Blog

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یک رفیق مدیر و معلم و آشپز دارم، (او دیپلم ریاضی فیزیک و لیسانس مکانیک و ماستری جامعه شناسی دارد) خیلی خلاق و لایق، فکر کن چند رشته ماکارونی و رومی و سویا و کچالو را با هم گَدوَد می‌کند و کاری می‌کند که وقتی چشم بسته غذای آماده شده‌اش را میخوری، احساس میکنی پیتزای پپرونی خورده راهی استی. لقمه‌ها از خوشمزه‌گی، در دهانت انتحار می‌کنند. می‌پرسم رمز کارِت چی است؟ میگه: مَصاله + عشق میگه دسترخوان را بچین، مهمان خودش می‌آید.... کار را نیکو کن، پول خودش می‌آید. یک رفیق خیاط دارم، (او دکترای ادبیات فارسی از هند دارد.) همراه چند دخترِ مانکن، خوب ماکَم رفیق است. هر چند وقت یکبار که تیکه‌های برش خورده زاید، در کارگاه‌اش زیاتی میکند، زده کنده رنگارنگ از اونها یک چیزی به نام استایل جور می‌کند و مفت مفت به جان مانکن‌های خود می‌دهد و پیسه و جیب خرجی شارگشتی اونها را هم می‌دهد که در مناطق بالای شار بگردند. نتیجه کار را یک هفته بعد میبینم. میگمش رمز موفقیت تو چیست؟ میگه زبان را تیز کو، زندگی و استایل را ساده بگیر، نِفَه و نِفَه دان است، دو تا دَرز کلان است. لباس را با زبانت به جان نفر بتی. یک رفیق دارم طب خوانده، رشته علوم آزمایشگاهی. حالا رهنمای معاملات دارد، بیکار که شد میره نزدیک میدان هوایی تکسی رانی میکنه. با نازلترین قیمت آفرهای مسافرین را accept میکنه. پیش آینه عقب موترش هم نوشته کده: خدا وسع، هر چی دادی.... و زیر شیشه پیش روی موترش رنگارنگ ساجق های جوهر دار Exit و Orbit و Trident و Biodent چیندگی است. مخصوصِ مسافِرای مُحترمه. روی عطر و Smell موترش زیاد حساس است. میگم رمز موفقیت تو چیست؟ میگه فضاسازی، از یک جرقه کوچک، یک آتش بزرگ بساز... ملت دنبال هیجان هستند.. یک رفیق دارم خدای جُوک، خالقِ شعرهای فی‌البداهه و پروردگار نجواهای ناشنیده... چنان از هیچ، از درز دیوار، از لابلای افکارِ پریشان و خیالاتِ مَحال، فکاهی‌های گُرده کَفَک می‌کشد که قریب قریب وضو را باطل کنی.... میگم‌اش رمز موفقیت تو چیست؟ میگه یک دفعه در جوانی با دوست دخترم جنگ کردم، محکم سرم را به دیوار زدم، بعد از آن این اتفاق افتاد که سر و ته قضایا را سرچپه می‌بینم و می‌توانم ان تصویرها را با کلمات به شما نشان بدهم. هر کدام این دوستان و چند رفیق شفیق دیگر هم دارم، که با جان برابرند. منتها نَقل نمیتم.. هر کدام این رفقا و دوستان، شبیه کیمیاگران ماهر، چیزهایی را ترکیب می‌کنند و مشکلاتی را به بهترین شکل، حل می‌کنند و سوالاتی جدید باز برای خودشان خلق می‌شود. از ترکیب تمام اینها، چه می‌شود؟ که کیمیای سعادت رفیق بود، رفیق.... شادکام باشید، دوستتان دارم. ❤
Posted by atiq | فوریه 8, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یک رفیق مدیر و معلم و آشپز دارم، (او دیپلم ریاضی فیزیک و لیسانس مکانیک و ماستری جامعه شناسی دارد) خیلی خلاق و لایق،...

یک‌ نَقل (نکته، نقطه) برایتان بدهم، من فکر می‌کنم هیچ چیز به اندازه‌ی خرید یک کفش، برای یک خانم، او را خوشحال نمی‌کند. البته به شرطی که خود او را با خود به خرید برده باشی. پدرم یاد داده بود اوایل آشنایی، وقتی با یک دختر، بیرون میروی، اگر ۵۰۰ روپه داشتی، ۵۰ روپه با خودت وردار، اگر ۱۰۰۰، ۷۰ روپه و اگر ۲۰ هزار، ۲۰۰ روپه، پرسان کردم: اگر بیشتر از ۲۰ هزار داشتیم باز چطو میشه؟ که پدر گفت: اونا از اول خودشان می‌فهمند تو چند داری، زیاد خودت را تحویل نگیر.. آمار‌ت را وخت درآوردن و خبر نداری.... پسانتر، ایتو دخترهای خفن و پولدار، ما را گیر کرده بودند، که حتی پدرم هم باورش نمیشد دخترها سرِ ما بچه‌های ساده و پیاده‌، پیسه خرج میکنند... و پارتی‌های لاکچری ما را، باد شکمِ برنجی و لافهای دل پیتَوِ فرزند دلبندش فرض می‌کرد. این را هم بدانید که هر نَقلی، نظر به محیط و مکان، ممکن تاریخ مصرف خاص خود را داشته باشد. پس اول امتحان کنید. خلاصه، اوایل ممکن است جوگیر شوی و زیر تاثیر بروی و دختر، خرت بسازد و دل به دریا بزنی و خودت را غرق کنی و وقتی به هوش آمدی ببینی که چند جای بدنت سوخته و بی‌خبری. هیچ قمار بازی، تمام سرمایه خود را به میدان نمی‌آورد. تا که دختر، شِنگِ (گوشه و کنار) عشقِ خود را به تو نشان ندهد، تو هم از جان، مایه نگذار... این که عشق چیست و چطور است و کجاست؟ برای هر کس فرق می‌کند و کسی تا به حال نتوانسته دقیق و عمیق آنرا شناسایی کند و آشکار بسازد. بعد از طلوع عشق، بعد از بروز عشق، و در زیر سایه‌ی عشق، قمار هم باید عاشقانه باشد، باشد سرِ تمام زندگی، مدت و میدان هم تا روز قیامت. این سرش پیدا و آن سو تا بی‌کرانِ عالمِ لایتناهی.... از اینجا تاااااااااااا اونجا... اما خُب، دخترها هم امروز هوشیار شده‌اند، شاید آنها هم از روش مهندسی معکوس و برهان خُلف، بخواهند شبیه دزد سر گردنه، به محتوای اصلی جیب پسر پی ببرند و قیمت متاع (جنس) داشته‌ی خود را صد چند تعیین کنند و به مدد آلایشگر سر کوچه، کومه‌ (لُپ)های کچالو مانند و چُملک (چروکیده) خود را به جای شفتالوهایی آبدار و لطیف، بیخِ دیده‌گان تشنه‌ و حریص پسرک، نمایان بسازند و نشان بدهند که دست روی دست، بسیار است. من فکر می‌کنم یگان چیزها بدون آرایش و بسیاری چیزها، بدون آلایش مزه‌دارتر و زیباتر است. خوب نیست آدم سرِ کِرِت (جعبه میوه) و زیر کِرِت را متفاوت بچیند، اما خُب، همه هم خریدار واقعی نیستند.. اما این وسط، یگان چَشَک و تِست و ایلمَک و چشمک را چطور کنیم؟ داستان تازه از اینجا آغاز میشود.. شاه و ملکه و اسب و فیل و ساز و سرباز، دویدن‌ها و دواندن‌ها، تعقیب و گریزها، چال و فریب‌ها، زدن و کندن‌ها، عید و بَرات‌ها، مهمانی‌ها و قربانی‌ها، روزهای روشن و شبهای مهتاب.. شعله‌ها و دودها، نَرم و نازک، چُست و چابک، تلخ و شیرین، اشکها و لبخندها.... زندگی، صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست.. ♡ ولنتاین، نزدیک است. فقط احمقها، خِرس سُرخ می‌خَرند و فقط احمقها، با خرس سرخ، خام می‌شوند و بازی می‌خورند.. عشق، عمیقتر از این چیزهاست، عشق، وسیعتر از این حرفهاست.... این دام و این میدان، دانه‌های جدیدتری دارد، طلا و نقره که از وخت بود، جدیدا بیت کوین هم آمده، بازار ویزه شینگن و کانادا و آمریکا هم گرم است. یگان کیس‌ها هم خوب چَلیش دارد. طول و ترازو است که خدایت بداند... حیف که کرونا است. باز اونو وقت زدن را سَیل میکدی بچم... بروم چهار تا کتاب بخوانم، غلطهای املایی خود را خوب کنم و خمیردندان و مسواک خود را اپدیت کنم. اینجا کسی فارسی نمیفهمد... به زور تا به حال این چند جمله را از بر کرده‌ام: True love must be obvious to the eyes, the truth is naked, and our best times are when there is no dress for our words. دعا کنید قصه پس و پیش نشود. یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب، از هر زبان که میشنوم، نامُکَرَّر است...
Posted by atiq | فوریه 7, 2022
یک‌ نَقل (نکته، نقطه) برایتان بدهم، من فکر می‌کنم هیچ چیز…

