Blog

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan اسم این گل پوتوس در کنار کَوچ است. Pothos near the coach ✅ به دنبال کدام حرف و کلامی؟ سکوتت گفتن تمام حرفهاست. ✅ رو به زوال میروم؟ یا به کمال میرسم؟ یکسره کن کار مرا، بگو که عاشقم بگو. ⚘ گاهی ترکیب دو چیز با هم فرق دارد. چیز جدیدی است. دود پتی، آب طالبی و ودکا، بیر و سیگرت، مه و تو، هوا و فضا، حوصله موصله نمانده، فاصله ماصله را وردار، اما و شاید ندارد. - قال رضا ممتاز: یک دورهمی کوچولو ❤ ، بهتر از صد لویه جرگه است. دوستتان دارم.
Posted by atiq | فوریه 26, 2022
صبح بخیر افغانستان

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan اسم این گل پوتوس در کنار کَوچ است. Pothos near the coach ✅ به دنبال کدام حرف و کلامی؟ سکوتت گفتن تمام حرفهاست. ✅...

بیا ای یار جانی یار جانی دوباره برنمی‌گردد جوانی بی‌بی مرا بوسید و این نعمت بزرگی است برایم.
Posted by atiq | فوریه 15, 2022
بیا ای یار جانی یار جانی

بیا ای یار جانی یار جانی دوباره برنمی‌گردد جوانی بی‌بی مرا بوسید و این نعمت بزرگی است برایم.

#standwithwomeninafghanistan
Posted by atiq | فوریه 15, 2022
#standwithwomeninafghanistan

#standwithwomeninafghanistan

پدرم یک چیستان می‌گفت: او کدام پسر است که قبل از پدرش به دنیا آمده؟ ما حیران می‌ماندیم که این چیست؟ می‌گفتیم و می‌گفتیم و پدر چای خود را می‌خورد و تماشا می‌کرد و از حیرانی و سرگردانی ما لذت می‌برد. خوب که خسته و ذله و تشنه می‌شدیم، می‌گفتیم جوابش چی میشه؟ باز می‌گفت: نگویید که پدر بی‌سواد شما چیستان بلد نیست. حتی بروید اینها را از معلم خود پرسان کنید، اینه اگر جواب داده تانستند؟ حالا شما بگویید او کدام پسر است که قبل از پدر خود به دنیا آمده است ؟ چطور و چرا؟
Posted by atiq | فوریه 15, 2022
پدرم یک چیستان می‌گفت:

پدرم یک چیستان می‌گفت: او کدام پسر است که قبل از پدرش به دنیا آمده؟ ما حیران می‌ماندیم که این چیست؟ می‌گفتیم و می‌گفتیم و پدر چای خود را می‌خورد...

هزاره و آی تی؟ هزاره برود نجار شود، گِلکار شود، ولدینگ کار شود، نهایت نهایت اش دریور شود. تو چی رقم هزاره استی که آی تی کار میکنی؟ این را خانِ کاریار می‌گفت. در حالی که با دستش، ریش بلندش را می‌خاراند، با عصبانیت گفت: لف تاب مره دست نمیزنی. از دیگرا را هر چی میکنی کو. یکی دو تا را که جور کردم،
Posted by atiq | فوریه 15, 2022
هزاره و آی تی؟

هزاره و آی تی؟ هزاره برود نجار شود، گِلکار شود، ولدینگ کار شود، نهایت نهایت اش دریور شود. تو چی رقم هزاره استی که آی تی کار میکنی؟ این را...

