Blog

یا تخت یا تابوت: ناظم مکتب (مدرسه)، سر صف صبحگاهی تاکید می‌کرد از چیزهایی که در مکتب یاد میگیریم در زندگی استفاده کنیم. ما بیخیال صحبت‌های او، غرق دنیای کودکانه خود بودیم. یکی از سرگرمیهای ما، تشله(تیله) بازی بود که معمولا بعد از رخصت شدن از مکتب، همگی ما را مصروف خود ساخته بود. در تمام کوچه‌ها و سرکها، کسی نبود که تشله بازی نکند. کار به جایی رسیده بود که در مکتب، جیب‌های ما و بیک(کیف) ما را می‌گشتند و اگر تشله پیدا میکردند، بدبخت بودیم... خانه‌ی ناظم نزدیک مکتب، در محل خود ما بود. یک مرد میانسال که دوتا زن داشت‌ و موقع راه رفتن کمی می‌لنگید، انگار یک پایش از آن دیگری کمی بلند تر باشد، شبیه زنهایش که یکیش از آن دیگری کمی بلند تر بود. آقا ناظم دختر زیاد داشت، اما فقط یک بچه (پسر) داشت که تقریبا هم سن و سال ما بود. آقا ناظم، هر وقت ما گرم بازی در میدان تشله بودیم، سرو کله اش پیدا می‌شد، دو تا نان بربری خشخاشی، در دستش، نان‌ها را کناری می‌گذاشت، کمربندش را در می‌آورد و با فحش به طرف ما حمله می‌کرد، ما تا جایی که میتوانستیم، تشله ها را جمع می‌کردیم و الفرار، اما اگر کسی به گیرش می‌آمد زیر کمربند، سیاهش میکرد، چنان گوشش را می‌کشید که تا یک هفته گوش‌اش گرم‌گرم میشد. و بدتر از همه تمام تشله ها را از میدان جمع می‌کرد و می‌برد. با همه‌ی این توصیفات، تا اینجا کدام چیز سوزناکی نداشتیم، غیر از نثار چند تا فحش در دلمان به روح امواتش، و بعد از رفتنش، دوباره بازی شروع میشد. تا اینکه کم کم، سر و کله بچه‌اش به میدان باز شد و می‌دیدیم تشله‌های سانقه ما (تیله های تیردست) در دست بچه‌ی گَودول(خِنگ‌) اش است. اما خب، خوبی کار اینجا بود که در میدان‌هایی که بچه‌اش بود، کاری به کار ما نداشت و تیر خود را میاورد (زیر سیبیلی ندیده می‌گرفت). یک روز جمعه زمستانی، هوای عالی، آسمان صاف، زمین نمناک که گِل نبود و خاک هم بلند نمی‌شد. یک میدان کلان جور کرده بودیم، پانزده نفر، هر نفر حدود پنجاه تا تشله را در میدان مانده بودیم و می‌زدیم. کلان‌ترین میدانی که هر کدام ما بچه‌ها دیده بودیم. تقریبا تمام دارایی و ماحصل و آبروی ما از تشله بازی همان میدان بود، "یا تخت یا تابوت" گفته خود را در میدان انداخته بودیم و‌ گرم یارکشی پنهانی و تعیین استراتژی بودیم. صحنه‌ی واقعا زیبایی بود. حدود ۷۵۰ تا تشله در میدان بود، و داشتیم با تعیین دور و نزدیک، (چِن کردن) نوبت را تعیین می‌کردیم. ناگهان سر و کله‌ای آقا ناظم پیدا شد. اینبار دو نفر بودند، یک نفر از بسیج مسجد هم بود، مثل همیشه شروع به فحش و ناسزا کرد و کمربندش را باز کرد، ما هم طبق معمول تا میتوانستیم تشله‌ها را از میدان‌جمع کردیم و گریختیم آن گوشه‌ی دیگر زمین. دوباره، تشله ها را تقسیم‌ کردیم بین خود. نصف بیشتر تشله ها نبود. زورمان داده بود. گفتیم همی آدم چی زِر می‌زند سر صف که از چیزهایی که در مکتب یا میگیریم در زندگی هم استفاده کنیم. ما را می‌گوید تشله بازی نکنید، در حالی که تمام تشله‌های ما را میبرد به پسر خِنگ خودش میدهد. یکی از بچه ها، گفت: باید زهر چشم بگیریم ازش. نقشه و نقشه، تا اینکه یکی گفت: بچه‌اش را ک... میکنیم. ما همه شاک شدیم. اما کسی جرات این‌کار را نداشتیم. بچه وطنی گفت یکی را می‌شناسد که تازه از وطن آمده و ک.. بلندی دارد، ختنه هم نکرده. و قبلا هم تعریف کرده که ک... بچه‌ها گذاشته و تجربه دارد. رفتیم دیدن بچه، واقعا ک... بلندی داشت. حتی در حالت خوابیده هم بلند بود. تصمیم همی شد، بعد گفتیم چطور اجرا کنیم؟ یکی گفت: خب از مکتب چی یاد گرفتیم؟ پیامبر را عرب در شعب ابی‌طالب چطور می‌خواستند بکشند؟ از تمام قبایل مردان جنگی جمع شدند تا بهانه سر یک طایفه نشود و اگر‌بنی هاشم به خون‌خواهی بلند شد، با همه طرف شود. کردن بچه ناظم کار یک نفر نیست. اولا باید شناخته نشویم. دوما باید دسته جمعی باشد. او زمان، تازه کارتون پدر پسر شجاع را پخش میکردند و ماسک‌های کاغذی و پلاستیکی پسر شجاع مد شده بود. همگی ده پانزده نفر، ماسک خریدیم. لباس‌های
Posted by atiq | ژانویه 22, 2022
یا تخت یا تابوت:

یا تخت یا تابوت: ناظم مکتب (مدرسه)، سر صف صبحگاهی تاکید می‌کرد از چیزهایی که در مکتب یاد میگیریم در زندگی استفاده کنیم. ما بیخیال صحبت‌های او، غرق دنیای کودکانه...

