Blog

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان با سَرِ کَل، روز شنبه آمدم دانشگاه، یک کلاهِ سیاهِ پیک دار هم پوشیده بودم. دوستان هر کدام که قبلا مرا دیده بودند، از تعجب دهانشان باز می‌ماند. می‌گفتند : چکار کردی موهای خُرمایی خوشگل‌ات را؟ تازه می‌خواستیم این هفته پولهایمان را جمع کنیم و برای کمره zenith، فیلم ۳۶ تایی بخریم همرایت عکس بگیریم که بگوییم یک رفیق خارجی خوش تیپ داریم. تو که زدی همه برنامه‌های ما را خراب و نقشه‌ها را نقش برآب کردی. بدون گپ و سخن با دوستان، با دل پُر، رفتم پیش استادِ راهنمایم. یک مرد حدودا ۶۰ ساله با لبی خندان و عینکهای فتوکرومیک که برعلاوه چشمها، نیمی از کومه‌های چاق و تپل استاد را هم می‌پوشاند.موهایی که شبیه پوشش گیاهی مناطق کویری، کم پشت باشد و بیشتر سر دیده شود تا مو، و بین موها هم سفیدها، بیشتر از سیاه‌ها بود. از ماجرای پیش آمده بین خودم و پدرم، قصه کردم، از باربارا آنجلیس. از خشم و انفجار بغض پدرم سر دسترخوان شام. از خونسردی و تصمیم نهایی‌ام برای کَچَل کردن و از فحشهایی که پدرم داده بود. بیشتر از همه از قضاوت‌های پدرم دلم درد میکرد، از مثلهای نیش‌داری که جانم را می‌خَلید و می‌گَزید. استاد برایم چای ریخت. عادت داشت همیشه خودش با علفهای مخصوصی که از جاهای مختلف جمع میکرد، چای دم کند. در واقع چای نبود، یک قسم دمنوشهای خودساخته استاد بود که پشت هر کدام آن علفها، یک کتاب، داستان و خاصیت و تاریخ قرار داشت. استاد، اشاره کرد که از آب‌نباتهای کَندَلوس بردارم. کندلوس نام یک منطقه سرشار از گیاهان معطر کوهی است. تازگیها، یک فابریکه استخراج عصاره‌های گیاهی را آنجا تاسیس کرده بود و از آن عصاره‌ها و جوهرها، در ساخت شیرینیگک‌های جوهر دار با مارک candalus کار می‌گرفت. وقتی چای و شیرینیگک جوهر دار را به لب زدم، بِلکُل فکر و خیال از سرم پس شد. استاد روی چَوکی تَیرَک دار (صندلی چرخدار ) خود چرخ خورد و عکسی را نشانم داد، عکس مربوط سال‌های دور بود. یک عکس سیاه و سفید با حاشيه های کنگره‌دار و بریده بریده، که جمعی از جوانان در آن دیده می‌شدند. استاد گفت فکر میکنی کدامش من باشم؟ خوب به عکس دقت کردم، اما استاد را نیافتم. استاد گفت : اینجا آلمان است. برلین سال‌های ۱۹۶۰ . آن سالها آنجا از طریق بورسیه تحصیلی رفته بودیم برای آموزش کشاورزی نوین. آن که موهای پر پشت، شبیه دو روز پیش تو دارد من هستم. آن وقتها عینک نمی‌زدم. چشمهایم خوب می‌دید. روزگار است. می‌گذرد. با تمام گفته‌های پدرت موافقم. تو باید همیشه بدانی که یک افغان هستی و با ایرانی‌ها فرق داری، اما از دید مثبت اش ببین. همان گونه که ما هم یک روزی در آلمان درس خواندیم و برگشتیم ایران، تو هم یک روز برمیگردی افغانستان. اگر اینها را می‌بینی ‌که درس نمیخوانند و پیگیر نیستند حقشان است. پدرهایشان به اندازه کافی دارد، آینده شان تامین است. اما تو باید بخوانی، تو یک روز حتما به وطن‌ات برمیگردی و در واقع نماینده مردم و کشورت در بین اینها هستی. تو به عنوان یک مهندس، رسالت داری، تو مسئولیت داری در برابر مردم و وطن‌ات. آنها به تو نیاز دارند. به اندازه لازم، باید به سر و وضع و تیپ و ظاهر و آراستگی‌ات رسیدگی کنی. هر چیزی یک minimum و maximum دارد، اما پیدا کردن نقطه Optimum کار هر کسی نیست. تنها یک مهندس و کارشناس می‌تواند نقطه اُپتیمم درست را تشخیص بدهد. تلاش کن، دو برابر بقیه، درس بخوان، دو برابر بقیه، تفریح کن، بگرد و ببین. هر جای هم که مشکل داشتی، بیا پیش خودم، با تمام وجود، در خدمتت هستم. چرا که من، تو را یک دانشجوی مهاجر افغانی نمی‌بینم. من در تو، جوانیهای خودم را می‌بینم، با همان امیدها و آرزوها. با همان انرژی و قوت. با همان مشکلات و نگرانیها، هر چه تجربه خوب و مفید دارم در اختیارت میگزارم.... آن‌روز، چای چَسبید، حرفهای استاد، تا هنوز مَزَه می‌کُند و من در هوای کوهستانی کَندَلوس نفس می‌کَشم. یگان شیرینی‌ها، یگان اختلاط‌ها، یگان مزه‌ها، تاریخ مصرف ندارد. برای همیش و همیشه است.
Posted by atiq | فوریه 1, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان با سَرِ کَل، روز شنبه آمدم دانشگاه، یک کلاهِ سیاهِ پیک دار هم پوشیده بودم. دوستان هر کدام که قبلا مرا دیده بودند، از...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان سه ماه بود خانه نرفته بودم و موهایم بلند شده بود و روی گوش انداخته بودم، مدل مویها، شبیه جکی جان اونا یا داوود سرخوش خود ما بود. یک دریشی (کُت) سورمه‌ای رنگ، با یک پیراهن سفید و یقه بلند که یقه پیراهن روی دریشی می‌آمد. شلوار (پَتلون) دریشی راسته و یک کفش جگری رنگ نوک تیز رقم، که او وقتها مدل شیطانی می‌گفتند... استایل عینک را هم بدون فریم (frame)گرفته بودم. البته او وقتها شکم نداشتم و از زیر پیراهن، سینه و شکم فقط میدان فوتبال واری، تخت بود، نه که مثل حالی واری، توپ فوتبال را قورت کده باشم. و البته سخت ترین و قیمت (گران) ترین بخش کار که انتخاب عطر و ادکلن بود. یک عطر و ادکلن را خریدم حدود ۵۵ دالر (دلار) با مشورت و راهنمایی پیر بزرگ. سرجمع برای این تیپ و استایل جدیدم او وقتها، چیزی حدود ۳۰۰ هزار تومن که معادل ۳۳۰ دالر میشد خرج کرده بودم. پیسه را از اولین کار ترجمه‌ام گرفته بودم. همراه یک نفر آنلاین رُخ شده بودم. در همی چت رومهای یاهو مسنجر بود و کار ترجمه از انگلیسی به فارسی ایران و دری افغانستان را برایم داده بود. پول را هم به حساب بانکی واریز می‌کرد که از ATM نزدیک دروازه دانشگاه می‌کشیدم. تمام استادا و دوستا، یک رقم از دیدنم خوش می‌شدند و تحسین‌ام می‌کردند و با شوق میگفتند: چقدر خوش تیپ (handsome)شدی. تو قبلا کجا بودی؟ بخی دانشگاه را خوش نما کردی. گفته سیتا قاسمی [ که همراه شرافت پروانی آهنگ نمی‌چرانم رمه را خوانده یگان وقت] که میگه: اینَمیتتتووووو.... اینَمیتتتوووو، تکسی پژو ۴۰۵ را دربست گرفتم و کَش دادم (حرکت کردم) طرف خانه، از دکه روزنامه فروشی سر ایستگاه هم برای دریور (راننده) تخمه ( دانه گل آفتاب پرست) و یک بوتل آب معدنی هم خریدم. یک روزنامه‌ی شَرق هم برای خودم خریدم. در راه، کَسِت مخصوصِ خود را، از جیب کشیدم و دادم به راننده. نوار را سَر کرد و پلی play کرد و تا خواندن ها خلاص می‌شد، مه هم از پوهنتون (دانشگاه) تا خانه می‌رسیدم. گَدوَد (درهم برهم) خواندن‌های فرمایشی خودم بود، گوگوش و حبیب و هایده و مهستی و ستار. یک خواندن هم از ساربان خود ما، آهنگ چشمک بزن ستاره.... که هنوز جزو favorite هایم است. در سیت پشت موتر (صندلی پشتی ماشین) لَم داده بودم و غرق رؤیاهای خود بودم. شیشه را بالا کرده بودم تا باد، استایل موهایم را خراب نکنه، AC چالان (روشن) بود. صدای آهنگ و بوی عطر هم پیچیده بود. بنده‌ خدا دریور (راننده) اعتراف کرد که ای کاش من هم افغانی می‌بودم. گفتم برو یک صدی زیادتر میتمت (می‌دهم بهت)بخاطر همی گپ‌ات، چشم‌هایش دیگام (باز هم) گرد شد. بیرادر جانی، خانه رسیدم. کورتی و لباسها را کشیدم و لباس‌های گَل و گشاد ورامینی کار را پوشیدم و رفتم سرِ زمینها، او وقتها، یک کتاب از باربارا آنجلیس را می‌خواندم. اونجا گفته بود هر چند وقت یکبار از اطرافیان‌تان پرسان کنید: "آیا چیزی هست که بخوای برایم بگویی یا بخواهی من هم بدانم؟ " و بعدش سکوت کنید و چیزی نگویید که فقط بشنوید. دیدم پدرم اعصاب ندارد، نه در دشت و نه سر دسترخوان شام. آهسته اَکت (act) کتاب باربارا آنجلیس را کردم و به پدرم گفتم: بابا، چیزی است که بخوای برایم بگی؟ یکدفعه پدرم دسترخوان را کشید و زد دیگ و شوربا و نان و سبزی را لَولیگد کرد و بهم ریخت، انگار که دیگ بخار بتَرقَد (بترکد) و انفجار کند، فریاد زد: تو از کی تا حالا کونی شدی؟ عطر میزنی و موی بلند میمانی و لباس اتو شده میپوشی؟ خَرِخدا، تو برای درس رفتی دانشگاه یا برای کونی‌گیری.... ای چی وضع و قواره است جور کردی برای خودت؟ ما دل ما خوش که بچه ما درس میخوانه، نه کی ادم، رفته خوده بچه فیلم جوره کده، هزاره کَم اَصل واری نشوی که تا یک چیز را دیدی، خودت را گم کنی. دیگرا اگر می‌کنند وطنشان است، تو افغانی مهاجر را چی که پشت کون اونا را گرفتی؟ بچه غریب واری برو درس‌ات را بخوان و تیز تیز خلاص کو مرد شو برو مملکت خوده آباد کو. از برای خدا.... خلاصه، شام آن شب، در سر دسترخوان خانه ما، قیامت برپا شد. فقط خوب شده بود در کتاب باربارا آنجلیس گفته بود، بعدش فقط گوش کنید و بشنوید و هیچ عکس‌العملی نشان ندهید. بعد پدرم رفت عکس روی کارت شناسنامه افغانی‌ام را نشانم داد و گفت: مه اینی‌تو بچه میخوایم. ببین مدل موهایش چی رقم است؟ در جیب تو کونی مُفلِس ایشپیش (شپش) کَمسایی ( یک مدل از بازی قمار) میزنه، باز تو میروی و پولهایته سر چی خرج میکنی؟ بهر حال، آن شب نمیدانم چرا آنقدر خونسرد بودم. آنقدر خونسرد و بیخیال که پدرم شک کرده بود کونی را بلا د پس اش، بچه معتاد نشده باشد... فردایش جمعه بود. هشت بجه صبح رفتم پیش دکان سلمانی. بسته بود، رفتم پشت خانه نفر سلمانی، صدایش کردم. خواب بود، گفتم کلید را بده، خود ما می‌رویم دکان، قبول نکرد، نیم خواب نیم بیدار آمد دکان را باز کرد. گفتم از ته بزن. یکبار با ماشین، یکبار با تیغ . کل کو. تعجب کرد، کَل کرد، قواره مه شد عموجانی اونا یا شبیه زِینال بَندری خودِ ما... یا همان جمشید آریای معروف... رفتم سر زمینها، پدرم سر بی موی و کل‌ام را دید، حتما در دل خود گفته باشد: معتاد را بلا د پس‌اش، بچه دیوانه نشده باشد.... بعد خبر شدم رفته بود پیش ملا، ۵۰ دالر داده بود تا یک تاویز ماویز محکم و چشم و حسد بگیره برایم. درس خواندن آسان نبوده، کار کردن هم آسان نبوده، پول پیدا کردن هم، پول جمع کردن و خرج نکردن بخی قیامت است برایم، ساختن وطن هم دیگه قیامت است. اما من تا هنوز، بعد بیست و دو سال بیخیال همه این قضایا، فقط در مرحله گوش کردن و سکوت بعد از آن سوالم هستم: آیا چیزی هست که بخوای بدانم؟ آیا چیزی هست که دلت بخواهد برای من هم بگویی؟ پ.ن: باد، موهای ما را با خود خواهد برد... باد، ما را با خود خواهد برد.... باد، ما را برد... باد، بُرد... باد... از خاک در آمدیم و بر باد شدیم.... غمگین‌ام. اصلا هم دوستتان ندارم. خیلی بَدید..❤
Posted by atiq | ژانویه 31, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان سه ماه بود خانه نرفته بودم و موهایم بلند شده بود و روی گوش انداخته بودم، مدل مویها، شبیه جکی جان اونا یا داوود...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یادم آمد یک وقتهایی، یک پیرمرد دست فروش سه شنبه بازارهای طالب آباد، که اوضاع مالی خوبی داشت، عاشق یک دختر جوان افغانی، در محل ما شده بود. آمده بود برای مشورت پیش پدرم. پیرمرد تاجر، تازگیها، موترک زَرَنج خود را سودا کرده بود و یک وانت پیکان تَرپال دار، گرفته بود و داخل آن، آینه و وسایل آرایش زنانه و کم کم شانه و خمیر ریش و ژیلت مردانه هم می‌فروخت. اوضاع‌اش به گفته آن روزها، کُوَیت بود. پیرمرد تاجر، برای مشورت آمده بود پیش پدرم. سرِ زمینهای سبزیکاری. می‌گفت آن دختر، چشمم را گرفته، دلم را برده، خودش هم راضی است. گپ هم زدیم. فامیلش هم راضی است. اما برای مشورت پرسان کردم گفتند برو پیش ارباب خانعلی. این شد که آمدم پیش شما که نظر شما چیست؟ پدرم اشاره کرد به من که برای جناب تاجر، چای بریزم. چایی آتیشی که روی آتش و دود چوب دم کشیده باشد. بهمن‌ماه، بود، از بلندگوی مدرسه، صدای جشن‌های انقلابی می‌آمد. آفتاب آن موقع، مزه دار است. زیر آفتاب نشسته بودیم. روی جُل و پَلاس پلاستیکی که کارگرها، سرچاشت روی آن نماز میخواندند. پیرمردِ تاجرِ یکاولنگی، حرفهای دلش را زد، قصه‌های بُت‌ها و بازار بامیان و شبرغان و هرات و مشهد و سمنان و کویته و کراچی خود را گفت. از سفر یَمَن خود قصه کرد و چرخش خود به سمت کربلا و نجف و سوریه و بالاخره حضورش در بازارهای روز روستاهای اطراف شهرری. پیرمرد تاجر گفت و گفت و گفت و بِخی، پُر گفت ..... کم کم از قصه اشباع شده بودیم، حالتی که انگار آخرین لقمه‌های پیتزا را به زورِ کچاب بِچپانی به گلوی خود و با انگشت از پشت فرو کنی که تَه برود. در آخر، پدرم سرش را خاراند. انگار که در دلش بگوید: پیرمرد گوزو را ببین، آمده راهنمایی بخواهد یا با این جهانگردی‌هایش میخواهد کون ما دهقانهای یکجانشین را بسوزاند؟ این همه دنیا را گشته و تجربه دارد و باز آمده که من راهنمایی‌اش کنم، مرتیکه تو که پایت لب گور است، در این همه مدت، در این سفرهای رنگارنگ، باید رنگارنگ از خودت پذیرایی کرده باشی. حالا که آن بادرنگِ (خیار) وجود، بادخورده و پلاسیده و چُملُک شده، کجا میخوای آنرا فرو کنی؟ یعنی باور کنم این همه جاها را گشته‌ای و تجارت کرده‌ای و لب به لب‌اش نگذاشته‌ای، یعنی چه؟ در آخر، پدرم سرش را خاراند و گفت: کربلایی جان، خدا نیک و مبارک کُناد، قدمش نیک و با برکت، خدا صد داده، صدهای دیگه هم بدهد. مگم یک چیز را اول تیار کن بعد، پیرمرد تاجر، با اشتیاق گفت: چی را فراهم کنم ارباب؟ پدرم گفت: اول یک خانه بگیر. پیرمرد تاجر با عجله گفت: خانه گرفته‌ام. پدرم گفت: نه، یک خانه بگیر در جایی که تا چهل خانه پشت سر، چهل خانه پیش روی، چهل خانه سمت چپ و چهل خانه سمت راست، بچه جوان نباشد، که بخدا اگر بوی آن زن جوان تو به مشام بچه جوان برسد، نمیگزارد که آب خوش از گلوی تو پایین برود و عیش تو را مکدر می‌کنند، جوانهای این محل، ناشود جوان‌ها هستند. از گپ نیستند. خودت هم بهتر میدانی که قصه دختر و بچه، قصه گوشت و پیشگ است. بگیر و دور ببرش.... پ.ن: امروز از مادرم شنیدم، هنوز آن تاجر پیر یکاولنگی، با همان وانت پیکان ترپال‌دار خود، می‌آید سه شنبه بازارهای طالب آباد بساط می‌کند و هنوز آن دختر، مجرد است.... آدمی است دیگر، آدمی گاهی دلبسته می‌شود، آدمی گاهی وابسته می‌شود... آدمی گاهی بدون آنکه بداند چرا؟ پیر می‌شود، آدمی گاهی زمین‌گیر می شود. و عشق، صدای فاصله‌هاست، صدای فاصله‌هایی که غَرق اِبهام‌اند....
Posted by atiq | ژانویه 30, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان یادم آمد یک وقتهایی، یک پیرمرد دست فروش سه شنبه بازارهای طالب آباد، که اوضاع مالی خوبی داشت، عاشق یک دختر جوان افغانی، در...