یک‌ نَقل (نکته، نقطه) برایتان بدهم، من فکر می‌کنم هیچ چیز به اندازه‌ی خرید یک کفش، برای یک خانم، او را خوشحال نمی‌کند. البته به شرطی که خود او را...

پیرزن درونِ مرا می‌شناسید؟ زنِ کربلایی، همسایه ما، همان که موهای سفید خود را با خینه و حنا رنگ می‌کند و در دو دسته، گِرد گَردن خود چوتی می‌کند و یک کلاه گل گلی به سرش می‌گذارد که درون آن کلاه، همیشه یک سوزن دارد. همان که اولاد‌ ندارند و همیشه قولنج می‌کند و مرا صدا می‌کند که پشت‌اش را لقد کنم و کشمش نخود برایم می‌دهد. همو که یک خال کبود وسط دو ابروی خودش دارد و چشم‌هایش همیشه سیاه و سرمه کشیدگی است. زنِ کربلایی، بختاور است. دیشب به خوابم آمده بود. غرقِ غمهایم بودم. صدایم کرد و گفت: غم درون، بخه پشتم را لقد کن، قولنج کردم. راه نفسم را بند انداخته این قولنج. گفت تو را چی دیو زده که خیلیم‌هایت کشال است؟ گفتم چنین و چنان و آسمان و ریسمان را برایش بافتم. گفت: رضا بچم، کربلایی مُرد، هیچ حالم تغییر نکرد. یاد گرفتم غم نخورم و کشمش نخود را دانه دانه بچینم و با دندان‌های نداشته‌ام در دهانم خیس کنم و بخورم. دست خود را در جیب پهلویش کرد، یک مشت نخود بریان کشید و گفت: بیا بگیر، تو که جوانی و دندان داری، کورمَک کورمَک، نخودها را زیر دندانهایت مَیده کو (بشکن) که من هم کَیف کنم و احساس کنم دندان‌های تو، دندانهای خودم است. کشمش‌هایش را من دندان نداشتم، خوردم. نخودهایش مال تو. غم نخور بچم، کشمش و نخود بخور، جوان استی، دندان داری، شُکُر بِکش. آرزو میکنم پیر شوی و جوانی و مستی اولادهایت را ببینی، شوخی‌هایشان را دیدی، خوشی‌هایشان را هم ببینی.. آرزو میکنم پیر شوی، یک پیر با دندان، یک پیر با خرمن‌های گندم و نان، که آب و دانه مَزه‌ات بته، دلت جمع باشه و لبت خندان، که خنده مزه‌ات بته. دندان که نداشتی، خنده هم د رویت نمی‌شینه (نمی‌نشیند.) غم نخور بچم. کشمش و نخود بخور، خنده کو که دندانهایت مالوم (معلوم، آشکار) شود. خنده کو، دندانهایت را ببینم که فکر کنم دندان‌های خودم است. قدرِ خانه، قدرِ زندگی، قدرِ زن، قدرِ اولادها و قدرِ دندانهایت را بدان بَچِم. کَمِ خوده ماکَم (محکم) بگیر و پشت پوده (سست) دیگرا نگرد. بخیر آدمی به یک جایی می‌رسد که از خدا و دنیا، تنها یک گور طلبگار میشود. دعا میکنم تیت و پَرَگ (پَخش و پَلا) نباشی و جمع شما جمع باشه، دعا میکنم هرگز در میدان خداوراستی (میدان بی کسی) نمانی و مُرادهایت حاصل شود. تلخ و شیرین، گریه میکنم و می‌خندم. نخودهای بی‌نمکِ بریان را با شوری آبِ دیده در دهانم ترکیب میکنم و زیر دندان کورمَک کورمَک میکنم و می‌خورم. بهتر از ترکیبِ تیکلا و لیمو و نارنج و نمک است... خدا را شاکرم که تیت نیستیم، که پَرَگ نشدیم. دوستتان دارم...❤ خدا کَمِ‌تان نکنه، خدا دورِتان نکنه، خدا جور داشته باشه‌تانه.
Posted by atiq | فوریه 7, 2022
پیرزن درونِ مرا می‌شناسید؟