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan رسد آدمی به جایی، که هر کی هر چی گفت، میفهمی درست گفته و دروغ نگفته، اصلا چیزی به نام دروغ وجود ندارد. میفهمی بین انواع رستگاری‌ها فرقی نیست و آخرش همگی از یک جا آمده‌ایم و به یک جا ختم می‌شویم. در دوران جهالت، زیاد دلم میخواست از یک گیتاریست، بپرسم کدام سیم گیتار را دوست داری، یا بعدها که فهمیدم باید بپرسم کدام نت موسیقی را، دورِمی‌فا را یا سَرَمی‌گَ‌مَه را ؟ یا مثلا کاسپارف را ببینم و بگویم از کدام مهره‌ی شطرنج خوشش می‌آید؟ یا از محمود فرشچیان، بپرسم کدام رنگ را علاقه دارد؟ وقتی خواهر و برادرها، شبهای چله، از پدر و مادرمان می‌پرسیدیم کدام ما را دوست دارید؟ آنها هم حیران می‌ماندند چی بگویند؟ و می‌گفتند هم همگی شما را دوست داریم و هم هیچکدام‌تان را دوست نداریم. و ما پیش خود فکر می‌کردیم: مگه میشه؟ مگه داریم؟ حالا که خودم از پشت به گذشته‌ی خودم نگاه میکنم می‌بینم عجب شکاف عمیقی بین باورها و بینش آدم وجود داشته است. حالا که شکر خدا، چهار اولاد داریم، میفهمم فرقی بین اولی و آخری نیست. و می‌شود همه را دوست داشت، بدون کدام چشم‌داشتی. حالا میفهمم سوالهای اندیشمندانه در مورد سیم گیتار و مهره‌ی شطرنج و رنگ مورد علاقه، حماقت مرا بیشتر نشان می‌داده است. چند وقتی به خیال خودم، افسار زندگی را محکم گرفته بودم، نفسم بریده بود. او می‌دوید و من می‌بریدم.... چند وقتی است فهمیده‌ام می‌شود بین فرزندان فرق نگذاشت، می‌شود سیم گیتار را چون فرزندان دوست داشت و می‌شود به هر چه سنگ و خس و خاشاک است عشق ورزید، از دیدن چهار عدد میتوکندری و سلولهای خاکستری مغز با درشت‌نمایی ۴۰ در زیر میکروسکوپ بگیر تا ستاره‌ی سهیل و میچید پشت تلسکوپ دست ساز خودمان. فهمیده‌ام یک ربطی بین دوری و دوستی وجود دارد. این را خواهرم گفت، دیروز گفت. ما به عشق ولنتاین گم بودیم و او به مناسبت روز مرد زنگ زده بود و تبریک گفت. گفت: داداشم، بعد از مرگ پدر، بزرگ‌مرد خانواده و خاندان ما تویی، این را متوجه باش. این را اول گفت. بسیار با قدرت و با انرژی. بعد گفت: رضا، دلیل پیرشدن پدر ما تو بودی. از تهران پا شدی رفتی کابل، دیگر پدر، پدر نشد. پدر تو را بیشتر از ما دوست داشت. گفتم یادت است یک شب چله که پرسیدیم کدام اولاد خود را دوست دارید؟ گفتند همه شما را. خواهرم گفت یادم است. گفتم خوب، چرا میگویی که مرا دوست داشت؟ گفت ما دیدیم که صدایت می‌کرد. ما شش تا در کنارش، برابر هیچ بودیم. کاری به ما نداشت. بیخیال همه ما بود. ارتباط قطع شد، اینبار مادرم زنگ زد و گفت: روز مرد است بچم، پدر شما نیست، تو مرد مایی، فکرت را بگیر و برای همه ما الگو باش، این بار را بر روی دوش تو میگزاریم. ببینم چکار میکنی جانم. بعد گفتم خیلی نامردی است، این بار و من و تنهایی. خواهرم گفت: چون که خیلی نامردی، دلیل پیرشدن پدر ما تو بودی. تو چرا دور رفتی؟ هان؟ حالا هم باید تنهایی این بار را بکشی. ببینم چکار میکنی داداشم. میخواستم بگم: من با این حرفها خَر نمی‌شوم و بار کسی را نمی‌برم و بارکش نيستم که تماس تمام شد، یعنی ماموریت شروع شد. من هم طبق اصل مدیریت جامع و کاربردی خودم، از خودم پرسیدم: سنگی که نمیتونی بلند کنی را، چکار میکنی؟ ببوسم و ایلایش کنم باشد سر جایش؟ نه جانم. از دور نگاهش میکنم.‌ سبک‌تر می‌شود و بعد بلندش میکنم. شبیه همان کسانی که خواستند هواپیما بدزدند. گفتند وقتی طیاره رفت هوا، کوچک می‌شوند، آن وقت ورش می‌داریم و می‌گذاریم در جیبمان.. عشق و محبت و دوست داشتن، بار است یا بال؟ بالی است بر شانه برای پریدن‌های بسیار، یا زولانه‌ای در پاها برای در قفس نگاه داشتن؟ آسمان بار امانت، نتوانست کشید من از آن روز، که در بند تو ام، آزادم... دو سه روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم... بین دوری و دوستی چرا رابطه مستقیم وجود دارد؟ چرا دورتر که میشود، پررنگتر، روشنتر، دلپذیرتر، می‌شود؟ شاید دوستی و عشق، از جنس خورشید است؟ که نزدیک باشی می‌سوزاند... خورشید عشق است؟ یا محبت چون آهن و زنجیر است؟ برای پایبندی و بندی و بند و بندگی چرا این قیاس، این قدر مع‌الفارق و آشناست؟ دارم به گودی پران‌هایم فکر میکنم. رشته‌ی محبت، شاید شبیه تار گودی‌پران باشد. تعهدی است برای ما، برای پرواز او... این بار، این سنگینی، این وزن، از فشار نیست، از کشش است. کَش دارد تار محبت. اگر باد موافق بورزد، بر باد خواهم داد، گودی‌پرانهایم را. این است که نباید این رشته بگسلد و باید چون ابریشم، باریک و محکم و سبک باشد. چون شیشه که نیست اما هست. تارهای شیشه‌ای، فایبرهای اوپتیک، سرعت‌های بیشتر، پروازهای بالاتر... نگهدار سر رشته، تا نگهدارد.... ای باد شرطه، برخیز... خسته شدم از این تار دوانکها، از این کشش‌ها، این تارهای نامرئی و شیشه‌ای، اگر تنها با تارت در یک دشت باشی، خوب است، اینجا در شهر، گردن چند نفر رهگذر را بریده این تارها، شاروالی نمی‌ماند کسی گودیپران قیل کند، از اینترنت، از ارتباط، از سوشیال مدیا، خسته شدم. می‌خواهم بروم در یک دشت، دوتار بزنم، گیتار بزنم و کمی بشاش شوم. از دورها، چه زیباست امواج آبی عشق، چرا میلرزه زمین؟ بیا وسط قِرِش بده. یا من ارجوه لکل خیر.... بزن بریم، به سرعت برق و باد...
Posted by atiq | فوریه 15, 2022
صبح بخیر افغانستان

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan رسد آدمی به جایی، که هر کی هر چی گفت، میفهمی درست گفته و دروغ نگفته، اصلا چیزی به نام دروغ وجود ندارد. میفهمی...