مواظب باشید که هک می‌کنند فیسبوک شما را.
Posted by atiq | ژانویه 29, 2022
مواظب باشید که هک می‌کنند فیسبوک شما را.

مواظب باشید که هک می‌کنند فیسبوک شما را.

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قسمت دوم: ای کاش طیاره نمی‌بود.... حالا چند وقتی است که از سفر هوایی میترسم، از طیاره‌های مسافربری و ترمینال‌ها.... پیش خودم میگویم: چرا آدم باید دور برود، چرا پیش مادرش نمی‌ماند؟ آدم چقدر می‌تواند ایلاگشت (وِلگرد و وِبگرد) شود؟ یک جمعی از دوستان در کابل جمع بودیم، بعد از ۲۰۱۰، بعد از ۲۰۱۴، بعد از ۲۰۱۸، بعد از ۲۰۲۱ شبیه گلوله‌های نفتالین، محو شدند یک تعداد از ما. دور شدند. آنهایی که به بیگ بنگ اعتقاد ندارند، ببینید ما هیچ نبودیم، اما حالا هرجا هستیم. اما نیستیم. وجود نداریم. این است هستی و نیستی ما. این است عدم و حضور ما. تو فکر کن بقیه ۷ میلیارد آدم روی زمین و خلا، هیچ فرقی با هم ندارند. تنها همان چند جمع دوستانه‌ی کابل را می‌دیدیم. که حالا ماشالا، همه جا هستیم. اما چه کنم که دوری، قَیرو (افسوس) که دوری.... چند روزی است در مسیر جاده‌ی ابریشم به سمت شرق روانم. از کابل و جلال آباد و تورخم و خیبر و پیشاور و اتک و تکسیلا و پندی و لاهور بگیر تا عجایب "کلیله و دمنه" هندوستان. چرا باید طیاره باشد؟ انگار فکر میکنم بروی رستورانت و فقط منو و عکس غذاها را ببینی و بعد پیش دوستانت لاف بزنی و بگویی من لازانیا خوردم، شبیه قصه بروت‌چربگ یارو..... خیلی از ما در حالی که آنتالیا را فقط روی نقشه دیدیم و سواحل به گند کشیده شده‌ی آنرا ندیدیم و فکر میکنیم دیده‌ایم. ما در عالم هپروت زندگی می‌کنیم دوستان، ما فکر می‌کنیم سفر کرده‌ایم. در حالی که از طیاره، از یک آشغال دانی به یک آشغال‌دانی دیگر تخلیه شده‌ایم.... آنقدر که از این کلمه evacuation و تخلیه بدم آمده است که احساس آشغال بودن لحظه‌ای رهایم نمی‌کند. من صدای غرش طیاره‌ها را شب تا صبح ، صبح تا شب، روزها و هفته ها در کابل شنیدم. در هر پرواز، در هر پریدن، در هر تخلیه، قسمت‌هایی از وجودم را بردند. و ما را در خلا، خلا مطلق، در یک حالت بی وزنی و معلق، رها کردند. دیگر کابل جاذبه ندارد. می‌فهمید چه میگویم؟ اینجا پاهایم در زمین بند نیست.... فقط دلم درگیر است.... اینجا هوا، برای از تو نوشتن مرا کم است..... لعنتی ها، من در عالم هَپَروت زندگی میکنم. حالا فهمیدید که آدم اگر #زجر بکشد و #زندگی مصرف کند، هزار برابر قویتر از #شیشه و #تریاک کشیدن و مصرف #حشیش است. زَجر، بیشتر از هر چیزی آدم را به هپروت می‌برد. به یاد یار و دیار، زجر میکشم، زجر میکشم و زندگی است که دود میکنم.... من از طیاره و غرش آن، چه جنگی و چه مسافرتی، بدم می‌آید. چرا آدمی راه ابریشم خود را گم کرده و دنبال کهکشان (کاه‌کشان) است. ابریشم بهتر است یا کاه؟ من دوست دارم در مسیر راه ابریشم، پیاده و تک و تهنا، به سوی شرق بروم. به سمت طبیعت، به سمت و سوی گلها به سوی پرنده‌ها... به دنیای رنگها و شادی‌ها... به سمتِ مشرقِ جغرافیایِ عِرفانی.... ما را تیر از این بیداد، (این شهر از تو باشد...) دوستتان دارم خیلی ❤
Posted by atiq | ژانویه 29, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان قسمت دوم: ای کاش طیاره نمی‌بود.... حالا چند وقتی است که از سفر هوایی میترسم، از طیاره‌های مسافربری و ترمینال‌ها.... پیش خودم میگویم: چرا...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان ■ ای کاش طیاره‌ی جنگی (هواپیما) نمی‌بود..... همیشه از طیاره و غرش آن هراس داشتم. اما نمی‌دانستم چرا... تا که یک سرِ شب، دو تا قرص خواب قوی خوردم و پشت بندش، یک عدد پیتزای مدیوم وجیتیبل را با کچاب زیاد و تیز تیز (تند تند، منظور مزه مرچ و فلفل است)، تنهایی خوردم و یک لیوان آب رویش و خوابیدم. شاید احمقانه به نظر برسد، اما خوابِ سرِ شب با شکمِ پُر با همراهی قرص خواب، اما این سوختِ سفرِ وجودِ من در طول زمان است. من در خواب قشنگ تر از بیداری سفر میکنم. اینبار رفتم که ریشه‌ی این ترس خود را در گذشته پیدا کنم که چرا از طیاره هراس دارم.... پنج ساله بودم، در کوره‌دهات‌های اطراف تهران، کنار یک آبگیر و چِهلی (جهیل و دریاچه)، که ماهی و بچه قورباغه‌هایی شبیه ماهی داشت. همان وقتهایی که فراوانی بود و بخاطر آبگیری یکی از سَدهای تهران، تمام جنوب شهر و زیر زمین خانه‌ها پر از آب شده بود. یک موزه(چکمه) پوشیده بودم و کمی رفته بودم داخل آب تا با دست ماهی بگیریم. آن وقتها فکر می‌کردم چوچه قورباغه‌ها هم ماهی هستند... موزه‌هایم قهوه‌ای رنگ بود، داخلش هم پَد (پشمی) داشت. آب دقیقا تا لب گردن موزه‌هایم بالا بود و من چون یک انسانِ شکارچی، نفسم را در سینه حبس کرده بودم تا ماهی قرمز کوچکی را بگیرم. ناگهان صدای غرش طیاره‌ها و تیرباران و بمباران شروع شد... چند طیاره جنگی عراقی، آمدند و پالایشگاه نفت تهران را زدند... از وحشت به جای اینکه طرف ساحل بیایم، دویدم طرف قسمت‌های عمیق آب، و تمام موزه‌هایم خیس شد. همانجا از ترس و از وحشت جیغ میزدم، از آن جیغهای بنفش که از نهایت ترس از نهاد آدمی می‌برآید. مادرم طرفم دوید و از آب بیرونم آورد. مرا کشید و برد در خانه. دود سیاه، شبیه دیو سیاه رنگی، بالای پالایشگاه تهران حلقه حلقه میزد و می‌سوخت. طیاره‌ها غرش کنان از بالای بام خانه‌های ما رفتند.... من هم ترسیده بودم و هم خوشحال بودم، ترس طیاره و آتش و دود سیاه و خیس شدن موزه‌هایم یک طرف. و خوشحالی از اینکه از ترس خودم را هم خیس کرده بودم و مادرم نفهمیده بود و گوشم را نکشیده بود و همینطور نرمال، لباسهایم را تبدیل کرد و به خیر گذشت... از آن به بعد تمام نقاشی‌های مکتبم، یک طیاره جنگی بود و یک دافعه هوا (ضد هوایی) که با شلیکهای ممتد خود، طیاره را سرنگون کرده بود... تا جایی که معلم به والدینم اعتراض کرده بود که رضای شما غیر از طیاره و تیربار، چیزی دیگری بلد نیست بکشد؟ و بعد مادرم برایم کشیدن برگ و گل و گلبوته را یاد داد. خیلی قشنگ قلم آبی رنگ را بر روی پارچه های سفید تترون حرکت می‌داد و برای زنها، طرحِ قبل از گلدوزی را می‌کشید. بعد با قلم، در دفتر من طرح گل کشید و گفت: مقبول‌ترین گلها را برای بچه خود میکشم.... من در زمان سفر کردم. شبیه سریال دارک، شبیه فیلم ماتریکس، برای سفر به زمان، دو عدد قرص دیازپام، یک عدد پیتزای متوسط ویجیتیبل و خواب سرِشب با شکم پُر، برای من تا به حال بهترین و اقتصادی ترین گزینه بوده است. راحت میروم در اعماق و حدود نیمه‌های شب، از شدت تشنگی، برمیگردم بالا و بیدار میشوم. من فهمیدم که چرا از غرش طیاره میترسم. فهمیدم که چرا از جنگِ آدم بزرگها میترسم... فهمیدم که آنها جور دیگری آتش بازی می‌کنند... و فهمیدم چرا به صدای پرنده‌ها و دیدن گلها بیشتر از طیاره‌های جنگی علاقه دارم. من اینها را مدیون مادرم هستم....
Posted by atiq | ژانویه 29, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان ■ ای کاش طیاره‌ی جنگی (هواپیما) نمی‌بود..... همیشه از طیاره و غرش آن هراس داشتم. اما نمی‌دانستم چرا... تا که یک سرِ شب، دو...

