Good morning Afghanistan

Good morning Afghanistan

صبح بخیر افغانستان

باخبر (افغانستانی‌ها)، خبردار (تاجیکستانی‌ها)، هشدار (ایرانی‌ها):

این مطلب را فقط کسانی که مرا از نزدیک دیده‌اند بخوانند….

آقا جواد:

من آن تایم (on time) نیستم، قبول دارم.

از وقتی خبر شدم در غرب، on time یعنی پنج دقیقه زودتر از موعد، من طرف شرق متمایل‌تر شدم. چون اینجا، on time را اینجوری مینویسند: one time یعنی هر وقت که شد.

جواد جان:

الان هم میخواهم بیایم طرف خودت، به ما گفته بودند برو آنجا در مدت دو روز بهت ویزا می‌دهند و من چهار ماه بیشتر است که اینجا آمدم و منتظر هستم.

اولها داشتم ناامید می‌شدم. تا اینکه در خواب یکی بهم گفت: منتظِر باش، اما معطَل نباش.

بعد از آن الهام شیطانی (چون صبح‌اش بالاجبار رفتم دوش گرفتم) دارم به جای خربزه‌های شیرین کابل، اینجا پاپایا می‌خورم با طعم‌های مختلف، به جای ناک‌های(گلابی) شیرین شَمالی، اَمرود و ناشپتی چرب می‌خورم و به جای رومی‌های(گوجه فرنگی) سرخ و ترش و آبدار وطنی، اَملوکهای (خرمالو) گس و ترد و شیرین، خورده راهی استم.

به جای بادرنگهای (خیار) سبز و قلمی قلعه حیدرخان، اینجا کیله‌های (موز) سبز است که یک‌ کمی بماند، زرد و خوشبو می‌شود.

از ادویه و مُرچ (فلفل) سیاه اینجا چیزی نمی‌گویم، چرا که اصلا آمریکای شما، سر همین قضیه مرچ سیاه اینها، کشف شد!!!

اما خدایی، این طرفها، سیب آبدار میدان‌شار و انگورهای سرمست شمالی و پروان و انارهای خَرمست قندهار را در خواب هم نمی‌بینی.

من تمام باغهای معلق مالته (پرتقال) و جنگل‌های خودروی لَنتَنا (شاه‌پسند) و چَرسهای(حشیش) وحشی در دامنه‌های کوههای سرسبز و استوپه‌های بودیسم و سدهای شگفت انگیز و لابلای پرهای طاووس‌ها را در اینجا گشتم.

اما هنوز در تعیین نر و مادگی پرنده‌ها مشکل دارم.

در یک نصفه روز، هم بالای کوه، نیم متر، برف دیدم و هم در آب‌های گرم ساحلی شنا کردم.

من شبیه شفیره‌ی شاپرک‌ها، از پیله‌ی وجود پر کشیدم و به پرواز آمدم.

اما هنوز ویزای ما صادر نشده خدایی.

اینجا همه چیز آرام است، آرامش قبل از طوفان هم نیست، آرامش قبل از پارتی است. انگار قرار است اینجا تا دقایقی دیگر، یک جشن بزرگ برگزار شود و دسترخوان هوار (پهن) است و من تک و تهنا، زودتر و دقیقا سر میز ریفرشمنت refreshment رسیده‌ام.

من و این همه خوشبختی؟ ای کاش ویزا در جهان نباشد.

ای خدا، مُردم از خوشی …

مرا عهدیست با شادی، که شادی آنِ من باشد….

اینجا شادی (میمون) زیاد است، ماتحت آنها، همرنگ لبِ دخترهای خوشگلِ “پُل سُرخ” است.

نمیدانم این به آن رفته یا آن به این. اما من از این “رفت و آمد” و “آمد و شُد” دارم حال میکنم خدایی.

مرا عهدیست با شادی، که شادی آنِ من باشد…

نمیدانم این غریب‌نوازی، از خوبیهای پاسپورت افغانی است یا یادشان رفته من هم آدم‌ام؟

واقعا من آدمی هستم که خواب می‌بینم پروانه شده‌ام یا پروانه‌ای هستم که خواب می‌بیند آدم شده است؟؟؟

آقا جواد:

من به نظر دوستان، آن تایم (That Time) نبودم یعنی: در آن لحظه نبودم و کمی دیر رسیدم. اما بهرحال، شبیه آن دونده‌ی المپیک ۱۹۶۸ خودم را با تمام وجود به آن خط آغاز همکاریها می‌رسانم. ولی خب، از نظر دوستان جامعه شناسی چون شما، رای دادن من پس از انتخابات، چی سودی به توازن قدرت در جامعه جهانی میتواند داشته باشد؟؟؟ هیچ هیچ هیچ.

آقا جواد:

تایم فریم‌های (Time frame) وجود من با تایم فریم‌های استاندارد دوستان، کمی فرق دارد. اما با تمامِ وجودم، خودم را به شما می‌رسانم.

آقا جواد:

اگر شما میخوای با من کار کنی، ببخشید اگر میخواهی افتخار همکاری به مرا در کارهای خطیر خود بدهی، اول قِلِق مرا بگیر لطفا، یعنی سه تا تیر با من پرتاب کن. فقط سه تا! نه کمتر، نه بیشتر.

بعد از آن بهت قول میدم سخت نیست، هر تیر را حتی در تاریکی هم پرتاب کنی، به خالِ هدف برسانم و خارِ دشمن را از پایش می‌کِشم، و گُلِ کار را برایت تحویل می‌دهم.

تو قِلِق مرا بگیر و ماشه را بِچِکان، من هم در آن لابلا، مزه خوردن تیر به هدف را به زبانِ شما، می‌چشانم که آخرش نوک زبان خود را یه کوچولو بمکید و بگویید: دمت گرم رضا، مزه کد.

اما خب،

یک شرط دارد، خودت باید سه تا تیر پرتاب کنی تا قلق دستت بیاد. شما که جامعه شناسی خواندید بهتر می‌دانید قلق گیری بقیه از من، به درد شما نمی‌خورد.

آقا جواد:

من آدم بد قولی نیستم، و وقتی یک حرفی زده‌ام، یا یک کاری از من خواسته‌اند، حتما انجام داده‌ام. شاید کمی دیر، اما واقعا خوب‌ترین کار خودم را ارائه کردم.

حتی در کودکی‌ها، موقع مدرسه رفتن، بچه‌ها سر من اسم گذاشته بودند و میخواندند:

رضا رضا، دوقلو بزا…

و دیدی که بالأخره، دوقلو زاییدم.😉

جیگر:

یک فرصت دوباره به این جعفری بده، دعا کن دوباره، قبل از اینکه تمام موهای سرمان، در این آسياب لعنتی، سفید شود، اون هیکل شکم گنده‌ات را بغل کنم و کومَه‌ها(لُپها) ی چون پاغنده(غنچه) گُل‌ات را چنان ماخ (ماچ) کنم که صورتت قشنگ خیس شود.

بین خودمان باشد، تازه‌گیها، کم کم بلد شدم ساقی شوم.

پیاله پُر مَی می‌کنم.

خودت بهتر میدانی، در عالم عاشقی، مستی و خماری، هر دوی‌اش می‌چسبد.

خمارِ خنده‌های از ته دلت هستم جواد… تو مستِ چی هستی، لعنتی؟

طلوع میکنی ای آفتاب پنهانی؟

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

کجایی تو بی من؟ دقیقا کجایی؟؟

دوستت دارم لامصب ❤

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،