پیرزن درونِ مرا می‌شناسید؟ زنِ کربلایی، همسایه ما، همان که موهای سفید خود را با خینه و حنا رنگ می‌کند و در دو دسته، گِرد گَردن خود چوتی می‌کند و...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان روزی که برای بار اول وارد شهر مزار شریف شدم، ساعت ۳ صبح روز ۱۷ سنبله سال ۱۳۸۳ بود. روزی که به نوعی سالگرد تولدم هم بود. برای گرفتن ویزای دانشجویی آن وقتها، باید می‌آمدیم کابل یا هرات. و من که از تهران تا کابل آمده بودم، پدرم گفت: بعد از ۲۵ سال یک بار طرف ملک پدری و سرزمین آبا و اجدادی‌ات در مزار و بلخ و سر پل هم برو که ضرر نمیکنی. پدر آنقدر توصیف و تمجید از مردم مزار و داستان‌های رنگارنگ و مستی‌ها و راستی‌هایشان، مهمان نوازی و مهربانی و شجاعت شان، برای ما بافته بود که از حد بیرون است. چند شماره موبایل از قَومای (اقوام) ایران آمده‌گی و قومای سابقه داشتم. تک تک زنگ‌شان زدم. هیچ کدام رخ نکرد. همه خاموش و آف. تا صبح مجبور با سگهای ولگردِ گِرد روضه باید صبح می‌کردم. برق درست و حسابی هم نبود و هوا بوی همه چی می‌داد. سکوت بود اما صداهای گوناگونی در کله‌ام پیچ می‌خورد. رفتم طرف چهارباغ و حوضهای روضه، آنجا چند حوض نیمه خالی و نیمه پر بود که داخلش پوست‌های تراش شده خربزه دیده می‌شد. موهایم از خستگی سفر کابل مزار و خماریِ خواب، بهم چسبیده و لنگردار شده بود. دلم فقط یک حمام داغ می‌خواست و خواب و دیگر هیچ‌. یک پیراهن آستین کوتاه و پتلون د جانم بود، یکی دو نفر، کمپل دورشان پیج کدگی از پیشم تیر شدند و تیره‌تیره و خیره خیره طرف هم سیل کردیم. حتما در دلشان گفته باشند بخیر گذشت... چند نفر نقشه بردار با کامره و تیرَکهای مدرَّج و دراز دراز، اطراف روضه در حال سَروِی و محاسبه بودند. رفتم پیش‌شان، سلامی کردم و ایستاد شدم. بین خود ترکی و ازبکی گپ میزدند. یکی دو کلام خواستم صحبت کنیم اما اونا گپ مره نفهمیدند و من هم گپ اونا را. وقت اذان صبح شد، تشناب رفتم و وضو ساختم و رفتم داخل روضه، در صف جماعت، در او گُلِ صبح، نفر، مول (بسیار) جمع شدند. مه هم در صف ایستاد شدم. مُهرِ داشتَگی خود را پیش روی خود ماندم، یکی از پیشم تیر شد و مهر را عمدا یا سهوا با سر لگد دور پَراند. از پشت مهر، خیز کردم. تا مهر را یافتم، گَشتَه آمدم، دیدم جای پُر شده، در صف بعدی قامت بستم. باز مهر را پیش روی خود ماندم، دیدم در آن صفهای طولانی غیر از من هیچ کسی مُهر ندارد. تیز تیز، نماز خواندیم. یکی که قواره هزاره‌گی داشت، با لهجه ترکی گفت: قومای شیعه استی؟ گفتم عا، همرایم قول داد و گفت: خوش قلدم... و لبخند زدیم و دلم شیرین شد. پدرم گفته بود افغانستان که رفتی، در مسیر های بین شهری و راه چند نکته را توجه کو: یکی برای تشناب، زیاد از سرک دور نرو که خطر پراندن مین است. خجالت نکش و در همان لب سرک راه عمومی، کار خود را خلاص کن. دوم دیگه هر جای بودی، دست‌واز نماز بخوان و تقیه نکنی که تو او مردم را بازی داده نمیتوانی، اونا می‌فهمند که تو شیعه استی، راست خود را بگوی و راست خود را بگیر، از هیچ چیز هم نترس. اونا آدمهای شجاع را خوش دارند. و بزرگترین سرمایه تو در افغانستان و بین او مردم، شجاعت تو است نه پولی که در جیب‌ات داری. اگر شجاع نباشی، پول و پیسه‌ات را هم می‌گیرند و چوب را د ک..ن‌ات می‌زنند و نامت را کشمش می‌مانند. آنجا شجاع باش بچم. آدم شجاع را هر دوست و حریفی خوش دارد. آن شب، صبح شد، تلفن‌ها رخ شد، زنگ زدم، قوما پشتم آمدند و مرا بردند به دیار پدری. سمتِ شمال، عشق است.... سمتِ شمال زیباست.
Posted by atiq | فوریه 7, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان روزی که برای بار اول وارد شهر مزار شریف شدم، ساعت ۳ صبح روز ۱۷ سنبله سال ۱۳۸۳ بود. روزی که به نوعی سالگرد...

Posted by atiq | فوریه 6, 2022
#پُلِ‌سُرخ ،

#پُلِ‌سُرخ ، برای آنانکه نمی‌دانند، برای آیندگان و برای آنانکه نمی‌خواهند بدانند و برای آنانی که، فراموش کرده‌اند... دوستان، بی مقدمه خدمت شما عرض میکنم.. دوستتان دارم، شاید این فرصت...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان در دنیا، ایتو آدم است که پُل سُرخِ کابُل را نشناسد و نداند کجاست؟ نخاد (بعید می‌دانم). روزی که برای اولین بار پل سرخ آمدم، مثل امروز، از همه جا سرما و یخی و وحشت می‌بارید. همه چی خیلی سرد و خاکستری و کثیف و چرک و چتل بود. تا چشم کار میکرد، برف بود و پاغنده‌های سفید برف، چون پخته‌های ندّاف، همه جای کابل را سفیدپوش کرده بود. برف و بارندگی در همه جا نعمت بود و در شهرِ کابلِ آن سالها، نقمت و مصیبت. بعدها فهمیدم در افغانستان، هر کس بخواهد اپدیت بماند، هر از چند گاهی یک سفر می‌آید کابل و هر کس در کابل بخواهد اپدیت بماند، بدون مشاهده و بازدید از چهارراهِ پل سرخ نمی‌تواند. پل سرخ، اپدیت ترین چهارراه جهان است. من آدم چشم‌چرانی نیستم، اما در بین تمام گنده‌گی و سرما و یخی کابل، پل سرخ تنها جایی است که ناگهان می‌توانم یک دختر سرخ‌پوشِ خوشرو و خوشبو و خوش‌تراش را ببینم که انگار همین لحظه و همین حالا، از خیابانهای بالاشهر تهران، لطف و کَرَم نموده و فرود آمده آنجا که فقط دیدن‌اش، پاوربانکهای جانِ ما را قشنگ تا یک ماه شارژ نگاه می‌کند. و چشمهای گرگ مانند ما، احساس اپدیت بودن می‌کنند و دلِ ناماندگارِ وامانده، آرام میگیرد. استایل عالی، پوست لطیف، بوی خوش، رنگ و لعاب و قد و قامت و اندام و راه رفتن کبک زری و چهره‌ی دلکش آن بتِ چشم بادامیِ پدر سوخته، انگار منافذ تنفس اکسیژن خالص است برای ما خرچنگ‌های مُردابی و غول‌های بیابانی ... پل سرخ، خیال نیست. پل سرخ، حقیقتی رؤیایی است... پُل سرخ، نقطه‌ی وصل زمین و آسمان است، پل سرخ، مرکز جهان است. پُلِ سُرخ، زیباست. پُلِ سُرخ، من حیث‌المجموع، زیباست... ❤ #پل_سرخ #پل‌سرخ #pole_surkh
Posted by atiq | فوریه 6, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان در دنیا، ایتو آدم است که پُل سُرخِ کابُل را نشناسد و نداند کجاست؟ نخاد (بعید می‌دانم). روزی که برای اولین بار پل سرخ...