یک کارگر خسته و ژولیده و پر از گرد و خاک افغانی را در مترو تهران دیدم، بسیار خسته، درمانده و ناامید، با ظاهری مندرس و دستهایی خشن و درشت که زِبری دستانش، شیشه را خط می‌انداخت. پریشان چون پریشانی شده دل / اسیر نابسامانی شده دل میان این همه رنج و مصیبت / شبیه مردِ افغانی شده دل هر دوی ما سرِپای بودیم و جایی برای نشستن نداشتیم. آرام سر صحبت را همرایش باز کردم: - چطور استی وطندار؟ ناگهان تکانی خورد و صاف ایستاد شد و طرفم سَیل (نگاه) کرد و گفت: = شما هم افغان هستید؟ - بله، وطندارت استم. = اینجا، چکار می‌کنید؟ - نیم روز درس می‌خوانم، نیم روز دیگه کار می‌کنم. شما چکار می‌کنید؟ = مه هم نَو از کابل آمدم، اونجا در اُردو (ارتش)، تانک را می‌چَلاندم (رانندگی می‌کردم). اینجا کدام کار خاصی را یاد ندارم. پیش چند نفر از آشناها در کار بَرنایی (بنایی) هستم. یک کلان مارتول (پُتک) را برایم دادن و گفتند فعلا زده برو، فقط خراب کن و چپه کو. باز آهسته آهسته دیگه کارهایش را برایت یاد می‌دهیم. بعد با آن ظاهر خسته، خنده‌ی شیرینی کرد و گفت: لالا، فعلا در خراب کردن استاد شدم، باش که چی وقت در جور کردن، استاد خاد شدم. بیکار شیشته نمیشه، غم لَقد می‌کنه و زیر می‌گیره، یگان وقت یاد غم و غریبی و غربت خودم میافتم، مارتول را محکمتر به دیوارها می‌کوبم. خوبتر، خراب میکنم و کمی آرام میگیرم. یادم می‌آید بعد از آن روز، من هم چندین بار، در مراحل مختلف زندگی، خودم را شکستم. چندین بار در آینه تُف انداختم و خودم و آینه را شکستم و فرو ریختم و خط زدم و از اول شروع کردم. فهمیدم اگر چیز زیباتری میخواهی بسازی، می‌شود خراب کرد از اول بهترش را ساخت. و ساختم هم. اما الان که فکر میکنم، جوانی بود، زور بود، قوت بود، امید بود. ای نشد، دیگیش (دیگر اش)، او نشد، دیگیش، بلاخره یک رقم‌ میشه. اما حالا، بعد از چاشت شده، از چهل تیر کردم (گذشتم) و عمری گذشته و آفتاب عمر، لخشیده (لیز خورده) راهی است به سمت غروب. اما خوب است آدم کمی با نقشه و پلان و طرح و برنامه و البته "بودیجه"، آشنا شود. خوب است، در همان جوانیها و سرشاریها، آدم با این چيزها آشنا شود، خواندن نقشه زندگی را یاد بگیرد و سَرگُم، چپه و راسته نکند. بنای وجودش را بر اساس نقشه دلخواه خودش بسازد. خوب است کلانها و ریش سفیدهای ما، غیر از شیطنت و فسق و فساد و عناد، غیر از آتِش آوردن و بُردن، غیر از پوف، غیر از اصرار و پافشاری و سماجت ناق، نقشه‌های زیبا و متنوعی از طرح و نقش زندگی از خود به یادگار بگزارند تا راهنمای ما جوان‌ها باشد. جوان‌ها هم نیم جَو، از غرور و تیزرفتاری خود کم کنند و گپ و سخن ریش سفید دلسوز خود را بشنوند. گاهی فکر میکنم گنج در وجود خود آدم است. خوب است آدم مطابق نقشه و پلان دلخواهش، خودش را بسازد. خراب کند و بسازد. خراب شود و بسازد. اما بسازد، نه اینکه بسوزد و ببازد. جانم، صد که بگی، صد که نصحیتم کنی، من آن جزیره‌های خیالی گنج، آن نقشه‌های دزدان دریایی را دوست دارم. دل به دریا می‌زنم یکبار دگر....بادبان‌ها را بکشید... هر چه بادا باد.... فرصتی گر بدهد دست اجل بار دگر، میزنم بوسه به رخسار تو صد بار دگر.... خدا خودش می‌داند....
Posted by atiq | ژانویه 28, 2022
یک کارگر خسته و ژولیده و پر از گرد و خاک افغانی را در متر…

یک کارگر خسته و ژولیده و پر از گرد و خاک افغانی را در مترو تهران دیدم، بسیار خسته، درمانده و ناامید، با ظاهری مندرس و دستهایی خشن و درشت...

● خزان بود، سمستر اول سال تحصیلی ۱۳۷۸ در دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران در شهر کرج. یک واحد درسی داشتیم به نام "زندگی گیاه سبز"، و استاد درس ما، آقای دکتر حسین لسانی بود. یک جوان شاید ۷۰ ساله قد بلند و خوش تیپ و شوخ. در آخر، وقتی منابع و مآخذ درسی را معرفی می‌کرد گفت: این کتاب را بنده و حسین لسانی، ببخشید، بنده و حسین مجتهدی، ببخشید حسین مجتهدی و بنده، ببخشید، بنده و مسعود مجتهدی ترجمه کردیم. صنف خلاص شد، رفتم پیش‌اش و همرایش قول (دست) دادم. دستهای گرم و نرم و کلانی داشت، دستهایم داخل دستهایش گم شد. خوب به چشمهایم نگاه کرد و با صدای مهربان و محکمی گفت: خوش آمدی به دانشگاه... تشکر کردم. آن روز، در راه برگشت، انگار پاهایم، یک متر از زمین فاصله داشت و من از خوشحالی این دیدار نزدیک، غَرقِ کَیف بودم. بار اولی بود که کتابی را می‌خواندم که نویسنده و مترجم‌اش را از نزدیک می‌دیدم. در لیلیه (خوابگاه) برای دوستان، این حالت خود را تعریف کردم که خیلی کیف کرده‌ام، خندیدند و گفتند زیاد جوگیر نشو، اینجا همه استادند و از خود کتاب‌ها دارند. اینجوری که اگر قرار باشد با دیدن هر نویسنده و استاد، یک متر از زمین فاصله بگیری و خَر کیف بشی، آخرش باید از آسمانها جمع‌ات کنیم... همه کیف‌ها، به کنار. آن استقبال و آن لبخند استاد و آن دستهای کلان و گرم‌اش، هنوز زیر دلم، خوشی می‌کند.... خوبی دیدن استاد از نزدیک، این است که می‌شود خیلی چیزها را بهتر درک کرد و از خود نفر پرسید. شنیدن اصل داستان از زبان خود نفر چیز دیگریست...... آن روز، استاد، با آن صدای گرم و نگاه مهربان خود، بذر محبت و دوستی و آدم‌گیری را در وجودم کاشت. اینکه در طول دوران تحصیل، خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی چیزها از یادم رفته، [و بیشتر از زندگی گیاه سبز و گل و گلکاری، برنامه نویسی و کامپیوتر و ادبیات خواندم] اما آتش و حرارت آن برخورد و استقبال هنوز در دلم گرم است. و هر وقت شعر زمستان اخوان ثالث را میخوانم به خودم میگویم: آهای مهدی اخوان، برو پیش استاد حسین لسانی‌، دستهایش هنوز گرم است، نگاهش گرم است، صدایش گرم است... وجودش گرم است. ■ من در زندگی بعدی‌ام، شاید قاضی شَوَم، در شهر کابل. در منزل سوم یک تعمیر (خانه) در یک اتاق خلوت و آفتاب‌رُخ، با پنجره‌ای مستطیل شکل با چوکات چوبی و رو به درختان گِرد ناروَن، با بوی ملایم عود، چای سبز هِل دار و خَسته‌ای باشد و پسته‌ای و روی کَوچ (مُبل) بنشینیم و به داستان‌های هر دو جانب دعوا گوش کنم. قاضی باشم، اما قضاوت نکنم. فقط غرق داستان‌های هیجان انگیز و آب و تاب دارِ دو طرف شوم. در حالی که چای و نبات خود را با قاشق، شور میدهم، غم‌های آنها هم گَدوَد شود و در هم حل گردد.. شنیدید سزای قوروت، آب جوش است... لیکن جَزا و سَزای گریه و اَشکِ چشم و آبِ دیده، سیلی نیست، یک جُفت گوش است.... بعد از ختم دعوا و داستان و صحبت، بدون اینکه کاری کرده باشم، به من پول بدهند و جلوی چشمانم، همدیگر را ببوسند و از اینکه شنیدند و شنیده شده‌اند، دیدند و به چشم آمده‌اند، لبخند ملیح و کودکانه‌ای بزنند و شب، براحتی سر خود را روی یک بالشت بگزارند و بخوابند، و به این فکر کنند که عجب پول مُفتی را در جیب‌های من تخته کرده‌اند. بعضی روایت‌ها، شنیدنی است، بعضی قواره‌ها، دیدنی است، بعضی قصه‌ها، خودِ خود زندگی است... جایی که صدا و سیمای نفر برای شما جذاب است... اگر همچین کسی را دارید که چهره و آوازش برای شما خوشایند است، آرامش بخش است، نصف راه خوشبختی را رفتید. جونَمَرگی، قصصصه کووووو قصصه کوو.... ● موقع سلفی گرفتن، تاخیر کامره (دوربین) را روی ۲ ثانیه تنظیم کردم و به قواره تُرش و اَخم کرده خودم نگاه کردم، لبخندهایم طبیعی‌تر و زیباتر شد. ۲ ثانیه به خودم فرصت دادم، گلِ لَبخند وجودم شِکُفت.... امتحان کنید.😉 دوستتان دارم. ❤
Posted by atiq | ژانویه 27, 2022
● خزان بود، سمستر اول سال تحصیلی ۱۳۷۸ در دانشکده کشاورزی …

