یک کارگر خسته و ژولیده و پر از گرد و خاک افغانی را در مترو تهران دیدم،
بسیار خسته، درمانده و ناامید، با ظاهری مندرس و دستهایی خشن و درشت که زِبری دستانش، شیشه را خط میانداخت.
پریشان چون پریشانی شده دل / اسیر نابسامانی شده دل
میان این همه رنج و مصیبت / شبیه مردِ افغانی شده دل
هر دوی ما سرِپای بودیم و جایی برای نشستن نداشتیم.
آرام سر صحبت را همرایش باز کردم:
– چطور استی وطندار؟
ناگهان تکانی خورد و صاف ایستاد شد و طرفم سَیل (نگاه) کرد و گفت:
= شما هم افغان هستید؟
– بله، وطندارت استم.
= اینجا، چکار میکنید؟
– نیم روز درس میخوانم، نیم روز دیگه کار میکنم. شما چکار میکنید؟
= مه هم نَو از کابل آمدم، اونجا در اُردو (ارتش)، تانک را میچَلاندم (رانندگی میکردم). اینجا کدام کار خاصی را یاد ندارم. پیش چند نفر از آشناها در کار بَرنایی (بنایی) هستم. یک کلان مارتول (پُتک) را برایم دادن و گفتند فعلا زده برو، فقط خراب کن و چپه کو. باز آهسته آهسته دیگه کارهایش را برایت یاد میدهیم.
بعد با آن ظاهر خسته، خندهی شیرینی کرد و گفت: لالا، فعلا در خراب کردن استاد شدم، باش که چی وقت در جور کردن، استاد خاد شدم.
بیکار شیشته نمیشه، غم لَقد میکنه و زیر میگیره، یگان وقت یاد غم و غریبی و غربت خودم میافتم، مارتول را محکمتر به دیوارها میکوبم. خوبتر، خراب میکنم و کمی آرام میگیرم.
یادم میآید بعد از آن روز، من هم چندین بار، در مراحل مختلف زندگی، خودم را شکستم. چندین بار در آینه تُف انداختم و خودم و آینه را شکستم و فرو ریختم و خط زدم و از اول شروع کردم.
فهمیدم اگر چیز زیباتری میخواهی بسازی، میشود خراب کرد از اول بهترش را ساخت. و ساختم هم.
اما الان که فکر میکنم، جوانی بود، زور بود، قوت بود، امید بود. ای نشد، دیگیش (دیگر اش)، او نشد، دیگیش، بلاخره یک رقم میشه. اما حالا، بعد از چاشت شده، از چهل تیر کردم (گذشتم) و عمری گذشته و آفتاب عمر، لخشیده (لیز خورده) راهی است به سمت غروب.
اما خوب است آدم کمی با نقشه و پلان و طرح و برنامه و البته “بودیجه”، آشنا شود.
خوب است، در همان جوانیها و سرشاریها، آدم با این چيزها آشنا شود، خواندن نقشه زندگی را یاد بگیرد و سَرگُم، چپه و راسته نکند.
بنای وجودش را بر اساس نقشه دلخواه خودش بسازد. خوب است کلانها و ریش سفیدهای ما، غیر از شیطنت و فسق و فساد و عناد، غیر از آتِش آوردن و بُردن، غیر از پوف، غیر از اصرار و پافشاری و سماجت ناق، نقشههای زیبا و متنوعی از طرح و نقش زندگی از خود به یادگار بگزارند تا راهنمای ما جوانها باشد.
جوانها هم نیم جَو، از غرور و تیزرفتاری خود کم کنند و گپ و سخن ریش سفید دلسوز خود را بشنوند.
گاهی فکر میکنم گنج در وجود خود آدم است. خوب است آدم مطابق نقشه و پلان دلخواهش، خودش را بسازد. خراب کند و بسازد. خراب شود و بسازد. اما بسازد، نه اینکه بسوزد و ببازد.
جانم، صد که بگی، صد که نصحیتم کنی، من آن جزیرههای خیالی گنج، آن نقشههای دزدان دریایی را دوست دارم.
دل به دریا میزنم یکبار دگر….بادبانها را بکشید… هر چه بادا باد….
فرصتی گر بدهد دست اجل بار دگر،
میزنم بوسه به رخسار تو صد بار دگر….
خدا خودش میداند….


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