Posted by atiq | ژانویه 22, 2022
باشد که باز بینیم، دیدار آشنا را …

باشد که باز بینیم، دیدار آشنا را ...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قبل از ۱۲ سالگی، وقتهایی بود که پول نداشتیم، کتاب بخرم، هر ورقی که روزی زمین می‌دیدم را می‌گرفتم و می‌خواندم. ورقهای اخبار باطله، در کنار سطل کلان (بزرگ) آشغالی بیرون مکتب، یگان (بعضی) مجله و کتاب چتل (کثیف) و پاره یافت میشد که بخوانم، و حتی یادم می‌آید داستان‌های کمیک "لورل و هاردی" را که کنار یک سطل آشغالی یافته بودم، اصلش را دیگر اصلا نیافتم که بخوانم. بالاخره روز موعود فرا رسید و یک مجله پر از عکسهای با کیفیت و رنگی و روغنی playboy یافتم، وقتی دیدم، چشمهایم برق زد، قلبم خیلی تپش داشت، دست و پایم می‌لرزید. مجله را در بیگ مکتبم انداختم و تا خانه دویدم. حیران بودم این چیست که اینقدر با کیفیت و تمیز است. تا به حال غیر از عکس‌های آدامس فوتبالی و پوسترهای بروسلی، عکس با آن کیفیت ندیده بودم. مجله پر بود از عکس‌های سکسی و برهنه و لخت. رفتم پیش بچه همسایه که دکان قرطاسیه (لوازم‌التحریر و خرازی) داشتند و گاهی برایم خوشنویسی یاد می‌داد. برایش گفتم یک چیزی یافتم میخوایم بفروشم. مجله را نشانش دادم. نگاه کرد و گفت: رضا یک پیشنهاد دارم برایت. تو که پول نداری کتاب بخری ولی دوست داری بخوانی،بیا هر چی کتاب در دکان ما است، مثل کتابخانه، امانت بگیر، بخوان و سالم برگردان. من هم این مجله را برایت می‌فروشم. اما نصف پولش را با هم شریک می‌شویم. تو افغانی هستی، اگر بسیج، این مجله را دست تو ببینند، رد مرز میشی. قبول کردم. مجله را دادم یک کتاب امانت گرفتم. فکر کنم داستان "بن هور" بود با قیمت پشت جلد ۵۰ تومان. بچه دکاندار، چکار کرد؟ او فروشندگی را بهتر از من بلد بود. تمام عکس‌های مجله را دانه دانه با قیچی بریده بود. و قایم کرده بود. فقط یکی از آنها را دم دست خود برای فروش گذاشته بود.یک روز صدایم کرد گفت بیا، رفتم پیشش، گفت مجله را چند فروخته باشم خوبه؟ گفتم نمیدانم. با آن مجله انتظار داشتم حداقل یک کتاب نو گیرم بیاید. یک لبخندی زد و گفت: تنها این عکس را ۵۰۰ تومان فروختم، پولش را هم پیش گرفتم. مغزم سوت کشید. فقط یک عکس آن مجله را به اندازه ده برابر پول یک کتاب فروخته بود. گفت صبر کن تازه اول کار است. برو به اندازه ۲۰۰ تومان دیگه هم از دکان کتاب وردار مال خودت. من برای اولین بار، با راهنمایی بچه دکاندار همسایه توانستم اشتراک سالانه "مجله کیهان بچه‌ها" را بگیرم، و هر هفته مجله دم خانه ما پست میشد. با نامه و نامه نگاری اداری آشنا شدم و برای تمام سال، جیب خرجی مکتب همه خواهر برادرهایم براه بود. یک روز از معلم دینی با کنایه پرسیدم: آقا اجازه، ما از کدام راه میتوانیم علم را به دست بیاوریم؟ استاد گفت علم را از هر راهی می‌شود به دست آورد، حتی دزدی کردن در علم هم جائز است. و خاطر ما جمع شد که از راه فروش عکس‌های سکسی مجله playboy هم می‌شود درس خواند و این گناه ندارد. بعدها با پدرم قصه کردم که اینطور یک اتفاق افتاده بود. خوب کردم یا بد؟ پدرم حرف زیبایی زد. گفت : "بچم، کارد (خنجر، چاقو) که از زر سرخ گیرت آمد، بزن به کمرت، نزن به جِگَرت خوب کار کردی که درس را خواندی و جهت خود را تغییر ندادی... آدم‌ از نُخس (نُقص و ضرر) و فایده دنیا خلاصی نداره..." بچه همسایه دکاندار قدیمی ما از کلمبیا زنگ زده میگه: رضا بیا با هم یک وب سایت متاورسی درست کنیم.....
Posted by atiq | ژانویه 22, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قبل از ۱۲ سالگی، وقتهایی بود که پول نداشتیم، کتاب بخرم، هر ورقی که روزی زمین می‌دیدم را می‌گرفتم و می‌خواندم. ورقهای اخبار باطله،...

دخترکها در گوشه مسجد بین خود در مورد سایز مناسب سامان مردانه بحث داشتند و به نتیجه نمی‌رسیدند. پیرزنی آمد جای نماز را هموار کرد و قامت بست و بلند گفت: الله اکبر، کوتاه و پُربَر ....
Posted by atiq | ژانویه 21, 2022
دخترکها در گوشه مسجد بین خود در مورد سایز مناسب سامان مرد…

دخترکها در گوشه مسجد بین خود در مورد سایز مناسب سامان مردانه بحث داشتند و به نتیجه نمی‌رسیدند. پیرزنی آمد جای نماز را هموار کرد و قامت بست و بلند...