Posted by atiq | فوریه 14, 2022
added a new photo. – Feb 14, 2022
صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan تازه دانشگاه قبول شده بودم، از ورامین رفتم کرج، بعد از یک عالم دویدن، کارهای ثبت نام و مدارک و خوابگاه و کلاسها را برابر کردم. با دوستان جان، هم اتاق شدم و زندگی جدید آغاز گردید. اما بعد از یکی دو ماه، دلم پشت خانه دیق شد. پشت غذای مادر و پشت خواهر برادرها. با اینکه هر هفته، پنج شنبه جمعه ها، خانه بودم، اما باز غمگین می‌شدم. در خوابگاه بین بچه‌ها، بیشتر صحبت از دختر و مخ زدن و قرار گذاشتن و لیسیدن ها بود. کمتر یک بحث علمی خوب پیش می‌آمد. یک روز، از همان روزهایی که با پدرم در بیابان، در لب جوی آب روان نشسته بودیم و شبیه خواجه حافظ، گذر عمر را تماشا می‌کردیم، و از همه مهمتر، حالِ پدر خوب بود، و خبری از آن روی سگ‌اش نبود، سر صحبت را باز کردم. گفتم: پدر جان شما در کار و بار تنهایی، من دانشگاه هم رفتم، اما دانشگاه واقعا آن چیزی که فکر میکردم نبود. پدرم گفت: چطور؟ گفتم: هیچ کس در دانشگاه به فکر درس نیست. همه صحبت از دختر و دختر بازی و مخ زدن و کلاس گذاشتن های سوسولی است. کمتر کسی را دیدم که واقعا درس بخواند. پدرم گفت: غم کار ما را نخور، من خودم بلدم چکار کنم. دل تو چیست؟ می‌خوای درس بخوانی یا با دخترا سوسول بازی کنی و کلاس بزاری؟ گفتم: مالوم‌دار می‌خوایم درس بخوانم. این همه زحمت کشیدم خود را به دانشگاه رساندم. پدرم گفت: خوب، مشکل کجاست؟ چرا نمی‌خواهی بخوانی؟ گفتم: آخر اونجا هیچ کسی درس نمیخواند، میترسم من هم با آن بچه ها آلوده شوم. پدرم یکی زد به پشتم و خندید و گفت: احمق، تو چرا آدم نمی‌شی؟ تو فکر میکنی بندی را که من بستم، آب می‌برد؟ من بلدم بند خود را چطور بسته کنم. تو نترس، تو را هیچ دیو نمی‌زند و آلوده اون بچه سوسولها نمیشی و محیط روی تو تاثیر بد نمی‌گذارد. مگر اینکه دل خودت بخواهد. حالا بگو ببینم می‌خواهی درس بخوانی یا سوسول بازی کنی؟ گفتم: واقعا میخوایم بخوانم، اما نمی‌دانم چی کنم؟ پدرم گفت: ببین بچم، من درس نخواندم، مکتب هم نرفتم، حتی از کوچه‌اش هم تیر نشدم. اما با این چیزهایی که تو تعریف میکنی و من میشنوم، احساس میکنم بهترین فرصت نصیب تو شده و آنقدر ترس از آلودگی و خراب شدن داری که خبر نداری چه غنیمت بزرگی کسب کردی. شبیه اینکه سر یک دسترخوان با رنگارنگ غذاها نشسته باشی و هیچ کسی به فکر نان خوردن نیست و همه به فکر رقص و بازی هستند. خوب تو اگر گشنه استی و نان دلت میشه، بهترین وقت است که بخوری. گُل گلهایش را خوش کو و بخور، با تعجب پرسیدم: چطور؟ گفت : دانشگاه شما، حتما استاد دارد، کتابخانه هم دارد. خب، وقتی هیچ کسی به فکر درس نباشد، حتما استاد وقت کافی برای جواب دادن به سوالهای تو دارد، در کتابخانه هم آن کتابی را که تو میخوای حتما یافت می‌شود و کسی دیگر آن را نگرفته.. اگر همه به فکر درس باشند، اصلا به تو که افغانی استی، نوبت نمیرسه، اگر یک بچه ایرانی هم دست خود را بلند کنه که سوال دارم و تو هم بلند کنی، طبیعی است که استاد اول سوال بچه ایرانی را جواب می‌دهد و بعد اگر فرصت بود سوال تو را. حالا که کسی سوال نداره، تو فکر خوده بگیر و سوالهای خود را دلجمع پرسان کن. همین است که می‌گویم اگر میخوای درس بخوانی خوب جای رفتی. بشین و بخوان، دُم خود را به دُم دیگران، بسته نکو. بعد طرفم چشمک زد و گفت: اگر هم دلت د ک..نی‌گیری و دختربازی است هم، باز هم جای خوبی رفتی بچم. مگر نمیگی اونجا دختر و پسر با هم هستید؟ باز از این لحاظ هم جای خوبی است. همه جوان، همه مست، همه با کلاس، چی از این بهتر.. میدانی بچم، یک مثل است که میگه اولاد آدم غریب در وقت نان خوردن، و خوردن خوردن، خون بینی میشه یا که تازی (سگ شکاری) بد را در وقت شکار، گوه میگیره. هوش کده باشی خون بینی نشوی و بدتر از آن، بینی خوده خون نکنی. آستین را بر بزن و نوش جان کن که از این مهمانیها، کم پیدا میشه..... بخه برو دانشگاه‌ات که هم استادا منتظرت هستن و هم آن دخترهای خوشگل. من که می‌شناسم تو چی جانوری استی.... الکی هم ادای آدمهای پرهیزگار را در نیار، برو حالشو ببر، اما مواظب باش اسراف نکنی و وقت بیرون رفتن با دخترها، ۵۰۰ روپه بیشتر همرایت نگیری. خدا می‌داند آنقدر تا به امروز از این طرز فکر رندانه و زیرکانه‌ی پدرم کیف کردم که انگار بزرگترین گنج زندگی‌ام را یافته باشم. معدن الماس، دل خودِ آدم است. بعدها در کلاسها، سر درس اصول و مبانی باغداری، خواندیم که عوامل موثر بر رشد یک گیاه، می‌تواند محیطی یا ژنتیکی باشد، بدون در نظر گرفتن ژنتیک، محیط هم چندان کاری از پیش نمیبرد. ژنتیک عشق است، محیط عشق است. گلها، عشق اند. گیاهان عشق اند. آدم‌ها، عشق‌اند. زندگی، عشق است. In agricultur, seed is fundamental asset. مهمانِ عزیز رفت. ولنتاین مبارک.... دوستتان دارم. ❤
Posted by atiq | فوریه 14, 2022
صبح بخیر افغانستان

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan تازه دانشگاه قبول شده بودم، از ورامین رفتم کرج، بعد از یک عالم دویدن، کارهای ثبت نام و مدارک و خوابگاه و کلاسها را...