از مکتب (مدرسه) رخصت شدیم، متعلم‌ها(دانش‌آموزان)، دسته دسته به سمت خانه‌های خود روان بودیم. من و یک گروه از بچه‌های امین آباد، از دولت آباد تا سه راهی قلای گبری، هم مسیر بودیم و با هم طرف ایستادگاه بَس‌های (اتوبوس)شهری می‌آمدیم. وقت رخصت شدن مکتب، یک دختر عینکی نیمچه جوان همسن خود شما، میامد و دست به سینه، جلوی دروازه خانه‌شان ایستاد میشد و بچه‌ها را تماشا می‌کرد. یکی از بچه‌ها دخترک را از دور دید و گفت امروز اگر به این دختر پُرزَه (متلک) نگویم دلم آرام نمی‌گیرد. وقتی نزدیک رسیدیم بلند به دخترک گفت: آهای خوشگله، تو اگر این دماغ (بینی) را نمیداشتی، عینک‌ات را کجا میزاشتی؟ دخترک بدون اینکه تغییری کند، در همان حالت فورا جواب داد: روی نوک زَبون (زبان) فضولها، گمشو راتو (راهت را) برو، زیاد زِر زِر نکن.... دو تا دختر در پارک پهلوی مکتب، پشت به پشت هم تکیه داده بودند، دوستان از هم بلند پرسیدند اینها را چی شده؟ دارند چکار میکنند؟ یکی از بچه‌ها بلند جواب داد: دارند مخرج مشترک می‌گیرند... دخترک هم بلند جواب داد: حاصل‌اش هم باشد توی صورت تو... ● بچه به دختر گفت: یک بوسه بده که با آتیش‌اش سیگارم را روشن کنم. دختر گفت: نمیدم تا کو..ت بسوزه. نَو کابل آمده بودم، پیش دوستان بودم که با آقا صابر آشنا شدم، آقا صابر ما، نام خدایش بسیار حاضر جواب است. بسیار زیاد. یک روز دوستا گفتند اگر آقا صابر را د گپ بند انداختی جایزه داری. به آقا صابر گفتم : تازه کابل آمدم بلد نیستم شار را. چی قسم شار نو برم؟ آقا صابر گفت: د دَه برو، د دو بیا. دیدم نه واقعا کارش خوب است. یک روز دوستا جمع استیم، برای بند انداختن‌اش، قصه خواب حج رفتن صابر را گفتم، که آقا صابر خواب ات را دیدم که حج رفتی. رفتی و برگشتی و یک بوجی پر از ساعت، تحفه و تبرکی آوردی، وقت رفتن رفتن مهمانها، به هر کی یکی یک ساعت می‌دی، نمیدانم چی گپ است که به مه نیم ساعت دادی... خندید و گفت: خو رضا جان، خَی پراندی پرزه‌ته. خیر است. خیر است دست تو هم میتم یک ساعت باشه، مُدا نمانی که خاو کنه..... خوبه آدم گپ را با گپ تیر کنه، جنگ خوب نیست، دعوا خوب نیست. شما در تنهایی‌هایتان چکار میکنید؟ جنگ‌های ساختگی، پرزه‌پرانی های ساختگی جور می‌کنید؟ یا وقت پرزه پراندن و پرزه شنیدن، دست و پاها و لبهایتان، شبیه من می‌لرزد و دستهایتان را مُشت می‌کنید و آماده‌ی نبرد می‌شوید؟ یگان جنگ و دعوای ساختگی را در خلوت خود پیش ببرید و گپ را با گپ تیر کنید... مزه میته....وَلَینه.
Posted by atiq | فوریه 5, 2022
از مکتب (مدرسه) رخصت شدیم، متعلم‌ها(دانش‌آموزان)، دسته دس…

از مکتب (مدرسه) رخصت شدیم، متعلم‌ها(دانش‌آموزان)، دسته دسته به سمت خانه‌های خود روان بودیم. من و یک گروه از بچه‌های امین آباد، از دولت آباد تا سه راهی قلای گبری،...

پیرزن، سنگ می‌ریشید.(نخ ریسی با سنگ) او نخهای همرنگی را که از باز کردنِ کَش‌ها و جاکتهای ده روپگی لیلامی (تاناکورا) جمع کرده بود، ورداشت و چون پِشَکِ (گربه) چُست و چابُک، پرید و رفت بالای درخت تناور توت و سنگ خود را چرخاند و رها کرد. او آواز هم سر می‌داد. پیرزن، شوقی بود، شوهرش کربلایی، از آن کربلایی های اصیل و دنیا دیده بود که زمان شاه ایران و قبل از دوره صدام حسین، پیاده رفته بود کربلا و برگشته بود و زن خود را به عاشقی (love marriage) گرفته بود. اما اولاد دار نمی‌شدند و مرا که خُرد بودم زیاد ناز می‌دادند. در جیب‌های کرتی (کت و جلیقه) پیرزن، همیشه و همیشه کشمش و نخود و خَسته (هَسته) و پسته پیدا می‌شد و یک کلاه رنگارنگ هم همیشه بر سرش بود که یک سوزن را در آن جاساز کرده بود. پیرزن، انگشتانه داشت و یک بوتَل مَرتَبان (ظرف دهان گشاد) شیشه‌ای پر از دکمه‌های ریز و درشت و رنگی رنگی. یک روز پیرزن مرا صدا زد و گفت اگر بتوانی بیایی بالای درخت، یک مشت نخود و کشمش برایت می‌دهم. به هر ضرب و زوری بود، خودم را از تنه راست و بلند درخت توت، بالا رساندم و سر شاخه، رفتم کنار پیرزن. از آن بالا، کمی ترس داشتم، اما به ترس‌اش می‌ارزید. پیرزن، نخ می‌ریشت، و بیت می‌خواند. با نخهای ریشته (ریسیده) شده خودش، تانیسته و گلیم جور می‌کرد. تمام زنها و دخترها، در تانیسته کاری پیرزن کمک‌اش می‌کردند. زیر درخت بلند و تناور توت، زمین را آب و جارو می‌کردند و یک پلاستیک دراز را هوار می‌کردند و رنگارنگ تارها را بین دو میخ محکم، میدواندند. کربلایی، نجار خوبی هم بود، یک چاقوی تیز، همیشه در جیب‌اش بود و از تخته چوبها، برای پیرزن، شمشیرک جور کرده بود که پیرزن با آن تار و پود تانیسته‌ها را محکم می‌کرد. پیرزن، هر وقت قولنج میگرفت‌اش، صدایم میکرد، می‌رفت در دهلیز خانه و در آفتاب دراز می‌کشید و یک مشت کشمش و نخود در دامنم می‌ریخت و می‌گفت، پشتم را میده میده لقد کن و دانه دانه کشمش نخودهایت را بخور، خیلی وقتها، پیرزن، خواب می‌رفت و من همچنان پشت پیرزن را لقد کرده میرفتم و میرفتم.... پیرزن، خالکوبی کبودی بین دو قاش (ابرو) خود، داشت. موهایش اکثر وقتها، چوتی (شبیه موهای جودی ابوت) شده بود و رنگارنگ سکه‌ها، از کالایش آویزان بودند. پیرزن، بالا شدن به درخت را یادم داد. پیرزن صدای خوبی داشت. پیرزن شجاع بود. پیرزن هنرمند بود، او بازی با رنگها و مرتب کردن تارهای تانیسته را یادم داد تا پیچَلَک (کلاف سردرگم) نشوند. هر وقت برای گودی پران‌(بادبادک) هایم ، نخ کم میاوردم، او یک جاکت برایم می‌داد و می‌گفت نخهایش را باز کن و برای تار گودی پران‌ات، کار بگیر. پیر زن گنج بود. یک گنج واقعی. پیرزن، چوتی کردن موی را یادم داد. پیرزن، گره زدن بندِ کفشهای کتانی را یادم داد و من در این دنیا، دویدم و دویدم....
Posted by atiq | فوریه 5, 2022
پیرزن، سنگ می‌ریشید.(نخ ریسی با سنگ)