❤ یک وقتهایی باغ سبزی و ترکاری داشتیم. چند دوره‌گرد و دکاندار می‌آمدند و روزانه بار سبزی‌شان را به شکل عُمده از ما می‌خریدند. گاه‌گاهی هم مردم‌محل می‌آمدند و پَرچون(خرده) می‌خریدند. باید برایشان بارِ جور می‌دادیم. بار جور یعنی همه سبزیها را می‌داشت: سبزی خوردن: گندنه (تره)، ریحان سبز و بنفش، تره‌تیزک(شاهی)، مولی سرخک(تربچه)، نیش‌پیاز(پیازچه)، مرزه و تلخان. سبزی آش: گندنه، گشنیز، پالک (اسفناج)، جعفری. در تابستانها، در طالب آباد، پالک خوب رشد نمیکرد و به جای پالک، برگ چغندر قند می‌دادیم. سبزی پلو: گندنه، پالک، گشنیز و جعفری و شیبید (شوید) و سبزی قرمه: گندنه و پالک و گشنیز و جعفری و شنبلیله معمولا فارسها (مردم طالب آباد اصالتا ناقلین شیراز بودند)، از جعفری و ریحان زیاد استفاده میکردند، ترکها، گشنیز را خوش داشتند و افغانهای ما برای گندنه جان می‌دادند. گندنه بود و بولانی و آشک. تر کو خمیر کو د آب جوش بتی بخور مقصد شکم لعنتی سیر شود. بدون کدام خلاقیت و ناز و نَخرَه. یک روز یک دخترک خرد وطنی با کومه‌های سرخ آمده بود سبزی بخرد. پنجاه روپگی مچاله شده در دستش را پیش کرد و گفت :گندنه بیتی. پرسان کردم: گندنه خالی خالی؟ یک کم فکر کرد و گفت: نه یک کمی پُر باشد.
Posted by atiq | ژانویه 21, 2022
❤ یک وقتهایی باغ سبزی و ترکاری داشتیم.

❤ یک وقتهایی باغ سبزی و ترکاری داشتیم. چند دوره‌گرد و دکاندار می‌آمدند و روزانه بار سبزی‌شان را به شکل عُمده از ما می‌خریدند. گاه‌گاهی هم مردم‌محل می‌آمدند و پَرچون(خرده)...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یک آهنگ مست را چالان کردم، با صدای مستانه شبنم ثریا. لینک در کامنت است. گپ نزنید، غالماغال نکنید. فقط بشنوید و لذت ببرید: ببوسیم بی بهانه، به یک شور و شراره شکر در لب جانان، چی شیرین مزه داره.... خیر ببینی @[100001805409017:2048:Ahmad Munir Kohsari]
Posted by atiq | ژانویه 21, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یک آهنگ مست را چالان کردم، با صدای مستانه شبنم ثریا. لینک در کامنت است. گپ نزنید، غالماغال نکنید. فقط بشنوید و لذت ببرید:...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان کاکای کلانم، صوفی، خدا رحمتش کند، سه زن داشت‌. یک روز که کاکا خوش‌خوی بود و زنهایش خوش و خندان پاها و شانه‌ کاکا را ماساژ میدادند، پرسان‌اش کردم: کاکا، مردم در غم یک زن ماندند، تو چطور سه زن را اداره میکنی؟ طبق معمول، کپه نسوار را بالا انداخت و گفت: بچم، روزی را که خدا میته، بدون شک، لاریب فیه. کس از گشنگی نَمُرده. مگم اداره کردن، دست خود مرد است. اینکه چطور اینها را تابع نگاه کردم، یک راز داره. تو بخه همو تُفدانی را بیار... رفتم تفدانی کمر باریک را آوردم. بعد که آن تف غلیظ و سبز رنگ را در تفدانی انداخت، گفت: جان کاکایش، این سه زن را در دوران تره‌کی گرفتم. (من هنوز نمیدانم دوران تره‌کی چی حکمتی بوده ) یک روز خسته و ذله، از کار آمدم خانه. دیدم خانه گدودی زیاد است. پَشّه یه که جیژ میزنه. این زن را گفتم چی گپ است؟ گفت و گفت و انداخت سر از او دیگه، او را گفتم چی حال است؟ بیرادر جانی گفت و گفت انداخت سر ازی دیگه، ای دیگه‌شه گفتم: گفت و گفت و گفت و فریاد زدم و گفتم: بَس، اینالی شما گوش کنید. بیرادر توره دارم هر سه را گرفتم موی د موی بسته کدم، اونو کافر سوته را گرفتم، مَرش کدوم د سرشان، ای ره میزنم، موگریزه، او دوی دیگه جیغ‌اس میکنند، ایشه میزنم، موگریزه، باز او دوی دیگه جیغ‌سگ می‌کنند. اینمی‌تو، خلاصه گفتم اینمی روز شماست. یک د دیگه خود بند باشید. خانه‌ام را جمع و جارو کنید. اگر نه لاشه شما را خانه آته شما رهی میکنم بفهمند بچه گل محمد لامذهب کی است.... تا مدتها باور داشتم زن را باید زد، پدرم هم بسیار وقتها مادرم را میزد، پدرم یک مثل داشت: زن هر چه دانا بود، سوته بَلِه(بالای) مانا بود. از پدرم پرسیدم این که گفتی یعنی چه؟ گفت مانا، یعنی رَفَگ، یعنی طاقچه، یعنی دم دست. یعنی زن هر چه دانا بود، سوته را باید بیشتر دم دست خود بگیری. و یک مثل دیگر هم داشت که : مکر زن، خروار ارزن. می‌گفتم این یعنی چه؟ می‌گفت: خب خروار ارزن را حساب کن، هر دانه ارزن چقدر ریز است، تو حساب کرده میتوانی؟ مکر زن خلاصی ندارد. اصلا مختصر کنم: زن، یعنی بزن. دلم طاقت نمی‌آورد پدرم مادرم را بزند، اینکه کاکایم زنهایش را میزد، به کنار، اما جگرم می‌سوخت وقتی کتک خوردن مادرم را میدیدم، یکبار در کودکی مینه گیر شدم، بَرگیر مادرم بودم، گفتم حق نداری مادرم را بزنی، پدر چنان با سیلی به صورتم زد که تا هنوز بعد ۳۶ سال که در تنهایی و سکوت مطلق قرار میگیرم، گوشم صدای زنگ آن سیلی را می‌دهد و بی اختیار چند قطره شاشم در سرم می‌رود. بعدها مکتب رفتم، احساس می‌کردم یک جای کار ایراد دارد، سر درس ادبیات از معلمی که تاریخ بیهقی را درس می‌داد و ادبیات بیهقی به گفته خودش نمونه والای ادبیات دری بود پرسیدم: استاد این مثل یعنی چه؟ "زن هر چه دانا بود، سوته بله مانا بود" و گفتم سوته یعنی چوبدستی و بله یعنی بالای و مانا را پدرم طاقچه گفته. استاد گفت بیا پای تخته بنویس این چیزی را که میگویی. آمدم و با گچ نوشتم. "زن هر چه دانا بود، چوبدستی بالای مانا بود." بعد از بچه ها پرسید به جای مانا، چه کلمه‌ی دیگری می‌شود نوشت؟ اولین جواب "معنا" بود. نتیجه این شد: "زن هر چه دانا بود، چوبدستی بالای معنا بود" یعنی با زن دانا، باید با مفهوم و معنا و زبان و بیان صحبت کنی، نه چوبدستی. دقیقا همین چیزی که این روزها در کابل شاهد آن هستیم.و زنهای دانای ما را احمقها میزنند. و باز همان زنگ جهالت و حماقت میراث پدری در گوشم می‌پیچد. به نظر من، ادبیات باید باعث تغییر شود، ادبیات باید شهامت بیاورد. ادبیات فقط برای شب یلدا و نوروز و نقل و شیرینی نیست. ادبیات باید بتواند خاطرات تلخ و تاریک ما را روشن و شیرین بسازد. ادب و ادیب باید سرمشق ما شود، آمدم به پدرم گفتم آن مثل تو و تعبیر و تفسیر تو از مانا، طاقچه نیست، معنا و مفهوم و زبان و بیان است. پدر در حالی که چای خود را می‌خورد، گفت: معلمت گوه خورده با تو. برو درس‌ات را بخوان و به این مسائل کار نداشته باش، هر وقت خودت زن گرفتی باز میبینی که معنا چوب است یا همین چیزی که تو زِر میزنی. دلم بایسکلم، زنم است دوستش دارم و میزنمش. به تو چی. بعدها که دانشگاه آمدم، یک روز که حال استاد ما خوب بود از دکتر کاشانی (کاشی) پرسیدم: استاد، زن با زدن آدم میشه؟ استاد گفت: رضا تو مهندس شدی و باید طرز فکرت هم مهندسی باشد. به نظر خودت چرا ما زن را میزنیم؟ گفتم خب فکر میکنیم او خر است و نمیفهمد. گفت خب. گیرم که طرز فکر تو درست است و زن خر است. نظر به درس آمار و احتمالات که خواندی تا به حال موردی را سراغ داری که یک خر با زدن آدم شده باشه؟ گفتم آره، پینوکیو... گفت اون را نه، اون آدمک چوبی بود، خر شد و آدم شد. مورد دیگه چی سراغ داری؟ گفتم چیزی سراغ ندارم. گفت خودت قضاوت کن: زن خر است یا قضاوت ما در مورد خر بودن زن اشتباه است؟ گفتم قضاوت ما اشتباه است. گفت اشتباه در اشتباه است. به گفته علما "جهل مُرکَّب" است. یک. زن خر نیست. دو. هیچ خری هم با زدن آدم نشده مواظب باش در دام اشتباهات اجدادی خود قرار نگیری. این یگانه راه پیشرفت و ترقی است. همیشه اندکی با دیده‌ی شک نگاه کن به مسائل میراثی. ضرر نمیکنی. میدان حق و انصاف، در مقام گفتار بسیار فراخ است و در مقام عمل بسیار تنگ. من از زن خود معذرت میخواهم که نتوانستم احساسات خود را کنترل کنم و از حد خود عدول کردم. امیدوارم اولادهای ما، در زیر سایه و پرتو فهم خودشان، زندگی خوبی داشته باشند. بعدها همسرم با مهربانی برایم فهماند: #زن، مصدر فعل بزن نیست. زن، ختم جهالت و آغاز و شروع #زندگی است. زن خودِ خود زندگی است. از مرد بندگی و از زن زندگی.
Posted by atiq | ژانویه 20, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان کاکای کلانم، صوفی، خدا رحمتش کند، سه زن داشت‌. یک روز که کاکا خوش‌خوی بود و زنهایش خوش و خندان پاها و شانه‌ کاکا...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان پیر شدم، میگویید چرا؟ احساس می‌کنم تکرار گفته‌هایم زیاد شده، در حالی که خودم فکر میکنم مخاطب بار اول است که می‌شنود. با اولی که احساس کردم پیر شدم کی بود؟ سالهای اولی که در لیلیه (خوابگاه) دانشگاه بودم،
Posted by atiq | ژانویه 20, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان پیر شدم، میگویید چرا؟ احساس می‌کنم تکرار گفته‌هایم زیاد شده، در حالی که خودم فکر میکنم مخاطب بار اول است که می‌شنود. با اولی...