تازه دانشگاه قبول شده بودم، از ورامین رفتم کرج، بعد از یک عالم دویدن، کارهای ثبت نام و مدارک و خوابگاه و کلاسها را برابر کردم. با دوستان جان، هم اتاق شدم و زندگی جدید آغاز گردید. اما بعد از یکی دو ماه، دلم پشت خانه دیق شد. پشت غذای مادر و پشت خواهر برادرها. با اینکه هر هفته، پنج شنبه جمعه ها، خانه بودم، اما باز غمگین میشدم. مهمان آمد، ادامه را می‌نویسم... این را نوشتم که یادم نرود. گلهای ما جوره شده...
Posted by atiq | فوریه 13, 2022
تازه دانشگاه قبول شده بودم، از ورامین رفتم کرج، بعد از یک…

تازه دانشگاه قبول شده بودم، از ورامین رفتم کرج، بعد از یک عالم دویدن، کارهای ثبت نام و مدارک و خوابگاه و کلاسها را برابر کردم. با دوستان جان، هم...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان آب می‌نوشم، می‌دوم و دیگر هیچ. می‌دوم، آب می‌نوشم و دیگر هیچ. می‌نوشم آب، می‌دوم و دیگر هیچ. دیگر آب می‌نوشم، و می‌دوم هیچ. هیچ دیگر، می‌دوم و می‌نوشم آب. آب هیچ می‌نوشم، و دیگر می‌دوم. آب می‌دوم و هیچ می‌نوشم، دیگر. نوش می‌دوم و آب دیگرمی، هیچ. هیچ، بانو شابم و می‌دوم و دیگر. شاب مینوم،مدیم و و گیدر چهی. آب چهی، دوم گیدر وشومین می. شومی،نوآ دومی چیب گی وووو. تا سالها، نمی‌دانستم چشمهایم مشکل دارند، تا اینکه در ۱۲ سالگی‌ام، از طرف وزارت بهداشت آمدند در مکتب و تست چپ راست بالا پایین دادیم و فهمیدم باید عینک بگیرم. قبل از آن هیچ کسی، در فامیل ما عینک نداشت، پدرم لوخ لوخ طرف من نگاه می‌کرد و میگفت: نام خدا، هر چشمها داری رقم جای پای گوساله واری، مگم چطو نمی‌بینی و با آن چشمهای کلان و کاسه پَلَخمانی‌ات، کوری؟ گفتم پدر من کور نیستم. چشمهایم ضعیف تشخیص داده شده. بعد پدرم می‌گفت، از چشم ضعیف کرده، کور خوب است. می‌بینی که نمی‌بینی!! این همه سال تو چشمهایت ضعیف بوده ما خبر نبودیم. حداقل خودت که خبر می‌کردی. گفتم من هم خبر نداشتم. ‌کدام مسابقه‌ای برای چشم و دیدن نداشتیم. باور میکنید مسابقه دور پرتاب کردن تف نسوارکَش‌ها بود، اما مسابقه دور دیدن چشم نبود. بعد از عینکی شدن‌ام و مصیبت‌های مسخره شدن در مکتب، پدرم با کنایه گفت: از چشم‌های کلان گوساله‌ای تو، که حالا پشت شیشه هم ماندی، همی چشمهای تنگ و ریز و نخوتی (نخودی) ما، بهتر است. چشم باید خوب ببیند. چشم کلانی که نزدیک را ببیند و دور را نبیند، کور باشد بهتر است. حداقل میفهمی که نمی‌بینی.چی بلا بودی تو... دور روز میشه ایمان آوردم. ایمان به چی؟ به اینکه گوشهایم کمی مشکل دارد. البته قبلا شک کرده بودم که ایمان بیاورم. اما خب، چون قبلا چشمهایم در تست ناکام مانده بودند، می‌ترسیدم دوباره روی دست خانواده خرج بگذارم و آنها یقین کنند فرزندشان، صُمُّن بُکمُن عُمیُن است. تا سالهای سال، وقتی بزرگترها صحبت می‌کردند، لابلای صحبت‌های خود می‌گفتند: دور از ادب، این اصطلاح دور از ادب در گوش من می‌آمد: دورَه زده. بعد، چون درس خوانده بودم و با گوشهای خودم شنیده بودم که آنها می‌گفتند دورَه زده، با خود فکر می‌کردم من درست می‌شنوم، و میرفتم معنای واقعی دورَ زده را پیدا کنم و البته به نتایج جالبی هم می‌رسیدم. مثلا می‌گفتم شاید منظور دور و نزدیک است. اما چرا می‌گویند دوره زده، چرا نمی‌گویند نزدیک‌ را زده؟ بعد می‌گفتم نه، شاید منظور یک و دو باشد. یک را نزده، دو را زده. اول منتظر مانده، زود تصمیم نگرفته گذاشته که یک شود، اما برای بار دوم معطل نکرده و زده. بعد می‌گفتم اصلا چرا بزند؟ معنی ندارد که بزند. چرا این آدم بزرگها اینقدر خشن صحبت میکنند؟ تا که پسانها، در یک مجلسِ فامیلی شب چله، طاقتم طاق شد و به خودم جرات دادم که یک خطای کلانها را برایشان گوشزد کنم و مساله را مطرح کردم. تا هنوز که هنوز است، این سوال کودکانه‌ی من، فکاهی قرن است در فامیل ما و در تمام مجالس شب نشینی شَوِ چِلّه، نقش آواز "آستا برو" در طوی‌ها و عروسی‌ها را دارد. عروسی بدون خواندن غمگین آستا برو دیدید؟ در کابل، یگان تکسی وان که می‌دید خیلی شیک و پیک و اتوکشیده و عطر آگین هستم، سر صحبت را باز می‌کردند که کیستم و چیستم؟ از کجا آمده‌ام و آمدنم بهر چه بود؟ و بعد از کمی صحبت و نَقل و نظر می‌گفتند: " دور از حاضرا" این طور و آنطور شد. این کلمه دور از حاضرا، در گوش من می‌آمد: " دور از هزاره‌ها" ، چندین بار در موارد مختلف می‌شنیدم که می‌گفتند: دور از هزاره‌ها... بعد با خودم فکر میکردم چرا هیچوقت نمی‌گویند: دور از تاجیک‌ها، دور از ازبکها، دور از اوغانها. همیشه می‌گویند دور از هزاره‌ها. شاید بخاطر اینکه می‌فهمند من هزاره‌ام می‌گویند. اما از کجا می‌فهمند من هزاره‌ام؟ ازبکها هم شبیه من هستند. بعد می‌گفتم شاید از روی لهجه می‌فهمند و خلاص حیران می‌ماندم که این کدام پرزه و متلک است یا کدام ناز دادن و احترام؟ یک روز به آقای راننده که خود را یک آدم بسیار دموکرات و روشن فکر و جهاندیده می‌گرفت، و لابلای صحبت‌هایش گفته بود: "دور از هزاره‌ها" گفتم: اصلا هم روشنفکر نیستی. بنده‌ خدا، وارخطا جواب داد: چطور؟ گفتم باز هم مساله قومیت را پیش کشیدی و گفتی هزاره، چکار داری که هزاره استم یا نیستم. دریور لوخ لوخ طرفم سیل کرد و گفت من هزاره‌ها نگفتم. گفتم خی چی گفتی؟ گفتی دور از هزاره‌ها. جناب راننده به حالت هجی کردن گفت: لالا مه گفتم دور از حا....ضر....ها، نگفتم هزاره‌ها.. حاضرها یعنی تو، یعنی من، یعنی ما که همینجا حی و حاضر استیم. شکر همه ما از یک ملک و وطن هستیم. چی بیایم نغمه جدایی بزنیم و تخم تفرقه بپاشیم؟ از آن‌روزها، رفته رفته شک‌ام به خودم بیشتر شد و بیشتر شد تا اینکه امروز به یقین فهمیدم گوشهایم این همه مدت چهل و چند سال می‌شنیده، اما یک کمی برعکس می‌شنیده: دور از ادب را، "دوره زده" و "دور از حاضرا" را دور از هزاره ها می‌شنید. امروز میخواهم بروم پیش داکتر ادبیات، و یک چکاب کنم. دوستان می‌گویند وزن و طول و لنگر پایین تنه مطالب‌ام، بیشتر از بالا تنه است. و این ادبیات، باعث بی‌شرمی و ننگ است.بهتر است یک کمی جانب ادب را رعایت کنم و مودب باشم. رفتم پیش داکتر صاحب گرامی. داکتر بعد از معاینه، می‌دانید چه گفت؟ با تحسین به پشتم زد و گفت: آمدی داکتر برای تداوی؟ یا که می‌خواهی ما را سوز بتی؟ گفتم چطور؟ گفت عزیزم، ما تابلت میخوریم و چرس میزنیم و مینوشیم تا مثل تو واری دوامدار و خالص، از دل و جان بنویسیم، تو را خدا داده و ناشکری میکنی؟ گفتم: از چشم و گوش، چندان بهره‌ای ندارم، امیدوارم بی‌ادب از دنیا نروم، ایمان را بلا د پس‌اش. جناب داکتر ادبیات گفت: چشم سر را چی میکنی؟ در ادبیات چشم دل کار است. از چشم دل مینویسی و دوستا با گوش جان، می‌خوانند. پشت چهار تا تذکر بیخود دیگرا نگرد، بنویس تا ما زندگی کنیم. اتفاقا لنگرش را بیشتر کن و وزن خودت را هم پرتو در سرش. اصل زندگی، چسبیدن به همین چیزهای توخالی است. اینها نوشته نیست، شیره است، شربت است، مزه است... بگیر حرف دل خود را بنویس که این داد خدا است. مه خودم یکی از خواننده‌های همیشگی‌ات استم. آباد اباد بادا اداب بادار داراب باراد برباد آباد و برباد ماییم. دوستتان دارم.❤
Posted by atiq | فوریه 13, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان آب می‌نوشم، می‌دوم و دیگر هیچ. می‌دوم، آب می‌نوشم و دیگر هیچ. می‌نوشم آب، می‌دوم و دیگر هیچ. دیگر آب می‌نوشم، و می‌دوم هیچ....