پیرزن، سنگ می‌ریشید.(نخ ریسی با سنگ) او نخهای همرنگی را که از باز کردنِ کَش‌ها و جاکتهای ده روپگی لیلامی (تاناکورا) جمع کرده بود، ورداشت و چون پِشَکِ (گربه) چُست...

یک رفیق دارم که یک لگ دالر د پیش اش فکر کن یک لگ افغانی است.
Posted by atiq | فوریه 5, 2022
یک رفیق دارم که یک لگ دالر د پیش اش فکر کن یک لگ افغانی است.

یک رفیق دارم که یک لگ دالر د پیش اش فکر کن یک لگ افغانی است.

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان گاهی با خودم فکر میکنم اگر به آخر دنیا برسم، باید چکار کنم؟ از کجا بفهمم به آخر دنیا رسیده‌ام؟ نقطه‌ی تسلیم کجاست؟ من شبهای زیادی را کنار کامپیوتر خوابیدم. بیشتر از شبهایی که همراه پدرم، برای‌ تولد گوساله‌هایش، در طویله بیدار ماندیم و بیشتر از شب‌هایی که پشت در شفاخانه، منتظر تولد اولادهایم بودم. بیشترین مدتی که پشت کامپیوتر بودم و تکان نخوردم، دو روز و دو شب بود تا توانستم یک برنامه برای قرعه کشی بنویسم. و بیشترین مدت و فشار یادگیری، یک بوت کمپ سه هفته‌ای بود در سال ۲۰۱۲، از ۸ صبح تا ۷ شب، یکسره. با تنها یک ساعت وقفه نان چاشت. حتی یکبار در دانشگاه، از ۸ صبح تا ۵ عصر، بدون اینکه کلاس رفته باشم و یا نهار و شام چیزی خورده باشم، یکسره پشت کامپیوتر بودم، در حالی که فکر میکردم ۲ ساعت بیشتر نشده و آخر سر موقع بلند شدن از چوکی، ضعف کردم و افتادم وسط سالن. یکبار هم از لیلیه به خانه رفته بودم، دوستان به شوخی به خانه ما، زنگ زدند که لیلیه آتش گرفته، در الماری خود، چی چیزی داری که برایت ورداریم؟ من از تمام داشته‌های زندگی، فقط گفتم کیف CD هایم را بردارید که آرشیوی از برنامه‌های کاربردی بود که دانه دانه جمع کرده بودم، دیگر هیچ چیزی برایم مهم نبود. دو سه سال اول ازدواج، که کلا درگیری داشتم با خانمم، می‌گفت بیشتر از اینکه گل رویت را دیده باشم، پس کله‌ات را دیدم که غرق در دنیای اینترنت استی، مچم که تو چی استی، تو اصلا با کمپیوتر ازدواج کردی، نه با من. از روزی که با کامپیوتر آشنا شدم، عاشق‌اش شدم، عاشق آن نظم و ترتیبی که در ذات کامپیوتر وجود دارد. آن حالت باینری و صفر و یک. چند وقتی است که از کلاود برآمدم و درگیر کوانتوم و کمپیوتینگ هستم. محاسبات کلان و پردازش‌های بسیار بزرگ، از هر چیز که فکر کنید. از تعداد قدمهای یک نفر در سه سال اخیر بگیر تا تعداد قدمهای مردمان یک مملکت در سه سال اخیر و ربط آنها به تعداد دفعات بازدید از یک وب سایت و کلمات سرچ شده در گوگل و مزه دهان مردم در امر صادرات و واردات کالاهای خاص که نمونه ناشیانه ترکیبی آن با هوش مصنوعی را خودتان هم در جاهایی دیده‌اید. حتما هم‌ متوجه شدید که چقدر گوگل ترانسلیت خوب کار می‌کند و نسبت به سال‌های قبل خیلی خیلی بهتر شده. همیشه دوراهی بر سر راه انسان وجود دارد. و آدمی خواسته و ناخواسته، بر سر دوراهی قرار می‌گیرد. انتخاب با شماست: سقط و مرگ، یا تولد و زندگی.... چه گاو باشد و طویله، چه شفاخانه و زایمان و چه بیداری کشیدن در پای کار و عشق و علاقه. میخواهی آن شبها، بیدار باشی و هوشیار، یا بیگار باشی و بیزار؟ انتخاب باشماست. می‌دانید تنم برای چه می‌خارد؟ از بین دو راه، همان که سخت‌تر است را انتخاب کنم... ۲۰۲۵ کجایید؟ ۲۰۳۰ چطور؟ به عصر دیتاسنترهای کوانتومی خوش آمدید. هم صفر هم یک. ما همه یکی هستیم. و یکی از ما، همه است. ما هیچ استیم و نیستیم که هستیم. ورزش کنید، مسواک بزنید و بخندید و در مسیر راه به چیزهای دلخواه خود فکر کنید. عجله نکنید. پول به اندازه کافی برای همه است.
Posted by atiq | فوریه 5, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان گاهی با خودم فکر میکنم اگر به آخر دنیا برسم، باید چکار کنم؟ از کجا بفهمم به آخر دنیا رسیده‌ام؟ نقطه‌ی تسلیم کجاست؟ من...