● خزان بود، سمستر اول سال تحصیلی ۱۳۷۸ در دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران در شهر کرج. یک واحد درسی داشتیم به نام "زندگی گیاه سبز"، و استاد درس ما، آقای...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان ● دفعه اولی که در کابل به یک راننده گفتم، دستت درد نکند، برگشت گفت: پایت درد نکنه، یک لحظه هنگ کردم. همیشه شنیده بودم جواب این صحبت، سرت درد نکنه است. اما اینبار شنیدم پایت درد نکنه. اولش پیش خودم فکر کردم ریشخندی میکنه و سرِکارم یا ایستگاه شدم، اما بعد دیدم نه، یارو منظوری نداشته، ازش پرسیدم چطور گفتی پایت درد نکنه؟ او هم گفت تو چرا گفتی دستت درد نکنه؟ گفتم این یک اصطلاح است در ایران، بخاطر تشکر. راننده گفت: اینجا بخاطر تشکری، میگن خیر ببینی، خانه آباد، تشکر. بعد گفتم تو چرا مثل ایرانی‌ها جواب ندادی، سرت درد نکنه؟ گفت اولین چیزی که به ذهنم رسید، پاهایت بود، چرا که پاهای بی‌بی‌ام درد میکنه و زمین‌گیر است‌. سر که درد کنه، گشته میتانی مگم پای که درد کنه و از گشتن بمانی سخت است. به همی خاطر، گفتم پاهای تو هیچوقتی درد نکنه. جالب بود برایم. ترکیب "دست و پای" اینجا رایج تر است از ترکیب "دست و سر" و "دست به سر" و "سر و دست می‌شکنند". اما اینجا اصطلاح "چشمهایت درد نکنه" را در جواب "چشم" و "به چشم" کار می‌گیرند. ● در کابل، زمان آرام‌تر از تهران برایم می‌گذرد، آدم در کابل، دیر پیر می‌شود... این یک واقعیت است... ○ ادبیات، تنها مخصوص آدمهای قلم به دست نیست. الف باید در جِگَر آدم باشد. بعضی جاها، باید جگر و گُرده‌ی کاری را داشته باشیم. درد در جان‌ات نباشه و غم در خانه‌ات.... دوستتان دارم.❤
Posted by atiq | ژانویه 27, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان ● دفعه اولی که در کابل به یک راننده گفتم، دستت درد نکند، برگشت گفت: پایت درد نکنه، یک لحظه هنگ کردم. همیشه شنیده...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان "مستی و راستی" قصه مستی و راستی را کردم برای شما؟ می‌دانید که در کابل، شراب منع است. از یک پیربابه در کابل پرسیدم: همی مَثَلِ مستی و راستی چیست بابه؟ گفت: بَچِم (پسرم)، یعنی مست نشو که مست شدی باز راست میشی و طبیعت‌ات که راست شد باز مُرداریهایت سَر میکنه. باز او وقت رسوای عالم و آدم میشی. هوش کده باشی مست نشی. خدا قسمت کرد، رفتم ازبکستان، (در ازبکستان شراب از آب معدنی یک چیزی ارزان‌تر است) در بخارا از یک بابه همی گپ را پرسان کردم، بابه گفت: اَکَه جان(لالا، داداش)، تا راست نشدی، مست نشو. هر کس لیاقت مستی را نداره، - در کابل، باران می‌بارید، براستی نباید مست شد. طبیعت همه جا را مردار کرده بود. - در بخارا باران می‌بارید، طبیعت، مست بود. دیدید که پیرها زیاد می‌گویند نرو، نشین، نخور، نپوش و ننوش؟ از اینها فرار کنید. من پیری میخواهم که بگوید: برو، بشین، بخور، بپوش، و بنوش. روزی تو خواهی آمد، از کوچه‌های باران تا از دلم بشویی، غم‌های روزگاران دعا میکنم طبیعت‌ات راست باشد و خودت مست. جانت جور، دوستت دارم. ❤
Posted by atiq | ژانویه 25, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان "مستی و راستی" قصه مستی و راستی را کردم برای شما؟ می‌دانید که در کابل، شراب منع است. از یک پیربابه در کابل پرسیدم:...

در بلخ رفته بودیم، آنجا، در عقب قلای اسکندر، قبر یک پیغمبر بود، با نام شیث نبی، یارا دروغ گوی نشوم، قبرش ۵ الی ۶ متر درازی داشت. در وقت زیارت کردن و دعا خواندن، یکی از دوستا، داشت با دست، پای خودش را قَریش (وَجَب) می‌کرد و می‌گفت: پای وسط این یارو شیث نبی، اندازه لنگ من بوده، گفتم خب. گفت: زن این بابا عجب چیزی بوده!!! در حد دایناسوری که پلنگ هم باشد. تُف تو روحت پسر با این توصیف‌ات، زدی ثواب زیارت ما را لکه دار کردی. الان سرچ‌ کردم، گفت قبر این بابا، در لبنان است.... در سمنگان رفته بودیم، یک تپه گردِ سنگی و چوکات پادشاهی و تخت سنگی خوش فرم و تراشیده و زیبا از قدیم بود. می‌گفتند اینجا تخت رستم است. اما در کتاب ما خوانده بودیم رستم اینجا نیامده. و با دیو سپید پای در بند در دماوند جنگیده، کوه اَلبُرز مزار، را شما فکر کن پَشم بوده. و رشته کوه البرز تهران، قدیمی‌تر است. در مزار شریف بودیم، می‌گفتند قبر سخی شاه اولیا و مولا علی اینجاست، در کتاب بود که علی در نجف است. در سر پل جوزجان بودیم، یک امامزاده بوده، می‌گفتند تن‌اش را اینجا ماندند و سرش را خوردند، ببخشید، بریدند، ببخشید سَرِ تن‌اش را بریدند و بردند طرف مشهد. امامزاده یحیی، سرچ کردم در اینترنت که یحیی یعنی چه؟ آمد که یعنی زنده کننده، زندگی بخش. اگر یحیی و زندگی بخش‌اش این است که سرش را بریدند و تن‌اش را اینجا ماندند. وای به حال مختار و یزیدش .... کَل اگر طبیب بودی.... در بامیان آمدیم، بند و سد عجیبی بود، می‌گفتند بند امیر است. هیچ بندی در افغانستان، مُفت پشت‌اش آب جمع نشده ، اما آن بند سرشار از آب آبی و کبود بود. خُنُک، یَخ و مُفت. یک عالم هم ماهی داشت. شما در سر کوه در ارتفاع ۳ هزار متری تعجب نمی‌کنید این ماهی دریای چوقور (عمیق) ، سر کوه بلند چی میکند؟ می‌گفتند که بعضی‌ها که چشمشان تنگ است، نباید از این ماهی بخورند، ممکن است زودتر همو تنگی هم بسته شود و کور شوند. این ماهی‌ها، برعکس و شبیه فلفل و مرچ، خاصیت انقباض کننده از بالا داشتند‌. اصلا مولا بند را، روی همین خاصیت طبیعی ماهیها، جور کرده. یاد وقتی افتادم که لیللتر(رادیات) موتر(ماشین) سولاخ بود، یکی آمد گفت یک کمی زردچوبه پرتو(بنداز) داخل لیللتر، سولاخ را کور میکند و واقعا سولاخ را کور کرد. ماهی و چشم تنگ و زردچوبه و نسبت طلایی مولا. این‌ امیر بامیان کجا و آن کمال خان هرات کجا. یک زابل در ایران است و یک زابل، اینجا کنار کابل، یک بلوچستان در ایران است و یک بلوچستان در پاکستان. یک افشار سیلو این طرف است و یک افشار دارالامان آن طرف. یک مسجد سر کوچه است و یک مسجد ته کوچه... آدمها بین خود جور نمی‌آیند، یکی نام را خوش دارد و یکی نان را. یکی کتاب را و یکی کباب را... یکی شاخ گاو را میگیرد و دیگری پستانهایش را... یگان‌تام همیش پشت خایه خیز کردند... آن یکی در زیر یار و آن دگر در زیر بار هر دو می‌نالند اما این کجا و آن کجا. یار اگر #مورچه_صفت باشد (قد کوتاه، لب دبل، کته پستان، کمرباریک، بقچه کون، با قوت و دست و پای‌تو، سیاه، نرمه‌نرمه، توبه توبه) و بار اگر به سنگینی #بیت_کوین....آن هم کم از کم ۹۶۱ میلیون دلار (عالم و دانشمند) و (۱۶۹ میلیون دالر غنی و ثروتمند)..... چه شود ... ناله‌هایم آرزوست... عالم از ناله‌ی عشاق مبادا خالی ..... گر راه نمایی، همه عالَم، راه ‌است ور دست نگیری، همه راه‌ها، چاه‌ است
Posted by atiq | ژانویه 25, 2022
در بلخ رفته بودیم،

