Blog

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | مارس 25, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | مارس 24, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | مارس 23, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | مارس 20, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | مارس 12, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | مارس 11, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان حاشیه‌های زندگی را آپدیت میکنم.
Posted by atiq | مارس 10, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان حاشیه‌های زندگی را آپدیت میکنم.

من دچار توام جان، چراغ حوصله‌ات را خاموش کن و بیا در آغوشم، تا صبح، من، تو می‌شوم و تو، من.
Posted by atiq | مارس 8, 2022
من دچار توام جان، چراغ حوصله‌ات را خاموش کن و بیا در آغوشم،

من دچار توام جان، چراغ حوصله‌ات را خاموش کن و بیا در آغوشم، تا صبح، من، تو می‌شوم و تو، من.

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان شب‌های زیادی در کابل، برق نداشتیم، آب را از چاه با بمبه (تلمبه) دستی می‌کشیدیم و ذخیره (تانکر) را با سطل پر می‌کردیم. در گوشه حویلی (حیاط) تبر داشتیم و هیزم می‌شکستیم. چندین بار، موقع شکستن هیزم، چوب برگشته بود و محکم به سر و صورتم خورده بود و زخمی شده بودم. در گوشه حیاط، مرغ و خروس داشتیم و شبها با نور چراغ دستی سر می‌کردیم. چنین کارهای ساده‌ای، انسان را ساده میکند و چقدر ساده بودن دشوار است. چقدر سخت است یک کفش چرمی سرخ رنگ را ۲ سال بپوشی و هر روز رنگ (واکس) کنی تا آخرها سیاه شود. اما خوشحالم در تمام این مراحل زندگی، ساجِق (آدامس) همراهم بوده و خوشحالم به جای سیگار، ساجق را انتخاب کردم. روی سنگ قبرم میخواهم بنویسم: اینجا، شوی (شوهر) فخریه و پدر فروهر و فرنگیس و شهریار و شاهرخ کاشته شده و بیدار است. قبلاً آدم بودم نبودم، حالا میخواهم درخت شوم. به من آب بدهید. درخت می‌شوم. امیدوارم از سایه من لذت ببرید دلبندانم. یک آزمایشگاه کوچک در خانه دارم درست میکنم. یک مقدار وسایل نجاری، مقداری وسایل الکترونیک و خازن و دیود و لوازم لحیم کاری، پرگار و گونیا و نقاله و خط کش، کولیس و انواع و اقسام کاغذها و نقشه‌ها و یک کامپیوتر خفن برای کارهای طراحی دو بعدی و سه بعدی و یک پرینتر آ ۳. اِی تری. یک کتابخانه دست ساز با کتابهای گیاه‌شناسی و تاریخ و رسم فنی و هندسه و مقدمات الکترونیک. و یک آتشدان و کوره برای کباب کردن شکارها و سوزاندن اشتباهات. یک میکروسکوپ برای دیدن تخمک و گرده و سلولها و یک تلسکوپ برای دیدن زحل و زهره... چند تا کفش ورزشی و یوگا مت. و تیرکمان و تشله (تیله). بقیه راه را خودتان بروید بچه‌ها. من همراهتان هستم. یوتیوب و گوگل هم هست. و جهان اطراف شما. این گاراژ، کم از گاراژ استیو جابز نیست. ۱۲۳ حرکت.
Posted by atiq | مارس 8, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان شب‌های زیادی در کابل، برق نداشتیم، آب را از چاه با بمبه (تلمبه) دستی می‌کشیدیم و ذخیره (تانکر) را با سطل پر می‌کردیم. در...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | مارس 7, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | مارس 6, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان
Posted by atiq | مارس 5, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یک سرکارگر داشتیم، به نام نظر. مَشت نظر. از آن آدمهای میانسالِ تَسمه و چُست بود. پشت سه نفر دروگر، دسته سبزی را بسته میکرد. فِرز بود، دستهایش زودتر از مغز و چشمهایش حرکت میکرد. مشت نظر نه اهل نسوار بود و نه اهل سیگار، از آن آدمهایی بود که یک شبکه از مویرگهای سرخ‌رنگش روی پوست شفاف و استخوانهای صورت لاغرش پخش شده بود و از دور کومَه‌ (لُپ) هایش سرخ می‌زد. در وقتهای عصبانیت و خون‌جگری، که بخی لب لبو (چغندر) می‌گشت. مشت نظر خوب خوب قصه‌های ادیبانه می‌گفت. و خدا نمی‌کرد بین کارگرها جنگ سید و هزاره در میگرفت، بدبخت میکرد طرف مقابل را. زبان بسیار تیزی داشت و معلوم بود دلش پُر است. یک روز پرسان کردم چرا اینقدر قار استی سر سیدها؟ گفت رضا جان تو نمیفامی. بر پدر بی پولی و بی پیسه‌گی را نالت. یک دختر را در منطقه دوست داشتم. جوانی و عاشقی بود و ایلمگ و چشمک. با هم وعده طوی و عروسی داشتیم. به عشق ‌اش بدتر از فرهاد، کوه‌ها را می‌کندم و باغ و کشت را خشاوه می‌کردم. تمام مردم منطقه خبر داشتند. تا که یک سید سَلّه سَووز پیسه دار و خرپول پیدا شد و دختر را کَوک‌واری برداشت و برد. صد بار قصد کردم بروم دنبالش و با دختر با هم فرار کنیم و تا به امروز شیطان درونم را لاحول میکنم و با خودم نبرد دارم که مبادا کار خطایی از من سر بزند. خداوراستی خیلی سخت است که با آرزوی مرگ کسی، زنده باشی و زندگی کنی. خیلی سخت است بخاطر کم پولی، آدم پَسمان شود و عقب بیفتد... و در حالی که شبیه رادیات ماشین، داغ کرده بود و عرقهای روی پیشانی‌اش را با آستین اش پاک میکرد گفت: این شد خلاصه زندگی من و والسلام نامه تمام. مشت نظر، یک تکیه کلام جالب داشت، از کدام کسی یاد گرفته بود یا خودش اختراع کرده بود خدا می‌داند. خوب خسته که می‌شد می‌گفت: بسم‌اله الرحمن الرحیم، خودم زنده‌ام بچه‌هایم یتیم میگفتم منظور چیست؟ چطور میشه خود آدم زنده باشه و اولادهایش یتیم؟ یک آه سرد و حسرت باری میکشید و می‌گفت: زندگی باشد، آدم خیلی چیزها می‌بیند. دعا میکنم هر چی خیر و خوبی باشد پیش رویت بیاید و شر بد و بدخواه تا ده کیلومتری اَزِت (از تو) دور باشد. مشت نظر، خوب دسته بسته میکرد، مشت نظر دستهای فِرزی داشت. مشت نظر، چست بود، چابک بود، چالاک بود. امیدوارم آنقدر قوی شوم که با آرزوی مرگ کسی، زنده نباشم و تمام لحظه‌ها را زندگی کنم.
Posted by atiq | مارس 2, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یک سرکارگر داشتیم، به نام نظر. مَشت نظر. از آن آدمهای میانسالِ تَسمه و چُست بود. پشت سه نفر دروگر، دسته سبزی را بسته...

