Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
سه ماه بود خانه نرفته بودم و موهایم بلند شده بود و روی گوش انداخته بودم، مدل مویها، شبیه جکی جان اونا یا داوود سرخوش خود ما بود.
یک دریشی (کُت) سورمهای رنگ، با یک پیراهن سفید و یقه بلند که یقه پیراهن روی دریشی میآمد. شلوار (پَتلون) دریشی راسته و یک کفش جگری رنگ نوک تیز رقم، که او وقتها مدل شیطانی میگفتند… استایل عینک را هم بدون فریم (frame)گرفته بودم. البته او وقتها شکم نداشتم و از زیر پیراهن، سینه و شکم فقط میدان فوتبال واری، تخت بود، نه که مثل حالی واری، توپ فوتبال را قورت کده باشم. و البته سخت ترین و قیمت (گران) ترین بخش کار که انتخاب عطر و ادکلن بود.
یک عطر و ادکلن را خریدم حدود ۵۵ دالر (دلار) با مشورت و راهنمایی پیر بزرگ.
سرجمع برای این تیپ و استایل جدیدم او وقتها، چیزی حدود ۳۰۰ هزار تومن که معادل ۳۳۰ دالر میشد خرج کرده بودم.
پیسه را از اولین کار ترجمهام گرفته بودم. همراه یک نفر آنلاین رُخ شده بودم. در همی چت رومهای یاهو مسنجر بود و کار ترجمه از انگلیسی به فارسی ایران و دری افغانستان را برایم داده بود. پول را هم به حساب بانکی واریز میکرد که از ATM نزدیک دروازه دانشگاه میکشیدم.
تمام استادا و دوستا، یک رقم از دیدنم خوش میشدند و تحسینام میکردند و با شوق میگفتند: چقدر خوش تیپ (handsome)شدی. تو قبلا کجا بودی؟ بخی دانشگاه را خوش نما کردی. گفته سیتا قاسمی [ که همراه شرافت پروانی آهنگ نمیچرانم رمه را خوانده یگان وقت] که میگه: اینَمیتتتووووو….
اینَمیتتتوووو، تکسی پژو ۴۰۵ را دربست گرفتم و کَش دادم (حرکت کردم) طرف خانه،
از دکه روزنامه فروشی سر ایستگاه هم برای دریور (راننده) تخمه ( دانه گل آفتاب پرست) و یک بوتل آب معدنی هم خریدم. یک روزنامهی شَرق هم برای خودم خریدم.
در راه، کَسِت مخصوصِ خود را، از جیب کشیدم و دادم به راننده. نوار را سَر کرد و پلی play کرد و تا خواندن ها خلاص میشد، مه هم از پوهنتون (دانشگاه) تا خانه میرسیدم. گَدوَد (درهم برهم) خواندنهای فرمایشی خودم بود، گوگوش و حبیب و هایده و مهستی و ستار. یک خواندن هم از ساربان خود ما، آهنگ چشمک بزن ستاره…. که هنوز جزو favorite هایم است.
در سیت پشت موتر (صندلی پشتی ماشین) لَم داده بودم و غرق رؤیاهای خود بودم. شیشه را بالا کرده بودم تا باد، استایل موهایم را خراب نکنه، AC چالان (روشن) بود.
صدای آهنگ و بوی عطر هم پیچیده بود. بنده خدا دریور (راننده) اعتراف کرد که ای کاش من هم افغانی میبودم. گفتم برو یک صدی زیادتر میتمت (میدهم بهت)بخاطر همی گپات، چشمهایش دیگام (باز هم) گرد شد.
بیرادر جانی، خانه رسیدم. کورتی و لباسها را کشیدم و لباسهای گَل و گشاد ورامینی کار را پوشیدم و رفتم سرِ زمینها،
او وقتها، یک کتاب از باربارا آنجلیس را میخواندم. اونجا گفته بود هر چند وقت یکبار از اطرافیانتان پرسان کنید: “آیا چیزی هست که بخوای برایم بگویی یا بخواهی من هم بدانم؟ “
و بعدش سکوت کنید و چیزی نگویید که فقط بشنوید.
