقص برای شاگردان خود بیان کند‌. نه اینکه تلاش نکرده باشم که یاد بگیرم. اما ثمربخش نبوده تا به حال. در دوران مهاجرت و ایام کودکی که شاید صنف سه یا چهارمکتب بودم، در کمتر از یکسال، طوی و عروسی دختران کاکاهایم پشت د پشت برگزار شد و همه رفتند خانه بخت. در بین کاکاها، پدرم پنجمین است. اما پسر بزرگ بین جمع همه من هستم. قبل من هر چه باقی مانده دختران کاکا است‌. در آن زمانها در بلخ مرض سرخکان و مرگ و میر طفل و مادر بسیار بالا بود‌. مهاجرت خوب شد برای ما، حداقل از سرخکان و سایر مرض‌های دوران طفولیت به مدد واکسین و زور شاه‌اولیا بر حذر ماندیم! خلاصه، من رقص بلد نیستم و در این نیمه شب یادم آمد چرا من رقص بلد نیستم و بدنم اینقدر خشک و شخ است. دوران کودکی بود و طوی دختر کاکا و مجلس خوشی و ساز و آواز بین زنهای فامیل گرم بود. معمولا در مجالس عروسی مادرم هم دایره میزد و هم آواز میخواند. در آن وقتها مادرم خیلی زیبا می‌شد. خیلی لباسهای خوشبو و زری دار و مقبول میپوشید. و همراه باقی زنهای فامیل، مجلس را گرم نگاه می‌کردند. برعکس مجلس مردانه که بدون ساز و آواز، همه خشن و با سیاست می‌نشستند و تف دانی نسوار، دست به دست میشد و تسبیح‌های دانه درشت و گرانبها را در دست می‌گرفتند.و از پشت بروتهای شخ شخ با هم حرف میزدند و ظرفهای میوه در وسط اتاق چینده میشد. اما کی بود که جرات ورداشتن داشته باشد. جای من در عروسیها کنار دست مادرم بود. معمولا با آوازخوانی و دایره زدن مادرم، من هم سر شوق می‌شدم و می‌رقصیدم. مادرم میخواند: دلی کی غم داره، غصه شی زوره تنور کی دود مونه، نوله شی کوره دلی کی غم داره، چار بیتی ساز کین تنور که دود مونه، نوله شی واز کین آن‌شب هم در مجلس زنانه رقصیدم و شاباش گرفتم و با خوشحالی دویده دویده خود را در مجلس مردانه، به پدرم رساندم و جلوی همه مهمانها برایش گفتم پدر من رقصیدم و پیسه هم جایزه گرفتم. پدر، از جایش بلند شد، دستم را گرفت و از اتاق بیرون شدیم، آورد سر صفه و چنان سیلی محکمی به صورتم زد که در گوشم صدای زنگ پیچید و برق از چشمانم پرید و شاشم د سرم رفت و ایزارم خیس شد و روحم خشکید. بعد آن محکم گوشم را پیچاند و گفت: بچم یادت باشه که مرد رقص نمیکنه. من بعد از آن روز هرگز نرقصیدم. حتی خودم را شور ندادم. فقط این در ذهنم بود که رقص برای مرد خوب نیست و گناه است. حتی در عروسی خودم هم نرقصیدم. اصلا از رقص ترس دارم، وحشت میکنم و حالت گریز به خودم میگیرم. حالا که فکر میکنم، رقص یکی از موهبت‌هایی است که یک شخص میتواند داشته باشد، بهترین شکل بیان احساسات و شور و هیجان است. غیر از اینکه ورزش است و برای سلامتی جسمی مفید است، برای روح و روان آدمی هم سودمند است. مردان واقعا حقیرند که مردانگی و غیرت خود را به چهار تا بروت شخ و دندانهای ناششته و نگاه‌های خشن و صدای غر و کلفت و چرخش دانه‌های تسبیح و کمی هم حساب و کتاب و زیادتر لاف و پتاق بند میکنند. نمیدانم با کی و چرا جنگ دارند که اینگونه همیشه حالت آماده باش رزمی هستند. من از بزم زنانه بیشتر خوشم می‌آید. اگر چه حالا میبینم اینجا هم کم از میدان رزم مردانه نیست. چشم و هم چشمی هایی که از سر بی برنامه گی و بی مضمونی شکل میگیرد خیلی خطرناک است. خوب است سر آدم به کار خودش گرم باشد و پی روز و روزگار خویش باشد. اگر چه همیشه چند آدم ریش سفید و پیچه سفید موذی و شرانداز معمولا در هر جمع و جماعتی یافت میشوند تا آب را گل آلود کنند و برای خودشان ماهی بگیرند. همیشه یکی از پایه‌های اساسی دعاهایم این است که در وقت ریش سفیدی هم بدون هیچ عقده‌ای، از زندگی لذت ببرم و دنبال شر و نفاق نباشم. آب را گل نکنیم، شاید این آب روان، برسد پای سپیداری، شاید دست دهقانی نان خشکیده فرو برده در آب، خلاصه اینکه با شاباش یا بدون آن، دارم می‌رقصم و رقصی چنان میانه‌ی میدانم آرزوست.... ساقی اگر یاری کند، تا صبح هم می میزنم تو بزن تا من برقصم.... هوای مرا داشته باشید.
Posted by atiq | ژانویه 25, 2023
من رقص بلد نیستم. برعکس خانم‌ام که استاد و خداوندگار رقص…