در دل گل سرخ های زندگی‌ام غرق می‌شوم. به دوره‌ی چهل تا شصت سالگی رسیدم. دوره ای که ساخت و سازهای اصلی زندگی را قرار است اجرا کنم. خیلی دوست داشتم در افغانستان باشم که خب به هر دلیل گریزان شدیم. حالا و در این روزها، مصروف طرح ریزی و پی ریزی نقشه‌های جدیدی هستم. دیده شود که کبوتر آواره و‌ مهاجر، کجا فرود می‌آید، اگر چه اصلا مهم نیست کجا باشم. طرح responsive و کاربرد پذیری usable ریخته‌ام که تعادلی پایدار دارد. با جذابیت‌ها و هیجانات پخته و بزرگسالانه. در کنار خیال‌پردازی‌های طفلانه و ساده. من فکر میکنم پول و مفهوم آن در ده سال آینده، فرق میکند. دیگر در اقتصاد پول نقش خون را ندارد. شاید نقشی شبیه سیروم را داشته باشد. اما طلا همچنان درخشش خود را دارد. من دوست دارم در سیستم گردش خون، نقش قلب را داشته باشم، و زالو صفت نباشم. پسرم برایم یک طرح خانه را نشان میدهد و میگوید، پدر این مدل خانه را می‌سازم، اما برای زندگی و آرامش نه پارتی و شب نشینی. اما اگر تو خواستی، می‌توانی دوستهایت را دعوت کنی و پارتی بگیری. پسر دیگرم، خواب‌هایش را برایم تعریف میکند. خوابهای پسرم شیرین است. شهاب سنگ‌هایی که به زمین برخورد میکنند. به هر چیزی که در ۲۵ سالگی‌ام نوشته بودم رسیده‌ام. یک برنامه ۱۵ ساله در سه تا ۵ سال. بزرگترین ترس‌ام، در آن موقع، تنها ماندن و نیافتن جفت مناسب و مسایل ژنتیکی بود. و بزرگترین دستاوردم، خاطر جمع و دل‌جمعی است که مدیون شریک زندگی‌ام هستم و دوستان خوب و با جان برابر. حالا هیچ ترسی ندارم، تمام ذهن و فکر و اخلاق و رفتارم در ۲۵ سالگی فریز شده و نمیخواهم بیشتر از یک هفته آینده را ببینم. آخر هفته‌ها هم همه چی را reset می‌کنم که بهتر برگردم سر خط. تمرین و تکرار و تمرین و تکرار و تمرین و تکرار، و استمرار این روند. دنیا به این همه رنج‌اش، هرگز نمی‌ارزد. بنویسم ننویسم. بگویم نگویم، گلهایم، همیشه رنجهایم را کاهش می‌دهند. نقش گلها در این بیست سال پیش رو،، بسیار بسیار پر رنگ‌تر و در دسترس تر است. اولادها را انداختم روی سیستم زورمندی و قوت و ورزش و شناخت و کنترل احساسات و مطالعه و تحقیق عمیق و دلخواه، با یا بدون مدرک دانشگاهی. Self study و مطالعه کتاب و ترکیب آن با یوتیوب و سرچ گوگل، و تقسیم وقت و زمان روی این مسایل. اولویت همیشه با ورزش است. آه ای آزادی، ای رهایی بی منت، ای منتهای خیال و خواب، ای نفسهای شیرین و با لذت، ای بوی نور با طعم جیرجیرک، ای بهار شوق، ای گل امید.... یک تمرین مسخره را هم شروع کردم. هر روز یک احساس خود را از کار می‌اندازم تا قدر آنرا بهتر درک کنم. یک روز بینایی خود را از کار انداختم، دو بار قریب تصادف کرده بودم. امروز گوشهایم نمی‌شنود. آیا دندان هم حس دارد؟ چطور احساس بی دندانی کنم؟ احساس گردش خون و ورزشهای مربوط قفسه سینه، احساس راه رفتن، احساس دویدن، احساس استقلال. احساس آزادی و امنیت ،احساس آدم بودن. احساس تشنگی، احساس خلأ وقت مالیدن سنگ پا بر کف پا. بعد از این تمرینات می‌خواهم صدا را ببینم. نور را بشنوم، کتاب را بخورم و راه را شبیه ساجق، بجوم. احساس بی وطنی، بی بالی، بی سرنوشتی، احساس گمنامی و گنگی.... نشخوار کردن و هضم این احساسات،سخت نیست، تلخ است... اما زیباست. من بعد از چهل سالگی، آن آدم سابق نیستم. کمی دیوانه ترم، کمی آرام‌تر، کمی تا قسمتی سرشارترم و یک‌بار برای همیشه، ۲۵ ساله می‌مانم. می‌مانم تا کودکان دبستانی‌ام بیایند و بزرگ شوند و با هم یکبار دیگر رشد کنیم. برای صعود، آماده‌اید دوستان؟ دوستتان دارم ❤️
Posted by atiq | مارس 1, 2022
در دل گل سرخ های زندگی‌ام غرق می‌شوم. به دوره‌ی چهل تا شص…