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan من که اصرار ندارم، تو خودت مختاری یا بمان، یا که نرو، یا نگهت می‌داریم گاه‌گاهی که به گذشته نگاه میکنم، فکر می‌کنم ما زندگی را کانتُراد (contract) گرفته بودیم که زود زود خلاص کنیم. تیز بزرگ شویم و پشت لب سیاه کنیم و ریش و بَروت (سبیل) بکشیم و موی سفید و روی سفید از این دنیا برویم. اما بعد که می‌بینم، زندگی تِشله (تیله) نبود که لول بدهی و راست و درست برود داخل مات و قوت. در دو بعد و روی کاغذ، درست و راست دیده میشود، مگم (ولی، اما) دنیای ما تا فعلا سه بعدی است. بالا و پایین دارد، شاید ما بتوانیم یک خط راست روی نقشه بکشیم و بگوییم: اینه، کوتاهترین فاصله میان دو نفر، تنها یک لبخند است... اما این تنها، کار لب و لبخند نیست، آن تن و بدن و صدفهای دندان هم بیکار و بی‌صدا نبوده‌اند و همراه شده‌اند حتما. جان که جان است برجستگی ها دارد، فرورفتگی‌ها دارد. این که زندگی است جانم، حتما چیزهای بهتری هم دارد.... عطر دارد، بو دارد و جنس نازک پیراهن پوست پیازی را تنها یار می‌فهمد که چی وقت بپوشد.... که حیران بمانی که لوچ (لخت) است یا پُت (پوشیده، پنهان) است.... گُمِش کو (بیخیال، ولش کن) از داد و نصیحت بیاییم بیرون.... مرا چی فکر کردید؟ بشینم و نصیحت گوی شما شوم، مه خودم از نصیحت بیزارم و بیهوده تر از این کار، در زندگی سراغ ندارم. بزن، چپه کو، راسته کو. خودت آخر لَمِ بایسکل (دوچرخه) زندگی را یاد میگیری و بعدش هر قسم ( هر جور) که دلت است بدوان (بِران). یا با قَنجَغه (زین پشتی دوچرخه) یا بی قَنجَغه، یا با گِل‌گیر، با بی گِل‌گیر، مگم بدون بریک (ترمز) مشکل است. اَوگار (درب و داغون، افگار) میکنه. ماه تابان آستا بورو.... بولانیِ خوب و توپ کجا دارد؟ ویران شود این شهر که بولانی ندارد.... پیتزا و پَراته خورده ماندیم، شکم پُندید (باد کرد) خداوراستی... خلیفه یک جای گوشه کو، خوده تا پَرتیم.... (این بغلا، نیگر دار 😉)
Posted by atiq | فوریه 4, 2022
صبح بخیر افغانستان

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan من که اصرار ندارم، تو خودت مختاری یا بمان، یا که نرو، یا نگهت می‌داریم گاه‌گاهی که به گذشته نگاه میکنم، فکر می‌کنم ما...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان به نظر من، یکی از مشوره‌های اشتباهی که اکثر جوان‌ها به آن دچار می‌شوند و از هدف باز میمانند این است. من از دیدگاه اولاد اول میگویم، و ممکن برای دیگر اولادها هم کم و بیش صدق کند: در حدود صنف یازده و دوازده مکتب، معمولا پدرها، پیر و ریش سفید می‌شوند و دیگر آن جوانی و نشاط سابق را نمی‌داشته باشند. بعضی افراد به ظاهر خیرخواه، می‌آیند زیر گوش جوان میگویند: او بچه، چی میکنی این همه درس خوانده، سی کو پدرت موی سفید شده، این همه زحمت تو را کشیده که تو درس بخوانی، روز بروز هم پیر و فرسوده شده میره، حالا نوبت توست که زیر بغل‌اش را بگیری و قدردان زحمتهایش باشی، ایلا کو درس و مکتب را برو یگان پول و پیسه پیدا کو. کمک خرج خانه باش، جور و بازو را سی کو، قد و قامت را ببین، هی هی، از جوانی فقط همی موی و کاکل چرب کردن و شانه کردن را یاد گرفتی. بخه برو یگان کاری کن اقتصاد خانه خوب شود.... از خوبیهای پدرم این بود که همیشه برای ما می‌گفت: "هر وقت احساس کردید زندگی برایتان خوش نمیگذره، بیایید و خبرم کنید. اگر خبر کردید، با هم یک چاره پرده می‌کنیم، اگر نه باز گله نکنید." ما اوایل نمی‌فهمیدم چرا پدر این حرف را میزند، اما بعدها فهمیدیم یکی از بهترین سیستم‌های اسمارت و هوشمند تشخیص خطر را بر روی ما نصب کرده. خلاصه، از آن حرف قومای نزدیک ما، خوابم نمیبرد، طرف خودم می‌دیدم، به گذشته و مسیر طولانی تحصیل که آمده بودم و طرف پدر که جوانی و نشاط سابق را نداشت و روزبروز پیر میشد و بروتهای شخ‌اش، به سمت پایین لَم میگشت. یک روز، در دشت و صحرا، همان وقتهایی که حال پدر خوب است (good vibe) و یگان زمزمه‌ها زیر لب دارد، نشسته بودیم. مساله مشوره فُلانَکی و پیر شدن پدر و درس و تحصیل را مطرح کردم. پدر، دَر جا و دفعتا ، بلند شد و گفت: "بچم، بد کرده هر کس گفته پدرت پیر شده، زور و قوت پدرت هنوز هم کانکِرت را شکاف می‌کنه، هوش کده باشی فریب حرفهای شیرین این جماعت را نخوری که باز از دستت بسیار ناراحت میشم." تمام آرزوی مه چیست بچم؟ گفتم اینکه ما درس خود را تا آخر بخوانیم. گفت: چند سال را خواندی؟ گفتم یازده سال. چند دیگه‌اش مانده؟ گفتم حدود ۹ سال دیگه. باز با تاکید بیشتری گفت: "اصلا اونا از لَج و کینه، میخواهند مه به آرزویم نرسم. برو زده زده به یاری خدا و سَخی، راهی که هیچ کس تا حالا نرفته را نیمه کردیم. دیگه اش را هم ختم به خیر می‌کنیم. هوش کده باشی که خام نشوی و فریب این آدمها را نخوری که با مهربانی و در ظاهر دوست، می‌آیند و رای و اراده تو را ضعیف میکنند. اینها هم به یک نحو، دشمن ما و تو هستند. محکم و با قدرت برو و درسهایته ادامه بتی، ما هم هستیم پشتت، شده باشه میرم گدایی میکنم، پیسه پیدا میکنم مگم تو باید بخوانی، بدون تشویش و بدون نگرانی." و باز یک چرخ زد و رویش را سمت دیگری کرد و اخ و تف کرد و با خودش تکرار کرد: "لعنتی‌ها را، از جنگ روبرو و تن به تن میترسند، می‌آیند، زیر گوش اولادایم روضه رفاقت می‌خوانند. نَر استین به میدان درآیید ببینید مرد و نامرد کیست... " و باز رو به من گفت: " تمام امید و حاصل زندگی ما، تویی. هرگز سست و پودَه نباشی، که با یک گپ تغییر جهت بدهی. بچم، در راه هدف و خواسته‌ات، ثابت و محکم باش، مثل الماس... " از آن روز به بعد می‌دیدم که پدر، مثل سابق ریشها را چپه تراش می‌کند و نوک بروتهایش را به سمت بالا تَو می‌داد. کم کم دور از چشم همه و پوتَکایی، شبیه کُشتی گیرها و پهلوان‌ها، ورزش و دَوِش و دَیف و جَهد و جَهش می‌کرد. پدر نمی‌خواست پیر دیده شود. اگر چه هرگز، ریش و بروت خود را حِنا و خضاب نکرد. و آنرا یک قسم نیرنگ و دروغ به خود می‌دانست..... پدرم، تو برایم همیشه شیر استی شیر.... نمیدانم آن کلمه الماس چطور آن‌روز به ذهن پدرم خطور کرد، اما واقعا الماس شدن و الماس ماندن، سخت بوده، دَه‌قات (ده لایه) پوست آدم از درون و برون باید بریزد تا که اندکی جلا و استقامت الماس را پیدا کنم. پوستِ بیرون را ریختاندم، روزهایی بود که وقتی با ناخن‌گیر، ناخن خود را کوتاه میکردم، پوست‌های دَبَل و درشت و چند لایه کف دستم را هم می‌ورداشتم. اما این پوست‌های درون، هر کدام خون جگر و زهر است. سراسر رنج است. و گاهی فکر میکنم آیا زندگی به این همه رنج، می‌ارزد؟ به سمت کتاب نگاه کنم یا به اشاره‌های ابروهای باریک دخترک؟ به بوی کاغذ و کاه یا به عطر Joop همکلاسی‌ها.. پیر میگه : از یک نفر پرسان کردند خربزه میخوری یا هندوانه؟ نفر میگه: هر دو وانه. 😉 الم تر کَیف.... ما هر دو را گرفتیم. درس ها را با عشق می‌خوانیم. یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار دانشگاه، عشق است، بیگ دیتا big data، عشق است، یوگا yoga، عشق است... ما عشق استیم. دوستتان دارم ❤
Posted by atiq | فوریه 3, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان به نظر من، یکی از مشوره‌های اشتباهی که اکثر جوان‌ها به آن دچار می‌شوند و از هدف باز میمانند این است. من از دیدگاه...