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان زمانه چطور عوض میشه؟ زمانه چرا عوض میشه؟ چطور ما یکی شدیم؟ روزهای هفته، ماه‌های سال، چرا سالها از خود نام دارند؟ سالهای سیاه سگ، سالهای دورِ شیر، سال موش، سال گاو، سالهای طویلِ طویله، سال طالب، سال کرونا، سال‌های پیش از سرسفیدی. سالهایی که دندان در دهان لق زد... سالهایی که چشم ندید، سال‌های بوییدن پیراهن تو .. سالهای قحطی، سال مرگِ عشق... مزارِ شریف، وقتی تو نباشی، مزار نیست، گور است گور.... چرا تاریخ تکرار می‌شود؟ چرا دوباره کودک می‌شویم؟ خودکار بیک من کجاست؟ / دفترچه‌ی شعرم چه شد؟ دیدی که تا تنها شدم / روحم دوباره بچه شد..... به آستان تو هر کس رسید، مطلب یافت گر چه پیرم، تو شبی تنگ در آغوشم گیر. تا سحرگه، ز کنار تو جوان برخیزم.. روا مدار که من ناامید برگردم... زمانه عوض میشود، ارزش‌ها تغییر می‌کنند. تاریخ تکرار می‌شود، زندگی هنوز خوشگلیاشو داره و احمقها هنوز در جهان هستند... خربزه‌های خوب، نصیبِ شغالان است چرا؟ آفتابِ آرزوی منی، گرم‌تر بتاب بتاب و یخ‌های وجود مرا، نَشکن، آهسته و نَم نَم بتاب، بتاب و آبم کن و بی‌تابم کن، تاریخ را برایت تکرار می‌کنم. تاریخ را با هم می‌سازیم. اما اینبار، تو بزن، تو بزن تا من برقصم... دوستت دارم ❤
Posted by atiq | فوریه 12, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان زمانه چطور عوض میشه؟ زمانه چرا عوض میشه؟ چطور ما یکی شدیم؟ روزهای هفته، ماه‌های سال، چرا سالها از خود نام دارند؟ سالهای سیاه...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان دو بار، تا یک قدمی مرگ رفتم. بار اول، ۳ نفر از دوستان بودیم. تابستان و جوش گرمی کابل و وقتای جهالت و جَرَه‌جانی بود. سوار بر بایسکل سپورتی، رفته بودیم سمت قرغه. تا که به قرغه برسیم، چندین بار اصطلاح "پتلون‌پوش" گوش ما را نوازش کرد و ما نمی‌فهمیدم این ناز و نوازش است یا پُرزه و متلک. زیر آب و عرق شده بودیم که به قرغه رسیدیم. رفیق و رئیس ما پرسید: کسی می‌تواند از این‌طرف بزند و از آن طرف برآید؟ بدون معطلی و گپ و سخن، کالا را از جان خود کشیدم و عرق پُر، خود را در آبِ سردِ بند انداختم. تا نیمه‌های بند، بیغم آب‌بازی کرده رفتم. در آن میانه‌ها، ناگهان از کمر تا زانوی یک پایم، سینگیر کَشَگ، چیزی قَید گرفت و آنقدر درد داشت که گریانهایم را کشید. از درد، نفسم سوخت و دست و پایم سست شد و زیرِ آب شدم. قبل از اینکه زیر آب شوم، آسمان آبی بود، اما آن موقع احساس کردم آسمان سیاه شده میره، و به زیر آب میرفتم. در زیر آب، به کارهایی که تا هنوز نکرده بودم و ناتمام بود برایم، فکر کردم و دیدم هنوز زود است که بمیرم. انگار تمام دنیا، تشویق به رفتن‌ام، می‌کنند و من لابلای همه‌ی کارها و دلیل‌های آوار شده بر روی سرم، به دنبال تنها دلیل زندگی‌ام میگشتم که خود را از زیر آب، بالا بکشم. دل دلیل آورد و با خود گفتم می‌برآیم از آب. دست و پا زده خود را ایله بیله، به سر آب رساندم و دوباره آسمان آبی شد. در مرحله بعدی، باید تصمیم می‌گرفتم که در آب، پیش بروم و از آنسوی ساحل برآیم یا برگردم به ساحل قبلی. راه نیمه شده بود. باز گفتم راه را پوره میکنم. و اینبار پشت به آب، رو به آسمان آبی و زیبا، شنا کردم و رفتم و رفتم که تا که سرم به سنگِ ساحل خورد و دیدم رسیدم، خوشحال بودم از اینکه مسیر این لب تا آن لب را ختم کردم. دیگر شیمه در وجودم نمانده بود و اکسیژن، برایم مزه کباب شیشلیک می‌داد. من این طرف آب رسیدم و دوستانم در ساحل، وحشت و مرگ مرا تجربه کرده بودند. دلهای دوستان، به هم راه دارد... بار دومی که مرگ را احساس کردم، تنها بودم. فرنگیس ما دو ساله بود و دوگانگی‌های ما در راه دنیا، زمستان بود. شب بود. برف بارید بود و سرکها، یخک زده بودند. یک موتر بنز لَگِه تاریخی را یکی به من انداخته بود و خودش میخواست برود اروپا، در راه فکر می‌کردم که فردا میروم و موتر را پس می‌دهم برایش و معامله را فسخ میکنم. از سمت سرای غزنی نزدیک چهارراهی دارالمعلمین شده بودم که یک دفعه یک صدای تَرَق خیلی بلندی را شنیدم و بعد از آن، یهویی، احساس کردم در جایی شبیه بلندیهای سالنگ هستم و در زیر نور قرض مهتاب، دارم پرواز میکنم. بال میزنم و سبک و رها و نازک، پرواز میکنم. یک حالت خیلی خوش و دلنشین و شیرینی داشتم. نمیدانم چه مدت در آن حالت بودم که دیدم یکی به شانه‌ام میزند و می‌گوید: لالاجان جور استی؟ خوب استی؟ من با یک حالت سرخوشی گفتم که: آره خیلی خوبم. نفر فهمید که حالم خوب نیست. دو سه نفر شدند و مرا از موتر که داخل جوی لب سرک پرتاب شده بود، بیرون کشیدند. بعد از اینکه کمی سر حال شدم، گفتند که ما درایورهای تکسی سر چوک استیم، یک موتر رنجر پولیس، سَرِ شَست آمد، از پشت به تو زد و خودشان گریختند. دیدم تمام دل و روده‌ی داشبورد موتر ریخته بیرون و پشت موتر هم پیچیق شده و شیشه شکسته و از شدت ضربه، کلاه و عینک‌ام از سرم پریده به پشت شیشه عقب موتر. هیچ دیگه، تمام افکار فسخ معامله کنسل شد، و در دل خود میگفتم که موتر را بلا به پس‌اش، همین که زنده هستم و اولادهایم یتیم نشده‌اند، خدا را صد هزار مرتبه شکر است. چند روز است میخواهم وصیت‌نامه خود را اپدیت کنم. مساله کار و بار و شرکت که قبلا زیر پروتکل وزارت مخابرات تکلیف‌اش مشخص شده بود. در مورد مسائل شخصی هم دیدم غیر از یوزرنیم‌ها و پسوردهای مختلف در متاورس و چند جای دیگر، و چند فولدر آشکار و نهان، هیچ میراث ماندگاری در این دنیا ندارم. ما واقعا، هیچ بودیم و پوچ؟؟ اینقدر مُفت و کَلَّه‌زی؟ اگر این چند جمله و کلمه و اصطلاح وطنی و کابلی خود ما را هم در این مهاجرت‌ها، از ما بگیرند، دیگر عملا مرده‌ایم. اینبار، میخواهم به امید زنده نگهداشتن کلماتِ کابُلی، زندگی کنم. میمانم تا بنویسم که کلمات زنده‌جان هستند و همانند گیاهان و سگ و پشک، حق حیات و زندگی و حفاظت و مراقبت دارند. زندگی، بدون گفتن و شنیدن این کلمات از زبان دلبر کابلی‌ام، برایم مرگ است. من با دوستت دارم، بیشتر حال میکنم تا I love you من با پشتت دیق شدم، بیشتر حال میکنم تا I miss you من با جونَمَرگی بیشتر حال میکنم تا honey و cute و baby برای من "صدقت شوم" خود زندگی است.. کابل، دلکش است. کابل، دلبر است و دلبر، کابلی است. کابل، عشق است.. نوت ۱: اسم این گل، مگنولیا است. از جمله گلهای ابتدایی خلقت است. یادگار روزگاران بسیار دور. در طبیعت، در بهار، هر کجا این گل را دیدید، احترام خاص خود را از طرف من، به این گل بجا بیاورید. ممنون مهربانی و احساس شما می‌باشم. نوت۲: گوگل ترانسلیت Google translate را روزبه‌روز با هم، بهتر می‌سازیم. دوستتان دارم. ❤
Posted by atiq | فوریه 11, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان دو بار، تا یک قدمی مرگ رفتم. بار اول، ۳ نفر از دوستان بودیم. تابستان و جوش گرمی کابل و وقتای جهالت و جَرَه‌جانی...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان وقتهایی که خوب خسته می‌شوم، بعدش، خیلی چیزها، فرق می‌کنند. مثال بزنم؟ جانم برای شما بگوید که: آن وقتها، نان خشک، مزه کباب می‌دهد. سنگِ خارا، نازِ بالش می‌شود، و خواب، خواستنی‌ترین لُعبَت دنیا است که در آغوش خسته‌ام، آرام می‌گیرمش... وقتهایی که خووب خسته می‌شوم، خوابهای رنگی می‌بینم.... در خوابهای خستگی‌ام، به جای سمتِ شُمال، میروم به سویِ جنوب!!! در خواب، چون عود، دود می‌شوم و تنهای تنها، میروم به سمت و سوی بالایی، رهایی، آزادی چندی است از خواب، خسته شده‌ام، مدتی است می‌دوم، روزانه ۱۵ کیلومتر یک نفس می‌دوم....نفس‌ام پُخته شده. راست یا دروغ، می‌گویند: دخترها از خدا، فقط یک چیز می‌خواهند: شوهر، و از آن شوهر بدبخت، همه چیز می‌خواهند.... حقیقتا به شما می‌گویم، تنها آرزویم این است که از این دویدن و تپیدن، در میان کوچه‌های خستگی و آوارگی، آرام بگیرم..... مدتی بعد از دویدن، به جای پا، دل تاول می‌زند، می‌ترسم این تاولها سخت شوند و چون اسب نفس بریده‌ای، طاقت تازیانه‌‌های روزگارم نباشد... آرزویم این است که: پا شَم (برخیزم)، بگیرم، بخوابم و خواب هر چیزی که خواستم را ببینم. خواب صلح، خواب دوستی، خواب بوسه به جای سیلی...خواب بَغَل کشی به جای بُزکشی‌... خواب لُعبَتهای رنگی.... خواب رفاقتهای بی‌رَنج.... بین تمام رنگها، رنگ بنفش را، زیات خوش دارم. آن بنفشی که ترکیبی از سرخِ تیز و آبیِ آرام (یَواش) است. من خستگی‌هایم را دوست دارم، من خوابهای رنگی‌ام را دوست دارم. دلم، خیلی بنفش میخاد. بنفشِ جیغ ، بنفشِ فریاد ... خوابهای من، زیباست. خیال‌های من، شیرین است. رویا‌های من، به دل چنگ میزند... باورهای من را سبک و سنگین نکن.. بگذار بخوابم.... در حسرت دیدارِ تو، بگذار بمیرم... خواب دیدم: خورشید میدرخشه، روی گلهای بنفشه.... خدا کند تعبیرش تو باشی... دوستتان دارم. ❤
Posted by atiq | فوریه 10, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان وقتهایی که خوب خسته می‌شوم، بعدش، خیلی چیزها، فرق می‌کنند. مثال بزنم؟ جانم برای شما بگوید که: آن وقتها، نان خشک، مزه کباب می‌دهد....