در بلخ رفته بودیم، آنجا، در عقب قلای اسکندر، قبر یک پیغمبر بود، با نام شیث نبی، یارا دروغ گوی نشوم، قبرش ۵ الی ۶ متر درازی داشت. در وقت...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان باخبر (افغانستانی‌ها)، خبردار (تاجیکستانی‌ها)، هشدار (ایرانی‌ها): این مطلب را فقط کسانی که مرا از نزدیک دیده‌اند بخوانند.... آقا جواد: من آن تایم (on time) نیستم، قبول دارم. از وقتی خبر شدم در غرب، on time یعنی پنج دقیقه زودتر از موعد، من طرف شرق متمایل‌تر شدم. چون اینجا، on time را اینجوری مینویسند: one time یعنی هر وقت که شد. جواد جان: الان هم میخواهم بیایم طرف خودت، به ما گفته بودند برو آنجا در مدت دو روز بهت ویزا می‌دهند و من چهار ماه بیشتر است که اینجا آمدم و منتظر هستم. اولها داشتم ناامید می‌شدم. تا اینکه در خواب یکی بهم گفت: منتظِر باش، اما معطَل نباش. بعد از آن الهام شیطانی (چون صبح‌اش بالاجبار رفتم دوش گرفتم) دارم به جای خربزه‌های شیرین کابل، اینجا پاپایا می‌خورم با طعم‌های مختلف، به جای ناک‌های(گلابی) شیرین شَمالی، اَمرود و ناشپتی چرب می‌خورم و به جای رومی‌های(گوجه فرنگی) سرخ و ترش و آبدار وطنی، اَملوکهای (خرمالو) گس و ترد و شیرین، خورده راهی استم. به جای بادرنگهای (خیار) سبز و قلمی قلعه حیدرخان، اینجا کیله‌های (موز) سبز است که یک‌ کمی بماند، زرد و خوشبو می‌شود. از ادویه و مُرچ (فلفل) سیاه اینجا چیزی نمی‌گویم، چرا که اصلا آمریکای شما، سر همین قضیه مرچ سیاه اینها، کشف شد!!! اما خدایی، این طرفها، سیب آبدار میدان‌شار و انگورهای سرمست شمالی و پروان و انارهای خَرمست قندهار را در خواب هم نمی‌بینی. من تمام باغهای معلق مالته (پرتقال) و جنگل‌های خودروی لَنتَنا (شاه‌پسند) و چَرسهای(حشیش) وحشی در دامنه‌های کوههای سرسبز و استوپه‌های بودیسم و سدهای شگفت انگیز و لابلای پرهای طاووس‌ها را در اینجا گشتم. اما هنوز در تعیین نر و مادگی پرنده‌ها مشکل دارم. در یک نصفه روز، هم بالای کوه، نیم متر، برف دیدم و هم در آب‌های گرم ساحلی شنا کردم. من شبیه شفیره‌ی شاپرک‌ها، از پیله‌ی وجود پر کشیدم و به پرواز آمدم. اما هنوز ویزای ما صادر نشده خدایی. اینجا همه چیز آرام است، آرامش قبل از طوفان هم نیست، آرامش قبل از پارتی است. انگار قرار است اینجا تا دقایقی دیگر، یک جشن بزرگ برگزار شود و دسترخوان هوار (پهن) است و من تک و تهنا، زودتر و دقیقا سر میز ریفرشمنت refreshment رسیده‌ام. من و این همه خوشبختی؟ ای کاش ویزا در جهان نباشد. ای خدا، مُردم از خوشی ... مرا عهدیست با شادی، که شادی آنِ من باشد.... اینجا شادی (میمون) زیاد است، ماتحت آنها، همرنگ لبِ دخترهای خوشگلِ "پُل سُرخ" است. نمیدانم این به آن رفته یا آن به این. اما من از این "رفت و آمد" و "آمد و شُد" دارم حال میکنم خدایی. مرا عهدیست با شادی، که شادی آنِ من باشد... نمیدانم این غریب‌نوازی، از خوبیهای پاسپورت افغانی است یا یادشان رفته من هم آدم‌ام؟ واقعا من آدمی هستم که خواب می‌بینم پروانه شده‌ام یا پروانه‌ای هستم که خواب می‌بیند آدم شده است؟؟؟ آقا جواد: من به نظر دوستان، آن تایم (That Time) نبودم یعنی: در آن لحظه نبودم و کمی دیر رسیدم. اما بهرحال، شبیه آن دونده‌ی المپیک ۱۹۶۸ خودم را با تمام وجود به آن خط آغاز همکاریها می‌رسانم. ولی خب، از نظر دوستان جامعه شناسی چون شما، رای دادن من پس از انتخابات، چی سودی به توازن قدرت در جامعه جهانی میتواند داشته باشد؟؟؟ هیچ هیچ هیچ. آقا جواد: تایم فریم‌های (Time frame) وجود من با تایم فریم‌های استاندارد دوستان، کمی فرق دارد. اما با تمامِ وجودم، خودم را به شما می‌رسانم. آقا جواد: اگر شما میخوای با من کار کنی، ببخشید اگر میخواهی افتخار همکاری به مرا در کارهای خطیر خود بدهی، اول قِلِق مرا بگیر لطفا، یعنی سه تا تیر با من پرتاب کن. فقط سه تا! نه کمتر، نه بیشتر. بعد از آن بهت قول میدم سخت نیست، هر تیر را حتی در تاریکی هم پرتاب کنی، به خالِ هدف برسانم و خارِ دشمن را از پایش می‌کِشم، و گُلِ کار را برایت تحویل می‌دهم. تو قِلِق مرا بگیر و ماشه را بِچِکان، من هم در آن لابلا، مزه خوردن تیر به هدف را به زبانِ شما، می‌چشانم که آخرش نوک زبان خود را یه کوچولو بمکید و بگویید: دمت گرم رضا، مزه کد. اما خب، یک شرط دارد، خودت باید سه تا تیر پرتاب کنی تا قلق دستت بیاد. شما که جامعه شناسی خواندید بهتر می‌دانید قلق گیری بقیه از من، به درد شما نمی‌خورد. آقا جواد: من آدم بد قولی نیستم، و وقتی یک حرفی زده‌ام، یا یک کاری از من خواسته‌اند، حتما انجام داده‌ام. شاید کمی دیر، اما واقعا خوب‌ترین کار خودم را ارائه کردم. حتی در کودکی‌ها، موقع مدرسه رفتن، بچه‌ها سر من اسم گذاشته بودند و میخواندند: رضا رضا، دوقلو بزا... و دیدی که بالأخره، دوقلو زاییدم.😉 جیگر: یک فرصت دوباره به این جعفری بده، دعا کن دوباره، قبل از اینکه تمام موهای سرمان، در این آسياب لعنتی، سفید شود، اون هیکل شکم گنده‌ات را بغل کنم و کومَه‌ها(لُپها) ی چون پاغنده(غنچه) گُل‌ات را چنان ماخ (ماچ) کنم که صورتت قشنگ خیس شود. بین خودمان باشد، تازه‌گیها، کم کم بلد شدم ساقی شوم. پیاله پُر مَی می‌کنم. خودت بهتر میدانی، در عالم عاشقی، مستی و خماری، هر دوی‌اش می‌چسبد. خمارِ خنده‌های از ته دلت هستم جواد... تو مستِ چی هستی، لعنتی؟ طلوع میکنی ای آفتاب پنهانی؟ ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی کجایی تو بی من؟ دقیقا کجایی؟؟ دوستت دارم لامصب ❤
Posted by atiq | ژانویه 25, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان باخبر (افغانستانی‌ها)، خبردار (تاجیکستانی‌ها)، هشدار (ایرانی‌ها): این مطلب را فقط کسانی که مرا از نزدیک دیده‌اند بخوانند.... آقا جواد: من آن تایم (on time)...