اجازه بدهید یک اعتراف کنم خدمت شما: خزان بود، خرد بودم، ۵ یا ۶ ساله، در شهرری. از باغ انار حسن آقا، یک دامن انار دزدی کردم و آمدم همراه خواهر برادرها خوردیم. بعدها مکتب رفتم. در درس دینی خواندم که دزدی خوب نیست و گناه دارد و ممکن است آدم در آتش دوزخ بسوزد. و هربار که آتش روشن می‌کردم، به جای چوبها، خودم را میدیدم که میسوزم. ۱۰ یا ۱۱ ساله شده بودم و آن بار گناه دزدی انار از باغ حسن آقا بر دوشم خیلی سنگینی می‌کرد. تصمیم گرفتم جیب خرجی‌های مکتب خود را جمع کنم و به عنوان پول انارهایی که دزدی کرده بودم، به حسن آقا بدهم. یک روز خزانی که زودتر از مکتب رخصت شدم، از راه مکتب آمدم طرف باغ، فقط برای پرداخت پول انارها. داخل باغ یک سگ کلان بود. نگهبان باغ را صدا کردم که جلوی سگ را بگیرد. پدر حسن آقا در باغ بود. رفتم پیش‌اش و پولهای خود را دادم و گفتم چهار پنج سال قبل از باغ شما انار دزدی کرده بودم. آمدم پولش را بدهم. پیرمرد خندید، پولم را پس داد و یک دامن انار دیگر هم برایم آورد و گفت: خوب کردی پسرم.اصلا تو گناهی نکردی که من بخواهم تو را ببخشم، امیدوارم که انارهای باغ من شیرین ترین انارهایی بوده باشد که خوردی. آخر نهال و بوته اینها را به زحمت جمع کردم و کاشتم به این امید که انارها، کام بندگان خدا را شیرین کند. بعدها در دانشگاه، از مرکز ملی باغهای انار ایران در ساوه بازدید داشتیم. انارهایش واقعا خوب بودند، اما مزه انار باغ کوچک حسن آقا چیز دیگری بود‌. آنجا برای استاد یک شعر خواندم: ثمر خیز و خرّم بود قندهار خجل می‌کند ساوه را به انار استاد خندید و گفت: ایشالا یک روز ما را ببری قندهار تا ببینیم این تعریف و این شعر تا چه حد درست است، شاعر درست گفته یا لاف زده؟ حسن آقا را کشتند، پدر حسن آقا مرد، استاد ما در سفر حج مرد، باغبان قندهاری را تحولات کشت و شهرری و قندهار و ساوه سرجایشان هستند، بدون انار، بدون انارهای شیرین. از این به بعد، انارها طعم خون می‌دهند.....
Posted by atiq | ژانویه 19, 2022
اجازه بدهید یک اعتراف کنم خدمت شما:

اجازه بدهید یک اعتراف کنم خدمت شما: خزان بود، خرد بودم، ۵ یا ۶ ساله، در شهرری. از باغ انار حسن آقا، یک دامن انار دزدی کردم و آمدم همراه...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان الا گل دانه دانه دانه دانه، جداییها نمانه، که برگردی به خانه اگر کنده شود از ملک مردم آب و دانه، به ملک خود بسازم از محبت آشیانه عادت چیز عجیبی است. حرص و طمع از آن هم عجیب‌تر است. حس حسادت، یکی از دلایل اصلی زخم معده است..‌. اما خب، دانشمندان هم شبیه خبرنگاران، همیشه با آن احساس حقیقت‌جویی شان، در پی کشف راست و دروغ و حقیقت موضوعات هستند. هر روز و هر روز، یک چال و یک چشم بندی و یک فریب جدید جور می‌شود، اما چرا یگان چال و فریب، شبیه روابط زیبای ریاضی، از دوهزار سال قبل تا بحال هنوز کار می‌دهند؟ و هنوز مردم، شبیه بودَنه (بلدرچین، کَرَک)که در قُلوخَک (دام) بند می‌ماند، بند میمانند؟ (یا به بند انداخته میشوند؟) طمع، چشم و گوش حقیقت را کور میکند. حسادت، وجود حقیقت را گور می‌کند. گاهی احساس میکنم دروغ، شبیه چاقو است. به قول محسن چاووشی، چاقو را چون فرو کنی، چه درکشی، چه توو کنی. اما prove و اثبات چیست؟ چرا گاهی اصل مطلب، چون دانه در زیر خاک پنهان میماند؟ یا چون آتش زیر خاکستر؟ جهان به سمت open source در حال حرکت است. از لحظات زندگی خود لذت ببرید. تا به اینجای کار، فهمیدم با ارزشترین چیز جهان، زمان است. زمان. و اصلا اختراع پول، برای خریداری زمان است. قدر time frame های زندگی خود را بدانیم. و آنها را تبدیل به خاطرات و تجربیات زیبا کنیم. حسرت مخور ز گوهر یکدانه‌ی صدف او گوهر آفریده، تو دریا بیافرین
Posted by atiq | ژانویه 19, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان الا گل دانه دانه دانه دانه، جداییها نمانه، که برگردی به خانه اگر کنده شود از ملک مردم آب و دانه، به ملک خود...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان به بهانه تولد سیاه آمریکایی، مارتین چطورکایی: همو که گفت: [به جای شما]، من رؤیایی [را "دوست"] دارم و از آن‌روز به بعد همه رؤیا [را دوست] داریم و اصلا نمیدانیم که رؤیا کی است یا چی است؟ اگر نظر شخصی‌ام را بخواهید: به نظر من ، هیچ رؤیایی، شیرین‌تر و صادقانه‌تر از آن خوابهای شیطانی نیست که گاهی شبانه می‌بینم و صبکی، جان‌پاک (حوله) سر شانه، طرف حمام خیز میکنم و در زیر شاور دوباره به رؤیاهای جدیدتری فکر می‌کنم. اما خب از لحاظ اجتماعی، بهتر است یک چیز خوبتر بنویسم که مربوط مارتین هم بشود و جنبه آموزشی هم داشته باشد. در کابل، اولادها را کودکستان روان می‌کردیم. بعد از مدتی هر چی تعلیمات اجتماعی و روانشناسی خانه و کودکستان بود، اثر نمی‌کرد، و آنها روزبروز زخمی‌تر و ترسوتر و دل‌شکسته تر می‌شدند. چندین نظریه جامعه شناسی و کودک شناسی که از پیرِ خود، آموخته بودم نیز اثر نکرد. رفتیم اداره، دیدیم اداره هم بد نیست، همه چیز مطابق تعالیم و نظریه‌های روانشناسیِ به حساب مدرن است. اما مشکل چی بود؟ آنجا شاهد جنگ و دعوای دو کودک بر سر یک سامان‌بازی بودیم. اولادها خاماخا، جنگ می‌کنند. اما اکثر فامیلها، اولادهای خود را یاد می‌دادند که در کودکستان: "اگر کسی تو را زد، تو او را محکمتر بزن." ما از این قانون نانوشته، غافل بودیم. یک چند وقت با کمک استاد حسین صادقی، قهرمان جهانی ووشو، بر علاوه یوگا، ووشو و کنگ فو هم به اولادها یاد دادیم. آموزشهای ورزشی استاد صادقی جواب داد و یکی دو مورد لَت (کتک) خوردن اولادهای دیگرا، از جانب اولادهای ما گزارش شد و آنها شاکی شدند و ما مُشتَکی. از اینجا وارد مرحله بعدی شدیم. اولادها را جمع کردیم و این نکته‌ها را هم گوشزد کردیم که: اولا قوی شوید که در نظام طبیعت، ضعیف پایمال است. و ثانیا این پنج مورد را بعد از قوی شدن، درنظر داشته باشید: ۱. تا میتوانید به دوستای خود اضافه کنید و از دشمنای خود کم کنید. که لقمان حکیم به سعدی گفته است که به ما بگوید: هزار دوست کم است و یک دشمن، بسیار.... بهترین راه برای دوست پیدا کردن، این است که یک‌ چیز را خوب یاد بگیرید و به دیگران یاد بدهید. اما سر آنها تِم ندهید. و بگویید برایشان که مه سر شما تِم نمیتم تا حسادت نکنند و بگویید که تو چی یاد داری که از تو یاد بگیرم. ولو که آموزش بوکس و لقد باشد. یا چشم بندی و کیسه‌بوری و درس و تعلیم و کدنویسی و یا حتی آتش افروختن تنها با یک گوگرد. ❤ تا به اینجا، به نظر من، آموزش و اینترنال کالچرال اکسچنج internal cultural exchange در کشور و جامعه‌ای مثل افغانستان، بهترین راه ایجاد صلح است. چرا که هم دیده می‌شوم (آدم به حساب میایم) و هم دیگران را می‌بینم (دیگران را هم آدم حساب میکنم) و دیگران (جامعه جهانی) ما را می‌بینند و آدم حسابمان می‌کنند. ۲. اولادها را گفتم: در بین خود تمرین کنید اما براستی زدن نکنید. ۳. از خود خُردتر را نزنید. ۴. اگر زورتان به کلانتر از خود نرسید، خواهر و برادر یکجای شوید و او را بزنید. ۵. تا میتوانید مسائل را بین خود حل کنید و گپ را به والدین نرسانید. این پنج اصل، شبیه ۵ اصل هندسه اقلیدس، زیربنای بهتری بود برایشان تا اینکه "اگر کسی تو را زد، تو او را محکم‌تر بزن." در کنار درس، خوب است یگان بوکس و لگد را هم اولادها یاد بگیرند. خاماخا آدمی در طول تاریخ سر یک چیز جنگ میکنه در زندگی. سیاه و سفید هم نداره. از سامان بازی طفلانه گرفته تا دین و مذهب و دوست دختر و معشوقه و زن و خانه و نوبت ظرف شستن سر بمبه آب و مِلک و جایداد و منصب و غیره... اولادها، بهتر است قوی و هوشیار باشند و بر احساسات خود کنترل پیدا کنند. در کابل کنگ‌فو، مکتب و یوگا را میکس کردیم و خوب جواب داد،به یک صلح نسبی رسیدیم. مچم که در دیگه جای‌ها، چطور خواهد شد. دوستتان دارم. خیلی زیاد. ❤ #مارتین #حسین #صادقی #ووشو #ورزش #فخریه #یوگا #ممتاز #حق #بوکس #لقد #هندسه #آموزش #پیر #فرزانه #رویا #فدراسیون #black #king #Martin #nice #sport #yoga #wushu #education #power #cultural #exchange #dream #shower #federation
Posted by atiq | ژانویه 18, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان به بهانه تولد سیاه آمریکایی، مارتین چطورکایی: همو که گفت: [به جای شما]، من رؤیایی [را "دوست"] دارم و از آن‌روز به بعد همه...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان سالهای ۱۳۷۲ بود. آن‌سال تازه وحدتی‌ها و حرکتی‌ها می‌خواستند یکجای شوند. تکیه خانه شان را یکی کنند و به مجلس خودشان عظمت ببخشند تا ایرانیها هم آنها را آدم حساب کنند و در شورای شهر و روستای منطقه، افغانها هم صاحب رای و نماینده باشند. اما مشکل، برای یک جای شدن، چند تا دیگ کاسه و مایک و آمپلیفایر و بلندگو و ساوند سیستم و فرش و ظرف تکیه خانه نبود. مشکل تعیین ملا و منبر تکیه خانه بود. هر دو گروه وحدت و حرکت، بین خود جور آمده بودند و یک جای کلان را دیده بودند که محل دائمی تکیه خانه باشد، مشکل چیز دیگری بود: ملاهای زبردست دوگروه با هم کشمکش داشتند و جور نمی‌آمدند. یک شب "سید اُتو"، که شیخ زبردستی بود، تمام وسایل تکیه خانه را ورداشته بود و کوچ و بار را از ایران، آورد سمت مزار، سید اتو چند بچه داشت: بچه مابین‌اش که صنف پنج مکتب هم صنفی بودیم و اولین بار حروف انگلیسی و ورزش بوکس را از او یاد گرفتم، مرتضی نام داشت، بچه خردش مصطفی بود که او وقتها صنف دو بود. یک بچه کلان صنف ۸ داشت. ورزشکار و سرشار و دیوانه رقم ، نامش باقر بود. باقر، هر کس را در مکتب گیر می‌کرد، میزد، حتی گاهی ما را در وقت بازی میزد، می‌گفتیم باقر جان، از دست بچه‌ ترکهای ایرانی کم به عذاب هستیم که تو هم ما را میزنی؟ آن هم به شوخی و خرمستی گری. کاش کدام گناهی کرده باشیم. یک روز مرتضی، سر صنف نیامد، موقع برگشت رفتم احوالش را بگیرم، کسی خانه شان نبود. خبر آمد سید اتو، وسایل تکیه خانه و موتور برق(ژنراتور) و مخصوصا اکو و ساوند سیستم را برده مزار و یک تکیه خانه خوبیش جور کرده، موقع سخنرانی مردم عام و عادی اصلا محو صدای اکو می‌شوند تا بیانات خود ملا. آن الو،الو،الووو لو لو یک دو سه سع سع سع، گفتن ملا از همان ابتدا، ملت را فریز و میخکوب این قدرت الهی می‌کرد و اصلا به دیگر بیانات کاری نداشتند. همین که می‌دیدند سَلّه و لنگی ملا سیاه است و لابلای عبا و قبای سیاه ملا ، یک کمی رنگ سبز هم دیده میشود، خلاص بود کار. آن صدای اکو، در واقع تیر خلاص بود بر باورهای ساده‌ی مردم رنج دیده‌، یا مثبت تر بگویم: ملت مثل خمیر می‌شدند در دست نانوا، هر شکل و قالبی که میدادی در می‌آمدند. حتی وطندارهای پشتون هم که از کنار تکیه خانه مزار رد می‌شدند و صدای اکو را می‌شنیدند و نگاه می‌کردند، می‌گفتند: د هزاره‌گانه ملا تر ټولو ښه ده... (ملای هزاره‌ها، بسیار خوبیش است) اینش به کنار، خبر آمد، باقر، قوماندان (فرمانده) شده، یا خدا، باقر دیوانه، قوماندان‌ شده؟ پدر کلانم این را که شنید دفعتا گفت: وَطَّن جور نمیشه، یک دیوانگی او، برای بی عزت کردن (به فاک دادن) همه ما کافی است. اگر چه قبل از آن کمی امیدوار بود که نجیب، رئیس جمهور شده و مملکت جور میشه. [یادم می‌آید موقع کار و بار در مزرعه، به هر نسیم و شَمالکی که از سمت شرق و "آفتاوبرآمد" می‌دمید، یکبار ایستاد میشد و با خوشحالی کودکانه‌ای می‌گفت: بیا بخیر، شمالکهای نجیب جان است. وطن جور میشه] اما بعد از این خبر، تنها تسبیح کلان خود را می‌گرفت و دور دور می‌چرخید و زیاد در مجالس نمی‌نشست. بعد خبر آمد از مزار که سید اتو را بردند، سر گم و نامعلوم تا به امروز، باقر و مصطفی بچه خردش را هم بردند و مرتضی هم گریخته. اینکه کی برد و چی برد، تا به امروز مشخص نیست. اما من در دنیای کودکانه خود غرق بودم و ناراحت از اینکه چرا مرتضی با ما در سر صنف نیست.... این اولین رفیق کودکی‌ام بود که احساس کردم روزگار او را از ما جدا کرد... و بین بچه ترکهای جنگره، سخت احساس تنهایی می‌کردم. مثل اینکه یک تکه از وجود آدم گم شده باشد.... امروز، با تک تک بچه‌های ترک، رفیق هستیم، روابط نیک داریم و گاهی به شوخی تلخی می‌گویند: از وقتی فهمیدیم جنگ خوب نیست، دیگر وطندارهای تو را رد مرز نمی‌کنیم، سرکارشان میگزاریم و کار دستشان می‌دهیم. حالا بگو ببینم تو کارآفرینی یا ما؟ 😉 اما مچم که ما آدم شویم. بین یک منجلابی به نام حرکت و وحدت و جنبش و اسلام و جمعیت و مردم و ملت گیر مانده‌ایم، بدون ذره‌ای کار و امنیت و آرامش و آسایش. بدون پایین رفتن آب خوش از گلوی زن و مرد و پیر و جوان ما. این واژه‌های زیبا، چقدر بی روح و بی رمق، پیش چشم آدم رقص می‌کنند..... . . . . ‌. . #تکیه_خانه #وحدت #حرکت #افغانستان #ترک #مزار #تهران #ساوند_سیستم #آمپلی_فایر #تبلیغات_اسلامی #قومندان #دیوانه #آموزش #کودک #مهاجر #افغان #جنگ #مهاجرت #مرتضی #شرق #افتاوبرآمد #آفتاب #کارآفرینی #روح #رمق
Posted by atiq | ژانویه 17, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان سالهای ۱۳۷۲ بود. آن‌سال تازه وحدتی‌ها و حرکتی‌ها می‌خواستند یکجای شوند. تکیه خانه شان را یکی کنند و به مجلس خودشان عظمت ببخشند تا...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان برای این فضا، کدام موسیقی را پیش‌نهاد می‌کنید؟
Posted by atiq | ژانویه 16, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان برای این فضا، کدام موسیقی را پیش‌نهاد می‌کنید؟

#better_Afghanistan
Posted by atiq | ژانویه 15, 2022
ز خاک تیره می‌روید ولیکن،

ز خاک تیره می‌روید ولیکن، نگاهش بر شعاع آفتاب است....