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان تو که معنای عشقی، به من معنا بده ای یار.... گاهی با خودم فکر می‌کنم: برای کی، برای چی؟ تا کَی؟ و تا شب با خودم گفته میروم و افکار را چون گوسفندی که سبزه‌ها و مَیسه‌های نازک لب جویها را در بهار خِرِچ خرچ با دندانهایش می‌کند و می‌خورد و نشخوار می‌کند، من هم این افکارِ خام را در ذهنم نشخوار کرده میروم.. آنقدر که مجبور میشوم به جای پان و نَسوار، ساجق جوهر دار بجوم، و بیخیال شوم اگر نه این سوال ذهنی، چون کِرم، در مغزم چرخ می‌خورد و صدای چَلب چَلب آن گوشم را کر میکند و دودی با طعم و بوی پیاز، از بینی‌ام، سَر می‌کند و اشکهایم را می‌ریزاند و به هیچ‌ام می‌رساند. آه، گریه‌ام هیچ، خنده‌ام هیچ، باخته و برنده‌ام هیچ... اگر غم لشکر انگیزد، که خون عاشقان ریزد.... ساجق برای من خوب است، اگر چه وقتی خُرد بودم مادرم مرا فریب می‌داد و می‌گفت: ساجق برای مرد خوب نیست، اگر بچه ساجق بجود، کلان که شد، بروتهایش کج میبرایه. و خودش ساجق را با این بهانه از پیشم می‌گرفت و شَرَق شَرَق می‌جوید... اگر چه امروز، یک سمتِ بروتهای پِشَک مانندم، کمی کج است، اما احساس میکنم این ساجق، مرا از راه‌های کج بسیاری، چپ کرده. مگم ساجق جویدن هم هنر است. هرگز نتوانستم شبیه مادرم، ساجِق بجوم... فکرهای بعد از چاشت‌ام، پرزورتر از فکرهای پلید و چالاک و خام صُبَکی‌ام است. من انگار شبیه برادر کوچکی که از دست چند بچه لات مکتب فرار کرده باشد، ناخودآگاه خود را در میان بازوهای ورزیده‌ی افکار بعد از ظهرم، این برادر بزرگترم می‌بینم. و شاهد نبرد تماشایی آنها میشوم. این میزند، او میزند، این بند و بغل و شانه گردان و کنده زانو میکند، او لَچَری و بوکس و لقد و دَیف و قیرتَک را پیش میگیرد. تا بلاخره خودم پیش میروم و میگویم: بوکس و لقد و قَی، قُوی، بند بغل بگیرید و پهلوانی کنید و مردانه بزنید تا ببینم چکار می‌کنید.. و باز دوباره نبرد شروع میشه، هر دو فکر، مثل مرغهای کلنگی، پرهای گردن خود را لیخت و شَخ و تَرَنگ میگیرند و جنگ و زَدَنک و خاک‌باتَک شروع میشه. منم می‌خوانم که جنگ جنگِ خروسان، خاک دَ سرِ ماکیان... فکرهای بعد از چاشتم، همیشه پیروز است. او پهلوان زوردارتر و چال‌بازتری است و اجازه قیرتَگ زدن به افکار خام صبح را نمیدهد. من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم... امروز، دیروز نیست که تک و تنها باشم. پیش رویم خوبی است، پیش رویم خوشی‌است... اینه خلاص شد، ساعت چند بجه است؟ اینه میایم خانه را جارو میکنم... برقها آمد؟ بی‌بی تو بشین پیش نواسه‌هایت... نوبت کار ماست. مهمان آمده؟ از کابل؟ ای جان. منم من بذر فریاد، خاک خوب سرزمین‌ام باش...
Posted by atiq | فوریه 9, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان تو که معنای عشقی، به من معنا بده ای یار.... گاهی با خودم فکر می‌کنم: برای کی، برای چی؟ تا کَی؟ و تا شب...