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان راستش را بخواهید، من در یک خانواده باسواد و مذهبی و فرهنگ دوست به دنیا نیامدم، اصلا در خانواده پدری ما، قبلا کسی باسواد نبوده، غیر از طایفه مادری که ماماهایم از سواد بهره داشتند. اصلا من یک بی پدری هستم که دو تا پدر دارم، یک پدر قمارباز و یک پدر دهقان. چطور؟ پدرم قبل ازدواج با مادرم، یکی از قماربازهای بلخ بوده. انواع و اقسام بازی‌ها را با رویکرد قمار بلد بود، بوجول (شیغَی) و قطه بازی را از همه بهتر یاد داشت و به قول معروف، حریف می‌طلبید. یک روزی، یک جایی، یک وقتی، با یک نگاهی، عاشق مادرم میشود، خانواده مادرم، شرط می‌گزارند که اگر قمار نزنی، و خَرج و بَرج طوی (عروسی) را از راه حلال پیدا کنی دختر می‌دهیم برایت. بعد پدرم دوسال آزگار، برای پیدا کردن پول حلال، میرود کارگری ایران. می‌گفت در وطن، وسوسه قمار زیاد بود، هر طرف که میرفتم، از هیچ و هیچ، بساط قمار را جور می‌کردم و می‌زدیم. مجبور ایران رفتم، اونجا کسی مرا نمیشناخت، وسوسه هم نبود، و واقعا دوسال سخت زندگی را تیر کردم تا پول حلال پیدا کنم و مادرت را گرفتم. بعد ازدواج با مادرم ، پدر قول داده بود که در زندگی مشترک، قمار نزند. که خب، این حرف و تصمیم‌اش تا ده سالگی من ادامه داشت. اگر قبل ازدواج، آشكارا قمار میزند، بعد ازدواج و مهاجرت اجباری، کار دهقانی را شروع کرد و پوتکایی (پنهانی)، قمار میزد. مخصوصا زمستانها که بیکاری هم بود. آن روزهای مهاجرت، در آن محل ما، در کنار طوی و عروسی، حتما و بدون استثناء، یک گوشه، یک اتاق برای پَربازی و قطه و قمار هم دایر بود. سیگرت و چرس بود و کمپل و میدان گرم قمار و بازیکنان و جِزگر ها (تمویل‌کننده‌ها). او زمانها، هتل نبود، مجلس عروسی را در خانه‌ها برگزار میکردند، سوخت گاز هم نبود، بوی دود علف و کُنده چوب و برنج و پلو بود. گوسفند را هم تازه می‌کشتند و پوست می‌کردند. آشپزها هم قدر و ناز خاصی داشتند و یگان نفرا، خوب خوش‌خدمتی آشپزها را می‌کردند تا غذای چرب‌تری گیرشان بیاید. کَسِت و ساوند سیستم و رقص نور هم نبود، سازنده و بازنده (ساز و آواز، بازی کننده، رقص کننده) هم لایو live میزدند و می‌خواند. آن ده سالگی، آن روز، آن صحنه، یادم نمیرود، در طوی بودیم. من بین مجلس زنانه و مردانه در رفت و آمد بودم. گاهی به مجلس گرم رقص و بازی زنها و گاهی در مجلس یَخ و چَخ مردها، رفت و آمد می‌کردم. مخصوصا اگر دو تا شیخ و ملای ناشناس و سله سیاه (عمامه سیاه)، بخاطر کمبود جا، میامد در مجلس می‌نشست، اصلا مجلس مردانه، مثل قطب شمال یخ میشد. اما خوبی مجلس زنانه این بود که همیشه گرم بود، شیخ و ملای سله‌دار نداشتند و پیرزنهای فامیل، یادِ جوانی‌های وطن، چنان رقص می‌کردند که خدایت بداند. مادرم گفت برو از پیش پدرت پیسه بگیر که بوت خواهرت گم شده، فعلا برو برایش از دکان، یک چپلقک بخر که پایش لوچ است. آمدم مجلس مردانه، پدرم نبود، از بچه ها پرسان کردم، کسی ندیده بودش، رفتم پیش رفیق آشپزش، در حالی که سیگار می‌کشید، گفت: خبر نداره. یک میده بچه دیگه، مرا گوشه کرد و گفت: پدرت را دیدم که در آن حویلی درآمد. آنجا همان مجلس قمارِ کنار طوی بود. آنجا برای اولین بار، میدان قطه‌بازی را دیدم. پدرم را دیدم که گرم قطه‌بازی بود. سیگار بود و یک اتاق دود بند. با چند آدم گردن کلفت و سبیل کلفت و قیافه‌هایی شبیه آدم بدهای فیلم‌ها. آرام و آهسته پشت سر پدرم نشستم، پدرم حواس‌اش به بازی بود، یک وقتی متوجه من شد، با ترس و خجالت پرسان کرد: تو اینجا چی میکنی؟ گفتم مجلس مردانه یخ بود، آمدم اینجا یاد بگیرم چکار می‌کنید، بدون مقدمه، یک تاسَکی (سیلی) جانانه زد. گفت گم شو برو، گفتم چرا؟ گفت این کار خوب نیست. گفتم اگر خوب نیست چرا خودت انجام میدهی؟ همانجا، میدان را ترک کرد و دستم را گرفت و با هم از مجلس بیرون آمدیم. دوستایش بعدها، می‌گفتند که دیگر ندیدیم که پدرت حتی برای تفریح و سات‌تیری قمار زده باشد. همان آمدن تو و همان ترک قمار پدرت. یکی از طلایی‌ترین نصیحتهای پدرم که به‌ تکرار بیان می‌کرد اینها بود: ۱. در میدانِ مُفت، نشین: که غیر از روز گُمی، چیزی گیرت نمیایه. ۲. مفت نباز: تا میتوانی تلاش کن که برنده شوی، هر چال و فریب و حیله و نیرنگ که یاد داری کار بگیر تا میدان را ببری. هر چی دانش خود را در کار قمار، بالا ببری خوبتر است، حتی ممکن وقتی بردی، زد و خورد پیش بیاید، ورزش کن، قوی شو که قدرت دفاع داشته باشی و یا یکی دوتا زور دار پشتت باشه که مُفت از چنگت در نیارن. (به این میگن مفت باختن) ۳. بچم در هر کار که قمار را باختی، پس از همو کار پیسه را پیدا کو، نروی از این شاخه به آن شاخه، که بیشتر نُخس میکنی. ۴. پیسه خود را حرام نکن!!!! یعنی پول و پیسه و دارایی خود را درست مصرف کن و سر خودت و زندگی ات سرمایه گزاری کن. به مادرم می‌گفتم: پدرم چی میگه؟ قمار قمار گفته شیشته (نِشسته). قمار که حرام است. چرا آدم باید قمار بزند؟ مادرم می‌گفت: پدرت با اینکه دهقان است، اما در جوانی‌هایش قمار زیاد زده، همه چیز را از چشم قمارباز می‌بینه. حالا گپ دهقانی‌اش این است که بچم کشت کَدی (کردی)، جمع کو (کن)، حق نداری بیخیال شوی و میدان را ترک کنی اگر نه بیشتر ضرر میکنی.. پول شخم و تخم و کار و کارگری همه د گردن‌ات تاوان میشه. زمستان هم د پیش، جیب هم خالی، باید هر رقم شده چار دو بَغَل (شش دانگ) کار را بگیری و جمع اش کنی. یا از اول کشت نکو، یا که به حاصل برسان و جمع کو. بیرادر جانی، کار دهقانی هم اگر خوب شد و خرمن خرمن حاصل داد، دادِ خداست و حلال است.. بیار خرج خود و خانه و خانواده‌ات کن. پدرم سواد خواندن نوشتن نداشت. مگم ریاضیاتش خوب بود، خیلی خوب بود. من هر چه حساب و کتاب کارگرها را با ماشین حساب sharp و کاغذ و قلم سرجمع میکردم، باز او قبل از ما، به طور ذهنی، معاش یکماهه و یک ساله کارگر را منهای روزهای تعطیل و پولی که گرفته بودند کشیده بود و الباقی را تعیین کرده بود. همیشه هم تاکیدش این بود که از اول ببین سرِ چند میزنی؟ سر چیزهای خرد و ریزه، خوده نزن، د میدان‌کلانها بشین. اما به همو نسبت، دل و گُرده را هم کلان بگیر. و همه اینها را به نظرم مدیون قمار بود. چند وقتی است به اولادها، میخواهم ریاضی و مفهوم جمع و کسر و ضرب و تقسیم را یاد بدهم. مفهوم چیزی بالاتر از جواب است. ممکن آدم جواب را بداند اما مفهوم را درک نکرده باشد، بازی‌هایی با رویکرد قمار، خیلی زیبا این مفاهیم ریاضی را یاد می‌دهند. این قصه را برای اولادهایم گفتم؛ فروهر ما میگه: ما هم پدرِ اینجینری داریم که دنیا را با دیدگاه دهقانی می‌بیند. واقعا، وقتی فکر میکنم، دهقانی، بزرگترین میدان قمار جهان است. با حریفان چست و چالاکی چون ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همزمان در مبارزه و همکاری هستیم، تا که نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم. این نان، این خمیر، این آرد، این گندم، این خوشه‌ی سبز، این دانه، از کجا به کجا به ما رسیده و بعد از خوردن، ما را از کجا به کجا خواهد برد..... خدا خودش میدانه. مادر، دوستت دارم. بیشتر به خودت برس، ❤ بخیر در طوی نواسه‌هایت، در کابل و بلخ، با هم مستانه برقصیم. گور مرده بچه حاکم 😉
Posted by atiq | ژانویه 24, 2022
Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan صبح بخیر افغانستان راستش را بخواهید، من در یک خانواده باسواد و مذهبی و فرهنگ دوست به دنیا نیامدم، اصلا در خانواده پدری ما، قبلا کسی باسواد...