من رقص بلد نیستم. برعکس خانم‌ام که استاد و خداوندگار رقص است و خیلی قشنگ میتواند تمام مفهوم و مضمون کتاب اوپانیشاد را با رقص برای شاگردان خود بیان کند‌....

نام این گل‌هایی که در تصویر می‌بینید نرگس و پامچال (Primula) و سیکلامن فارسی (cyclamen persicum) است. باور ندارید، گوگل کنید. چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد.... گل پامچال، بیرون بیا، فصل بهاره، موقعه کاره معادل فارسی سیکلامن هم، به خاطر گل‌های سرچپه‌اش، گل نگونسار (نُکسار) بود که فکر کنم همان سیکلامن، زیباتر است. ما را تیر از فارسی. امشب آرجانتین دروازه کرواسی را سه دفعه تخته کرد. نر واری بازی را برد. خوش شدم. از مسی قد پخچ باهوش هم سخت خوشم میایه. رقم یگانتا، تک خور و پوک و بچه ننه نیست. بهرحال، امروز کاسه چشمهایم درد میکرد. بخیالم تاثیر تمرینات برنامه نویسی و آنالیز دیتا بود که زیاد به مانیتور نگاه می‌کردم. بعد از دو بجه دیگر، بیخیال همه چی شدم و رفتم بایسکل دواندم. زدم به همه دیتاها و سیگنالهای دنیا. یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهایی که در دنیا یاد گرفتم این بوده که دنبال لذت باشم. برای مثال، همین بایسکل دواندن شاید در نگاه اول، تنها بایسکل دواندن باشد، اما آیا با چشمِ بسته، بایسکل دواندید؟ لعنتی، اوج لذت است این کار. این فکر وقتی به ذهنم رسید که لذت تایپ کردن با کیبورد وقتی است که نه به صفحه کلید نگاه کنی و نه به مانیتور. وقتی که میشود بدون نگاه کردن به مانیتور و صفحه کلید تایپ کرد، پس میشود چشم بسته هم بایسکل دواند. شاید این قیاس من در نگاه اول شامل قیاس‌های مع‌الفارق شود، اما لذتی که در این کار برایم است، بسیار بالاست. یک چیزی شبیه شخم زدن تمام لایه‌های مغز است. همو رقم که نانبای، کنجد را سر خمیر، پاش میدهد، دوپامین است که به تک‌تک سلولهای مغز، پاشیده می‌شود. وقتی که چشم بسته، رکاب میزنم، حتی لذت را در داخل مویرگ‌های دماغ و بینی‌ام حس میکنم. اکسیژن را چون آب می‌بینم و احساس سبکی میکنم و انگار در لذت، شناور باشم. از جمله کارهای دیگری که احساس لذت‌ام را به اوج می‌رساند، لمس پرهای زیر گردن خروس است. یا مکیدن شیر از پستان موی‌دار بز. من می‌دانم یک روز در حال لذت بردن، از این دنیا میروم. در اوج خوشی، در حالت چرخیدن چشمهای بسته در کاسه سر، جناب عزراییل را می‌بینم که به شانه ام میزند و می‌گوید: رفیق جمع کن که بریم، ویزایت آمده. این دنیا دیگر برایت کوچک است. بریم اون دنیا. اونجا لذت را ببین. اینها که سوسول بازی است.... بریم جیگر، بریم داداش.. بریم که داره شب میشه... ساجق داری؟ چشم نرگس به شقایق نگران بوده و هست....
Posted by atiq | دسامبر 13, 2022
نام این گل‌هایی که در تصویر می‌بینید نرگس و پامچال (Primu…

نام این گل‌هایی که در تصویر می‌بینید نرگس و پامچال (Primula) و سیکلامن فارسی (cyclamen persicum) است. باور ندارید، گوگل کنید. چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد.... گل پامچال،...