#better_Afghanistan
Posted by atiq | فوریه 3, 2022
تولدت مبارک آقا دکتر. قربون اخلاق ورزشکاری شما بشم.

تولدت مبارک آقا دکتر. قربون اخلاق ورزشکاری شما بشم.

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan گاه‌گاهی در زمستان، شب نشینی لازم است آتش و چای نبات و بوسه چینی لازم است... گاه‌گاهی نه همیشه باید اینگونه نوشت در زمستان، یک شبی با نازنینی لازم است... دوستتان دارم. از کابل تا بجینگ.....❤
Posted by atiq | فوریه 2, 2022
صبح بخیر افغانستان

صبح بخیر افغانستان Good morning Afghanistan گاه‌گاهی در زمستان، شب نشینی لازم است آتش و چای نبات و بوسه چینی لازم است... گاه‌گاهی نه همیشه باید اینگونه نوشت در زمستان،...

گنگس و تشنه و عَرَق پُر، از خواب خیستم. زبان در کامم چسبیده بود و دهانم از تشنگی باز نمیشد. به زور آب دهانم را قورت کردم و کورمال کورمال، پشت عینک خود میگشتم. ساعت دو بجه‌ی دیگر (بعداز ظهر) بود و باید میرفتم طرف کار. زمین ها، نزدیک خانه بود و قرار بود تا شام کار کنم و خاکَو (خاک و آب اول) کِشتِ نَو را به حوصله‌مندی و دقت می‌دادیم تا زمین و کُرت را آب نشارانَد و تخمها را مورچه‌ها نَبَرد. دَم دَم غروب و آفتاوپریدن بود و شَمالک‌های دلچسبِ دمِ شام، که سروکله‌ی طفلکهای مهمانها در سرِ زمینها پیدا شد. هر کدام از دکان بچه حاجی محمدعلی، یگان چیپس و آیسکریم و خوراکی خریده بودند و دوان دوان و شادی کنان، به طرف چَیلَه و آلونک وسط دشت می‌آمدند. آن شب برای خواهرم خواستگار می‌آمد و جمعی از اقوام و فامیلها، هم پیشاپیش آمده بودند خانه ما. من اما قار (قهر) بودم. به پدرم می‌گفتم خواهرم درس خوانده، فهميده است، بگزار خودش همسر آینده خود را انتخاب کند. پدرم با تحکم گفته بود: تیر تیر ملایی تو به درد درس و دانشگاه‌ات میخورد، به درد زندگی روستایی ما نمی‌خورد. ما خرکارها و دهقانها در کار خود میفامیم و می‌دانیم چطور گوساله خود را کلان کنیم. و با غرور مخصوص خودش زمزمه کرد: "خر کاری دریای علم است نه پد پد ملایی" هنوز هم از دست پدرم قار استم. اوایل خوب بودیم. اما بعد از آن ضرب المثل که گفته بود: زن هر چه دانا بود، سوته بله مانا بود، و با دلیل برایش اثبات کردم که منظور از مانا، چوب نیست و معنا است، انگار غرورش شکسته بودو شبیه قمار بازی که دستش رو شده باشد، میدان را باخته می‌دید. بعد از آن، انگار چسب حرفها و سخنهایش، آب شده باشد و شبیه زهوار کتابی که از هم بپاشد، به هم بافت نمی‌خورد. او از این مساله ناراحت بود و بعد از آن، انگار بخواهد حرفها و مثلها و داستانهایش را با میخ و به زور بهم بدوزد، با غضب با ما حرف می‌زد و با تحکم صحبت‌هایش را تکرار می‌کرد تا خوب در مغز ما پیچکاری شود. خواستگار خواهرم، قبلا، کارگر گاوداری ما بود. یک بچه ساده و پیاده و بی شیله پیله که فقط تابع محض اوامر پدرم بود و گوش به فرمان و فرمانبردار باوفای او. صدبار به خواهرم گفتم با سرنوشت خود جدی باش، تو را دارد به کارگر ما میدهد، تو دوازده کلاس درس خواندی و او الف هم در جگرش نیست. خواهرم جای دندان خالی اش را نشانم داد و گفت: یکبار با پدر بگو مگو کردم و با بوکس به دهانم زد و دندانم پرید. دهانم پرخون شد و دیگر نمی‌خواهم این تلخی را بچشم. حاضرم بسوزم و بسازم. از روزی که تو رفتی دانشگاه، ما آب خوش از گلویمان پایین نرفته، هر روز پدر می‌گوید که تو ناق پشت درس را گرفتی، تو قَدَرَ سه کارگر کار میکردی و حالا مجبور است صبح تا شب با کارگرهای ناشی و کارنفهم، سروکله بزند و شب که به خانه میاید، بیشتر از آنگه خسته کار باشد، اعصاب خراب است از دست تو و کارگرهای ناشی... حالا تو فکر میکنی من نمیفهمم چی خوب است و چی بد؟ تو هم اگر آن بوکس را میخوردی میفهمیدی که یک من آرد و خَمیر، چند فَتیر میشود.... به خواهرم گفتم: اما درس خواندن من هم به همین سادگی نبود، ۶ سال، تمامِ ۹۰ روزهای تابستان را کامل و بدون یک روز تعطیلی کار کردم. غیر از آنروزی که عاشورا در ترق گرمی و تابستان میامد کدام روز رخصتی داشتم؟ برو کتابچه‌های حاضری را ببین؟ تا قبل از کانکور، همیشه نیم روز را پیش پدر، کار کردم. من از همان ابتدا به پدر گفته بودم درس می‌خوانم... و از کار و کارگر شدنِ من، امید نداشته باشد. خواهرم میگفت: از وقتی تو رفتی دانشگاه، پدر یکی از ما را هم مکتب رفتن نمانده، همه را از مکتب کشیده، ما در خانه، پوتَکایی درس می‌خوانیم و آخر سال به عنوان مستمع آزاد می‌رویم امتحان می‌دهیم و به یک رقمی خود را تا دوازده رساندیم. . میگه رضای شما که خوبِ شما بود، خواند چی شد که شما شوید؟ نمیدانم چرا پدرم خوب می‌فهمد که یک گوساله چی وقت گاو میشود، اما هرگز نمی‌خواهد بفهمد که درخت دانش و تحصیل دیر ثمر می‌دهد. ما را به زنبورهای بی عسلی تشبیه می‌کرد که در مکتب، غیر از شارگشتی و چکر زدن و بهانه جور کردن برای بیکار شدن، کاری یاد نگرفتیم. همیشه می‌گفت بر پدر این درس و مدرسه را نالت که ما را تباه تباه کرد، هر سال خروارهای پیسه را خرج میکنیم و باز همان خرک و همان درک است. اگر هر سال به جای آن همه پول و خرج و مصرف مکتب، گوساله بخرم، بیشتر و بهتر عاید دارد تا این مخارج سَرگُم و سربسته شما. بهترین مکتب، تجربه و سرگذشت است‌‌. معلم‌های شما، همگی از شکم خود، حرف مفت میزنند... هر چی برایش می‌گفتم درس و بحث مکتب و دانشگاه، چیزی نیست جز جمع شدن تجربه‌های دیگران، چیزی را که در ده یا بیست سال تجربه و کار آدم به دست می‌آورد، می‌توان در ۴ سال دانشگاه، حاصل کرد. روش تحقیق را یاد میگیریم و اینکه برای زندگی خود، چهارچوب و چوکات بسازیم. اما پدر باز با زور میگفت: زدم د چهارچوب و چوکات‌ات، از مکتب درس و دانشگاه، همی را یاد گرفتی که د روی پدرت بخیزی و احترام را بشکنانی.... برو بچم، خود را با مه نزن، مه پدرت استم، صد که زور بزنی و نَنَگدَه کنی، باز پیش مه هیچ استی، هنوز شاش‌ات قَف نکده، که گوزهای کلان بزنی..... برو پشت درس و ملایی و پدرنالتی خودت باش و کاری به مه و اولادایم نداشته باش. دلم بایسکلم. هر رقم که کردم اختیار زن و فرزند و زندگی‌ام در دست خودم است. شکر خدا هفت اولاد دارم. تو نشدی و ناشود برآمدی، شَش دیگِش، گِرد و بَرِم است و ازم حساب می‌برند. توواری حرامی و نمک نشناس نیستند. تو میفامی و کارت، مه میفامم و کارم. و آیت قرآن را میخواند که : لکم دینکم و لی دین.... فیکس ۱۲ سال ، یک گوساله را علف می‌دادم، چقدر چوچه و شیر پوست و پارو می‌داد، از تو شادی، چیزی جور نمیشه، مچم که تخم تو جانور، چی داشته که ایتو چشم سفید شدی.... حیران می‌ماندم، یک کلمه دیگر اگر گپ میزدم، حتما با یگان کلوخ و پاره سنگ، یا به فرق و سر خود میزد یا مرا غرق خون می‌کرد. اخلاقش را بلد بودم. تمام برادرهایش (کاکاهایم) هم همین اخلاق گوه را داشتند که وقتی احساس می‌کردند کم آورده‌اند، خودزنی می‌کردند یا که خون به پا میشد. نمی‌توانستیم مثل بچه آدم، مثل پدر و پسر، بشینیم و سنگهای خود را از هم باز کنیم. باز هم دیده بودم که اگر بحث بالا می‌گرفت، مردم و قوم و خویش هم حتما، طرف ریشِ سفید و کلانیِ پدرم را می‌گرفتند. تمامِ طایفه ما باور داشتند که آدم اگر زیاد درس بخواند یا مغز سرش خراب می‌شود و یا که کافر و منکر میشود. و یک رقم، بد بد طرفم سیل میکردند و کوشش می‌کردند اولادهایشان با من دم خور نشوند و نگردند. شب وقتی که سر را روی بالشت می‌گذاشتم، از یک طرف تن خسته‌ام خواب طلب می‌کرد و از طرف دیگر، چُرت و اندیشه راجع به آینده و گذشته و فراز و نشیب زندگی، خواب را تا مرزهای دوردست خیال، فراری می‌داد، فکرهایی اَرهَم و دَرهَم، از پشت پلکهایم می‌گذشت و شبیه میوه فروشِ سر کوچه، که نمیگذاشت خوبهایش را خوش کنیم و با مهارت از هر سه دانه سیب، یک داغ‌دار و زخمی را هم در کیسه می‌انداخت و به قول خودش همه را دَرهَم می‌فروخت، فکرها، خوب و خراب، جور و ناجور، تلخ و شیرین، در بین عقل و دل، درهم و برهم، در رفت و آمد بودند و گاهگاهی، نفسهای عمیق به دادم می‌رسید و مرا از غرق شدن در دریاهای افکار نجات می‌داد. بالشت از اشک تر میشد و روی دیگر بالشت را دور میدادم. و این تکرار و تکرار بود تا که خواب، زوری می‌کرد.... ای کاش آدمی، گاو میبود، ای کاش خدای آدم گاو میبود، ای کاش زندگی طویله بود... گاو هم نشدم. شاخ هم نکشیدم. همان گوساله‌ی بازیگوش و شیطانی که بودم، هستم. همان که گاهی، از شوخی و شیطنت، سطل کلان شیر را چپه می‌کند و از ترس دهقان، دوان دوان خود را پشت مادرش، پنهان می‌کند..... ای روزگار، رنگ چیست؟ با تمام وجود، یک میدان دیگر را هم می‌زنیم... وقت باقیست؟
Posted by atiq | فوریه 1, 2022
گنگس و تشنه و عَرَق پُر، از خواب خیستم.

گنگس و تشنه و عَرَق پُر، از خواب خیستم. زبان در کامم چسبیده بود و دهانم از تشنگی باز نمیشد. به زور آب دهانم را قورت کردم و کورمال کورمال،...