در دل گل سرخ های زندگی‌ام غرق می‌شوم. به دوره‌ی چهل تا شصت سالگی رسیدم. دوره ای که ساخت و سازهای اصلی زندگی را قرار است اجرا کنم. خیلی دوست...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان چه نماز باشد آنرا که تو در خیال باشی تو صنم نمیگزاری که مرا نماز باشد... یکی را میخوایم #گلستان_سعدی و #بوستان_سعدی را برای ما درس بدهد. هفته یک جلسه سه ساعته، هر جلسه ۳۰۰۰ افغانی سهم استاد نخت و تخت و تیار، همراه با ضیافت و پذیرایی مفصل از استاد. مدت کلاس هم تا زمانی که خود استاد تشخیص داد. میتواند از یک جلسه الی صد جلسه ادامه بدهد. زمان‌اش هم هر زمان خود استاد فرصت داشت. حتی میتواند ۲ بجه صبح باشد. آنلاین و آفلاین فرقی ندارد. فقط یک شرط دارد، حتی اگر صنف هم خالی بود، با چنان حرارت و اشتیاقی صحبت کند که انگار تالار سرشار از جمعیت است. نیاید بگوید کسی نیست مه صحبت نمیتوانم. کسی را می‌شناسید ؟ سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟
Posted by atiq | فوریه 26, 2022
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد