Good morning Afghanistan
صبح بخیر افغانستان
با سَرِ کَل، روز شنبه آمدم دانشگاه، یک کلاهِ سیاهِ پیک دار هم پوشیده بودم.
دوستان هر کدام که قبلا مرا دیده بودند، از تعجب دهانشان باز میماند. میگفتند : چکار کردی موهای خُرمایی خوشگلات را؟ تازه میخواستیم این هفته پولهایمان را جمع کنیم و برای کمره zenith، فیلم ۳۶ تایی بخریم همرایت عکس بگیریم که بگوییم یک رفیق خارجی خوش تیپ داریم. تو که زدی همه برنامههای ما را خراب و نقشهها را نقش برآب کردی.
بدون گپ و سخن با دوستان، با دل پُر، رفتم پیش استادِ راهنمایم.
یک مرد حدودا ۶۰ ساله با لبی خندان و عینکهای فتوکرومیک که برعلاوه چشمها، نیمی از کومههای چاق و تپل استاد را هم میپوشاند.موهایی که شبیه پوشش گیاهی مناطق کویری، کم پشت باشد و بیشتر سر دیده شود تا مو، و بین موها هم سفیدها، بیشتر از سیاهها بود.
از ماجرای پیش آمده بین خودم و پدرم، قصه کردم، از باربارا آنجلیس. از خشم و انفجار بغض پدرم سر دسترخوان شام. از خونسردی و تصمیم نهاییام برای کَچَل کردن و از فحشهایی که پدرم داده بود. بیشتر از همه از قضاوتهای پدرم دلم درد میکرد، از مثلهای نیشداری که جانم را میخَلید و میگَزید.
استاد برایم چای ریخت. عادت داشت همیشه خودش با علفهای مخصوصی که از جاهای مختلف جمع میکرد، چای دم کند.
در واقع چای نبود، یک قسم دمنوشهای خودساخته استاد بود که پشت هر کدام آن علفها، یک کتاب، داستان و خاصیت و تاریخ قرار داشت.
استاد، اشاره کرد که از آبنباتهای کَندَلوس بردارم. کندلوس نام یک منطقه سرشار از گیاهان معطر کوهی است. تازگیها، یک فابریکه استخراج عصارههای گیاهی را آنجا تاسیس کرده بود و از آن عصارهها و جوهرها، در ساخت شیرینیگکهای جوهر دار با مارک candalus کار میگرفت.
وقتی چای و شیرینیگک جوهر دار را به لب زدم، بِلکُل فکر و خیال از سرم پس شد. استاد روی چَوکی تَیرَک دار (صندلی چرخدار ) خود چرخ خورد و عکسی را نشانم داد، عکس مربوط سالهای دور بود. یک عکس سیاه و سفید با حاشيه های کنگرهدار و بریده بریده، که جمعی از جوانان در آن دیده میشدند. استاد گفت فکر میکنی کدامش من باشم؟
خوب به عکس دقت کردم، اما استاد را نیافتم.
استاد گفت : اینجا آلمان است. برلین سالهای ۱۹۶۰ . آن سالها آنجا از طریق بورسیه تحصیلی رفته بودیم برای آموزش کشاورزی نوین.
آن که موهای پر پشت، شبیه دو روز پیش تو دارد من هستم. آن وقتها عینک نمیزدم. چشمهایم خوب میدید.
روزگار است. میگذرد. با تمام گفتههای پدرت موافقم. تو باید همیشه بدانی که یک افغان هستی و با ایرانیها فرق داری، اما از دید مثبت اش ببین. همان گونه که ما هم یک روزی در آلمان درس خواندیم و برگشتیم ایران، تو هم یک روز برمیگردی افغانستان.
اگر اینها را میبینی که درس نمیخوانند و پیگیر نیستند حقشان است. پدرهایشان به اندازه کافی دارد، آینده شان تامین است. اما تو باید بخوانی، تو یک روز حتما به وطنات برمیگردی و در واقع نماینده مردم و کشورت در بین اینها هستی. تو به عنوان یک مهندس، رسالت داری، تو مسئولیت داری در برابر مردم و وطنات. آنها به تو نیاز دارند.
به اندازه لازم، باید به سر و وضع و تیپ و ظاهر و آراستگیات رسیدگی کنی. هر چیزی یک minimum و maximum دارد، اما پیدا کردن نقطه Optimum کار هر کسی نیست. تنها یک مهندس و کارشناس میتواند نقطه اُپتیمم درست را تشخیص بدهد.
تلاش کن، دو برابر بقیه، درس بخوان، دو برابر بقیه، تفریح کن، بگرد و ببین. هر جای هم که مشکل داشتی، بیا پیش خودم، با تمام وجود، در خدمتت هستم.
چرا که من، تو را یک دانشجوی مهاجر افغانی نمیبینم. من در تو، جوانیهای خودم را میبینم، با همان امیدها و آرزوها. با همان انرژی و قوت. با همان مشکلات و نگرانیها، هر چه تجربه خوب و مفید دارم در اختیارت میگزارم….
آنروز، چای چَسبید، حرفهای استاد، تا هنوز مَزَه میکُند و من در هوای کوهستانی کَندَلوس نفس میکَشم.
یگان شیرینیها، یگان اختلاطها، یگان مزهها، تاریخ مصرف ندارد. برای همیش و همیشه است.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