Good Morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان 1. ازدواج میتواند دو بال برای پرواز و پریدن دو جوان باشد، یا می‌تواند بسان یوغ و زولانه‌ای برای مهار شهوت و مستی آنها. این تفاوت دیدگاه است که آنها را به شکل سیمُرغ آسمانی ببینیم یا به شکل «جونَه گاو» زمینی. اگر در کدام مجلس خواستگاری، برای پیچه سفیدی و ریش سفیدی و همراهی تشریف بردید، اولا کوشش کنید که نروید و برای کسی نسخه ننویسید، در ثانی این مسأله را در نظر داشته باشید که حداقل طرف را آدم تصور کنید؛ نه چون آتشفشانی در جوش و خروش. یا جونه گاوی مست و یاغی. شاید مهمترین مسأله این باشد که لذت با عزت همراه باشد، و عزت با لذت. 2. در ختم کلام، دانشگاه هم باید دانشگاه باشد، دانشگاهی که دانشگاه نباشد، دانشگاه نیست. 3. یک‌دیگ کلان پر از جَواری (بلال، ذرت) آب پز، همراه با لیمو و چاد مصاله، در شب‌های جام جهانی، بدتر از سوخت موشک است. توکل به خدا. احمق‌ها، نکردن که شب ختم بازیهای جام جهانی را به همراه شب یلدا و شب جمعه یکجای می‌گرفتند که خوب خوشگرد می‌گفتیم.
Posted by atiq | دسامبر 13, 2022
Good Morning Afghanistan

Good Morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان 1. ازدواج میتواند دو بال برای پرواز و پریدن دو جوان باشد، یا می‌تواند بسان یوغ و زولانه‌ای برای مهار شهوت و مستی آنها....

هشت ماما دارم. در دوران مهاجرت در ایران، همگی به جز مامای کلان، فوتبالر بودند. در کنار فوتبال، کاراته و بوکس هم کار می‌کردند، تا در میدان بازی، اگر جنگ و دعوا می‌شد، میدان را خالی نمانند. مگم تخصص و شوق اصلی همان فوتبال بود. گفته بچه‌های محل، ماماها خودشان یک تیم فوتبال بودند. همگی هم از جمله ستاره‌ها و در نوک حمله بازی می‌کردند. پدرکلان خدا بیامرزم همیشه می‌گفت: او بچه‌ها ، یک روز جمعه را دارید، بشینید خانه, استراحت کنید، ماندگی خود را بگیرید و دمراسی کنید. دیگه روزها مصروف کار هستید، روز جمعه از گل صبح که گم‌اید تا تاریک شام، وقتی هم که برمی‌گردید، زده زخمی کله کپوس اوگار، د جنگ رفتید یا د سات‌تیری؟ جان جور و کون تنگ د شما نمیفاره که مثل بچه آدم در خانه دمراسی کنید، زده خوده اوگار و لنگ و لاش کرده، خانه می‌آیید؟ کودوال(فوتبال) گفته جان شما برآمد. چی گپ است ؟ وقتی هم که ماماها خانه می‌آمدند، بعد از حمام، شروع به ماساژ همدیگر می‌کردند، بند پای معمولا از زانو به پایین کبود می‌بود و گاهی در رفتگی و یکی دوبار هم شکستگی، همه اینها بر علاوه یخن و کفش و لباس پاره بود. مادر کلان هم با انواع مَلَّم‌ها و داروها و دمنوشها، دردها را تسکین می‌داد. خلاصه اینکه فوتبال در کنار همه زیبایی‌هایش، اگر جنگ و زدن نمیشد، مزه نداشت. آنطور میدانی نبود که زدن نشود. دوره مارادونا و پله و زیکو بود، بعدش، دوره فان باستن و روت گولیت هلندی شد. برادران باجیو ایتالیایی و هسلر و کلینزمن و رودی فولر آلمانی و دیوید بکهام انگلیسی. حتی انگلیسی یاد گرفتن ما، بخاطر خواندن نام بازیکنهای خارجی در پوسترهایی بود که به ماماها به دیوار اتاقشان زده بودند و یا در عکسهایی که داخل پوش ساجق‌های جام‌جهانی وجود داشت. من کتابهای قوانین فوتبال و کاراته را همان‌موقع در کتابخانه ماماها می‌خواندم، از اینکه می‌دیدم فوتبال هم کتاب آموزشی دارد، ذوق می‌کردم. کتاب اصول کمکهای اولیه و ماساژ را هم پیش ماماها و دوستان آنها خواندم و یاد گرفتم. یک روز جنگ سختی در میدان در گرفت، به حدی که دو سه نفر لاش در میدان افتاده بودند و کار به چاقو کشی و بوکس‌پنجه و زنجیر کشیده شده بود. تا که موترهای پولیس ایران آمدند و غایله را ختم کردند. من از فوتبال، بیشتر بوی عرق و لباسهای کثیف و خاک‌آلود و جنگ و دعوا و قصد گرفتن‌ها یادم مانده. اندامهای ورزیده و چابک و آرزوی گل زیرتاق زدن‌. تشویق تماشاچی‌ها و برنامه ریزی و تعیین استراتژی‌ها در شب قبل از مسابقه. حتی برای دعوا. جان جور و کون تنگ برای ما نمیفارد. فوتبال عشق است و ما عاشق سینه چاک فوتبال. فوتبال بدون بوکس و لگد و زدن، واقعا مزه ندارد. کودوال، آزادی است، فوتبال، میدان واقعی زندگی است. فوتبال، مزه دارد...
Posted by atiq | دسامبر 10, 2022
هشت ماما دارم. در دوران مهاجرت در ایران، همگی به جز مامای…

