من رقص بلد نیستم. برعکس خانم‌ام که استاد و خداوندگار رقص…

من رقص بلد نیستم. برعکس خانم‌ام که استاد و خداوندگار رقص است و خیلی قشنگ میتواند تمام مفهوم و مضمون کتاب اوپانیشاد را با رقص برای شاگردان خود بیان کند‌.

نه اینکه تلاش نکرده باشم که یاد بگیرم. اما ثمربخش نبوده تا به حال.

در دوران مهاجرت و ایام کودکی که شاید صنف سه یا چهارمکتب بودم، در کمتر از یکسال، طوی و عروسی دختران کاکاهایم پشت د پشت برگزار شد و همه رفتند خانه بخت.

در بین کاکاها، پدرم پنجمین است. اما پسر بزرگ بین جمع همه من هستم.

قبل من هر چه باقی مانده دختران کاکا است‌. در آن زمانها در بلخ مرض سرخکان و مرگ و میر طفل و مادر بسیار بالا بود‌.

مهاجرت خوب شد برای ما، حداقل از سرخکان و سایر مرض‌های دوران طفولیت به مدد واکسین و زور شاه‌اولیا بر حذر ماندیم!

خلاصه، من رقص بلد نیستم و در این نیمه شب یادم آمد چرا من رقص بلد نیستم و بدنم اینقدر خشک و شخ است.

دوران کودکی بود و طوی دختر کاکا و مجلس خوشی و ساز و آواز بین زنهای فامیل گرم بود. معمولا در مجالس عروسی مادرم هم دایره میزد و هم آواز میخواند. در آن وقتها مادرم خیلی زیبا می‌شد. خیلی لباسهای خوشبو و زری دار و مقبول میپوشید.

و همراه باقی زنهای فامیل، مجلس را گرم نگاه می‌کردند.

برعکس مجلس مردانه که بدون ساز و آواز، همه خشن و با سیاست می‌نشستند و تف دانی نسوار، دست به دست میشد و تسبیح‌های دانه درشت و گرانبها را در دست می‌گرفتند.و از پشت بروتهای شخ شخ با هم حرف میزدند و ظرفهای میوه در وسط اتاق چینده میشد. اما کی بود که جرات ورداشتن داشته باشد.

جای من در عروسیها کنار دست مادرم بود. معمولا با آوازخوانی و دایره زدن مادرم، من هم سر شوق می‌شدم و می‌رقصیدم.

مادرم میخواند:

دلی کی غم داره، غصه شی زوره

تنور کی دود مونه، نوله شی کوره

دلی کی غم داره، چار بیتی ساز کین

تنور که دود مونه، نوله شی واز کین

آن‌شب هم در مجلس زنانه رقصیدم و شاباش گرفتم و با خوشحالی دویده دویده خود را در مجلس مردانه، به پدرم رساندم و جلوی همه مهمانها برایش گفتم پدر من رقصیدم و پیسه هم جایزه گرفتم. پدر، از جایش بلند شد، دستم را گرفت و از اتاق بیرون شدیم، آورد سر صفه و چنان سیلی محکمی به صورتم زد که در گوشم صدای زنگ پیچید و برق از چشمانم پرید و شاشم د سرم رفت و ایزارم خیس شد و روحم خشکید.

بعد آن محکم گوشم را پیچاند و گفت:

بچم یادت باشه که مرد رقص نمیکنه.

من بعد از آن روز هرگز نرقصیدم. حتی خودم را شور ندادم. فقط این در ذهنم بود که رقص برای مرد خوب نیست و گناه است.

حتی در عروسی خودم هم نرقصیدم. اصلا از رقص ترس دارم، وحشت میکنم و حالت گریز به خودم میگیرم.

حالا که فکر میکنم، رقص یکی از موهبت‌هایی است که یک شخص میتواند داشته باشد، بهترین شکل بیان احساسات و شور و هیجان است.

غیر از اینکه ورزش است و برای سلامتی جسمی مفید است، برای روح و روان آدمی هم سودمند است.

مردان واقعا حقیرند که مردانگی و غیرت خود را به چهار تا بروت شخ و دندانهای ناششته و نگاه‌های خشن و صدای غر و کلفت و چرخش دانه‌های تسبیح و کمی هم حساب و کتاب و زیادتر لاف و پتاق بند میکنند.

نمیدانم با کی و چرا جنگ دارند که اینگونه همیشه حالت آماده باش رزمی هستند.

من از بزم زنانه بیشتر خوشم می‌آید.

اگر چه حالا میبینم اینجا هم کم از میدان رزم مردانه نیست.

چشم و هم چشمی هایی که از سر بی برنامه گی و بی مضمونی شکل میگیرد خیلی خطرناک است.

خوب است سر آدم به کار خودش گرم باشد و پی روز و روزگار خویش باشد. اگر چه همیشه چند آدم ریش سفید و پیچه سفید موذی و شرانداز معمولا در هر جمع و جماعتی یافت میشوند تا آب را گل آلود کنند و برای خودشان ماهی بگیرند. همیشه یکی از پایه‌های اساسی دعاهایم این است که در وقت ریش سفیدی هم بدون هیچ عقده‌ای، از زندگی لذت ببرم و دنبال شر و نفاق نباشم.

آب را گل نکنیم، شاید این آب روان، برسد پای سپیداری، شاید دست دهقانی نان خشکیده فرو برده در آب،

خلاصه اینکه با شاباش یا بدون آن، دارم می‌رقصم و رقصی چنان میانه‌ی میدانم آرزوست….

ساقی اگر یاری کند، تا صبح هم می میزنم

تو بزن تا من برقصم….

هوای مرا داشته باشید.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،