امروز روز زن است؟ خو تبریک باشه، یک روز هم روز زن باشد و همینا خوش، از دست مردا، زنهای کم بخت کجا روز دارند؟ غیر از جگرخونی و جمع کردن مرداریهای مردا، آخرش هم چی؟ مرتکه نازدانه و احمق و زبان نفهم، چای هم طلب میکنه. یک گیلاس چای چی باشد که همو را هم، تو سرِ زن سیاست خوده بچلانی؟ امروز روز زن است؟ خو تبریک باشه، براستی امروز روز زن است؟ نمیشه روز دختر باشه و حتما باید زن باشه؟ اصلا فرق زن و دختر چی است؟ یک دختر ۱۸ ساله چه فرقی با دو دختر ۹ ساله دارد؟ چطور کنم امروز شام شود. اصلا ما را به فاطمه زهرا چی؟ اونو ۸ مارچ را روز زن فرض میکنیم. آ راستی ولنتاین هم نزدیک است، یک رقمی از ای شانه خالی کنیم و این را به او بند میکنیم. تا ولنتاین هم خدا مهربان است... امروز روز زن است؟ چی خوب روز رخصتی هم است. اینمی مناسبتها، روز رخصتی برابر شود که آدم بتواند در خانه دور همدیگر باشد، از شروع هفته تا ختم هفته، زن و مرد خیز میکنیم، بخدا اگر همدیگر را صحیح دیده بتانیم. ای میایه، او میبرایه، او میایه، دیگیش میبرایه، دسترخوان؟ نان چاشت شام؟ نه بابا، هر کس آمد از یخچال یک چیز را میپرته در ماکروفر تیز کده گرم میکنه و میخوره، باز خیز میکنه میبرایه طرف کار، مچم کی د ای مملکتهای خارج، کار ازی مردم هیچ خلاص نمیشه. روزهای رخصتی هم ایله بیله کی قرضداری خواب خود را پوره کنیم. در ای مملکتهای خارج، بدتر از اسب گادی شدیم خداوراستی. زن و اولاد را ولگه ببینی، کس آدم را آدم حساب نمیکنه چی برسه به پدر، اندک گپ شوه، ۹۱۱ پولیس را خبر می‌کنند، پولیسهای خرِسَگ هم فقط لونده واری، ترق پیدا شده می‌آیند که چی گپ است. بخدا افغانستان میبود، قد پولیس پولیس شی گفته بودم. باش همی یک روز را که اولادها را ببینیم، یا روز زن یا روز مرد، مقصد یک چاشت را دور یک میز نان بخوریم. خیر است، مه خودم پخته میکنم خودم ظرفهایشه می‌شویم، مقصد رنگ و قواره‌تان را ببینم. قد کشیدن و جوانی تان را ببینم. امروز روز زن است؟ تولد کدام همکارها هم است؟ بیا یک جشن بزرگ بگیریم همه همکارها دور هم باشیم. خانم واعظی را هم بگوی حتما بیایه، او جونَمَرگی را حجاب و چادر، چطو خوب نمودش میته، خودشم میفامه، خوب به نازش، چادر را سر میکنه. خوب صدا هم داره، یک چند حدیث و روایت بگه، مجلس گرم شود... بدون ازو، مجلس، صفا نداره... بچم امروز روز زن است، روز مادر ام است؟ هوش کده باشی تحفه روز مادر گفته از او اَشغالیهای دکاندارها چیزی نخری، غیر از ای کی پیسه را در جیب دکاندارهای پدرنالت،تخته کنی دیگه کار یاد نداری. پیسه را نخت بیار، خودم بلدم چی بخرم. برادر خُردت هم تنبان کار دارد، ۶ سال شده خارج رفته، نَرخَر شده،در بین او همه دختر، هنوز زن گرفته نتوانسته برای خود. همو را امسال یک چاره پرده کنیم. امروز روز زن است؟ او خدا، چی رقم بگریزم؟ 😉 و خوده شیطان گُمَک بزنم؟ امروز روز عاشقا هم است؟ بی شرف، لوکیشن را زودتر روان کن. چارجم کم مانده، ...
Posted by atiq | ژانویه 23, 2022
امروز روز زن است؟

امروز روز زن است؟ خو تبریک باشه، یک روز هم روز زن باشد و همینا خوش، از دست مردا، زنهای کم بخت کجا روز دارند؟ غیر از جگرخونی و جمع...

آموزش نماز داشتیم. معلم دینی بنده خدا خیلی زحمت می‌کشید که آداب طهارت و وضو و نماز را درست به ما یاد بدهد. چقدر با اخلاص تمام به تک تک بچه‌ها نظارت می‌کرد تا خوب یاد بگیرند. اما من یاد نمیگرفتم. حتی میترسیدم، حتی از اعراب و اشکال قرآنی هراس داشتم. یک روز موقع امتحان رسید، بچه‌ها تک تک به نماز ایستاد می‌شدند و معلم با دقت، مخرج صوت و حرکات و طمأنینه بچه ها را زیر نظر داشت. دو نفر قبل از من مانده بود که من طاقت نیاوردم و شبیه گاوی که بوی خون به دماغش خورده و از کشتارگاه گریخته باشد، از مکتب گریختم و پا به فرار گذاشتم. دوان دوان خود را به خانه رساندم. مادرم حالت مرا دید و گفت: باز با بچه‌های تُرک دعوا کردی؟ چرا نَفَسَک میزنی؟ گفتم هیچ، معلم امتحان نماز داشت، من فرار کردم، مادرم گفت: چرا مگر نماز چی داره؟ گفتم: من دعاهای عربی اش را بلد نیستم. حال حوصله این چیزها را هم ندارم. حتی وقتی گیمیز (شاش) میکنم خودم را نمی‌شورم، این بابا آمده میگه ای رقم کش کو، او رقم کش کو که خوب گیمیز برایه و خود را بشوی، میگه گیمیز نجس است، مردار است. در حالی که ما برای گَزَگ (عفونت‌) نکردن زخمِ داس در بیابان، وقت گندم درو، بهتر از گیمیز، مگر چیزی داریم؟ مادرم گفت: صبر کن پدرت بیاید. باز همرایش گپ بزن. دم شام، پدرم آمد، قصه گریز خود از مکتب و امتحان نماز را گفتم. پدرم خنده کرد و گفت: ما طایفه دربیش‌ (درویش) یا سخت ملا میشیم، یا سخت لات. حد وسط نداریم. تو بیخالم نمیخوای ملا شوی. خیر است، یک چند روز از کوچه ملاها هم تیر (رد) شو. هر چی نباشه، فعلا ملاها زور است و زور ملا را حتی شیطان نداره. بیا نماز را یاد بگیر، چرا که یاد دادنش به فرزند، سر پدر فرض است. اگر معلم ایرانی به تو یاد داده نتوانسته، خیر است پدرت برایت یاد میته. باز دل خودت که خواندی یا نخواندی. بعد به آرامی و با بیان افغانی، طهارت و نه کَش (استبراء) و وضو و نماز را یادم داد. هنوز که هنوز است فکر میکنم پدرم به جای سبحان اله سبحان اله سبحان اله میگفت: آسمان آسمان آسمان چه نماز باشد آنرا که تو در خیال باشی تو صنم نمیگزاری که مرا نماز باشد...
Posted by atiq | ژانویه 22, 2022
آموزش نماز داشتیم.

آموزش نماز داشتیم. معلم دینی بنده خدا خیلی زحمت می‌کشید که آداب طهارت و وضو و نماز را درست به ما یاد بدهد. چقدر با اخلاص تمام به تک تک...