هشت ماما دارم. در دوران مهاجرت در ایران، همگی به جز مامای کلان، فوتبالر بودند. در کنار فوتبال، کاراته و بوکس هم کار می‌کردند، تا در میدان بازی، اگر جنگ...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | دسامبر 9, 2022
#YogaWithAfghanistanWomen

#YogaWithAfghanistanWomen #AfghanistanWomenNeverGıveUp #YogaForHumanity #womenStandAgainstTerrorism #Yoga #YogaInspiration #YogaInExile #MomtazYoga We are survivors.

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان عنوان این عکس، مهتاب و مالته (پرتقال،پترقال) است. به مهتاب بنگرید و مالته‌ها را هم غرض نگیرید. اُنظُر الی القمر و دونت تاچ اورنجز. هر وقت، هر کجا هر چقدر می‌توانم، با فروتنی و با تواضع، آموزش می‌بینم. کاری را که دوست دارم، چیزی را که خوش دارم، با جان و دل یاد می‌گیرم. خدا یارم.
Posted by atiq | دسامبر 7, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان عنوان این عکس، مهتاب و مالته (پرتقال،پترقال) است. به مهتاب بنگرید و مالته‌ها را هم غرض نگیرید. اُنظُر الی القمر و دونت تاچ اورنجز....

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان بوی موی جولیان آید همی!!! #جولیان یک جای فوق‌العاده زیبا و خوش آب و هوا در این فصل. و یکی از مراکز مهم فرهنگی و تجارتی در مسیر جاده ابریشم قدیم. توصیه میکنم دوستانی که در پاکستان هستند و به تبدیل آب و هوا و سفرهای کوچک یک روزه و کمی هم مباحث تاریخی علاقمند هستند، یک چکر بروند اینجا. با موتر از اسلام آباد تا اینجا حدود یک ساعت راه است و یک موتر کرولا 2018 را از صبح ۹ بجه تا دیگر دم شام کرایه کنید حدود ۵ الی شش هزار کلدار میشه. مجردها را به هر حال، اما برای فامیلها محیط مناسب است. میتوانید به موزیم بودیسم تکسیلا بروید و به استوپه بودیسم و به جولیان. و از توضیحات و اطلاعات جالب و دلچسب کارشناسان موزیم لذت ببرید. (البته از قبل یک پنجصدی کلدار در جیب کارشناس تخته کنید. باز ببینید چطور بلبلک‌اش میخواند برای شما. تمام تاریخ بودیسم را بهتر از هر استاد دانشگاه در مدت دو ساعت برای شما تشریح می‌کند.) در ضمن میتوانید خودتان از قبل در خانه غذا جور کنید و ببرید. چرا که آنجا غذای روی سرک food street است. به آن کلمه Hazara و Pakhtun در لوحه هم توجه نکنید.
Posted by atiq | دسامبر 4, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان بوی موی جولیان آید همی!!! #جولیان یک جای فوق‌العاده زیبا و خوش آب و هوا در این فصل. و یکی از مراکز مهم فرهنگی...