من سال‌های سال، لابلای کتاب‌ها، سر کلاسها و کورسها و صنف‌ها، در کوچه پس کوچه‌های بی انتها و یا بن بست، و در چهارراه‌ها و پشت چراغ قرمزها، معطل و سرگردان ماندم تا که فهمیدم قوانین برای رعایت کردن نیست، قوانین برای شکستن است. و تصمیم گرفتم آنقدر قوی شوم که خودم قانون تعیین کنم و آنقدر مهربان باشم که همه خود را ملزم به رعایت قوانین‌ام بدانند. بدون زور، بدون اجبار. تا به‌حال، هیچ کارم به آدمیزاد نمی‌ماند. نه راهم، نه روشم، نه طرز فکرم، و نه دیدگاه‌ها و گفتارها و رفتارهایم. حتی غذا خوردنم که صبح زود بیدار شوم و روی ناششته، نیم سیر خربزه بخورم... یا حتی بعد مسواک شبانه، از خوشحالی، یک بشقاب قابلی پلو پیش خود بگذارم و شکم سیر با نیم بوتل نوشابه سیاه گازدار، بخورم، فقط بخاطر اینکه کارهایم مطابق میلم پیش رفته است. تئوری‌های مدیریتی زیادی را خواندیم، نظریات زیادی را شنیدیم و امر و نهی‌هایی فراوان‌تر از ریگهای بیابان از پیش چشم ما، رقص کنان آمدند و رفتند. اما هیچ کدام چنگی به دل نزد که نزد. تمام زندگی برای من تنها این واقعیت است که: آدمی که دلش به کار نباشد، داس خود را با کلوخ تیز می‌کند... و اگر دل بسوزد، از چشم کور، آو دیده می‌برآید. باید دل را به دست بیاوریم تا شاهد شکوفایی استعدادها باشیم. کارها باید از دل باشد و راه‌ها باید دلها را به هم وصل کند... می‌گویند از تفنگ پُر، یک نفر می‌ترسد و از تفنگ خالی، دو نفر. همچنان است حکایت جیبِ خالی، در رستورانت عالی، با دوستان سیالی، اگر جیب‌ات خالی باشد، نان نمی‌خوری که، زَهرِ مار است... جیب، پر باشد بهتر است تا خالی. تفنگ هم. و مغز هم. اما بهتر است دلهایمان را خالی نگه داریم. از قضاوتها و پیش‌داوری‌ها. همیشه و همه‌جا، استثنا وجود دارد. دلم گرفته ای دوست، دلم گرفته... می‌نویسم تا یادم بماند که چطور و چگونه، این مزرعه را با هم شخم زدیم و از دشتِ پر بیم و بلا، گلهای زرد گل آفتابگردان را رویاندیم. می‌نویسم تا یادگار کمرِ همت بستن به آبادانی و ساختن وطن را به حکم دیوانگی و لوده‌گی من ، ننویسید و باور کنید می‌شود قید ترکیه و اروپا و آمریکا را زد و سرِ زمین‌های پدری، با چهار تا بیل و داس و گلنک، با یک باریکه‌ای از آب، می‌شود آزاد و مستقل زندگی کرد. هر چیزی از خود یک مزه، دارد، درست است که می‌گویند: آبت سرد باشه و نانت گرم، اما مزه به این است که تن‌ات خسته باشد و دندان هایت سالم و سیالِ هم نباشیم در سر یک دسترخوان. بگذار خاک باشد، باشد که دستهای ما ناششته است و روزگار بی رونق است، در کلبه‌ی ما رونق اگر نیست، مهم نیست.... نرخ بازار، هر چه باشد، قیمت عشق، کم نمیشه.. من عاشق این محیط هستم. من عاشق شبهای پر ستاره قشلاق خود ما هستم. مه ستاره دلخواه خود را خوش کردم و با ایلان ماسک، می‌رویم طرف آن ستاره. از آنجا حتما برای شما عزیزانم، دست تکان میدهم و به او میگویم که اونو که می‌بینی در زیر سایه‌ی چَیله، سر را به سایه و پای را به آفتاب داده است، همانی است که این بادام‌ها را در جیبم انداخت و گفت به ایلان سلام‌ مرا هم برسان.... چِشات از جنس مرغوبه، چقدر حال چِشات خوبه ...
Posted by atiq | فوریه 8, 2022
من سال‌های سال، لابلای کتاب‌ها، سر کلاسها و کورسها و صنف‌…

من سال‌های سال، لابلای کتاب‌ها، سر کلاسها و کورسها و صنف‌ها، در کوچه پس کوچه‌های بی انتها و یا بن بست، و در چهارراه‌ها و پشت چراغ قرمزها، معطل و...