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان - یک روز یکی از دوستان، ازم پرسان کرد: رضا یک گل را بگوی که در هر آب و هوایی دوام بیاره و آب و مراقبت هم نخواهد، زود هم خشک نشود، کدام گل را پیش‌نهاد میکنی؟ چرت زدم و گفتم: به واقعیت که یک چنین گلی را نداریم، مگر اینکه یک گل پلاستیکی بگیری. یا یکی از این تابلو گل‌هایی که از اول خشک شده باشه. اگر نه گل تازه، خاصیت‌های خاص خود را دارد و نمی‌شود ناز گل را نکشید، گل است، ناز دارد خاماخا (خواه ناخواه) چهل ساله شدم، باور کنید نفهمیدم ناز وطن را چی رقم وردارم؟ لعنتی هم دوست داشتنی است، هم خرتاخری، یک تعارض عجیب‌. گاهی میگم، دیگه مملکتها از خدایشان است مثل ما واری، اولاد داشته باشند، این را ببین، خودش هم نمیفهمد با خودش چند چند است... بهتر است یک دوره مدیریت و منجمنت منابع خرمست و گشنه مست را بگذرانم. کدام دانشگاه این رشته را دارد؟ یا از صفر self study کرده پیش خود شروع کنیم؟ راست‌اش، یک مدتی است به گفته دوست ادیبم، دچار شک فلسفی شدم. یا به گفته دوست خراباتی، شکم زیاد سیر شده و قدرت هضم شکم و مغز پایین آمده و باید همیشه خود را stay hungry, stay foolish نگاه کنم. سوال و آن Big Question این روزهای من این است: تکنولوژی به کدام سمت روان است؟ یک روزی در ایام کودکی، در خانه بودیم که پدرم موقع چای خوردن، یک آهی از نهاد برکشید، یک آه عجیب و سوزناک، همگی برگشتیم و طرف‌اش سیل کردیم و گفتیم : چی گپ است پدر؟ پدرم گفت: هی روزگار، مردی نمانده، یک زمانی بود که در جنگ، مردی و نامردی مشخص میشد، دلاوری و شجاعت مالوم می‌شد، دوره، دوره رستم و سهراب و اسفندیار و سیاوش بود. زور و قوت و بازو و شمشیر و جنگ تن به تن بود. دوره گُرز گران و شمشیر و سپر و کمان بود. حالا ببینی، یک مَیده بچه، با تفنگ، از یک سولاخ، تَخ تَخ یک مرد چهل ساله را میکشه و معلوم هم نمیشه که کی بود. دوره دوره نامردی شده، گذشت او دوره عزت و جوانمردی. و باز مثل همیشه تاکید می‌کرد که : افغانستان جور نمیشه، حالی سلاح دست هر کس و ناکس افتیده، او دوره ما، تو سلاح را دست هر کس نمی‌دیدی، ترس بود، حکومت زور داشت. حالی خبر شدم بچه سید کلو(کلان) را در بلخ زدن، چی یک شخصیتی بود، سالها درس خوانده بود، کربلا و نجف و سوریه و مکه رفته دیده بود، او را هم کی زده؟ یک میده بچه بی ریش و کونی که فرق اِشپش را از کَیک نمی‌دانه، چی برسه به فرق دست چپ و راست خوده..... بی بی سی، یک گزارش تهیه کرده بود از: تاثیر مسج و موبایل بر آزادی زنان در افغانستان پدر میگفت: حالا نر و ماده با مَسِجَکان،در زیر کمپل هم با هم زدن کنند، پدرِ خانه روح‌اش هم خبر نمیشه. اینها کل‌اش فساد است‌. هر چی میگفتیم: پدر او رقم نیست، میشه استفاده درست هم کرد. میگفت: کجاست او تربیه و اخلاق.... یک گاو گَر، یک گله را گَر میکنه و یک میوه خراب، یک کِرِت را. شما کجا زورتان به فلانی و فلانی و فلانی میرسه؟ یک دفعه که فلانی مَی خورد و مست شد، "جونَه گَو" (گاو جوان و زوردار) قلبه‌ای واری همگی را زیر دست و پای میکنه، کس هم نیست دَم‌اش را بگیره.. باز بیا پوره کو..... برید به جای این همه درس خواندن، یک کمی هم ورزش کنید که در برابر این گاوهای وحشی، بر علاوه دانش، کمی زور و دلاوری هم داشته باشید. نشود که از ترس، خشتک‌ خود را تر کنید... پدرم عقیده داشت: زر در کمر و زن در بغل، ما می‌گفتیم یعنی چه؟ می‌گفت اگر زن و زر و طلا و دارایی‌ات در کنارت نبود، از تو نیست، پولی که تو در بانک داری از تو نیست، زری که در کمرت بسته است، از تو است. و زنی که در بغل‌ات باشد. اما این تکنولوژی، بدون آموزش وقتی در اختیار هر کسی قرار بگیرد، نتیجه چی میشود؟ زر را از کمرت می‌دزدند و زن را از بغلت. شب میخوابی و خواب میبینی، صبح اکانت خالی است و زن هم در بغل نیست. چهار تا خشت هم در زیرت گذاشته‌اند و مثل تیر موتر واری، تخمهایت را هم کشیدند و بردند و هنوز خبر نیستی. اما اگر آموزش و تربیه باشد، سال‌های سال، زر خود را در دشت ایلا کن، ده چند شده باز می‌گردد و سال‌های سال، زن را ایلا کن، [ده چند شده نمیایه 😉، خود را نگاه میکنه برایت ] و کسی دزدی کند؟ پدرش نتواند. اینجا هم اهمیت آموزش و تربیه و تعلیم مشخص میشود که: آدمیزاد، به تربیه نیاز دارد، سیب از سیب، رنگ میگیره. آدمی که آدم نبیند، کجا آدم شود؟ از سرعت حرکت، جهت حرکت مهمتر است. ما چو تخته پاره‌هایی بر موج، به کجا روانیم؟ Choose your direction at first. Why? Why? Why? Why? Why? You like New York city in the daytime. I like New York city in the nighttime. . We like it in the end of time... . We don't even know why? ‌.
Posted by atiq | ژانویه 15, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان - یک روز یکی از دوستان، ازم پرسان کرد: رضا یک گل را بگوی که در هر آب و هوایی دوام بیاره و آب...