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan نوشتم نمی‌آید این روزها. بارها خواستم گپ دلم را بنویسم، یا گپ و سابجکت نیامد یا اگر آمد ترس و شرم و خجالت، مانع از نگارش #آن شد. فعلا همینقدر خواندم و باور دارم که چهل سال، جمعِ چهار تا ده سال نیست. یک چیزهای دیگری هم در این بین باید باشد تا این چهار تا ده سال به همدیگر پیوند بخورند و سلسله زندگی از هم نگسلد. چهل سالگی شاید بسان کَمرکَش یک کوه باشد. یا شاید هم شبیه تنه یک درخت چناری که تازه فهمیده زندگی چه یک گنجی است و قصد صد ساله شدن را دارد. غافل از آنکه چهار تا دهقان نیز آنسوتر، مشغول تیز کردن تبرهایشان هستند تا از تنه درخت تنومند، برای عروسی بچه خود، خانگگ نو بسازند و کمی پاهایشان را درازتر کنند و پرایوسی (privacy) خود را بهتر حفظ کنند. دیروز رفتم Full body checkup دادم. تا برای مسیر چهل تا شصت سالگی، سرپای خودم باشم و سربار کسی نشوم. غیر از عینک چشم و اندکی اضافه وزن، شُکُر جور تیار استم. دکتر گفت قدر دندانها و استخوانهایت را بدان و بیشتر در زیر نور آفتاب و در طبیعت بگرد. از هیچ چیز هم پرهیز نداد. اگر بخواهم خودم را کمی ناز بدهم میتوانم بگویم که مثل باد می‌دوم. مثل ماهی شنا می‌کنم و مثل آهو، آرام می‌باشم. یک کتاب دیگری را هم خواندم که «بی خیالی هنر ظریفی است». و بی‌خیال دنیا و شر و شورش، سرگرم کارها و آرزوهای کوچک خودم هستم. ملا در حال اذان دادن است و روی ناششته، این بیخوابی‌هایم را اینجا نوشتم. تا باشد یادگار، تا روزی آید بکار. از دست این روزگار.... همچنان دوستتان دارم و برای سالم و ساده زیستن، تلاش میکنم.
Posted by atiq | دسامبر 2, 2022
صبح بخیر افغانستان

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan نوشتم نمی‌آید این روزها. بارها خواستم گپ دلم را بنویسم، یا گپ و سابجکت نیامد یا اگر آمد ترس و شرم و خجالت، مانع...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | نوامبر 19, 2022
ما هنوز هم یک چنین خدماتی داریم….

ما هنوز هم یک چنین خدماتی داریم.... ناامید، شیطان است.

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan گاهی باید فقط بشنویم. بدون هیچ گونه قضاوت و بدون هیچ برداشتی. آدم بزرگها، شبیه سماور برقی، گاهی لبریز می‌شوند و باید با حرف، با گفتار، با تکرار داستانهای مشابه و تکراری، خودشان را خالی کنند. وگرنه لبریز می‌شوند و می‌سوزانند. آدمها، خواهی نخواهی، برای خودشان، برای افکارشان و برای نوع قضاوت و برداشت‌شان، کلیشه و چوکات می‌سازند. فهم و درک این کلیشه‌ها، جالب است. هر آدمی، برای خودش عالَمی دارد. دوست دارم شبیه یک گلدان، یک گوشه ساکت باشم و گل روی شما را ببینم و حرفهای زیبای شما را بشنوم.... ولو که دروغ باشند... ولو که خیال پلو باشند.... خودت را لبریز نکن، من دانه دانه حرفهایت را گوش میکنم. لهجه و بیان زیبایت را نوش میکنم. مرا لبریز کن.بدون هیچ برداشتی، بدون هیچ قضاوتی... میخواهم به زور یا به رضا هم که شده، باور کنم که جهان زیباست....
Posted by atiq | نوامبر 18, 2022
صبح بخیر افغانستان

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan گاهی باید فقط بشنویم. بدون هیچ گونه قضاوت و بدون هیچ برداشتی. آدم بزرگها، شبیه سماور برقی، گاهی لبریز می‌شوند و باید با حرف،...

Posted by atiq | نوامبر 8, 2022
من فکر میکنم بیزنس کوچک و بزرگ نداریم.

من فکر میکنم بیزنس کوچک و بزرگ نداریم. بیزنس ها یا موفق‌اند یا ناموفق. نان آور هستیم یا نان‌خور؟ کابل، پل سرخ

#better_Afghanistan
Posted by atiq | نوامبر 5, 2022
به امید افغانستان آباد و آزاد و متحد و سربلند. به دور از …

به امید افغانستان آباد و آزاد و متحد و سربلند. به دور از همه رنجها و تلخی های مهاجرت. خدا قوت میگویم به همه دوستان در بنیاد دانشنامه هزاره.