دیدم پدرم اعصاب ندارد، نه در دشت و نه سر دسترخوان شام.
آهسته اَکت (act) کتاب باربارا آنجلیس را کردم و به پدرم گفتم: بابا، چیزی است که بخوای برایم بگی؟
یکدفعه پدرم دسترخوان را کشید و زد دیگ و شوربا و نان و سبزی را لَولیگد کرد و بهم ریخت، انگار که دیگ بخار بتَرقَد (بترکد) و انفجار کند، فریاد زد:
تو از کی تا حالا کونی شدی؟ عطر میزنی و موی بلند میمانی و لباس اتو شده میپوشی؟ خَرِخدا، تو برای درس رفتی دانشگاه یا برای کونیگیری….
ای چی وضع و قواره است جور کردی برای خودت؟
ما دل ما خوش که بچه ما درس میخوانه، نه کی ادم، رفته خوده بچه فیلم جوره کده،
هزاره کَم اَصل واری نشوی که تا یک چیز را دیدی، خودت را گم کنی.
دیگرا اگر میکنند وطنشان است، تو افغانی مهاجر را چی که پشت کون اونا را گرفتی؟ بچه غریب واری برو درسات را بخوان و تیز تیز خلاص کو مرد شو برو مملکت خوده آباد کو. از برای خدا….
خلاصه، شام آن شب، در سر دسترخوان خانه ما، قیامت برپا شد. فقط خوب شده بود در کتاب باربارا آنجلیس گفته بود، بعدش فقط گوش کنید و بشنوید و هیچ عکسالعملی نشان ندهید.
بعد پدرم رفت عکس روی کارت شناسنامه افغانیام را نشانم داد و گفت: مه اینیتو بچه میخوایم. ببین مدل موهایش چی رقم است؟
در جیب تو کونی مُفلِس ایشپیش (شپش) کَمسایی ( یک مدل از بازی قمار) میزنه، باز تو میروی و پولهایته سر چی خرج میکنی؟
بهر حال، آن شب نمیدانم چرا آنقدر خونسرد بودم. آنقدر خونسرد و بیخیال که پدرم شک کرده بود کونی را بلا د پس اش، بچه معتاد نشده باشد…
فردایش جمعه بود. هشت بجه صبح رفتم پیش دکان سلمانی. بسته بود، رفتم پشت خانه نفر سلمانی، صدایش کردم. خواب بود، گفتم کلید را بده، خود ما میرویم دکان، قبول نکرد، نیم خواب نیم بیدار آمد دکان را باز کرد. گفتم از ته بزن. یکبار با ماشین، یکبار با تیغ . کل کو. تعجب کرد، کَل کرد، قواره مه شد عموجانی اونا یا شبیه زِینال بَندری خودِ ما… یا همان جمشید آریای معروف…
رفتم سر زمینها، پدرم سر بی موی و کلام را دید، حتما در دل خود گفته باشد: معتاد را بلا د پساش، بچه دیوانه نشده باشد….
بعد خبر شدم رفته بود پیش ملا، ۵۰ دالر داده بود تا یک تاویز ماویز محکم و چشم و حسد بگیره برایم.
درس خواندن آسان نبوده، کار کردن هم آسان نبوده، پول پیدا کردن هم، پول جمع کردن و خرج نکردن بخی قیامت است برایم، ساختن وطن هم دیگه قیامت است.
اما من تا هنوز، بعد بیست و دو سال بیخیال همه این قضایا، فقط در مرحله گوش کردن و سکوت بعد از آن سوالم هستم:
آیا چیزی هست که بخوای بدانم؟ آیا چیزی هست که دلت بخواهد برای من هم بگویی؟
پ.ن:
باد، موهای ما را با خود خواهد برد…
باد، ما را با خود خواهد برد….
باد، ما را برد…
باد، بُرد…
باد…
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم….
غمگینام. اصلا هم دوستتان ندارم. خیلی بَدید..❤


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
